سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

داستان های کوتاه جنایی
#1
می خواهم حادثه ای را گزاش کنم
« سیلیا، همه اش تقصیر توست! سرانجام جسد متورم مرا در استخر پیدا می کنی. بدرود !
-امبرتو »
او یاداشت در مشت با گام ها متزلزل بیرون دوید، مرا دید، شناور با چهره ای درون آب، چون مگسی غول پیکر که در ژله غرق شده باشد. وقتی برای نجات من خود را به آب انداخت و به یاد آورد بلد نیست شنا کند، از آب بیرون آمدم.
محکوم شماره 338412
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط Cripher ، red hat ، Louis ، .Mycroft.
#2
کارآموز
وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول، ستاره نمایش افتاد و مرد، کارگردان گفت:« نمایش باید اجرا شود.» امشب به جای بازیگر کارآموز، ستاره نمایش باید نقش نعش را بازی کند.
بازیگر کارآموز به سرعت تغیر لباس داد. اجرای او عالی بود. ستاره هم آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد.
بازیگر کارآموزموقع تعظیم دربرابر طوفانی از کف زدن های پرشور، سرنگی را که در جیب داشت، لمس کرد.
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat ، Louis ، .Mycroft.
#3
راز
« لازم نیست انقدر خودت را بگیری،واتسون.»
« متاسفم، هولمز، فقط فکر می کنم که عاقبت مغلوب شده ای. هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی.»
هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد.
« متاسفانه اشتباه میکنی. من می دانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رساند.»
« فوق العاده است! بدون هیچ شاهد! بدون هیچ سرنخی! چه کسی این کار را کرده؟»
« من کرده ام، واتسون.»
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط Louis ، red hat ، Mahdi_nvs ، رزالین ۲ ، .Mycroft.
#4
افکار بدخواهانه 
« خوب زدیش، «زک». درست وسط دنده هاش. عالی بود!» بابی این را گفت و بر اثر فشار دستبند ها ناله ای کرد.
زک که زانوهایش به میله ها فشرده شده بود، نالید: «چی میگی، من زدمش؟ من سعی کردم جلوی تو رو بگیرم!»
افسر توی آینه اتوموبیل نگاه کرد و گفت: «هعی رفیق، اون پشت داری با کی حرف میزنی؟»
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط .Mycroft. ، Hidden ، Louis ، Louis
#5
شام آخر
بیلی دزد بود و عاشق کارهایی که زیاد وقت گیر نبودند.
یک روز صبح زود از زیر حفاظ وارد خانه ای شد. اشیاء کوچک و گرانقیمت را برداشت و در اتوموبیلش روی هم تلمبار کرد. 
آخرین بار وقتی به خانه برگشت تا جلوی تلویزیون غذای مختصری بخورد، همانجا در خانه ای که قرار بود به زودی سمپاشی بشود، به خواب رفت.
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat
#6
پارچه روی سرم رو کشیدن و تفنگ روی شقیقه‌م بود. شب بود و ما هم تو بیابون.
مرد قوی هیکلی به دختری که خودش رو به عنوان دوست دخترم به من نزدیک کرده بود، کرد و گفت: به نظرت باهاش چیکار کنیم امیلی؟
امیلی پوزخندی زد و گفت:
- هیچکس نباید از ما دزدی کنه اول زجرکشش کنیم.
صدای تیری اومد و جفتشون نقش زمین شدن. ظاهرا با اسنایپر زده بودنشون. منم که داشتم روی زمین غلت می‌زدم و فریاد «کمک کمک»م تو بیابون‌های نیومکزیکو پیچیده بود. تا این که نوری اطراف رو روشن کرد و یه جیپ نظامی اومد و جلوی چاله‌ای که قرار بود قبرم باشه ترمز کرد. دو نفر پیاده شدن. اما نظامی نبودن!
دوتا مرد، یکی با سبیل و اون یکی با موهای تقریبا بلند. مرد مو بلند به اون یکی گفت:
- این کیه و اینجا چه غلطی می‌کنه؟!
- نمی‌دونم قربان!
- اون دوتا دزد که به حقشون رسیدن ظاهرا اینم به دزد زده و شاه دزده! باهاش چیکار کنیم؟
مرد سبیلو دوباره پارچه رو روی سرم کشید، صدای شلیکی اومد و منم دیگه هیچی نفهمیدم.
«شک گرایی و نگاه منتقدانه ابزاری است که به وسیله آن می‌توان هم در علم و هم در دین افکار عمیق را از مزخرفات عمیق تشخیص داد.»
کارل سیگن
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat
#7
_سرکار بگو ببینم چه شباهتی بین قتل‌های اخیر پیدا کردید؟
سرکار در حالی که ساندویچ هات‌داگش را گاز میزد گفت: بازرس، همگی روزهای فرد در ماه‌های فرد سال اتفاق افتاده‌اند، همه در ساعت 9 شب. همه مقتولین نیز با سم کشته شده‌اند.
_عالی بود. بزودی قاتل دستگیر می‌شود. 

ساعت 9 شب 21.03.2021 بود.

ما به خاطرات نیاز نداریم.


پاسخ
 سپاس شده توسط Mahdi_nvs ، Louis ، مهرَبان
#8
خوک

قصاب حال و روز خوشی نداشت. وارد اتاقش شد. اما یک خوک چاق جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت یک تاک شوی احمقانه می‌دید. نگاهی به خوک کرد و گفت: خوک لعنتی، تو اینجا چکار میکنی؟
اما خوک که مشغول خوردن پاپ کرن بود اصلا به او توجه نکرد. قصاب بیشتر عصبانی شد. به سرعت به آشپزخانه رفت و با کارد قصابی برگشت.
خوک وقتی او را با کارد دید حسابی ترسید و فهمید بی‌توجهی به قصاب اصلا کار درستی نبوده ولی دیر شده بود؛ چون قصاب گلوی او را در یک چشم به هم زدن برید.
_خوک لعنتی. روی مبل من نشسته بودی و حالا هم با خون کثیفت مبلم رو خراب کردی. لعنت به همتون‌!!!
تلو تلوخوران به سمت دستشویی رفت و آنجا استفراغ کرد. آن شب در مصرف مواد زیاده روی کرده بود  و حسابی حالش خراب بود. اما همسرش کجا بود نمی‌دانست. احتمالا مثل همیشه سرکار بود. به همین خاطر بدون اینکه منتظرش بماند سمت تختش رفت و به خوابی عمیق فرو رفت.
 فردا صبح وقتی بیدار شد همسرش را دید ولی غرق در خون.

ما به خاطرات نیاز نداریم.


پاسخ
 سپاس شده توسط مهرَبان ، Sherly
#9
اجازه انتشار دارم؟
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد