سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

نظرسنجی: داستان خوبی بود ؟
بله
خیر
[نمایش نتایج]
 
توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند.
آواز گربه سفید
#1
« آواز گربه سفید »

دوباره برگشته بود و اینبار پشت پنجره چوبی اتاق من آوازش را سر داده بود. از کشوی پوسیده کمدم روسری سبزی را بیرون کشیدم و با قدم های لرزان به پنجره نزدیک شدم. هنوز همانجا بود و دمش را برای من بالا برده بود. پنجره را به آرامی باز کردم و صدای جیر جیر آن در اتاق پیچید. اولین باری بود که از نزدیک می دیدمش. همانطور که پدر می گفت مثل برف سفید بود.دستم را به سمتش دراز کردم تا نوازشش کنم اما او داخل اتاق پرید و من جیغ بلندی کشیدم. همانطور که گربه مشغول بازی با توپ نخ کف اتاق بود ، نگاهی به اطراف انداختم. پدرم برای خرید به بازار رفته بود و مادرم هم وقتی که برای بار دوم پای گربه سفید به خانه باز شده بود ، چادرش را سر کرد و دست صادق ، برادر کوچک ترم، را گرفت از خانه بیرون رفت.

با دستانی لرزان حلقه ای را وسط روسری انداختم و به گربه نزدیک شدم. او پشت به من مشغول بازی با نخ دیگری بود. باید حواسم را جمع می کردم که به دار قالی چنگ نیندازد. حتی اگر یکی از تارهای دار پاره می شد، آقا منصور خسارتش را از ما می گرفت و مادرم هم همیشه سر کوفتش را به من می زد.

باید مراقب دستانم هم می بودم تا گربه آنها را خط خطی نکند. همینطور صورتم . همینطور ... نفس هایم به شماره افتاده بودند احساس می کردم که روسری از عرق دستانم خیس شده بود. اما گربه بی خیال همانجا ایستاده بود و این کارش من را عصبانی تر از قبل میکرد.

به اندازه کافی به او نزدیک شده بودم. پس روسری را دور دستانم محکم کردم و با یک حرکت حلقه را گردن گربه انداختم. گربه سفید با تعجب برگشت و به من خیره شد. ولی من پایم را روی کمرش گذاشتم و در حالی که روسری را با دو دست می کشیدم، او را به سمت زمین فشار می دادم.گربه با چشمانی سرخ، خرناس می کشید و فقط می توانست برای نجات جانش چنگال هایش را روی زمین بکشد.

زمان برایم نمی گذشت. گربه هنوز هم زنده بود و دمش را تکان می داد. روسری را محکم تر از قبل کشیدم و زیر لب گفتم: بمیر...فقط بمیر!!!

گربه از حرکت ایستاد. با چشمانی خیس، روسری را ول کردم و به جسد گربه خیره شدم. باید قبل از آمدن بقیه او را قایم می کردم. با آستینم اشکهایم را پاک کردم و چشمم از پنجره به باغچه کوچک داخل حیاط افتاد.

اول از همه فرش داخل اتاق را بیرون بردم و با یکی از فرش های داخل زیرزمین عوض کردم. وقتی به اتاق برگشتم روسری را دوباره به دست گرفتم و گربه را بلند کردم. نمی توانستم به او دست بزنم. حتی با نگاه کردن به او حالت تهوع می گرفتم.

با عجله داخل حیاط دویدم. گربه را روی خاک باغچه انداختم و گوشه حیاط را به دنبال بیلچه قرمز رنگ پدرم گشتم. هنوز مطمئن نبودم که کار درستی کرده بودم یا نه ؟ گربه بیچاره چه کاری از دستش بر می آمد که مادرم با دیدنش آنقدر ترسیده بود؟ برای جواب دادن به این سوال ها دیر شده بود. وقتی به خودم آمدم ، دیدم که گربه را داخل گودالی که کنده بودم انداخته ام و خاک رویش می ریزم. گل شعمدانی کوچکی را هم تاز گلدان بیرون کشیدم و روی جنازه گربه کاشتم تا کسی به تغیرات باغچه شک نکند.

کمی بعد از روی زمین بلند شدم و عرق سرد روی پیشانی ام را پاک کردم. اما وقتی که خواستم دست و صورتم را بشویم، صدای باز شدن در توجه ام را جلب کرد. صادق و مادرم بودند. برای قایم کردن بیلچه دیر شده بود و مادرم من را دیده بود. او درحالی که چادرش را به کمرش می بست، با عصبانیت پرسید: این چه سر وضعیه برای خودت درست کردی دختر !

به باغچه اشاره کردم و جواب دادم: گله تو گلدون پژمرده شده بود . گفتم به کارمش تو ...

مادرم وسط حرفم پرید: امشب میخواد برات خواستگار بیاد، بعد تو داری گل می کاری ؟ آبرومون رو میخوای ببری ؟یا نکنه دلت میخواد زن یک بدبخت بیچاره ای مثل بابات بشی ؟

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. مادرم حرفش را ادامه داد و گفت: برو سریع به سر و روت برس . یادت باشه اون روسری سبزت رو سر کنی ! از قدیم گفتن روسری سبز دل دوماد رو برای خودش میکنه !

نگاهم را از مادرم دزدیدم و گفتم: روسری سبزه رو خیلی وقته گم کردم.

مادرم روی دستش زد و با تعجب گفت : گم کردی ؟ مگه چندسالته؟خجالت نمی کشی ؟

سعی کردم بهانه ای بیاورم اما مادرم نفس عمیقی کشید و گفت: اشکال نداره . فدا سرت! چون شب خواستگاریت می بخشمت. فکر کنم تو کشوی من یک روسری سبز دیگه هست. همونو سر کن.

به سمت اتاق برگشتم. اما مادرم صدایم کرد و پرسید: مریم، چرا چشمات سرخ شده ؟

همانجا خشکم زده بود. اگر برمی گشتم باید جواب مادرم را می دادم. اما قبل اینکه من چیزی بگویم ، مادرم گفت: الان با صادق رفتیم پیش آقا سید. یک دعا نوشت گفت که دیگه سر و کله گربه سفیده تو خونه ما پیدا نمیشه. دیگه لازم نیست نگران باشی !

صادق که تا آن لحظه ساکت بود و مشغول بازی با مورچه های داخل حیاط بود ، گفت: چی؟ من که هنوز گربه رو ندیدم ! بابا دیده ! تو دیدی! منم می خوام ببینمش !

مادر با عصبانیت به سمت صادق برگشت و گفت: ساکت ! زبونتو گاز بگیر ! به باباتون گفتم. به شما هم میگم! گربه بی گربه ! امشب حرفی ازش تو خواستگاری نمی زنید! فهمیدید؟

سرم را به نشانه بله تکان دادم و بعد از شستن دست و صورتم به اتاق برگشتم. کمی بعد پدرم با مشماهای پر از میوه به خانه برگشت. معلوم بود که برای مهمان های امشب سنگ تمام گذاشته است. خواستگار، پسر یکی از بازنشستگان شرکتی بود که آبدارچی آن دوست پدرم بود. می گفت که پسرشان خارج از ایران تحصیل کرده است و خانواده اش بعد برگشت او به دنبال دختر ساده و دل پاکی از خانواده آبرومندی بودند که پسرشان را با ازدواج با او ، مجبور به ماندن در ایران کنند. دوست پدرم هم اسم خانواده ما را به گوششان رسانده بود.

چند ساعت بعد در خانه به صدا در آمد. پدرم نگاهی به سر و رویش در آینه انداخت و بعد سراغ مهمان ها رفت. مادرم هم همراه من داخل آشپزخانه آمد تا برای آنها اسفند دود کند. وقتی مادرم رفت، از لای در نگاهی به بیرون انداختم. پسر جوان خوش چهره ای با دست گل و شیرینی بعد از پدر و مادرش وارد خانه شد. همینکه پدر مشغول احوال پرسی شد و مادرم شیرینی که خواستگار برایمان آورده بود را به آشپزخانه آورد و گفت که کتری را روی گاز بگذارم.

آب کتری که جوش آمد ، استکان های کمر باریکمان را از کابینت فلزی زنگ زده آشپزخانه بیرون آوردم. آنها را تا نیمه با آب جوش پر کردم و چند حبه قند داخلشان انداختم. وقتی که قند ها حل شدند، به آرامی چای را روی آنها ریختم. مادرم گفته بود رسم است که عروس برای خواستگار و خانواده اش چای دو رنگ ببرد.

کمی بعد چادرم را مرتب کردم و سینی چای را به دست گرفتم. دستانم می لرزید و استکان ها روی سینی تکان می خوردند. اما وقتی که نگاهم به رنگ آبی چشم نظری که مادرم از آبچکان ظرف شویی آویزان کرده بود افتاد، آرام شدم و چای را برای مهمان ها بردم.

از حرف هایشان معلوم بود که خانواده تجملاتی نیستند و می خواهند همه چیز ساده برگزار شود. اما وقتی که چایی را برای پسرشان گرفتم و چند لحظه به چشمان او خیره شدم، فهمیدم که او اصلا راضی به این وصلت نیست. من هم اگر جای او بودم تن به همچین کاری نمی دادم و هیچوقت قبول نمی کردم با کسی ازدواج کنم که نصف من سواد و تحصیلات ندارد. اما باید چه کار می کردم؟ چه طور توجه اش را به خودم جلب می کردم؟

-پسرم اون همه میوه رو کجا می بری ؟

صادق نگاهش را به طرف پدرم برگرداند و گفت: برای گربه سفیده ! گفتم شاید میوه دوست داشته باشه ، باز بیاد من ببینمش!

مادرم درحالی که لبش را گاز می گرفت و با سر به صادق اشاره می کرد که برگرد ،گفت: صادق جان زشته پیش مهمونا!

پدر داماد که حرف های صادق او را به خنده انداخته بود با تعجب پرسید: قضیه گربه سفیده چیه؟

پدرم دستی بر روی ریش هایش کشید و جواب داد: والا یک گربه ای از صبح اینجا رو گذاشته  رو سرش و هعی جلو در خونه میو میو می کرد که...

وقتی نگاه پدرم به مادر افتاد به خودش آمد و گفت: چیز مهمی نیست ! شما خودتون رو نگران نکنید !

مادرم حسابی از دست پدر  و صادق کفری شده بود و اگر کارد به او می زدی ، خونش در نمی آمد. بعد از حرف پدرم همه در سکوت به هم خیره شده بودند که پسرجوان لبخندی زد و بعد از مدت ها شروع به صحبت کرد و گفت: تو هلند یک افسانه ای هست که میگه اگه یک گربه سفید جلوی در خونه کسی آواز سر بده، یعنی اون شخص به زودی میره خونه بخت ! فکر کنم با این حساب حرف دیگه ای نمی مونه !

مراسم خواستگاری با حرف او جان دوباره ای به خودش گرفت و بحث مهریه و شیر بها باز شد. خوشحال بودم و سعی می کردم لبخند به لب داشته باشم اما چیزی از درون من را آزار می داد. نگاهم در مراسم فقط به گل شمعدانی داخل باغچه بود که باد او را می لرزاند.
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط صبح بخیر ، Louis ، red hat ، رزالین




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد