سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

مسابقه بزرگ داستان نویسی انجمن بیکر
#1
مسابقه بزرگ داستان نویسی پرواز بر بال قلم

 

امروز ما قصد داریم اولین رویداد نویسندگی انجمن رو افتتاح کنیم؛ رویدادی که پیش از هر چیز در پی پیشرفت شما در داستان‌نویسی و اثبات  استعداد نویسندگی شما به خود شماست.

در این رویداد شما آزادید که یک داستان کوتاه در هر قالبی و هر موضوعی بنویسید به همین خاطر نام این رویداد "با پرواز بر بال قلم" است. 

سعی کنید داستان‌ها رو در همینجا ارسال کنید و بعد پی‌دی‌اف یا فایل ورد را برای داور مسابقه یعنی آقای مهربان بفرستید.

در پایان داستان‌های برتر بصورت مجموعه در خواهد آمد و در اختیار خواننده‌ها قرار خواهد گرفت. به نفرات برتر هم جوایز نچندان ارزنده اهدا میشه. 


داور: امیرحسین رحیمی مهربان



مهلت ارسال آثار: 1401.06.31

منتظر شما هستیم 

 

ما به خاطرات نیاز نداریم.


پاسخ
 سپاس شده توسط مهرَبان ، ♥♥♥♥ ، Louis ، Mahdi_nvs
#2
کابوس‌های یک انسان کاملا عادی (بخش اول):

اون روز که از خواب پا شدم، طبق معمول رفتم صبحونه و قهوه‌مو بخورم که یه اتفاق عجیب افتاد. اول که حال بلند شدن نداشتم. گفتم شاید خستگی کار دیروزه. من راننده کامیون استارباکس بودم. از آستین تگزاس تا نیویورک یه کله رونده بودم و با همون قهوه خودمو بیدار نگه داشته بودم. دختری که پیشخدمت رستوران هتل بود، منو دید و بهم گفت:
- خوبید آقای استیونز؟
گفتم:
- آره!
-ولی... رنگ پوستتون! عجیب شده!
خب می‌دونید که ما راننده‌های کامیون معمولا صورت و پوستمون آفتاب سوخته‌ست. ما مردها هم که به کرم ضد آفتاب و این سوسول بازیا اعتقاد نداریم!
بنابراین فوری رفتم دستشویی و نگاهی به آینه کردم. رنگ پوستم از رنگ نوزاد چند روزه نروژی هم سفیدتر شده بود! ولی جای عجیب ماجرا اینجا نبود. اتفاقات عجیب هنوز توی راه بود. استیک کاملا پخته (Well done) سفارش دادم و نشستم که بیاد. استیک رو با سس آلفردو خوردم و بعد هم دو لیوان قهوه فرانسه. هیچ قهوه‌ای رو غیر از فرانسه دوست نداشتم. البته برای اینکه موقع رانندگی چُرت نزنم و کار دست خودم بدم اسپرسو می‌خوردم، اما قهوه فرانسه، برای من عشق خالص بود.
نزدیکای ظهر رفتم یکی از شعبه‌های استارباکس نزدیک سنترال پارک که معده‌م به هم ریخت! بغل خود سنترال پارک زدم بغل و گلاب به روتون، اتفاقی که نباید، افتاد و زیر یکی از درختا بالا آوردم.
با این که دیشب تخت خوابیده بودم، اما معمولا خستگیم با خواب شبانه برطرف می‌شد و با دو لیوان قهوه فرانسه سر حال میومدم. اما حالا علاوه بر راه اندازی رختشویی توی معده‌م، احساس خستگی بیش از حد هم داشتم!
زنگ زدم به شرکت، مرخصی گرفتم و برگشتم هتل. راستشو بخواید بگید نگید از دختری که توی رستوران هتل کار می‌کرد خوشم میومد. موهای مشکی موجدار و چشمای قهوه‌ای داشت. البته گاهی هم موهاشو بلند می‌کرد و می‌بافتشون و دل منو بیشتر می‌برد!‌
حالا بگذریم. به هر حال برگشتم هتل، اتاق گرفتم و دوباره چُرت زدم. بلند شدم. البته از شرکت هم مرخصی گرفتم. اما وقتی بیدار شدم، رفتم پایین که دوباره قهوه سفارش بدم. اما اون پیشخدمت با یه قیافه‌ی سرد و بی روح برگشت به من گفت:
- آقای استیونز! راه‌های بهتری هم برای پیشنهاد دادن هست! نه ترسوندن من و این که بعدا بگی شوخی کردم! در ضمن من عاشق فیلمای ترسناکم و با این کارا نمی‌ترسم!
من با تعجب گفتم:
- خانمِ ... جینا! مگه من با تو شوخی دارم؟! تو اگه رو من کراش داری یه بحث دیگه‌ست ولی دلیلی برای شوخی نمی‌بینم!
جینا با عصبانیت گفت:
- پس اون دندونات چی هستن؟ چقدر هم واقعی به نظر میان! نکنه واسه پوستت هم کرم سفیدکننده استفاده کردی؟ به هر حال کارت خوبه!‌ بازیگر خوبی می‌شی!
من که روحم از هیچی خبر نداشت، گفتم:
- جینا!‌ دست انداختی منو؟ کدوم دندون؟
جینا با عصبانیت دست منو محکم گرفت و کشوند به سمت لابی هتل، جایی که یه آینه بزرگ داشت! گفت:
- یه نگاه به این آینه بکن!
ولی خودشم خشکش زد! منم که حسابی گیج و منگ شده بودم، به آینه خیره شدم. ولی ... چیزی تو آینه دیده نمی‌شد! وحشت کردم و خواستم از هتل برم بیرون اما... آفتاب باعث شد چنان از حال برم که دربان هتل منو مثل جنازه کشید داخل و نشوند روی مبل.
جینا که فکر می‌کرد خوابه دائم به خودش سیلی می‌زد. منم نفهمیدم چی شده! اما جینا که با ترس و لرز داشت بهم نزدیک می‌شد، فکری به سرش زد. با موبایلش از من عکس گرفت و گفت:
- دوربین موبایل که آینه نداره بنابراین می‌تونم با این عکس بگیرم و بهت نشون بدم که چه شکلی شدی! ببینم، سس آلفردویی که خوردی سیر داشت درسته؟
- آره چطور؟
- حالت به هم نخورد وقتی از هتل رفتی؟
- آره دقیقا! چطور؟
- مرد حسابی! تبدیل به خون آشام شدی! تازه آفتاب هم حال بدت رو تشدید کرده! فعلا باید تو هتل بمونی! کاش قبل از این که تبدیل بشی بهت می‌گفتم! دوستت داشتم هنری! ولی الآن ...
من که پشت هم شوکه می‌شدم و زبونم بند میومد، به دستام نگاه کردم و فهمیدم ناخنام دارن تبدیل به چنگال‌های نازک ولی تیز، مثل گربه می‌شن و رنگ پوستم هم از قبل، داره سفیدتر می‌شه.
- مگه این چیزا مال تو فیلما نبود؟
- چی گفتی جینا؟
- من که چیزی نگفتم هنری!
- چرا، گفتی «مگه این چیزا مال تو فیلما نبود؟»
- چی؟!! فکر منم می‌تونی بخونی؟ ای خدا!! الآن آبروم می‌ره!
بله! کم کم قابلیت‌های مختلف خون آشام‌ها داشت بهم اضافه می‌شد! مگه اونی که تبدیلم کرده بود رو گیر نمیاوردم! خون خودش رو می‌کردم تو شیشه و می‌ذاشتم تو موزه!
همینطور که کم کم داشتم قدرت از دست رفته‌م رو به دست میاوردم، جینا داشت اینطرف و اونطرف می‌دوید و من هم دقیقا فکر و احساساتش رو می‌خوندم، انگار به مغزش می‌گفت:
- خفه شو! خفه شو! به هیچی فکر نکن! هیچی!!
خلاصه برگشتم به اتاقم و خوابیدم (که برای خون آشام خوابیدن در روز کاملا طبیعیه!) تا شب بشه و بتونم برم بیرون و یه خاکی تو سرم بریزم. هیچ میلی به غذا نداشتم.
تقریبا ۹ شب بود که بیدار شدم و احساس سردرد عجیبی کردم. نمی‌دونستم سر دردم به خاطر چیه. اصلا دوست نداشتم خون کسی رو بخورم. فکر راهی بودم که هم خون بهم برسه و هم به کسی آسیب نزنم که در اتاق رو زدن. از چشمی در نگاه کرم، دیدم جیناست، البته بدون لباس پیشخدمتیش. درو باز کردم اما راهش ندادم تو. گفتم:
- جینا! خواهش می‌کنم! ممکنه انسانیتم کاملا محو شده باشه، نتونم خودمو کنترل کنم و خونت رو بخورم! برو از اینجا!
سعی می‌کردم فکرش رو نخونم که معذب نشه اما متاسفانه افکارش رو می‌شنیدم که می‌خواد امشب رو به هر قیمتی با من باشه حتی اگر به خورده شدن خونش و تبدیل شدنش به خون آشام ختم بشه! حالا توی این چند ساعت چه اتفاقی افتاده بود که ترسش به عشق و دوستی تبدیل شده بود، فقط خدا بیامرز گوته می‌دونست و خواجه حافظ شیرازی و خدا (همون شاخه نباتش به قول شرقی‌ها) و خودش!
«شک گرایی و نگاه منتقدانه ابزاری است که به وسیله آن می‌توان هم در علم و هم در دین افکار عمیق را از مزخرفات عمیق تشخیص داد.»
کارل سیگن
پاسخ
 سپاس شده توسط .Mycroft. ، Romeo
#3
(2022/08/24، 06:54 PM).Mycroft. نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
مسابقه بزرگ داستان نویسی پرواز بر بال قلم

 

امروز ما قصد داریم اولین رویداد نویسندگی انجمن رو افتتاح کنیم؛ رویدادی که پیش از هر چیز در پی پیشرفت شما در داستان‌نویسی و اثبات  استعداد نویسندگی شما به خود شماست.

در این رویداد شما آزادید که یک داستان کوتاه در هر قالبی و هر موضوعی بنویسید به همین خاطر نام این رویداد "با پرواز بر بال قلم" است. 

سعی کنید داستان‌ها رو در همینجا ارسال کنید و بعد پی‌دی‌اف یا فایل ورد را برای داور مسابقه یعنی آقای مهربان بفرستید.

در پایان داستان‌های برتر بصورت مجموعه در خواهد آمد و در اختیار خواننده‌ها قرار خواهد گرفت. به نفرات برتر هم جوایز نچندان ارزنده اهدا میشه. 


داور: امیرحسین رحیمی مهربان



مهلت ارسال آثار: 1401.06.31

منتظر شما هستیم 

 

قهوه ی تلخ آقای پاییز
به نام خالق عشق
[quote pid='49903' dateline='1661418643']
مثل بید میلرزید،انگار دیگر توانایی این را نداشت که روی پاهایش بایستد خون در رگهایش یخ زده بود و رمقی در تن برهنه اش نمانده بود، مو های سبز رنگش بی جان شده بود و با وزش نسیم بر زیر هر تار از موهایش ریزش آنها بیشتر میشد
انگار صدای پاییز را شنیده بود و پیشاپیش نوید میداد که من  آمدم چمدان پاییزی تان را باز کنید و لباس گرم بپوشید دستی به موهایش کشید،  دیگر باد امانش را بریده بود اما هر چه مو به سر داشت بر زمین ریخت، حتی کلاه تابستانه اش هم از سرش افتاد و همسفر باد شد و پاییز کلاه پشمی در دست، به سمتش رفت و آن را روی گوش هایش که از شدت سرما سرخ شده بود گذاشت وبا صدای گرمی که گرمایش را مدیون آن شیره ی تازه که از دستان تابستان خورده بود، در گلو داشت به نرمی در گوشش زمزمه کرد من آمدم برجیس جان دوست داری فنجانی قهوه ، با نوایی از قطره های باران مهمانت کنم؟! به مو هایش چشم دوخته بود که کم کم رنگ می باختند و آن رنگ سبز، جایش را به زرد و قرمز و نارنجی میدادند خب شاید تنوع هم بد نباشد اما من باید شش ماهی را با سری طاس و خالی از مو به سر میبردم دیگر نمیتوانستم آنها را ببافم و با نسیم باد گیسوانم را پریشان کنم .در عالمی دیگر  سیر میکرد که صدای پاییز او را از فکر و خیالاتش بیرون آوردبه چه می اندیشی برجیس عزیز تر از جانم چشمان قشنگت را به موهات دوختی و در دلت رخت عزا به تن کرده ای و غصه میخوری؟ اما ناراحت نباش ماه من، این نیز بگذرد.. ولی میدانی همین موهای رنگارنگت که دیگر سنی از آن ها گذشته وبر روی زمین رها شده اند چقدر زیبا هستند وقتی باران ببارد ، ابر ها اشک بریزند و اشک هایشان  گیسوان نیم جانت  را نوازش کند ؟وزیر باران عاشق و معشوقی زیر سایه ات پناه بگیرد و این منظره را تماشا کند ولحظاتی را از صدای شنیدن خش خش موهات لذت ببرند 
همچنان گوش میداد و گه گداری سری به نشانه ی تایید تکان میداد که  پاییز دستی در آسمان برد و با قلموی نقاشییش با چیره دستی تمام، ابروان پشمک های آسمان را در هم کشید واشک را از دیدگانشان روان ساخت و فنجانی از قهوه که قولش رابه برجیس داده بود  در فنجان ریخت و در تلاتم باران وحال و هوای شاعرانه در دستان برجیس گذاشت ودر کنارش نشست و همانطور که قهوه میخورد شالش را بر روی برجیس پهن کرد که هنوز آرامش به تنش برنگشته بود. به آسمان نیلگون خیره شد که درغم بچه هایش شریک شده بود واز رنگی که برای خود ساخته بود میشد فهمید حال خوشی ندارد . فقط جرعه ای ازقهوه اش باقی‌مانده بود بی درنگ سرکشید وبرتن برجیس تیکه داد ودر انتظار ستارگان که هر لحظه ممکن بود از راه برسند لبخندی بر لبانش نقش بست و چشمانش را روی هم گذاشت
نویسنده :فاطمه جمشیدیان
[/quote]
پاسخ
 سپاس شده توسط .Mycroft.
#4
کابوس‌های یک انسان کاملا عادی (بخش دوم)
جینا شب رو با من بود توی بغلم خوابش برد. موقع معاشقه خیلی بیش از حد احتیاط کردم که دندون نیش تازه‌م توی بدنش فرو نره تا اونم به خون آشام تبدیل بشه و بشه قوز بالای قوز.
هم میل شدید به خون و سردرد داشت کلافه‌م می‌کرد هم اون بخش اخلاق مدار وجودم نمی‌تونست قبول کنه به کسی که دوستش داشتم آسیب بزنه. صدای باز شدن پنجره اومد. به محض این که برگشتم تا ببینم اگر دزدی چیزی هست خونش رو تا ته سر بکشم و بکشمش (بالاخره مردن یه دزد بهتر از معشوقه‌م بود!) دیدم که اونم یه خون آشامه. با دستام گلوش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و با عصبانیت تمام بهش گفتم:
- ای خفاش بی پدر کثیف! زندگی رو برات جهنم می‌کنم!!
دستشو با التماس تکون داد و گفت:
- هی! آروم باش مرد! قرن بیست و یکه!‌ ماها هم مثل قدیم وحشی و بی ملاحظه نیستیم، بالاخره ما هم چهارتا کتاب خوندیم و چندتا فیلم دیدیم، متمدن شدیم!
یه کم آروم شدم و گفتم:
- باشه! ولی دلیل نمی‌شه ازت عصبانی نباشم!
- حق داری! الآن هم انگار خیلی عصبانی هستی و نمی‌خوام با توضیحات اتفاقاتی که افتاده بیشتر برم روی اعصابت. ولی الآن می‌خوام کمکت کنم.
- کمکم کنی؟ یعنی چی؟ می‌تونی منو برگردونی به حالت قبلیم؟
- هم آره، هم نه.
- ینی چی مرد حسابی؟ درست جوابمو بده ببینم!
- خب راحت‌ترین راهش اینه که ... منی که تبدیلت کردم بمیرم!
- خب بمیر منم راحت شم دیگه!
- کاش می‌تونستم خودکشی کنم! باور کن خودمم خیلی دلم می‌خواد بمیرم! هر کاری می‌کنم نمی‌شه. فردا شب خودتو تبدیل به خفاش کن و بیا تو این غار که آدرسش رو روی کاغذ بهت دادم تا راهی براش پیدا کنیم. اگر هم می‌خوای از سر درد تلف نشی تنها توصیه‌م بهت خوردن خون این دختره‌ست. در ضمن اگر بخوای می‌تونم توانایی دید فرابنفش و مادون قرمز رو بهت بدم که کمکت کنه. ولی باید یه بار دیگه گازت بگیرم، این دفعه طوریت نمی‌شه.
- تو که یه بار خون ما رو کردی تو شیشه این یه بار هم روش.
خلاصه دوباره پشت گردنم رو گاز گرفت که خیلی سریع خوب شد. یه ماده‌‌ای شبیه سرم بهم تزریق کرد و من هم توانایی دید مادون قرمز و فرابنفش رو به دست آوردم.
قبل از این که بره بهش گفتم:
- راستی، نگفتی چطور شد منو تبدیل کردی؟
- خوبه! عصبانیتت خوابیده. راستش خودم سرباز جنگ جهانی دوم بودم. شبی که قرار بود از جنگ برگردیم من توی یه غاری تو ژاپن که اسم و آدرسش درست یادم نیست خوابیدم. احتمالا خون آشامی که خودشو خفاش کرده بود اونجا مخفی شده بود. چند روز بعدش وقتی خواستم برگشتم آمریکا و داشتم می‌رفتم پیش دوست دخترم، امیلی، همه وحشت کردن و راننده هم عصبانی، برگشت که زهر چشم بگیره از همه. منو دید و اونم وحشت کرد و کنترل ماشین رو از دست داد، رفت تو دره و همه مردن جز من. من خون آشام شده بودم! با کلی بدبختی خودمو رسوندم به امیلی، اما خیلی دیر شده بود و اون با یکی دیگه برنامه ازدواج داشت.‌ منم همون شب خون جفتشون رو خوردم در حدی که هر دوشون مردن. کسی هم نفهمید چی شده. از سرعت فوق‌العاده‌م برای صحنه سازی یه دزدی که بد پیش رفته، استفاده کردم. تنها راهم برای زنده موندن بدون آسیب زدن به بقیه آدما، زندگی توی جنگل‌هایی بود که قبلا سرخپوستا توش زندگی می‌کردن. از خون حیوانات سعی می‌کردم تغذیه کنم.
- پس دیشب چی شد؟ چرا خون منو خوردی؟
- باورت می‌شه این آدما بلایی سر طبیعت آوردن که خون اکثر حیواناتی که ازشون تغذیه می‌کنم، ناخالصی داره؟ البته من پنجاه ساله قایمکی تو آزمایشگاه‌های پاتوبیولوژی سرک می‌کشم و گاهی اوقات هم ابزارهاشون رو می‌دزدم تا خون رو تصفیه کنم و بعد بخورم. ولی راستش دیشب یکی از ظرف‌های مخصوص خون تصفیه شده‌م شکست و منم مجبور شدم خون یه انسان رو بمکم. و خب... یه کم بیشتر از نیم لیتر، حدود ۷۵۰ میلی لیتر خوردم و متاسفانه ماده‌‌ی تبدیل کننده به خون آشام رو هم بهت تزریق کردم. واقعا عذر می‌خوام مرد.
- آهان! اونوقت چه دلیلی هست که من باور کنم حرفات راسته؟
- فردا شب بیا به اون غار، متوجه می‌شی. کلا اعتماد کردن تو کارت نیستا!
- مردک! من راننده کامیونم! یه بار اساسی خفتم کردن از اون به بعد به آدم جماعت اعتماد نکردم! وای! بارهایی که فردا باید تحویل بدم رو چیکار کنم! ببین چه بلایی سر زندگیم آوردی! بعد می‌گی اعتماد کن؟!
- هی! باز قاطی کردی که. اسمم جوزفه. همین الآن می‌تونی بری رئیست رو هیپنوتیزم کنی و مجبورش کنی فعلا یکی دیگه رو جای تو بذاره تا فردا شب دنبال راهی برای حل مشکلمون باشیم! منم حالم از این دنیا به هم می‌خوره! دلم می‌خواد انسان بشم و با یه گلوله خودمو خلاص کنم! فکر کردی خوشحالم چیزی حدود پنجاه ساله که هر کاری می‌کنم نمی‌میرم؟ البته اعتراف می‌کنم سی سال اول خیلی حال می‌داد. اگر هم بخوام خودمو به آدمای ترسوی الآن نشون بدم جای فرو کردن چاقوی نقره تو قلبم و کشتن من، فوری فرار می‌کنن! البته این یکی انگار کارش درسته (به جینا که روی تخت، خواب بود اشاره کرد.)
- خب چرا دست از خون خوردن بر نمی‌داری؟ بعد از چند روز می‌میری! منم راحت می‌شم!
- داداش! درسته می‌خوام بمیرم، ولی نه با عذاب! تازه مردن یه خون آشام بر اثر خون نخوردن و تشنگی حداقلش یه ماه طول می‌کشه! درد و عذاب سختی هم داره! سردرد تازه اول کاره! منم خواستم این کار رو بکنم ولی بیشتر از ۱۵ روز نتونستم تحمل کنم. آهان راستی! این دختره، نقره تو بساطش داره؟ اگه نقره‌ش به اندازه کافی باشه می‌تونه باهاش چاقو بسازه و منو بکشه و جفتمون خلاص شیم.
- باشه بهش می‌گم.
اون خفاش شد و رفت و من موندم و جینا. برای این که خونش رو نخورم، خفاش شدم و از راه پنجره رفتم اتاق بغلی و دیدم که یه زوج خوشبخت دارن (پخش برفک) آره خلاصه اینا بیدار بودن و نمی‌شد کاری کرد. رفتم طبقه بالا، دیدم پیرمردی جلوی تلویزیون خوابش برده. رفتم توی اتاق و تلویزیون رو خاموش کردم. ولی پیرمرد بیدار شد و با جارو دنبالم کرد. هیپنوتیزمش کردم و نشوندمش سر جاش. به حالت عادیم برگشتم و دندونام رو می‌خواستم توی گردنش فرو کنم و شروع به مکیدن کنم که یهو چنان باد معده‌ای در کرد که بوی گندش حال من خون آشام رو هم به هم زد! خلاصه در حالی که داشتم سرفه می‌کردم، صدای ضربه به در اومد. ظرف چند صدم ثانیه خفاش شدم و پیرمرد رو از هیپنوتیزم در آوردم و از پنجره رفتم بیرون و دیدم که بله! دخترش اومد تو اتاق و گفت:
- بابا! واقعا که!
خلاصه چند اتاق دیگه رو هم بررسی کردم. یا طرف در حال سیر خوردن بود، یا نقره جات داشتن، یا تنها نبودن یا این که صلیب تو خونه‌شون داشتن! نه! اشتباه نکن دکتر! صلیب منو ضعیف نمی‌کرد!‌ من اعتقادی به مذهب نداشتم. بلکه از هر چی کلیسا و مسیحیت و ... هست متنفرم! در این حد که نمی‌تونم تحملش کنم.
(دکتر روانپزشک که تا حالا داشت به درد دل‌های او گوش می‌داد، خودکار را برداشت و شروع به یادداشت چیزهایی کرد.) گفت:
- خب استیونز. همینجا داستان رو نگه دار! چطور اعتقادی به مذهب نداری اما دلت نمی‌خواست که خون جینا رو بخوری؟ و این که به نظرت چطور ایرادی نداشت که خون بقیه رو بخوری اما خون جینا رو نه؟
- نمی‌دونم. خودمم گیج شدم دکتر. البته من که نمی‌خواستم مثل جوزف زیاده روی کنم. فرداش طرف با یه خستگی مفرط پا می‌شد، استراحتی می‌کرد و حالش میومد سر جاش. اما نمی‌خواستم این بلا رو سر جینا بیارم.
- خب، فهمیدم. ادامه بده.
(استیونز به تعریف داستان ادامه می‌دهد.)
خلاصه اون شب برگشتم تو اتاق خودم و خون جینا رو در حدی که تبدیل نشه، خوردم. البته فرداش ازش عذرخواهی هم کردم و ماجرا رو توضیح دادم ...
«شک گرایی و نگاه منتقدانه ابزاری است که به وسیله آن می‌توان هم در علم و هم در دین افکار عمیق را از مزخرفات عمیق تشخیص داد.»
کارل سیگن
پاسخ
#5
کابوس‌های یک انسان کاملا عادی (بخش آخر)

فردا شب، رفتم به غاری که جوزف آدرسش رو بهم داده بود. اما خبری نبود. با خودم گفتم:
- ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم.
صدای خانمی اومد:
- هنری، خودتی؟
- آره ولی تو رو نمی‌شناسم!
- من، ورونیکا چایکوفسکی هستم.
- چی؟! با چایکوفسکی آهنگساز نسبتی داری؟
- نتیجه‌ش می‌شم، و دویست ساله که خون آشامم. فقط ۱۸ سالم بود که تبدیل شدم. من جوزف رو تبدیلش کردم. حالا با هم دنبال راهی هستیم که هم اون برگرده به حالت قبلش، هم تو. حالا بیا تو.
سنگی رو داخل غار تکون داد و در عجیبی با صدای قژ قژ اون ته باز شد. اون زیر یه آزمایشگاه مجهز بود. با کلی لوله آزمایش و محلول‌های رنگی عجیب و غریب. رفتم پایین و دیدم که جوزف هم اونجاست. ورونیکا شروع کرد نطق کردن:
- خب. من کتابخونه‌ی پدربزرگم رو گشتم. بین کلی کتاب و نت موسیقی، یه دونه کتاب خیلی قدیمی به خط میخی پیدا کردم. ولی چیزی ازش سر در نمیارم. با نواده‌های پیر و ماری کوری هم مشورت‌هایی کردیم. اونا خون من و جوزف رو آزمایش کردن و دارن تحقیقاتی می‌کنن. من هم ماده‌ی تبدیل کننده‌ی خون آشام رو بهشون دادم تا روش تحقیق کنن و پادزهرش رو بسازن. اما انگار به این راحتیا نیست. ولی این قسمت کتاب جالبه.
و صفحه‌ی ۱۲۲۴ رو باز کرد و عکسی از یه خون آشام و یه گیاه عجیب توی اون صفحه بود.
ورونیکا ادامه داد:
- ظاهرا این گیاه تا جایی که ما می‌دونیم جایی توی ایران رشد می‌کنه. چون خط میخی مال سلسله‌ی هخامنشی ایرانه. ولی کجای ایران؟ نمی‌دونیم. باید دنبال باستان شناسی چیزی باشیم که اینو برای ما ترجمه کنه. تو کسی رو می‌شناسی؟
- شانس آوردین شغلم طوریه که یه جورایی با افراد مختلفی سر و کار دارم. یه ایرانی رو می‌شناسم که مشتری پر و پا قرص استارباکسه و تو نیویورک زندگی می‌کنه.
- جدی می‌گی هنری؟
- دروغم چیه؟
- خب دوتا کار انجام بده. اول به همون دختره، جینا بگو نقره جاتش رو بیاره باهاش چاقو درست کنه که بتونه جوزف رو ...
- خب آره، فهمیدم، بهش می‌گم و کار دوم؟
- یه عکس از این صفحه کتاب بگیر و به اون ایرانیه نشون بده ببین می‌تونه جای دقیقش رو به ما بگه یا نه.
 
یه چتر کاملا سیاه برداشتم و رفتم اون شعبه‌ای که پاتوق اون ایرانیه بود. مشکل این بود که اون روی صندلی‌های بیرون مغازه می‌نشست و قهوه‌ش رو کوفت می‌کرد و منم توی روز خیلی نمی‌شد که بیرون بمونم.
ولی به هر بدبختی بود کشوندمش تو و اونم با انگلیسی لهجه خاصی (که مال ایرانی‌ها هم نبود، یا حداقل شبیه اکثر ایرانی‌ها هم نبود!) می‌گفت:
- هوووو وود گو دت لاننننگ کاکو!
نمی‌دونستم این کاکو یعنی چی که هی می‌گفت! آخر گفتم:
- دادا! «کاکو» ینی چی؟
- «کاکو» همون داداش شماست، کاکو!
- آهان خب. چیزه، این عکسو ببین.
- کاکو این که عکس بهار نارنجه! راستی یه چیزی! چرا لباس هالووین پوشیدی؟ الآن که هالووین نیست!
- لباس هالووین نیست واقعا خون آشام شدم! کسی رو می‌شناسی خط میخی بلد باشه؟
- خط میخی می‌خوای چیکار! شوخیتم خیلی خنده دار بود! مهمونی چیزی داشتی ما رو هم دعوت کن کا! حالا باس برم کاری داری؟
- چرا جدی دنبال یاد گرفتن خط میخی‌ام.
- یه آشنا تو دانشگاه بوستون دارم باستان شناسی درس می‌ده با اون یه صحبتی بکن.
و شماره‌شو داد.
 
خفاش شدم و شب‌ها پرواز کردم و پرواز کردم تا رسیدم دانشگاه بوستون، از نگهبان تا دفتردار و غیره رو هیپنوتیزم کردم تا رسیدم به دفتر استاد کوروش آهنگر.
گفت:
- سلام. شما... چطوری اومدید داخل؟
گفتم:
- سلام دکتر! آقای صمد شکرآبی مشخصات شما رو به من دادن. من هم مشکلی دارم که باید هر چه زودتر حل بشه.
- به به! بله صمد از رفقای خوب منه. چه کاری از دستم بر میاد؟
- می‌تونید به من بگید که این صفحه کتاب دقیقا چی نوشته؟
- و عکس موبایل رو نشونش دادم. تازه دوزاریش افتاد که من دندون نیش دارم و خلاصه خون آشامم. گفت:
- پس خون آشام شدی و می‌خوای برگردی به حالت قبل! جالبه! می‌تونه از کشفیات بزرگ باستان شناسی باشه!
خواستم هیپنوتیزمش کنم و بهش دستور بدم که موضوع رو رسانه‌ای نکنه اما متاسفانه عینک داشت و نمی‌شد هیپنوتیزمش کرد!
دو دستی زدم تو سر خودم و گفتم:
- حالا چی نوشته توی اون کتاب؟
- چیز خاصی نیست، نوشته برای برگردوندن خون آشام تبدیل شده، باید عصاره‌ی گل بهارنارنج (که حتما هم باید توی مناطق خاصی از شیراز رشد کرده باشه) با سکنجبین، گلاب و دویست میلی لیتر از ماده‌ی تبدیل کننده به خون آشام رو به کسی که تبدیل شده داد.
من که خوشحال شده بودم، فوری تشکر کردم و بدون انتظار برای تموم شدن حرفاش تبدیل به خفاش شدم که برم. اما حواسم اصلا به آفتاب نبود. پوستم سوخت و برگشتم تو اتاق دکتر.
گفت:
- وایسا پسر! یه شرط هم داره!
- چه شرطی؟
- عصاره‌ی بهار نارنج بعد از استخراج و تقطیر و ... به هیچ عنوان، تاکید کرده تو کتاب، به هیچ عنوان ذره‌ای نور خورشید هم نباید بهش بخوره! فهمیدی؟
منتظر شدم و دوباره شب‌ها پرواز کنان برگشتم تا نیویورک و اول رفتم هتل. دیدم جینا روی مبل نشسته و داره گریه می‌کنه تا این که من از خفاش بودن در اومدم و جینا تا منو دید محکم چندتا سیلی بهم زد:
- مرتیکه خفاش دو روی عوضیِ (برفک)! کجا بودی تا حالا؟ نکنه داشتی با خون‌آشام‌های ماده بهم خیانت می‌کردی؟
تنها کاری که از دستم بر میومد اون صفحه کتابی که عکس گرفته بودم رو بهش نشون دادم. گفت:
- به به! خفاش خانم دلبرتون انگار باستان شناسن نه؟!
- چی می‌گی واسه خودت! رفتم راه حل مشکلم رو از یه استاد دانشگاه بوستون بپرسم اسمش کوروش آهنگره!
- چی چی؟ زنه؟
- نه عزیز من! ایناها این عکسش.
- خب. اونوقت ... بهت گفت که این نوشته‌های مثلثی اجق وجق چه معنی می‌دن؟
- بهش می‌گن خط میخی. راستی تو نقره جات تو بساطت داری؟
- آره، چطور؟
- چاقوی نقره‌ای لازم داریم برای کشتن اون بی پدری که منو تبدیل کرده.
- آهان. خب چیکار باید بکنیم؟
- یعنی تو حاضری نقره‌هات رو تبدیل به چاقو بکنی و بزنی یارو رو ...
- آره! هر کاری که تو رو آدم کنه حاضرم بکنم!
- خیلی خب پس اگر حاضری این کار رو بکنی، نقره‌هات رو بیار توی این غار. شب بعد بیا چاقو رو بردار و منتظر جوزف باش.
- جوزف همونیه که تبدیلت کرده؟
- آره.
لازم نیست بگم که دو شب بعد من دور از جینا بودم که نقره ضعیفم نکنه و جوزف هم قرار بود بیاد توی غار که جینا با خنجر نقره کار جوزف رو تموم کنه.
جوزف اومد و در حالی که از تاثیر نقره ضعیف شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت:
- پس ... جینا تویی.
- آره. حاضری؟
- آره! بزن راحتم کن.
و جلوی جینا زانو زد.
جینا چاقو رو برد بالا، منم چشمامو بستم و خوشحال از این که قراره دوباره مثل بچه‌ی آدم قهوه و استیک بخورم و با جینا از زندگی لذت ببرم که ... نگاهی به خودم انداختم و تغییری حس نکردم. تعجب کردم و چشمم رو باز کردم، اما دیدم که چاقو از دست جینا افتاده و داره هق هق گریه می‌کنه! از دور داد زدم:
- جینا چی شد؟
- نمی‌تونم هنری!
- چی چیو نمی‌تونی؟ مگه به خاطر من نمی‌خواستی بزنیش؟
جوزف هم بُهت زده داشت نگاهش می‌کرد!
- چرا اما ...
- اما چی جینا؟ من تو عذابم!! می‌فهمی؟
- دلم نمیاد هنری! اینم زنده‌ست. دلم نمیاد بکشمش!
- لعنت بهت جینا تو که گفتی به خاطر من ...
- می‌دونم چی گفتم.
و فکرش هم همین رو می‌گفت، حاضر نبود به خاطر من یکی دیگه رو از بین ببره.
جوزف با نفس نفس گفت:
- جینا! خودم نمی‌تونم خودمو راحت کنم. اگر به اون خنجر دست بزنم اونقدر ضعیف می‌شم که نمی‌تونم باهاش یه مورچه رو بکشم! اگر می‌تونستم که اینقدر دردسر نداشتم. منم دارم عذاب می‌کشم! جفتمون با این کار خلاص می‌شیم! خواهش می‌کنم!
- نه. من نمی‌تونم این کار رو بکنم! شجاعتش رو ندارم.
و خنجر رو برداشت و رفت و ما موندیم و پوست گردویی که دستمون توش گیر کرده بود.
جوزف دائما دستش رو به دیوار غار می‌کوبید و می‌گفت:
- لعنتی، لعنتی لعنتی لعنتی!
و نشست و شروع کرد گریه کردن:
- چرا من راحت نمی‌شم آخه.
ورونیکا هم اومد و دید که هم جوزف زند‌ه‌ست و هم من هنوز خون آشامم و قیافه‌م عین برج زهرماره.
- چی شد پس؟
من گفتم:
- هیچی! دختره‌ی احمق آخرش جا زد.
- خب اون باستان شناسه بهت چی گفت؟
چیزی که دکتر آهنگر بهم گفته بود رو بهش گفتم.
ورونیکا گفت:
- پس معطل چی هستی؟ برو شیراز و گل‌ها رو بردار و بیار. من که از خون آشام بودنم راضی‌ام. جوزف هم یه کمی برای این کار پیره. ولی تو هم انگیزه‌شو داری و هم قدرتش رو، شب‌ها پرواز کن تا به اونجا برسی.
- باشه، اونش مشکلی نیست. مشکل اینه، گل‌ها رو چجوری بیارم.
- خب. ببین گل‌ها اگه آفتاب بخورن ایرادی نداره، نه؟ گل‌ها رو می‌بریم تو غار، عصاره‌شون رو می‌گیریم، گلاب هم اینجا هست.
- باشه. خیلی هم عالی.
شب‌ها خفاش می‌شدم و به هواپیماها می‌چسبیدم و روزها توی آشیانه هواپیماها استراحت می‌کردم. به همین روش رفتم تا رسیدم تهران و بعد هم شیراز.
مناطق خاصی که توشون باید دنبال بهارنارنج می‌گشتم رو هم تلفنی از دکتر آهنگر پرسیدم و بالاخره با لوکیشن و نت داغون ایران بعد از هفت روز گشتن یه درخت بهارنارنج پیدا کردم.
چیزی حدود ده کیلو گل چیدم، بسته بندیش کردم و به همون روش که اومده بودم، برگشتم تا شب توی هتل استراحت کنم.
 
فردا که اومدم گل‌ها رو بردارم و ببرم توی غار تا بالاخره مشکلمون حل بشه، دیدم گل‌ها غیبشون زده! انقدر خدمتکارها و بقیه رو هیپنوتیزم کردم و سوال جوابشون کردم تا بالاخره فهمیدم یه خدمتکار احمق، گل‌ها رو برداشته و فکر کرده کسی اونا رو جا گذاشته. اما به آخرین کسی که توی اون اتاق بوده زنگ زدن و اونم گفته همچین بسته‌ای نداشته. و در نهایت اون گل، از آشپزخونه‌ی هتل سر در میاره و شربت بهارنارنج، به منوی رستوران اضافه می‌شه. هنوز امیدی بود که عصاره‌ش آفتاب نخورده باشه.
اما رفتم آشپزخونه و دیدم که عصاره‌ی لعنتی بهارنارنج، درست جلوی شیشه و در معرض نور مستقیم آفتابه!
دیگه دلم می‌خواست برم جینا و جوزف رو تا می‌خوردن کتک بزنم که این همه دردسر برام درست کرده بودن! روانی شده بودم. خفاش شدم و خواستم پرواز کنم سمت غار که ... خب آفتاب منو سوزوند و مجبور شدم برگردم.
 
شب توی غار جمع شده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم چه خاکی توی سرمون بریزیم.
ورونیکا و جوزف هم تو فکر بودن.
فکری به سرم زد و گفتم:
- چطوره از اون ایرانیه بخوایم که... بهمون بهارنارنج بده؟
ورونیکا گفت:
- تنها راهیه که برامون مونده. باهاش حرف بزن.
- خیلی هم دیروقت نبود و می‌تونستم به صمد زنگ بزنم.
زنگ زدم و جواب داد:
- کیه کاکو؟
- منم هنری، راننده کامیون!
- آهان همون که لباس مهمونی مسخره‌ی هالووین پوشیده بود! چطوری کاکو؟ جونم؟
- ببینم گل بهارنارنج دم دستت هست؟
- چقدر می‌خوای کاکو؟ عرقشو می‌خوای یا شربتش رو؟ گل خالیش که به دردت نمی‌خوره کا!
- چرا! گل خالیشو می‌خوام! هر چقدر هم پولش بشه می‌دم ولی حتما باید مال عفیف آباد باشه.
- اتفاقا بهترین بهارنارنج درست مال همونجاست! خودمم مال همونجام کاکو! فقط هم از همونجا گل می‌گیرم. حالا چقدری کارتو راه می‌ندازه؟
- ده کیلو.
- ده کیلوووو؟! باشه ردیفش می‌کنم! آدرس بده، بقیه‌ش با من کاکو!
 
دیگه بیشتر سرت رو درد نیارم دکتر. همین هفته پیش، گل رو فرستاد هتل، من هم بالاخره گل‌ها رو بردم غار و عصاره‌ش رو گرفتیم و ترکیب رو ساختیم. جوزف خورد و برگشت به حالت قبلش، یه اسلحه خرید و با لبخندی توی همون غار خودکشی کرد. من هم برگشتم به حالت قبلم و دارم به زندگی عادی خودم ادامه می‌دم.
 
دکتر باز هم یادداشت‌هایی می‌نویسد، عینکش را جا به جا می‌کند و می‌پرسد:
- خب، پس الآن مشکلت دقیقا چیه هنری؟ چرا اومدی پیش من؟
- دکتر فروید، مشکل اینه هنوز کابوس اون مدتی که خون آشام بودم رو می‌بینم، صبح‌ها خسته و کوفته از خواب پا می‌شم و قهوه فرانسه هم سر حالم نمیاره. البته رابطه‌م با جینا خوبه. بعضی شبا می‌ریم بیرون تو کلوب می‌رقصیم، فیلم ترسناک می‌بینیم، و خلاصه خل بازیایی که پسر و دخترا می‌کنن! اما وقتی قضیه کابوس رو فهمید، شما رو بهم معرفی کرد.
- خب. ذهنت نسبت به قهوه شرطی شده. یه مدت قهوه مصرف نکن تا شب راحت بخوابی. البته من پزشک نیستم. اما احتمالا این کمکت کنه. ولی برای کابوست. یه مدت به جای فیلم ترسناک دیدن با جینا، کمدی و رمانتیک و چه بدونم اینجور چیزا ببین. اکشن مکشن و جنایی و هیجانی و کلا اونایی که آدرنالینت رو می‌برن بالا هم قدغن! و کلا شب‌ها تا یه ساعت قبل از خواب موبایل و دستگاه‌های دیجیتال رو بذار کنار. البته تضمین قطعی نمی‌کنم که تاثیرگذار باشه اما به مرور باید بتونی راحت‌تر بخوابی و صبح‌ها هم سرحال‌تر بلند بشی. به جلسات بیشتری نیاز داری. و تاثیرش هم به مرور زمان و تدریجیه، انتظار معجزه نداشته باش. می‌تونی بری. ولی توصیه‌هامو جدی بگیر.
- باشه دکتر، ممنون.
 
بعد از خروج هنری از مطب، دکتر وایولت فروید، نوه‌ی پسری آنا فروید، خود را از حالت انسانی در می‌آورد، او هم یک خون آشام است. در اتاق هتل هنری می‌رود. خون او را می‌آشامد و می‌رود به جینا، همدستی که قربانیانش را برایش جور می‌کند، سر بزند.
- سلام جینا.
- سلام وایولت. امشب چطور بود؟
- کم کم دارم خسته می‌شم از این که مجبور باشم مراقب تزریق ماده‌ی تبدیل کننده باشم. امشب خوب کسی رو گیر آوردیم. خونش خیلی تمیز بود. از این به بعد همین عشق قهوه‌ها رو بهم معرفی کن. خیلی خونشون تمیزه. حال آدم، نه ببخشید خون آشام‌ها رو حسابی جا میاره.
- ببینم، این چند شب رفتی اتاق ۱۳۶؟
- آره چطور؟
- چی! اتاق ۱۶۳ بود اونی که بهت گفتم!!
- چی؟ پس ... اشتباه کردم؟ این چند شب اشتباهی خون کی رو خوردم؟
- هنری استیونز! لعنت به تو وایولت! قرارمون چی بود از اول؟
- عصبانی نشو جینا! اشتباه لپی بود!
- خیلی احمقی! قرار بود سراغ خانواده‌م و اونایی که دوستشون داشتم، نری!
وایولت فروید سعی می‌کند جینا را هیپنوتیزم کند، اما جینا لنز پلاستیکی در چشمش گذاشته که مانع اشعه هیپنوتیزم کننده وایولت می‌شود، به سمت جینا می‌رود تا او را تبدیل به خون آشام کند، اما احساس ضعف و ناتوانی می‌کند. جینا با خشم، خنجر نقره مخفی شده در جیب دامنش را بیرون می‌آورد، وایولت خفاش شده و پا (شاید هم بال!) به فرار می‌گذارد، اما دستگیره‌های پنجره هم نقره‌ای است و او را از نفس می‌اندازد. وایولت با التماس به جینا که با خنجر به سمت او می‌آید، می‌گوید:
- جینا ... خواهش می‌کنم!
اما جینا، خنجر را در بال‌های وایولت خفاش شده فرو می‌کند و او را از پا در می‌آورد و همزمان، ورونیکا چایکوفسکی، ژوزف و رز و اولیور کوری، ورنر فان بتهوون، آدولف آمادئوس موتزارت و سایر نوادگان افراد معروفی که وایولت برای زنده نگهداشتن نبوغ ذاتی اجدادشان آنها را تبدیل کرده، به انسان تبدیل می‌شوند. از طرفی دکتر آهنگر وجود خون آشام‌ها را در مجلات و اخبار، رسانه‌ای می‌کند، اما کسی چیزی کشف نمی‌کند. چون تنها خون آشام‌های باقی‌مانده، همان‌هایی بودند که وایولت فروید و ورونیکا چایکوفسکی، تبدیلشان کرده بودند. در نتیجه دکتر آهنگر به جرم نشر اکاذیب، شایعات و اطلاعات نادرست و تشویش اذهان عمومی، از آمریکا دیپورت می‌شود و در دانشگاه مرودشت شیراز، تدریس خود را ادامه می‌دهد. اما هنری و جینا از موضوع اطلاع پیدا کرده‌اند، بهتر می‌دانند که لب از لب باز نکنند و بگذارند مردم جهان در سکوت خبری از وجود آخرین نسل خون آشام‌ها، به روند عادی زندگی خود، ادامه دهند!

پایان
«شک گرایی و نگاه منتقدانه ابزاری است که به وسیله آن می‌توان هم در علم و هم در دین افکار عمیق را از مزخرفات عمیق تشخیص داد.»
کارل سیگن
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat ، Sherlocka1985 ، .Mycroft.
#6
«تعقیب کننده»
 به ساعتم نگاه می‌کنم. دقیق و به موقع! ساعت یک، جلوی غرفه انتشارات پرتقال! 
  موبایلم را از جیبم در می‌‍آورم و نگاهی به عکسش می‌اندازم که امروز برای دوست مشترکمان فرستاده بود و به او گفته بود آن را به من بدهد، چون خودش نمی‌توانست مستقیما این کار را انجام دهد. مانتوی آبی راه راه دارد، پیراهن چهارخانه صورتی پوشیده و شالی سفید به سر گذاشته و موهایش را تماما پشت سرش جمع کرده که باعث می‌شود صورتش در عکس، بزرگ تر از حد معمول بنظر برسد.
  کیف سنگینم و نایلون سنگین تری را که آورده‌ام، پایین می‌گذارم و شروع می‌کنم به در آوردن دوربین فیلم برداری از توی کوله‌ام. ناگهان بین پارچه مانتو های جلو باز و شلوار های جین، پارچه راه راه آبی مانتوی دختر درشت هیکلی را آن سوی غرفه، می‌بینم. 
  بدون آن که دوربین را درون کوله برگردانم، زیپش را می‌بندم و یک بند آن را روی شانه‌ام می‌گذارم و دوربین به دست می‌دوم. اما ناگهان دستی متوقفم می‌کند. بدون آنکه چشم از آن دختر بر دارم، سراسیمه می‌گویم: «بله؟» و بعد از اینکه مطمئن شدم هنوز در غرفه می‌چرخد، سرم را هم با بقیه بدنم هماهنگ می‌کنم. 
  مردی که لباسش نشان می‌دهد از اعضای امنیتی ست، می‌گوید: «برای فیلم برداری مجوز نیاز دارید.»
  سعی می‌کنم خودم را آزاد کنم اما محکم مرا چسبیده. می‌گویم: «دارم.»
-پس نشان بده. 
  موبایلم را با دست تقریبا آزادم (همانی که نایلون را با آن گرفته‌ام) از جیب در می‌آورم و عکسی را از مجوزم نشانش می‌دهم. اما او با اصرار می‌گوید: «کارت شناسایی همراهتون هست؟» 
  سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: «تو کیفه.»
  بالاخره دست سنگینش را از روی بازویم بر می‌دارد و می‌گوید: «نشونش بدین، لطفا.»
  کوله سیاه رنگم را پایین می‌آورم و با اخم و عجله، در حالی که یک چشمم به آن سوی غرفه است که حالا انگار با دیواری بلند، مرزبندی شده، به دنبال شناسنامه‌ام می‌گردم. وقتی آن را پیدا میکنم سریع به دست نگهبان می‌دهم. 
    زیر لب می‌گوید: «مهران حسینی... متولد 1383... درسته. می‌تونید به کارتون ادامه بدید.»
  به سرعت شناسنامه را پس می‌گیرم و آن را به کیف برمی‌گردانم. 
  دوربین را روشن می‌کنم و می‌دوم. اما وقتی به آن طرف غرفه می‌رسم، دیگر هیچ اثری از او نیست. تصمیم می‌گیرم از غرفه بیرون بیایم و از آنجا دنبالش بگردم.  
  او سر راهرو است! شالش افتاده روی گردنش و با مردی که کنارش راه می‌رود، صحبت می‌کند و می‌خندد. جای شکی نیست. او چهارده سال بیشتر ندارد و نمی‌تواند تنهایی به اینجا بیاید. ضمنا به دوست مشترکمان هم گفته بود که با دایی‌اش خواهد آمد و من باید جوانب احتیاط را رعایت کنم. 
  چند قدمی پشت سرش می‌روم، اما آنها واقعا تند راه می‌روند!
  دوربین را برای حمل راحت تر روی شانه‌ام می‌گذارم و حرکاتم را تند تر می‌کنم. 
  او از پیچ راهرو می‌گذرد و وقتی که من به پیچ می‌رسم، از چادر نمایشگاه خارج شده و تقریبا به وسط حیاط مصلی رسیده. 
  سعی می‌کنم دوربین روی شانه‌، کیف روی دوش و نایلونی که در دست دیگرم جا خوش کرده را نادیده بگیرم و بدوم. 
  فقط کمی مانده برسم که آنها از خروجی مصلی بیرون می‌روند! جرعت صدا کردنش را ندارم. اصلا اگر هم این کار را بکنم، در آن شلوغی صدایم را نمی‌شنود. پس به دویدن ادامه می‌دهم. 
  از خیابان رد می‌شوند. 
  دنبالشان می‌روم. تقریبا مطمئنم هیچ کدام از تعقیب کننده‌های فیلم‌های اکشن هم مثل من نیستند.
  پایم به آهن چهارچوب در بزرگ مصلی گیر می‌کند و نقش زمین می‌شوم. دیگر طاقتم تمام شده. تقریبا داد می‌زنم: «دختر این نایلون را برای تو دنبال خودم کشانده‌ام!» 
  احتمالا فریادم زیادی بلند بود؛ آخر همه مردم به سمتم برگشتند و نگاهم می‌کنند. حتی خودش هم لحظه‌ای سرش را برمی‌گرداند. اما بی توجه تر از قبل به راهش ادامه می‌دهد... 
  به چشم‌هایی که من را می‌پایند و دردی که در پایم پیچیده اعتنایی نمی‌کنم. از جایم بلند می‌شوم و خاک روی لباسم را می‌تکانم. آنها دیگر سوار ماشین شده‌اند. شاید اگر بدوم سر چهار راه به او برسم. 
   ماشین‌شان شروع به حرکت می‌کند. تا چهار راه شاید طول بیشتر از چهار ماشین نمانده باشد و چراغ هم هنوز قرمز است. لعنتی ثانیه شمارش خاموش است. اما خیالم کمی راحت تر می‌شود و آرام تر حرکت می‌کنم.
  دقیقا پشت سر ماشینشان هستم که چراغ سبز می‌شود! 
   دیگر نا امید شده‌ام و لنگ لنگان به محل برگزاری نمایشگاه، یعنی مصلی، برمی‌گردم. زیر سایه می‌نشینم و نفس عمیقی می‌کشم.  نگاهی به نایلون می‌اندازم. تمام این کارها برای همین نایلون سفید رنگ و مات پر از کتاب بود. قرار بود به بهانه مصاحبه به او بدهمشان. حالا که فکر می‌کنم می‌توانستم به بهانه کم کردن خرج خانواده‌اش هم این ها را به او هدیه کنم. همه شان کتاب های آموزش نویسندگی هستند و دستان او و همراهش پر از نایلون های کتاب انتشارات‌های نوجوان بود. 
   تصمیم میگیرم چیزی بخورم. کیفم را کنارم می‌گذارم و و زیپ بزرگ ترش را باز می‌کنم. لقمه کتلتی را از آن در می‌آورم. می‌خواهم شروع کنم که متوجه میشم زیپ کوچک کیفم باز مانده. همانی که شناسنامه‌ام تویش بود.
پاسخ
 سپاس شده توسط .Mycroft. ، Mahdi_nvs
#7
ای کاش عاشقت نمی بودم
آهوان به هوای سیراب شدن به لب شط آمده اند. یکی شان را شکار می کنم و با شادی به سمتت برمی گردم؛ اما تو در حالی که فقط چشمان و پوزه ات از آب بیرون است، لانه ای روی درختان را زیر نظر داری. گلایه می کنم و باز به یادت می اندازم چند هفته ای است حواست پرت اوست؛ اما تو با تندی می گویی دهانم را ببندم ممکن است که او را بترسانم. هرچند که می دانم این توهین ات به دلیل آن است که محبوبت فقط به دندان های کج و کوله ی تو علاقه مند باشد. شناکنان می روی، مقصدت آنسوی شط است و به دنبال طعمه ای ساده هستی تا وحشیانه پاره پاره اش کنی و غذای محبوبت را در میان دندان هایت جا دهی. عصرانه ی خود را تناول می کنم، در هر حال کله شقی بیش نیستی. با هم بر روی صخره ها می رویم و تو ابتدا دهانت را باز می کنی و دندان های ساییده به سنگت را در معرض هوا قرار می دهی تا او بیاید. به آن روز فکر می کنم، روزی که برای اولین بار او گرسنه آمد تا با نوک ظریفش دندان هایت را تمیز کند و هنگامی که متوجه شد غذای زیادی در فاصله ی بین دندان ها تجمع کرده شاد شد، گل از گلش شکفت و خندید. چشمانت را دیده بودم که بعد از خنده ی او غرور حاکم بر چهره ی خشنت جایش را به علاقه داده بود. هنوز مبهوتم، چگونه اتفاق افتاد؟ دل پوشیده در زره ی پولکی و سختت را پرنده ی به این کوچکی با خنده های شادمانه اش به سادگی ربوده بود؟...
او را از دور می بینم که می آید و در دهانت می نشیند، پرنده ای کوچک و خاکی رنگ بدون هیچ نشانه ی خاصی. شوق را در چشمانت می بینم که از آمدنش در پوست خود نمی گنجی، چون با خود عهد بسته ای امروز سر صحبت را با او باز کنی، اما چه می دانستی که بعد از سلام به او چشیدن خون آن بینوا زیر زبانت، اشک ها چشمانت را آزار می دهند.
C.G.mikach
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد