سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

کاراگاه بردلی:زمان اشتباه، مکان اشتباه ، برخورد اشتباه "قسمت دوم"
#1
و کاراگاه بردلی باز میتازد!

 گفته بودم کارمون با کاراگاه بردلی تموم نشده.....11 بالاخره پرونده ی بعدی کاراگاه بردلی رسید

حالا توی این داستان خبری از سایفر نیست. فقط پرونده هست. منتظر نظراتتون خستم 101

-« دستاتو بزار رو سرت !»

بی توجه به داد و فریاد های پلیس مصلح زن چاق جلویش که همسر یک مجرم حرفه ای  بودرا هل داد و به سمت حمام دوید. خانه تنگ بود که این شلیک کردن را ناممکن کرده بود. اما این چیزی نبود که نفرت و خشم پلیس مصلح را خاموش کند. بلکه فقط خونسرد ترش میکرد باعث میشد عذاب ماسک گازی علیم تر شود( ماسک گازی لقبی بود که مطبوعات به دلال مواد قاتل و تحت تعقیب پلیس داده بود).

ماسک گازی یک مرد خودشیفته ی قد کوتاه بود که از هر کسی حرفه ای تر و بی سر و صدا تر مواد میفروخت..جابه جا میکرد...و ادم میکشت. کیفیت خوب کار های اخیرش باعث مغرور شدنش شده بود که دلیل اصلی  حمام خون هایی بود که موقع معامله ی مواد راه انداخته بود. ادعا میکرد مواد اعلا گیر آورده است و طبیعتا خریدار های گردن کلفتی که نود درصدشان مافیا هم بودند هم به خاطر کار های قبلش به او اعتماد داشتند. سر قرار میرفتند. جلوی ماسک گازی می ایستادند. بعد کمی حرف زدن و چانه قاتل عزیزمان ماسک گازی ای که در جیب کتش مخفی کرده را به صورتش میزدن و مرگ خریدارانش را تماشا میکرد. چطور؟ خب قرار ها همه  مکان های معامله سر پوشیده و تنگ بودند و از قبل درشان کپسول های گاز کار گذاشته شده بود که حاوی گازی بسیار سمی بودند. دو بار تا حالا در معامله آدم کشته بود و در حد معامله به یک بیخنمان یا معتاد پول داده بود تا هر وقت او علامت داد گاز را رها کند. در یکی از موارد معتادی که گاز را آزاد کرده بود هم مرده بود. و حالا کت بسته بود. به رغم نقشه های هوشمندانه اش رد پول هایی که از خریدار ها دزدیده بود را زده بودند (به لطف پلیس مصلح) و حالا در خانه اش یک پلیس بی اعصاب مصلح بود که برای تکه تکه کردن ماسک گازی لحظه شماری میکرد.

ماسک گازی به خاطر قد کوتاه و لاغر بودنش خیلی فرض بود. ولی برای ورود به حمام کمی مکث کرد. البته در آن لحظه برای پلیس مصلح قد بلندمان مهم نبود. وقتی وارد حمام شد صدای گوشخراش و جیغ مانند ماسک گازی به استقبال پلیس مصلح آمد:« هر چقدر خواستی تلاش کن آقا پلیس من مثل خرگوش شعبده بازم ی لحظه هستم و ی لحظه نیستم!»

این صدا از پشت پرده ی وان حمام می آمد. اینجا بود که صبر پلیس مصلح ما سر آمد.گوش هایش تیز بودند. میدانست کجا را باید بزند.پس اسلحه را بالاگرفت. آماده ی کشیدن ماشه بود. با احتساب قد کوتاه ماسک گازی خیال کرد که پاهاش را حدف گرفته. ولی یک صدم ثانیه قبل از اولین شلیک صدای جیغی متجبش کرد.

شبیه صدای جیغ یک زن بود.

مغز پلیس مصلح میدانست نباید شلیک کند. ولی ماهیچه های دستش نظر دیگری داشتند.به رغم شنیدن صدای جیغ ماشه را کشید. شش بار ماشه را کشید. آنقدر تا توپی اصلحه اش خالی شد. در تخیلات خودش در حق دنیا لطفی کرده بود. ماسک گازی را از صفحه روزگار حذف کرده بود. پرده را کشید تا با جسد مرد قاتل رو به رو شود . ولی چیزی که جلوی چشمانش بود شباهتی به انتظارش نداشت.جسد دختری چهارده ساله بود که با شنیدن صدای  ورود پلیس به خانه در حمام مخفی شده بود. روی وان نشسته بود و زانو هایش را بغل کرده بود. و این باعث شده بود هر شش گلوله به سینه ی ابیگیل مرحوم اثابت کند و درجا او را بکشد.

بنگ...

بنگ!

بنگ!

***

بردلی از خواب پرید. مثل گربه ای که تازه متوجه حضور سگی در بغل دستش باشد. خواب بد دیده بود. همه اش همین بود. یک خواب بد. احتمالا این چیزی بود که در چنین مواقعی نود درصد مردم میگفتند  با تصور این که فقط خواب بود و واقعیت ندارد. ولی بردلی کاملا از اشتباه بودن این موضوع مطمعن بود. سرش را که تکان داد متوجه شد بالشت و رو تختی و نصف تختش به خاطر عرق خیس و نمناک شده. کابوس ابیگیل باعثد شده بود شرشر عرق بریزد.تصمیم گرفت نا دیده بگیرد و باز به آغوش گرم خواب بپیوندد.ولی نتوانست. دراز کشیدن در یک تخت نمناک خیلی هم خوشایند نبود پس تصمیم گرفت بلند شود. لنگ لنگان از اتاق خواب تنگش گذشت و وارد اتاق پذریایی شد. طبق عادت به ساعت پاندول دار بزرگی که  نزدیکی در ورودی با استادی جا گرفته بود چشم دوخت. ساعت چهار صبح بود.این ساعت پاندول دار تنها شعی بود که به بردلی یاد آوری میکرد مکانی که در آن زندگی میکند هنوز هم خانه ای است. یک خانه ی آدمیزاد. در حالی که بردلی در یک سال اخیر هر بلایی سر این خانه آورده بود. یک سال قبل... از خانه ی  جمع و جور و منظمش با نشان پلیس به عنوان یک پلیس مصلح بیرون رفت. به اشتباه دختری چهارده ساله را به قتل رسانده..و برگشته بود.و فردای آنروز شکنجه ی یک ساله اش آغاز شده بود. کاراگاه هاینز بردلی....که به خاطر قصد تنبیه رئیس پلیس در پرونده ی ماسک گازی حضور یافته بود یک دختر بچه را به قتل رسانده بود.ماسک گازی بدون توجه به دختر بیچاره اش از حفره ی کوچک پنجره مانندی که از قبل به همین منظور کنار وان درست کرده بود در رفته بود و بردلی....یک پلیس عصبی و ناراضی از سرکوب و سیاست های غلط رئیس پلیس دختر  را به قتل رسانده بود.

به خاطر حضور شاهدینی که بردلی متوجه نشده بود(همکار های پلیس بردلی که پشت سرش می امدند ولی بردلی متوجهشان نبود) توانست بی گناهی اش را ثابت کند و دادگاه به خاطر کار های قبلی اش...یعنی دستگیر کردن حدود نیم دوجین تحت تعقیب... جکم اورا آزادی مشروط اعلام کرده بود که هرچند از نظر بردلی درست نبود. چند دوره در بیمارستان روانی بستری شده بودولی به خاطر طزیرق متعدد آرامبخش خاطره ای از ان دوره نداشت.

در اولین ماه ها.....بردلی نمیتوانست باور کند که چنین کاری کرده است. و در یک سال گذشته به شکنجه کردن خودش مشغول شده بود.روانکاو بردلی...که از نظرش یک کودن تعطیل بیش نبود فکر میکرد بردلی میتواند با این حقیقت به زندگی ادامه دهد.اشتباه میکرد. حالا خانه ی بردلی یک محل شکنجه ی حرفه ای بود. به ذهنش رسید قهوه ان هم وقتی خورشید هنوز طلوع نکرده ایده ی خیلی بدی هم نیست. پس از میز کوچک در پذیرایی که رویش تیغ خونی ریش زنی بود گذشت. کنار شلاق و دماغ گیر روی میز غذاخوری هم گذشت. یکی از شکنجه های بردلی این بود که دماغ گیر بزند. دهانش را با پسب ببندد و خودش را شلاق بزند. البته این روز ها دیدن ازآن وسایل و صحنه ها برایش عادی بود. از همه ی این ها گذشت به و به آشپز خانه یا مرحله ی آخر رسید. دلیل این که به ان میگفت مرحله آخر این بود که به نوعی اخرین مرحله ی شکنه اش بود.بیشتر به خاطر طناب داری که به جای چراغ آویخته شده بود. جالب است بدانید این طناب دار را دقیقا یک روز قبل از این که سراغ پرونده ی پدر برود آویخته بود. میخواست برای همیشه به این اوضاع پایان دهد.ولی ترسیده بود. این ترس باعث شد با تصمیمی ناگهانی خودش را درگیر ان پرونده بکند. حل آن پرونده. چیز های زیادی را عوض کرده بود.مثل این که برای بردلی اینی که ببیند کسی خبیث تر و شیطان صفت تر از خودش وجود دارد مفید واقع شده بود.و البته دانستن این که هنوز آن همه خبیث پست شیطان صفت در خیابان ها هستند و دستگیر نشدند هم بی تاثیر نبود. این ها برای بردلی، امید و دلیل برای زندگی بودند.

آخرین ذره های قهوه اش را هم برای این یک لیوان استفاده کرد.باز هم در آستانه ی یک تصمیم سست و بی اساس بود. میخواست به زندگی ادامه دهد. به عنوان یک کاراگاه خصوصی. شاید میتوانست با این راه ابیگیل را هم راضی کند...

***

ساعت پاندول دار هفت را نشان میداد. و دقیقا در این لحظه بود که بردلی دست از کار برداشت.

اول از طناب دار در آشپزخانه شروع کرده بود. بعد جاهای دیگر را هم تمیز کرده بود.بودجه ی بردلی محدود بود به همین خاطر توان اجاره ی دفتر نداشت. به نا چار مجبور شد خانه اش را تبدیل به دفترش کند. و به این خاطر حالا دفترش(خانه اش) بیشتر شبیه مطب روانشناس ها بود تا اتاق یک کاراگاه. ولی خب باید دو سه پرونده حل میکرد تا بتواندپول مورد نیازش را به دست بیاورد.بعد از سه ساعت کار بالاخره توانست شکنجه گاه را تبدیل به خانه بکند. خانه ای که در آن کار میکرد.

ولی به خاطر کوتاهی اش درانجام برخی کار ها پرونده نداشت. شاید باید از مطبوعات در خواست میکرد یک آگهی برای قهرمان شهر چاپ کنند..

ولی فعلا...باید برای درد دستانش دنبال چاره میگشت



ادامه دارد
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط Alishia ، red hat ، Nila ، DarkGuy ، Mr.moster_
#2
دوروز بعد از پخش آگهی زنی جوان و مظطرب به خانه ی بردلی زنگ زد. گفت نمیتواند با تلفن در باره ی مشکلش حرف بزند. و ظاهرا فکر کرده بود سر بردلی خیلی شلوغ است چون میخواست مطمعن شود میتواند کاملا روی پرونده ی او تمرکز کند.طفلک خبر نداشت بردلی کاملا بیکار است ولی از نظر بردلی این خوب بود. اگر مردم فکر کنند سر بردلی همیشه شلوغ است . فکر میکردند بردلی خیلی حرفه ای است و در نحایت برای ملاقات با او سر و دست میشکاندند. البته بردلی ماهر بود....شاید هم نبود....تمام شهرتش را به خاطرپرونده ای به دست آورده بود که به خاطر متون رمزی هورت حل شده بود.یاد آوری این نکته باعث میشد احساس ناکافی بودن بکند. ولی حالا دیگر وقت این فکر ها نبود. حالا وقت تمرکز بود. موکل جدیدش خانم پیبادی، طبق قرار یک ساعت بعد از راه میرسید.(آنقدری این پرونده برای پیبادی مهم بود که ساعت ملاقات گذاشته بود)احساس میکرد به راهنمایی نیاز دارد. تا به حال در باره ی طرز کار کاراگاه های خصوصی اطلاعاتی به دست نیاورده بود. و چون نمیدانست چه کار باید بکند هر کاری میکرد. از تمیز کردن پر و خالی کردن اسلحه گرفته تا درست کردن کیف تجهیزاتی مخصوص. وقتی در اداره ی پلیس کار میکرد همه این کار هارا دیگران انجام میدادند. حالا در قبال آزاد شدن از قید و بند باید بعضی کار هارا هم خودش انجام میداد. بردلی از بچگی ذهن خلاقی داشت که در مواقع نیاز به دادش میرسد و این همیشه برایش مفید واقع شده بود. همیشه...
و فکر میکرد از امروز به بعد هم کلی کمک خواهد کرد چون باید مثل هر کاراگاه خصوصی ای روش کار مخصوص خودش را میساخت.(یا اینطور فکر میکرد) و اولین قدم این راه درک مسائل بود...درک این مسئله که بردلی تنها بود و باید تنهایی کار میکرد و این ملزم بسیاری چیز میشد. مثلا وقتی لازم بود کسی به جایی نفوذ کند یک نفر از اداره پلیس انجام میداد ولی حالا بای خودش میرفت و این هم حکم میکرد که کمتر در مطبوعات ظاهر شود تا چهره اش ناشناس باقی بماند.دزد ها و قاتل ها حافظه شان در باره ی چهره شناسی بی نظیر بود.
قدم دوم تجهیزات مناسب بود. طی این دو ساعت بردلی توانست با استفاده از مهارت کمی که در دودخت و دوز داشت یک کیف پول قدیمی را تبدیل له کیف ابزار کند. داشت به این فکر میکرد که ایا کیف را مثل کمربند به جایی وصل کند یا نه که کسی با فشاری متوسط زنگ در را به مدت تقریبا سه ثانیه فشار داد. هنوز حدود پنجاه و پنج دقیقه تا ساعت ملاقات مانده بود. چرا باید زود تر از ساعت تایین شده می آمد. یک ثانیه صبر کرد. تا شاید عکس العملی از فرد پشت در ببیند. این روز ها نسبت به آدم ها حس خوبی نداشت.
فرد پشت در قظعا یک مرد کم حوصله بود. اهی که پشت در کشید هم میزان کم حوصلگی اش را نشان میداد و کلفتی صدایش هم گواهی از مرد بودن میدد و بردلی یک مرد کم حوصله میشناخت... از جایش بلند شد و سعی کرد کیفیکه درست کرده بود را قایم کند و اسلحه اش را هم داخل کشو گذاشت. میخواست کاری کند سرش شلوغ به نظر بیاید ولی نمیخواست کسی بو ببرد چه کار هایی میکند. این روز ها دهان مردم همه چیز جز چفت و بست دارند.
با باز کردن در فقط ادای تعجب کرده ها را در آورد.میدانست همکار قدیمی و بیمزه اش از ا داره ی پلیس، آقای کین توماس، پشت در ایستاده است. مکس همیشه از این که یک کاراگاه کارش را انجام بدهد بدش می آمد. و بردلی دلیل این را خوب میدانست. چون اومیدانست مکس یک احمق بی کفایت بود.  البته سوال و مشکل اصلی این بود که مکساحمق ما کسی که علاقه داشت خودش را به بردلی بچسباند، پس از یک سال چرا اینجا سر و کله اش پیدا شده بود. مکس کسی نبود که بخواهد به کسی سر بزند  و این یکی از خصوصیات خوبش بود. پس حتما از طرف کسی آمده بود.
-«مکس!(با تعجبی ساختگی)»
-«هاینز! چطوری رفیق؟»
 البته روی هم رفته آدم مزخرفی بود میدانست بردلی از این که کسی از اسم کوچکش استفاده کند خوشش نمی آید.
-«بیا تو..بیا تو....»
کین با قدم هایی آرام جلو رفت و خانه را از نظر گذراند. کین آدرس بردلی را نمیداتست پس از طرف کسی آمده بود که میدانست. بردلی در را بست. خب کلی کار داشت و موکل جدیدش هم در راه بود...
-«خب بگو ببینم اون چه کاری بوده که برای انجامش تورو فرستادن؟»
-«ببخشید؟»
-« انتظار که نداری باور کنم اومدی چاق سلامتی....بگو ببینم کی چی گفته که بیای بگی؟»
-« هنوزم ی کاراگاه حرفه ای هستی بردلی....»
-« لطف داری حالا زود باش کار دارم»
-«خب....من رو آقای رئیس فرستاد.....قراربود یکم زمینه سازی بکنم بعد وارد موضوع بشم..»
-«خب؟»
-«خب به جمالت همون طور که در جریان هستی....وقتی تو بودی ما تونستیم خیلی از تحت تعقیب هارو بگیریم....همکاری خیلی کارا...»
-«نه...»
-«چی نه؟»
-«اون کار گروهی نبود....من تنهایی کار میکردم شما فقط اعتراض میکردی و منو لو میدادی و اذیت میکردین....یادم نمیاد تو یکی از اون پرونده ها فکر های شما هم به دردی خورده باشن»
-«هرچی تو بگی.......ما همه اون گزارش روزنامه رو دیدیم......و رئیس فکرمیکنه از وقتز رفتی کارا گیرن»
-«خب؟ گیره که گیره به من چه ربطی داره؟»
-«تو نا سلامتی ی کاراگاهی...»
-«یک کاراگاه خصوصی!»
-« ببین اصلا حوصله ندارم کلمه به کله چیزایی رو که رئیس گفت رو تکرار کنم....رئیس میگه باید بگردی....»
-« و این رئیس در حل حاضر هیییچی من نیست و نمیتونه دستور بده»
-«خب درخواست کرد»
-« نه»
-«خب............من اصلا نمیخواستم کار به اینجا بکشه......ولی گفت که بگم که  اگر برنگردی..........کلا پلیس های اداره اون احترامی که به تو داشتن رو از دست میدن و....میدونی که...»
-« تهدیدم کردی که اگر با شما کار نکنم......منو اذیت میکنین؟»
-«ببین مرد اینا حرفای من نیست خودتم که میدونی همه اونجا گوشبه زنگ رئیسن...من میگم خودت رو تودرد سر ننداز با توجه به دستاتم که باندپیچی شدن.....یا قبول کن یا ی مدت آفتابی نشو اونا .....میدونی که....به مشت زنی و تماشا کردنش علاقه دارن.»
بردلی از این که دستانش مثل شیشه شده بودند پاک پشیمان شد. و گرنه الان میتوانست کین را خاکشیر کند. که خوشبتانه در این نقطه موکل جدیدش به دادش رسید. صدای زنگ محکم و زیر نیم ثانیه نشانه ی اتمام مکالمه یبردلی و کین بود. بردلی با حس خوشحالی ناشی از اتمام این مکالمه ی نفرت انگیز در را باز کرد و زنی تقریبا جوان و مظطرب دید....این قطعا خانم پیبادی بود.
-«خانم پیبادی؟»
-«بله خودم هستم»
-«بیایید داخل»
خانم پیبادی قد متوسط و چشمان تیزبین داشت. تقریبا قبل از ورود هم متوجه کین شده بود و جوری به او نگاه میکرد که انگار دارد به قاتل پدرش نگاه میکند.خانم پیبادی ناخن های بلندی داشت که  معلوم بود چند روز اخیر به خاطر اظطراب هر بلایی سرشان آمده. از جویدن بگیر تا ترک خردن البته این ها همه چشم بصیرت میخواستند که دیده شوند چون اول از همه خان پیبادی خیلی در قایم کردنشان ماهر بود و دو هر وقت متوجه بلایی میشد که سر ناخن هایش اورده دست از کار میکشید. لباس هایش برای پیاده روی های طولانی خوب بودند که کفش هایش این نظریه ی بردلی را تایید میکرد. گرد و خاک و کمی گل روی چکمه های زنانه ی جدیدش بود. (جدید بودند چون وقتی خواست داخل خانه شود کف چکمه هایش به خاطر برخورد پلاستیک با کاشی صدای جیر  جیری داد که این اتفاق فقط در بارهی کفش های نو می افتد) پس برای مدت زمان طولانی ای با این چکمه  ها پیاده روی کرده. با توجه به اظطراب و شرایط روحی اش خیلی هم منطقی نبود که برای آرام شدن بی هدف و طولانی پیاده روی کند. پس این پیاده روی ها هدف مند بوده اند.
-«کین....برو بیرون»
-« نه..... هر وقت قبول کردی میرم...»
این  را گفت و کستاخانه روی صندلیمورد علاقه ی بردلی نشست و پایش را روی پایش انداخت و به خانم پیبادی نگاه کرد:« نامزدته بردلی؟»
اینجا بود که بردلی آماده ی تکه تکه کردنش بود.(و البته شکنجه دادن بیشتر پدر چون به خاطر او دست هایش در ان حال و زور بودند.) ولی صدایی بردلی را متوقف کرد. صدایی به مراتب بلند تر و ترسناک تر از صدای بردلی...بله صدای خانم پیبادی بود که سر مهمان ناخوانده داد میکشید و ضربات جانانه ای با کیفش نصیب فک مکس میکرد:«پاشو ببینم عوضی بی تربیت احمق !@$%^&&*)*%»
مکس که نفهمیده بود از کجا خورده است ناخواسته از جایش بلند شد و با ضربات بیشتر خانم پیبادی به سمت بیرون در راهنمایی شد. این زن اعصاب نداشت...و خب این یعنی بردلی باید واقعا مراقب رفتارش می بود.
-« اوه...خانم پیبادی... باید ازتون تشکر کنم که بیرو انداختینش»
-« با تمام احترامی که نسبت به مردان و زنان قانون دارم میگم....شما چطور کاراگاهی هستین که به خودتون زحمت فیزیکی نمیدید این مزاحم هارو بیرون کنید و مانع اذیت شدن موکل هاتون بشید؟!»
-«مردان و زنان قانون که نمیتونن همینجوری چون خوششون نمیاد یکی رو کتک بزنن که...»
خانم پیبادی که ظاهرا خوب قانع شده بود بردلی بی عرضه نیست کمی آرام گرفت و در سکوت فرو رفت. مشکل همه ی موکل های کاراگاهان خصوصی این است که نمیدانند چطور موضوع بحث را مطرح کنند وبه این خاطر یک کاراگاه خصوصی باید بلد باشد سر صحبت را باز کند.
-«خب...الان مشکلات من مهم نیست خانم... در حال حاضر مشکل شما مهمه...چون قطعا ی مشکلی دارید. خب بفرمایید بنشینید و توضیح بدید»




نزدیک ترین صندلی را برداشت و پشت خانم پیبادی که از بخت خوب جلوی صندلی خود بردلی قرار گرفته بود گذاشت. وقتی بردلی نشست خانم بردلی هم سر جایش نشست
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat ، MISS SHERELOCK ، Mr.moster_




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد