سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

نظرسنجی: داستان خوبی بود ؟
بله
خیر
[نمایش نتایج]
 
توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند.
داد و بیداد
#1
« داد و بیداد »

جهان و سعید در حال رد شدن از خیابان بودند که ناگهان شاسی بلند مشکی رنگی با سعید تصادف کرد. سعید فریاد بلندی کشید و روی زمین افتاد. جهان با دو دست روی سزش زد و گفت: یا خدا! داداش!

صاحب شاسی بلنداز ماشین پیاده شد. دختر جوانی بود که عینک دودی به چشم داشت.  او در حالی که موهایش را داخل شال بنفشش می زد، گفت: چیزیش که نشد ؟ حالش خوبه ؟

جهان به سمت سعید که از درد به خود می پیچید رفت و او را در آغوش گرفت. سپس نگاهی به دختر جوان کرد و گفت: مگه کوری خانم ؟ آدم مگه عصری عینک دودی میزنه !

دختر جوان با دستانی لرزان عینک دودی اش را درآورد. جهان گریه سر داد و سرش را روی سینه سعید گذاشت. سعید آهسته پرسید: چه طوره ؟

جهان زیر لب جواب داد: بدک نیست. امروز تصویه می کنیم.

دختر به آن دو نزدیک شد و گفت: من زنگ میزنم آمبولانس تا ...

جهان وسط حرف دختر پرید: تا بعدش خودتون فرار کنید، برید ؟

دختر جوان با تعجب پرسید: فرار برای چی ؟

جهان با عصبانیت ار روی زمین بلند شد و جواب داد: از ترس اینکه بیفتید زندان! ایهلناس! داداش دست گلم پر پر شد! یکی ما رو از دست این خانوم نجات بده!

چند نفری که شاهد تصادف بودند، به کمک جهان آمدند. آنها سعید را بلند کردند و به سمت شاسی بلند بردند. اما دختر جلوی آنها را گرفت و گفت: هی کجا ؟!!!

جهان در ماشین را باز کرد و گفت: زدی طلبکارم هستی؟ خودت میرسونی بیمارستان هر چی هم هزینه اش شد میدی!

دختر بدون اینکه چیزی بگوید، کنار رفت و اجازه داد سعید را روی صندلی عقب ماشین بگذارند. جهان هم کنار او نشست و تا حواسش به او باشد. کمی بعد دختر جوان هم سوار ماشین شد و گفت: بهتر نبود وایمیستادیم افسر بیاد ؟

جهان با عصبانیت جواب داد: پلیس بیاد دو ساعت کروکی بکشه؟ تا اون موقع داداش من رفته پیش رفتگان شما! تهشم بگن شما مقصرید و بفرستنتون زندان! نکنه دوست دارید برید زندان؟

دختر با ترس زیر لب گفت: نه...زندان نه...

دختر ماشین را روشن کرد و به سمت بیمارستان به راه افتاد. جهان پوزخندی زد و گفت: قربون آدم چیز فهم! کی حوصله این دردسر ها رو داره .ما خودمون دو تا آدم بالغیم! با هم کنار میایم. حلش می کنیم.

دختر به سمت جهان برگشت و گفت: منظورتون پول دیه است ؟

جهان ابروهایش را به هم گره زد و گفت: اولا شما حواستون به رو به رو باشه که یکی دیگه رو ناقص نکنید! دوما! شما فکر کردید ما دیه خوریم ؟

دختر نگاهش را به جاده برگرداند و گفت: نه. سوئ تفاهم شدش!

ماشین جلوی بیمارستان ایستاد. جهان سعید را به آرامی از ماشین پیاده کرد. دختر هم بلافاصله از ماشین پیاده شد و گفت: وایستید منم بیام!

جهان نگاهی به دختر جوان اندخت و گفت: لازم نیست به سلامت!

دختر با تعجب پرسید: یعنی بخشیدید؟

جهان نفس عمیقی کشید و جواب داد: بله. ما خودمون یک جوری با هزینه های بیمارستان کنار میایم. درسته الان یک بخیه خدا تومن پولشه یا یک سی تی اسکن با حقوق یک ماه کارگری ما برابری میکنه ولی خب ، خوبیت نداری خانومی مثل شما رو تو زحمت بندازیم. دور از مردانگیه!

دختر که با شنیدن صحبت های جهان معذب شده بود به سمت ماشین رفت و از داشبورد آن کیف پولش را بیرون آورد و گفت: اینقدر به کارتون میاد؟

جهان نگاهی به کیف پول انداخت و گفت: خانم گفتم که مجبور نیستید کمک کنید! الان این پول رو به ما ندید که سنگین تریم!

دختر با ناراحتی گفت: آخه الان همینقدر دارم...

جهان به دستبند طلای دختر اشاره کرد و گفت: اون چی؟ فاکتورش رو دارید؟

دختر نگاهی به دستبند انداخت و گفت: نه همراهم نیست.

جهان اطراف را نگاه کرد و گفت: اشکال نداره. حالا یکاریش میکنم !

دختر با دستانی لرزان دستبند را از دستش بیرون آورد. جهان هم بعد از گرفتن دستبند رو به دختر جوان کرد و گفت: شتر دیدیم، ندیدیم. عزت زیاد!

دختر با تعجب پرسید: الان من برم ؟

جهان پوزخندی زد و گفت: نه یک چند دقیقه دیگه اینجا وایستید ، دست جمعی با هم بریم زندان ! برو دیگه خواهر من!

دختر جوان دوباره با شنیدن کلمه زندان دست و پایش را گم کرد و بعد از عذرخواهی سوار ماشین شد و رفت.سعید بعد از دور شدن دختر نفس راحتی کشید و گفت:  گرون قیمته ؟

جهان دستبند را درون جیبش گذاشت و جواب داد: آره گفتم که حسابمون رو امروز صاف میشه!

سعید مشتی به شانه جهان زد و گفت: دفعه آخرت باشه بیش از حد تعارف میکنی ! یک لحظه گفتم الان عاشق دختره شدی هر چی بود بخشیدی رفت ! کم مونده بود از طرف شماره بگیری !

جهان در حالی که دستش را می مالید گفت: ببین داداش من! به این میگن روانشناسی معکوس. هرچه قدر تو ...

-آهای یارو !

جهان و سعید برگشتند و به پسر کوچکی که پشت سر آنها ایستاده بود ، خیره شدند. پسر لباس پاره کثیفی به تن داشت و گونی سفیدی را پشتش انداخته بود. او به سمت جهان و سعید رفت و گفت: هیچ می دونید تو منطقه کی دارید سر مردم کلاه میزارید ؟اجازه شو دارید ؟

سعید به سمت پسر بچه رفت و فریاد زد: مال هر کی میخواد باشه ! فضولیش به تو نیومده بچه !

پسر مشت گره کرده اش را به سمت سعید گرفت و گفت: به من میگی فضول ؟

جهان لگدی به پهلو پسر زد و گفت: هری برو تا بدترشو نشنیدی !

پسر از روی زمین بلند شد و دوباره گونی اش را به دست گرفت. او در حالی که از سعید و جهان دور می شد، زیر لب گفت: دارم براتون!

نیم ساعت گذاشت. جهان و سعید در راه پاتوق محمود خان بودند. سعید روی شانه جهان زد و گفت: نظرت چیه برم کلاس تائتر ؟

جهان نیش خندی زد و جواب داد: صد بار بهت گفتم خودتو به موش مردگی زدن با بازیگری زمین تا آسمون فرق داره !

سعید گفت : میدونم اما ...

جهان با تعجب به سعید که روی زمین افتاد نگاه کرد. سپس سرش را برگرداند و مرد قد بلندی را پشت سر خود دید. او با عصبانیت فریاد زد:  چیکار میکنی عوضی !

مرد قد بلند بدون اینکه چیزی بگوید، یقیه جهان را گرفت و مشت محکمی به صورت او زد. وقتی جهان چشمانش را باز کرد، همه چیز برعکس بود. اما کمی بعد که به خود آمد ، فهمید که همه چیز سر جای خود است. فقط او و سعید هستند که برعکس از سقف آویزان شده اند. 

جهان نگاه دقیق تری به اطراف انداخت. آنها در پاتوق محمود خان بودند و آن مرد قد بلند کنار محمود خان ایستاده بود. 

جهان گفت : محمود خان به خدا داشتیم میومدیم پولتون رو بدیم !

سعید هم سرش را به نشانه تایید حرف جهان تکان داد. اما محمود خان پکی به قلیون درون دستش زد و بی توجه به آنها گفت:احمد رو بگید بیاد تو !

مرد قد بلند احمد را صدا کرد.  در اتاق باز شد و همان پسر بچه جلوی بیمارستان وارد اتاق شد. سعید با تعجب به جهان نگاه کرد و گفت: سگ تو روحش! این اینجا چیکار میکنه ؟

محمود خان از احمد پرسید: این دو تا الدنگ همونایی هستن که میگفتی؟

احمد سرش را به نشانه بله تکان داد. محمود خان قلیان را روی میز گذاشت و گفت: باشه تو برو به کارات برس. من خودم میدونم باهاشون چیکار کنم !

سعید گفت: باور کنید ما نمی دونستیم محمود خان !و اگرنه غلط بکنیم تو محل شما ...

محمود خان با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت: خفه! منو خر فرض کردید ؟

جهان جواب داد: بلانسبت شما !

محمود خان مشت محکمی به شکم او زد و گفت: تو زبون نریز ! زورت به بچه رسیده ؟فکر کردید از جیب خودم بزنید و دوباره بزارید جیب خودم نمیفهمم؟

جهان در حالی که به سختی نفس می کشید، گفت: حالا شما ببینید چی آوردیم...شاید ارزشش رو داشته باشه!

محمود خان دستش را درون جیب جهان برد و گفت : وای به حالتون اگه اینطور نباشه !

او دستبند طلا را از جیب جهان بیرون آورد و مشغول بررسی آن شد. برق دستبند چشمانش را گرفته بود. سعید پرسید: خوشتون اومد؟ حسابمون پاک و پوک شد ؟

محمود خان لبخندی زد و گفت: آره. اما دیگه نبینم این طرفا بپلکید ! جمشید بیارشون پایین.

مرد قد بلند به سمت سعید و جهان رفت. اما ناگهان در اتاق باز شد و دختر جوانی وارد اتاق شد. او محمود خان را در آغوش گرفت و گفت: بابا! من نمیخوام بیفتم زندان !

 محمود خان با تعجب گفت: چی داری میگی سمیرا ؟

دختر با گریه جواب داد: چند ساعت پیش یکی رو با ماشین زدم !
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط Louis ، red hat




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد