سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

دستی بزرگ برای کتر-اوین کالفر
#1
دستی بزرگ برای دکتر-اوین کالفر

resim

  نویسنده:اوین کالفر
مترجم:محمد سوری
[b]یادداشتی بر دکتر اول و تولد افسانه ی دکترهو، و داستان دستی بزرگ برای دکتر
[/b]

شبی سرد و  زمستانی در سال ۱۹۶۳ بود که برای اولین بار، در تلویزیون های سراسر بریتانیا و از شبکه ی بی بی سی ۱، ماجرایی عجیب و مسحور کننده در قالب برنامه ای تلویزیونی که به هدف کودکان ساخته شده بود ولی بزرگسالان را هم پای تلویزیون کشاند پخش شد.پیرمردی اسرارآمیز  و بداخلاق و غرغرو با نوه ای دوست داشتنی و جعبه ای آبی رنگ، و دو معلم مدرسه که به صورت اتفاقی سر از این جعبه در می آورند،و بعد همه با هم به طرزی جادویی به سپیده ی تاریخ بشریت باز می گردند؛ به عصر انسان های غارنشین.و به این ترتیب ماجراهای دکتر اول و نوه اش سوزان و دو معلم سوزان، ایان و باربارا آغاز گشت.

فقط چندی بعد و در داستان بعدی بود که ماندگار ترین و مشهور ترین هیولاهای دنیای سای فای، دالک ها، در همین برنامه ی تلویزیونی معرفی شدند.موجوداتی که امروزه اسمشان وارد دیکشنری آکسفورد شده!

و بعد ماجراجویی ادامه پیدا کرد.از ملاقات پیرمرد با مارکوپولو و چنگیز خان تا ملاقات با موجودات عجیب در سیاره های بیگانه.سریال هیچ پروایی در پیمودن مرز های تخیل نداشت و جعبه ی آبی رنگ- که در تلویزیون های سیاه و سفید مردم انگلستان رنگ آبیش مشخص نبود و قرار بود تا هفت سال دیگر و شروع دوران دکتر سوم نیز مشخص نشود- دکتر و همراهانش را به هر جایی می برد.

افسانه ی دکترهو از آن زمان و تا همین حالا با تمام فراز و نشیب هایش،با کنسل شدن موقتش در سال ۱۹۸۹، با ساخت فیلم گران قیمت آمریکایی اش در سال ۱۹۹۶ و شکست این فیلم، با بازگشتش در سال ۲۰۰۵ و موفقیت های چشمگیرش در ۵ سال اخیر ،در تمام زمان ها،چه قوی بوده و چه ضعیف و چه حتی زمانی که کنسل بوده(و در آن دوره از طریق کتاب ها، کامیک ها و پادکست های رادیویی) همیشه و همچنان به خیال پردازی کردن به جای ما و برای ما ادامه داده و بذر خیال پردازی را در ذهن نویسندگان بزرگی چون نیل گیمن، کارگردانان صاحب نامی چون پیتر جکسون و حتی دانشمندان بزرگی چون استیون هاوکینگ، که همه تا همین حالا از طرفداران سریال هستند، کاشته.

ولی گذشته از این موضوع،این یادداشت بیشتر درباره ی دکتر اول است:ویلیام هارتنل!

استیون موفات،شورانر کنونی سریال،جایی گفته شورانر ها و طراحان اولیه ی سریال به درستی درنیافته بودند دکتر باید چه باشد و او را پیرمردی غرغرو و بی حوصله و لجوج ساختند که دوست داشتنی ترین کاراکتر داستان نبود.بلکه صرفا منبعی اطلاعاتی بود برای کاراکترهای دوست داشتنی دیگر مثل سوزان و ایان و باربارا.از دوران دکتر دوم(پاتریک تراوتون) و ورود نویسندگان و شورانر های جدید بود که به مرور درک نویسندگان از دکتر تغییر کرد و تصمیم گرفتند او را قهرمان اصلی و دوست داشتنی و پیچیده و عجیب سریال کنند.

از منظر داستان پردازی شاید قضیه طنز آمیز به نظر برسد.برعکس همه که در دوران جوانیشان پر حرارت و پر تحرک و خوش بین هستند و به مرور نسبت به جهان بدبین می شوند و تبدیل به پیرمردی غرغرو و خسته از جهان می شوند،دکتر به عنوان یک پیرمرد لجوج و بی حوصله و خسته از تمام عالم شروع کرد که تنها عشق و امیدش در عالم سوزان است و نسبت به هیچ انسان دیگری مهربان نیست،و بعد با هر زندگی اضافه،گویی چیزی به او افزوده شده باشد،رشد کرد و شخصیتش پخته شد.عاشق انسان ها شد و چنان تغییر کرد که در چهارمین چهره اش زل زد به دوربین و گفت: “فایده ی بزرگسال بودن چیه اگه گاهی نتونی بچه بازی دربیاری؟”

ولی چه بخواهیم و چه نخواهیم،دکتر اول،ویلیام هارتنل،دکتر است.و با تمام اخلاق های عجیب و به دور از انتظارش(با توجه به انتظارات از دکتر)  باز هم همان تایم لرد است که به قول ریور سانگ در فصل چهارم، مانند عکسی محو است که هنوز کاملا ظاهر نشده.و از همه مهم تر،در پایان و در همان دوران دکتر اول، و به خصوص در لحظه ی جدایی سوزان از دکتر،مشخص می شود که حتی این دکتر بداخلاق و عبوس هم قلبی مهربان دارد و معتقد به همون اصول برجسته و اساسی اخلاقی است که تمام دکترهای دیگر به آن پایبند هستند.

[تصویر:  hartnell02.jpg]

اوین کالفر، در داستان “دستی بزرگ برای دکتر” بیش از همه چیز به همین اخلاقیات عجیب دکتر اول پرداخته و آن را دستمایه ی اساسی و اصلی داستانش قرار دارده.

کالفر در جنوب شرقی ایرلند به دنیا آمد و بزرگ شد و به گفته ی خودش از همان اپیزود نخست سریال، “فرزند غیر زمینی”، طرفدار دکترهو بوده تا همین امروز.مهم ترین کتابی که کالفر به عمرش نوشته، آرتمیس فاول است درباره ی نوجوان نابغه ی تبهکاری به همین نام که در این رمان،با گروگان گرفتن یکی از نیروهای پلیس ویژه ی اجنه، از دولت جن های زیرزمینی درخواست مقدار هنگفتی طلا برای آزادی او می کند و تهدید می کند که در صورت تحویل ندادن طلای درخواست شده، راز  وجود آنان را افشا خواهد کرد.آرتمیس فاول به سرعت تبدیل به یکی از پرفروش ترین کتاب های سال شد و جوایز زیادی برد و تا به حال ۸ کتاب از این سری منتشر شده.از دیگر کارهای مهم او،می توان به بنی و عمر  اشاره کرد.

عمده ی کارهای کالفر،علمی تخیلی هستند با ذکر جزئیات مفصل و کاملی از تجهیزات و تکنولوژی های خیالی مختلف.ولی کالفر به طرزی زیرکانه جادو و فانتزی را هم وارد داستان هایش می کند و آن را چنان در داستان های سای فای خود می آمیزد که امری باورپذیر و وفادار به ژانر محسوب شوند.برای مثال در آرتمیس فاول، اجنه صرفا یک نژاد دیگر هستند که زیرِ زمین زندگی می کنند.یا در همین داستان پیش رو،صحبت از روح می شود و در اواسط کار مشخص می شود منظور چیز دیگری بوده.مشخصه ی بارز دیگر آثار کالفر، طنز پردازی های او در نثرش و به خصوص در خلال دیالوگ هاست،و علاقه ی او به کاراکتر های کثیف و شلخته و در عین حال دوست داشتنی.

داستان “دستی بزرگ برای دکتر” توسط کالفر برای آنتولوژی “۱۲ دکتر،۱۲ داستان” که به مناسبت سالگرد پنجاه سالگی دکتر هو منتشر شد نوشته شده.این داستان شامل ملاقات دکتر اول و نوه ی او و در واقع اولین همراه دکتر، سوزان است با دشمنانی قدرتمند و عجیب.
 

دستی بزرگ برای دکتر

۱

 

لندن-لنگرگاه-۱۹۰۰

دکتر از دست بیو-ترکیبی جدیدش راضی نبود.

او به آلدریج شکایت کرد: “مضحکه.حتی یه دست درست و حسابی هم نیست.فقط دو تا انگشت داره.که نسبتا کم تر از سهمیه ی معمول شبه انسان ها در هر دسته!”

آلدریج کسی نبود که حرف مفت را تحمل کند.ولو از یک تایم لرد.

“خب پسش بده.کسی مجبورت نکرده بگیریش”

دکتر اخم کرد.او شیوه ی معامله ی آلدریج را خوب می شناخت،و در این بخش معامله،معمولا جراج ژینگ چرندیات بی ربطی ول میداد تا حواس مشتری را پرت کند.

آلدریج پرسید: “دوست داری بدونی چرا من کار و کاسبیمو تو گلفری تعطیل کردم؟ ”

چرندیات بی ربط همانطور که انتظار می رفت دریافت شد.هر وقت او برای کمک خواستن پیش آلدریج می رفت،همین داستان مشابه سریعا تکرار می شد.

دکتر معصومانه پرسید: “به خاطر اسممون بود؟ ”

آلدریج گفت: “دقیقا.به خودتون می گید تایم لرد؟آخه بابا عظمت.یکی قبلا عنوان “امپراطوران گیتی” رو برای خودش ثبت کرده بود.مگه نه؟حیف شد.می تونستید مخففش کنید به “گیمپراطوران”  ”

دکتر با خودش فکر کرد: گیمپراطوران؟چقدر سرگرم کننده!

و سرگرم کننده هم بود :به این دلیل که تایم لردی به نام “طراح داخلی” قبلا یک بار در کنفرانسی دقیقا همین عنوان را پیشنهاد کرده بود.پیشنهادی که برای او شهرتی به هم زده بود و موجب شده بود بقیه ی عمر کوآنتومی اش را ملقب شود به “گیمپراطور بد”

ولی دکتر نمی توانست اجازه دهد که حتی ذره ای لبخند نوستالژیایی روی لبانش شکل بگیرد.اولا به این خاطر که لبخند روی چهره ی دراز و کشیده ی او به یک چاله ی مرگ می مانست،و ثانیا به این دلیل که آلدریج از چنین لحظه ای استفاده می کرد تا قیمتش را بالا ببرد.

او اصرار کرد: “پنج انگشت،آلدریج.من به تمام دستم احتیاج دارم که صبحا لباسامو بپوشم.آدما دکمه های لباساشونو توی عجیب ترین جاهای ممکن می دوزن،حتی با اینکه خبر دارن ولکرو وجود داره.” او ساعت جیبیش را بررسی کرد. “یا…خب،لااقل،تا حول حوش نیم قرن دیگه وجود خواهد داشت.”

آلدریج یکی از انگشت های خمیده ی سفالی را با چاقویی جیبی به غژغژ در آورد.

“اسکلت خارجی دو تا انگشت داره.تا اینجاشو بهت حق میدم دکتر.ولی دستکش پنج تا انگشت داره،شامل یه شست.و همه ی این انگشتا توسط سیگنالی که از اسکلت خارجی میاد کنترل میشن.یه معجزه ی پیشرفته ی بیو-ترکیبی. ”

دکتر تحت تاثیر قرار گرفته بود.ولی به خودش اجازه نداد که چنین نشان دهد.

“اگه برای تو فرقی نداره من ترجیح میدم یه معجزه ی بیو-بیو داشته باشم.و به طرز وحشتناکی هم عجله دارم.”

آلدریج گفت: “پنج روز دیگه برگرد.دست گوشت و استخونیت اون موقع حاضره.فقط یه نمونه نیاز دارم.” او یک ظرف نمونه گیری را زیر بینی دکتر چپاند: “اگه میشه توش تف کن.”

دکتر اطاعت کرد.و شدیدا خیالش راحت شد که بزاق،تنها چیزی بود که آلدریج از او می خواست.اگر فقط مدتی پیش بود،یعنی پس از شکست مفتضحانه ی تمام برنامه ی “دوپلگانگر” نفوذناپذیر،او را مجبور می کردند دو لیتر از خون بسیار نادر تی ال-مثبتش را بدهد تا پلاسمایش را جدا کنند و روی آن کار کنند.

“پنج روز؟می تونی به این موضوع با فوریت بیشتری رسیدگی کنی،نمی تونی؟ ”

آلدریج شانه ای بالا انداخت: “شرمنده.یه دسته از آدمای دوزیست پشت سر من راه افتادن و دارن واسه ی دم های الحاقیشون سرم هیس هیس می کنند.پول زیادی دارم خرج می کنم که یه کامیون آتشین استخدام کنم تا همشونو لیز و لزج نگه داره.”

دکتر همانطور به آلدریج خیره شد،تا اینکه بالاخره جراح هیکلی ژینگ نرم شد.

“باشه خب.دو روز.ولی برات خرج بر میداره!”

دکتر فکر کرد: آه،البته.و خودش را برای خبر های بد آماده کرد: “دقیقا چقدر برام خرج بر می داره؟ ”

هرچند،”چقدر” دقیقا اصطلاح مناسبی نبود.چراکه آلدریج بیشتر با کالا بود که معامله می کرد تا پول.

جراح،ریش های زبرش را که چانه اش را مانند پشت یک جوجه تیغی نقطه گذاری کرده بودند خاراند.

اگر روزی یک از آدم های بی ادب،لات،کلاش یا سراپا کثافت لندن ویکتوریایی به سمساری آلدریج قدم می گذاشت، به این امید که ماهرانه و یواشکی از آن سرقت کند و با جیب هایی پر از اشیای درخشان به پایین لنگرگاه جیم شود،یک غافل گیری ناخوشایند در انتظارش بود.چراکه آلدریج می توانست گونه هایش را باد کند و یکی از آن خارهای مملو از زهر روی چانه اش را با همان دقت و سرعتی پرتاب کند که یکی از بومیان چادرنشین جنگل های بارانی نی های بادیشان را به کار می برند.متجاوز شش ساعت بعد،زنجیر شده به نرده های زندان نیوگیت،و با خاطراتی مغشوش از روز های قبل بیدار می شد.زندانبانان عادت کرده بودند که این دریافتی های گاه و بیگاه را “بچه های لک لک ” صدا بزنند.

دکتر اشاره ی منظورداری به ریش های آلدریج کرد و گفت: “می خوای منو بترسونی،آلدریج؟این یه تهدیده؟”

آلدریج خندید و ریش هایش موج برداشتند. “اوه،بیخیال دکتر.این تیکه،باحال ترین جای معامله مونه.بخش معامله ی کالا به کالا و اینا.بازی کوچولوی ما!”

چهره ی دکتر هیچ چیزی نشان نمی داد. ” حتی اگر من یکی از دستام رو از دست نداده بودم،بازم مثل یه احمق نمی خندیدم.من نمی خندم،من برای بازی اینجا نیستم.من ماموریت جدی و مهمی دارم.”

آلدریج متقابلا جواب داد : ” تو قبلا می خندیدی.اون قضیه ی کرمای خاکی آدمکشو یادته؟خیلی خنده دار بود.نبود؟ ”

دکتر گفت: “اون کرم های خاکی اکسید نیتروس دفع می کردن.چیزی که رو زمین بهش می گن گاز خنده.پس من داشتم بر خلاف میل خودم می خندیدم.من معمولا توی شادی زیاده روی نمی کنم.جهان جای جدی ای هست،و من نوه م رو تنها توی خونه رها کردم. ”

آلدریج انگشت هایش را روی میز پخش کرد: “خیلی خوب.و بهت گفته باشم که این پیشنهادو فقط به خاطر سوزان فوق العاده ارائه میدم.چیزی که من در ازای اجاره ی دست بیو-ترکیبی و رشد دادن دست جدید توی خمره ی جادوم میخوام،چیزی نیست جز…..” و بعد مکث کرد.چون حتی آلدریج هم می دانست چیزی که می خواست درخواست کند،چیزی نبود که به راحتی توسط یک تایم لرد عاری از حس شوخ طبعی هضم شود “..یک هفته از وقتت.”

دکتر برای لحظه ای متوجه نشد.

“یک لحظه از وقتم؟” بعد دوزاریش افتاد ” تو می خوای من دستیارت بشم؟ ”

“فقط برای یه هفته.”

“هفت روز؟تو می خوای من به مدت هفت روز کامل دستیارت بشم؟ ”

“تو زمانتو می دی دست من و منم…..دستتو می دم دست تو.من  موکل خیلی مهمی دارم که مرتب میاد سراغم و نیاز داره که کاری انجام بشه.داشتن  یه یاروی باهوشی مثل خودت کنار دستم خیلی کمک می کنه!”

دکتر با دست باقی مانده اش روی گونه اش را نیشگون گرفت  و گفت: “امکان نداره.زمان من ارزشمنده.”

آلدریج معصومانه پیشنهاد کرد : “خب می تونی ریجنریت بکنی.شاید شخص بعدی حس شوخ طبعی بهتری داشته باشه.حالا حس خوش پوشی بماند!”

دکتر به خود حالتی پرخاشگرانه گرفت.البته نه آنقدر نمایشی که در موقعیت هایی آلدریج چنین حالتی به خود می گرفت.

“این لباس توسط کامپیوتر انتخاب شده تا من بتونم باهاش با محلی ها قاطی بشم.خوش پوش بودن هیچ ربطی به موضوع نداره.در حقیقت،وسواس خوش پوش بودن از اونجور حواس پرتی های بیهوده ای هست که مردم رو به – ”

دکتر جمله اش را تکمیل نکرد و جراح هم تصمیم گرفت که آن را برایش کامل نکند.گرچه،هردویشان می دانستند پایان جمله، “کشتن میده” است.دکتر نمی خواست آن را بگوید،از ترس آن که نکند بخشیدن صدا به آن کلمه،با خود مرگ بیاورد،و تا همینجا هم مرگ های بسیار زیادی در زندگی دکتر بوده است.آلدریج این را می دانست و دلش برای او می سوخت.

“خیلی خوب دکتر.در ازای چهار روز از وقتت،من یه دست جدید برات رشد می دم.من نمی تونم پیشنهاد منصفانه تری از این بدم،و نخواهم داد.”

دکتر با بی میلی نرم شد : “گفتی چهار روز؟من،به عنوان یک مهمان در این سیاره،قولت رو در این باره دارم؟ ”

“تو قول منو به عنوان یه جراح ژینگ داری.اگه دلت بخواد می تونم دستتو برات تو تاردیست بندازم.کجا پارکش کردی؟ ”

“بالای پارک هاید.”

“پس داری دماغتو دور از دود نگه می داری؟در واقع حالا که حرفش شد،یه چندتایی دماغ هم دارم.در صورتی که یه چیزی بخوای که کم تر …..تو صورت معلوم باشه.”

این انحرافی به سمت یک مکالمه ی بیهوده بود و دکتر هرگز علاقه ای به حرف های بیهوده یا گپ زدن نداشت،همینطور به غیبت و پرگویی.او از هردوی آن ها بیزار بود.

او تکرار کرد: “چهار روز.” دکتر بریدگی مچ چپش که قبلا دست چپش روی آن قرار داشت را بالا آورد و بدون هیچ حرف دیگری انگشت های بیو-ترکیبی پنجه ای شکل را به سینه ی جراح ژینگ فشار داد.

آلدریج این اقدام را در سکوت تماشا کرد و یکی از ابروهای پرپشتش را بالا برد.تا اینکه دکتر مجبور شد درخواست کند: “میشه لطفا دست بیو-ترکیبی موقتی رو برام وصل کنی؟ ”

آلدریج یک چاقوی جراحی صوتی را از کمربندش برداشت.

دکتر گفت: “مراقب اون باش.لازم نیست همه جا با خودت حملش کنی”

آلدریج چاقو را مانند عصایی در هوا چرخاند و گفت: “بله قربان!مراقب اسم وسطی منه.البته راستشو بخوای اسم وسطی من کلامزیه.ولی اون اسم مشتریا رو تشویق نمی کنه،و باعث میشه من مثل یکی از اون کوتوله ها به نظر برسم که وقتی سینما به کارش ادامه بده،قراره حسابی معروف بشن. ” 

دکتر جوابی نداد،یا حتی حرکت هم نکرد.چراکه آلدریج از همین حالا شروع کرده بود به کار کردن روی دستش،و دست پیوندی موقت را به مچش وصل می کرد و تکه های گوشت سوخته را قاچ می زد و به دنبال انتهای رشته های عصبی می گشت.

دکتر فکر کرد: باورنکردنیه.به نظر می رسه اون اصلا توجهی به چیزی نشون نمیده و من هم اصلا نمی تونم هیچی حس کنم.

البته این علامت تجاری جراحان آموزش دیده در صومعه ی ژینگ بود:سرعت و دقتشان. دکتر یک بار داستانی شنیده بود درباره ی کارآموزان صومعه که در نیمه های شب،به واسطه ی درد بریده شدن انگشتان پایشان توسط یکی از اساتید بیدار شده بودند.سپس از آنان آزمونی گرفته شد که چقدر سریع می توانند انگشتشان را فقط با کمک محتویات یک بسته نخ دندان،سه گیره سوسماری و یک شیشه چسب کرمی دوباره متصل کنند.

دکتر فکر کرد: هاگوارتز که نیست! و بعد متوجه شد کسی تقریبا تا یک قرن دیگر از این ارجاعش چیزی نخواهد دانست.

ظرف چند دقیقه جراح تلاشش را روی دستکش پوست-پلاستیکی که گمان می رفت درست کار کند به پایان رساند و عقب رفت تا کارش را تحسین کند.

“خب،یه تکونی بهش بده!”

دکتر چنین کرد و با خجالت دریافت که ناخن های دست رنگ شده اند.

“امکان داره که این احتمالا دست خانمی بوده باشه؟ ”

آلدریج اعتراف کرد: “اوهوم.ولی خانم گنده ای بوده.مثل خودت خیلی مرد بوده.از خندیدن و اینا هم متنفر بوده،پس شما دو تا باید خوب با هم کنار بیاین.”

دکتر،با اشاره ی انگشتی که نوکش ناخن خمیده ای وجود داشت که با لاک یاقوتی رنگی پوشیده شده بود گفت: “دو روز!”

آلدریج چنان سخت تلاش کرد جلوی قهقهه سر دادنش را بگیرد که تیغ های روی ریشش پرت شدند به داخل دیوار: “شرمنده،جناب تایم لرد،قربان.ولی واقعا سخته شما رو در حالی که روی ناخنتون لاک دارید جدی گرفت!”

دکتر انگشتان جعلی اش را به مشتی بدل ساخت،کلاه آستاراخانش را صاف کرد و تصمیم گرفت در اولین فرصت ممکن یک جفت دستکش گیر بیاورد.

آلدریج عصای دکتر را به او داد.

“تو هرگز نگفتی چطور دستت رو از دست دادی؟ ”

دکتر گفت: “نه.نگفتم.اگر می خوای بدونی،من داشتم با یک دزد روحایی دوئل می کردم که اون من رو با یه شمشیر حرارتی مجروح کرد.اگر شمشیر ، زخم رو داغ نکرده بود،فکر می کنم الان داشتی به یک دکتر دیگه نگاه می کردی.البته،من موفق شدم درد رو با تمرکز فراوان تقسیم کنم.”

آلدریج با صدایی تو دماغی گفت: “دزد روحایی؟من حتی به اون حیوونا خدماتمو هم ارائه نمی دم.اونا هیچ اصولی ندارن.”

دکتر گفت: “هممممم” و پالتوی نظامیش را به نزدیکی گلویش کشید.او ممکن بگوید: ای بامبول باز! ولی این تکیه کلام از قبل به کس دیگری تعلق داشت.
 
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط All Father ، red hat ، Alishia ، Mr.moster_
#2
2

لنگرگاه پر بود از مردم و دوره گرد ها و بچه های تخسی که روزانه در شلوغی های لندن وول می خوردند و همانطور که براده ی آهن،آهنربا را دنبال می کنند ، آقایان پولدار را دنبال می کردند ؛ و پر بود از عیاش های گونه سرخی که در خیابان بیرون میخانه ی بدنام “سگ و اردک” ولو بودند.اگر کسی به پیرمرد خسیسی که داشت به سمت چارینگ کراس قدم می زد توجه می کرد،متوجه هیچ چیز عجیبی درباره ی این آقا نمی شد به جز این حقیقت که او داشت با تعجب به دست چپش نگاه می کرد ؛ چنان که گویی دست با او صحبت کرده است.
یک بازنشسته ی ارتش! ممکن بود آن ها،از روی پالتوی پیرمرد و قدم های شمرده اش درباره ی او چنین حدسی بزنند.
یک جهانگرد! ممکن بود مردم  از روی کلاه روسی اش چنین حدس بزنند.
یک دانشمند منزوی! این یکی از کلاف های موی سفیدی که به دنبال رد پایش به جا می ماندند استنباط می شد.نیازی به اشاره کردن به دسته ی عاج فیل ذره بینی که از جیبش بیرون زده بود نبود!
هیچکس نمی دانست که آن عصر بین آن ها یک تایم لرد وجود داشت.هیچ کس جز نوه اش،سوزان،که احتمالا تنها کسی در تمام جهان بود بود که تنها فکر کردن به او می توانست لبخند به لب دکتر بیاورد.
چیزهای بیشماری وجود داشتند که لبخند به لب دکتر نمی آوردند: گپ زدن-سوال پرسیدن در مواقع اضطراری-سوال پرسیدن در مواقع کاملا آرام-نقاشی های شرط بند های اهل گلفری(که اکثرشان حقه بازهایی با اعتماد به نفس بالا بودند).غذایی زمینی که به اسم مارمایت شناخته می شد،برنامه ی تلوزیونی انسانی بلیکز ۷ –که به طرز آشکاری مضحک بود- و فشار له کننده ی مرطوب و زننده ی جمعیت لندن ویکتوریایی.لندنی ها  همه روزه امضا و مشخصه ی مخصوص خودشان،که بویی بود متشکل از دو بخش فاضلاب خالص،یک بخش ذغال معدن و یک بخش بدن های نشسته را تحمل می کردند.بوی گند هیچ اربابی نمی شناخت و به مشام همه،از ملکه تا رخت شو می رسید.این بو می توانست با گرمای تابستان یا بادهای غالب تشدید هم بشود و دکتر فکر کرد از هیچ بویی در سراسر عالم بیش از این نفرت ندارد.
دکتر زمانی که به چارینگ کراس رسید،دیگر نمی توانست بوی متعفن را تحمل کند.پس دستش را برای درشکه ای بالا برد.او  ساندویچ نصفه ای که درشکه چی به او تعارف کرد را رد کرد ، ماسک فیلتر هوایی مخفی شده پشت یک پارچه را به صورتش فشرد ، و روی صندلیش به پایین خم شد تا درشکه چی را از پرسیدن هر سوال دیگری دلسرد کند.
دکتر به راه،و از جمله انحراف مسیر  دور پیکادیلی به خاطر  چپ شدن یک گاری حمل شیر که بارش روی زمین جاری شده بود و خیابان را بند آورده بود، هیچ توجهی نشان نداد،و در عوض ذهنش را به موضوعی معطوف کرد که برایش به قیمت شب های بی خوابی زیادی تمام شده بود،و اخیرا به قیمت دست چپش.
دزدان روحایی موجودات منفوری بودند:  دسته های اراذل و اوباش ژنده پوشی در جهان گونه های شبه انسانی که فقط دو چیز بینشان مشترک بود.اولی،همانطور که اشاره شد،این بود که آن ها از نظر ظاهری به طور تقریبی شبیه انسان ها بودند.و دومی این بود که آن ها ذره ای به زندگی دیگران اهمیت نمی دادند.دزدان روحایی شیوه ی کار خیلی مشخصی داشتند: آن ها یک سیاره را انتخاب می کردند که ساکنینش هنوز به توانایی های اَبَرفضایی دست نیافته بودند.سپس در ابرهای بالا شناور می ماندند و یک چابک سوار را به پایین می فرستادند که یک اشعه ی حامل ضد جاذبه را می راند ، و درون ضد جاذبه،یک داروی خواب آور بود که به اتاق  بچه هایی که خوابیده بودند فرستاده می شد.اشعه ی ضد جاذبه هوشمندانه بود،ولی داروی خوب آور روی اشعه نبوغ آمیز بود ؛ چرا که ، حتی اگر قربانی ها بیدار هم می شدند ، داروی مسکن به مغزشان اجازه می داد که که داستان های پریانی فانتزی تولید کنند و بنابراین خودشان داوطلبانه اجازه می دادند که دزدیده شوند.آن ها بر این باور می بودند که قادرند پرواز کنند ، یا چابک سوار پشت اشعه را ماجراجویی جادویی می پنداشتند که شدیدا به کمک آن ها در ماجرایی احتیاج داشت.در هر صورت،خبری از دعوا و داد و بیداد راه انداختن نبود ؛ و از آن مهم تر،محموله آسیبی نمی دید.وقتی کودکان دزدیده شده به درون کشتی دزدان برده می شدند ، یا به موتورخانه فرستاده می شدند و به کلاهخودهای آبکش مغزی قلاب می شدند تا از انرژی بدنشان استفاده شود، یا برای اعضای بدنشان تکه تکه می شدند ، که دزدان این اعضا را به درون یا روی خودشان متصل می کردند.هیچ چیز به هدر نمی رفت.حتی یک ناخن انگشت پا! حتی یک الکترون.از این رو به این راهزنان می گفتند: دزدان روحایی.
دکتر ، دزدان را بیرحمانه در تمام فضا و زمان شکار کرده بود.این تبدیل به ماموریت او شده بود ؛ عقده ی روحی او.بر طبق شبکه ی بین کهکشانی او، گروهی که دستش را قطع کرده بودند، تنها گروهی بودند که هنوز روی زمین فعالیت داشتند.او آخرین بار آنان را دقیقا در همین شهر گیر انداخته بود و حالا تاردیس اثر ضد جاذبه ی آنان را باری دیگر در اینجا یافته بود.برای دزدان بیست سالی از زمانی که کاپیتانشان دست دکتر را قطع کرده بود می گذشت.ولی برای تایم لرد،که تمام این سال ها را درون تاردیسش به جلو پریده بود، حقیقتا زخمی تازه بود.
این چیزی بود که اگر سوزان بود صدایش می کرد وقفه.برای قرن ها،کشتی های دزدان روحایی از اولیای امور اجتناب ورزیده بودند، چراکه سپر های غیر قابل نفوذی داشتند که ردگیریشان را دشوار می ساخت.
دکتر حدس زد احتمالا یکی از صفحات محافظشون رو از دست دادن.و همین موضوع دزدان رو چند دقیقه ای قابل شناسایی کرده تا اینکه اونو تعمیرش کردن.ولی این مقدار زمان برای تاردیس بیشتر از حد کافی هم هست که ردشونو بزنه.آفرین ، دختر قدیمی!
متاسفانه،هر حفره ای که اثر کشتی دزدان از آن جا نشت کرده بود، حالا بسته شده بود و دکتر نمی دانست که آیا آنان هنوز هم بالای هاید پارک،مخفی شده در ابرهای متراکم پرسه می زدند ، یا رفته بودند به بندر بعدیشان؟
خدمه ی یک کشتی نوعی دزدان روحایی ، بیش از صد مسیر مختلف می شناختند که می توانستند به ترتیبی کاملا اتفاقی دوباره به آن ها سر بزنند.ولی دزدان تمایل زیادی داشتند که به مقر های پرمحصول بیشتر بازگردند.پس اگر کسی واقعا می خواست رد آنان را بزند، تنها چیزی که نیاز داشت عزمی راسخ بود و وقتی زیاد.
دکتر فکر کرد : و من هر دو رو دارم.به اضافه ی یه نوه ی کاردان!
گاهی بیش از حد کاردان.شاید به هر حال عاقلانه تر بود که از اوضاع و احوال سوزان با خبر شود.گاهی به نظر می رسید که او عامدانه دستور العمل های بسیار مشخصی را زیر پا می گذارد،چرا که،چنان که خودش می گفت به نظر کار درستی می رسید.
و گرچه کارهای او اکثر اوقات از نظر اخلاقی کارهای درستی هم بودند، ولی به ندرت از نقطه نظر تاکتیکی اقدامات مناسبی بودند.
درست در همان لحظه ای که دکتر فکر کرد به سوزان زنگ بزند، او نیز می بایست فکر کرده باشد که با دکتر تماس بگیرد.چراکه در همان لحظه وسیله ی ارتباطی مچی دکتر به لرزش درآمد تا رسیدن پیغامی را به او اطلاع دهد.
در کمال تعجب دستگاه برای بار دوم نیز صدا داد،و برای بار سوم،و بعد تعداد زیادی صداهای مبرم به دنبالش آمدند.
دکتر صفحه نمایش کوچک را بررسی کرد تا یک دوجین پیغامی که از طرف سوزان و از میان زمان آمده بود را تماشا کند.چطور می توانست چنین باشد؟دلیلش ساده بود.دکتر خودش شخصا این دستگاه های ارتباطی را طراحی کرده بود.آن ها در صورت نیاز می توانستند از میان زمان امواج را منتشر کنند.
بعد ناگهان متوجه شد!
احمق!احمق! چطور از قبل این را پیشبینی نکرده بود؟
فروشگاه آلدریج در شهر رادار-خاموش بود.او مشخصا مجموعه ای از دیش های تولید پارازیت را اطراف مغازه اش متصل کرده بود.هرکسی سیاره را اسکن می کرد،هیچ ردی از جراح یا ابزارهای مکانیکی اش پیدا نمی کرد.
سوزان تمام عصر تلاش کرده بود با او تماس بگیرد.ولی او درون منطقه ی پارازیت بوده است.
دکتر به سرعت به سراغ آخرین پیام رفت که همین چند ثانیه پیش فرستاده شده بود،و  دکمه ی پخش را فشار داد.
صدای سوزان نفس نفس زنان گفت: “پدربزرگ” و او می توانست صدای ضربات پایش را در حین دویدنش بشنود. “من دیگه نمی تونم صبر کنم.اشعه همون طور که پیشبینی کرده بودی به سراغ شماره ی چهارده رفت.تکرار می کنم: شماره ی چهارده.من باید به اون بچه ها کمک کنم.هیچکس دیگه ای نیست.لطفا سریع بیا.عجله کن پدربزرگ! عجله کن! ”
دکتر خودش را برای این که یک احمق است فحش داد.چندین سکه به سمت جایی که درشکه چی نشسته بود پرتاب نمود و فریاد زد که به سمت کنسینگتون گاردنز در انتهای هاید پارک بشتابد.
اون باید صبر می کرد.من بهش گفتم صبر کنه.چرا اون انقدر باید بی پروا باشه؟
در حینی که آن ها به ردیف ایوان های خانه های شهری انتهای پارک نزدیک می شدند،دکتر مابقی پیام های سوزان را پخش کرد به این امید که اطلاعاتی بیابد که به او کمک کند تا سوزان و بچه ها را نجات دهد.
اینطور که دکتر متوجه شد، سوزان با سه تا از بچه ها در پارک دوست شده بود.او موفق شده بود بفهمد که والدین آن ها،به دلیل مشکلات عصبی پدر خانواده،به یک چشمه ی آب معدنی جدید انقلابی در سوییس رفته بودند، و از ترس نفرین، کاپیتان داگلاس نامی را که از سربازان گارد خود ملکه بود گذاشته بودند که مسئول بچه باشد و از آن ها محافظت کتد.
نفرین! خانواده، مثل تمام خانواده های دیگر فکر می کردند که بچه های گم شده،به خاطر نفرینی ناپدید شده اند.
دکتر می توانست اثر نور نارنجی تیره ی اشعه ی دزدان را ببیند که وارد خانه می شد.او از کالسکه ی کرایه ای بیرون پرید و در امتداد پیاده رویی که توسط چراغ های گازی شب تاب روشن شده بود دوید.سپس به سرعت از پله های شماره ی چهارده بالا رفت.در مثل تمام در های ویکتوریایی دیگر بود: محکم و غیر قابل شکستن با فشار شانه!
دکتر فکر کرد: دست بیو-ترکیبیم چطور؟ و تصمیم گرفت تکنولوژی آلدریج را آزمایش کند.
بدون هیچ مکثی او با دست چپش به در مشت زد و بند های وسطی انگشتانش را به سوراخ کلید برنجی زنگ زده کوبید،و در عین خشمگین بودن از شرایط پیش آمده، وقتی مشاهده کرد که قفل درون قاب چوبی و لولای در به معنی واقعی کلمه منفجر شدند و تبدیل به تراشه های ریز چوب شدند، لحظه ای احساس خوشنودی کرد.یکی از انگشتان جعلی دستکشش مانند یک سوسیس بیش از حد پخته شده افتاد.ولی او می دانست آلدریج درک خواهد کرد.هرچه باشد، زندگی سوزان بود که در خطر بود!
او به طرزی ناگهانی وارد سالن شد و مستقیما و بدون نگاه کردن به راست و چپش، از پله ها بالا رفت.دزدان از طبقه ی بالا می آمدند،و مستقیم به سمت اتاق خواب می رفتند.دکتر به دلیل متجلی شدن درخششی زیر شیروانی می دانست کدام اتاق خواب! و البته او صدای وزوز عروسکی را که همچون صدای یک کندوی دورافتاده ی متلاطم بود، شنیده بود.
اشعه ی ضد جاذبه
من خیلی دیر کردم،سوزان، عزیز من!
با صدای فریادی که تقریبا به صدای حیوانی می مانست، دکتر شست جعلی دستش را نیز با خرد کردن در اتاق خواب از دست داد،و چیزی که آن داخل دید تقریبا هر دو قلب تایم لردی اش را از حرکت باز ایستاند!
آنجا همان نوع اتاق خوابی بود که آدم از یک خانه ی شهری معمولی طبقه ی اعیان خیابان کنسینگتون انتظارش را دارد : کاغذ دیواری های طرح دار مخملی، قاب های عکس چاپ شده روی دیوار –  و اشعه ای نارنجی که داشت از درون پنجره ی باز و مایل به سرخ مانند ماری شبح گون عقب می نشست. البته شاید در خارج از جهان دکتر، اشعه ی نارنجی رنگ کمی غیر طبیعی تر بود.
سوزان در هوا معلق بود و داشت به بیرون از پنجره شناور می شد،و لبخندی رویاپردازانه روی صورت جوان دوست داشتنی اش بود.
او صدا زد: “پدر بزرگ” حرکاتش چنان آهسته بودند که گویی زیر آب است. “من مامانو پیدا کردم.همین الان دارم می رم ببینمش.باهام بیا.دستمو بگیر، پدربزرگ. ”
دکتر تقریبا دستی که به سمتش دراز شده بود را گرفته بود.ولی انجام چنین کاری مستلزم آن بود که وارد اشعه شود، درست همانطور که دلسوزی سوزان برای بچه ها او را به چنین کاری واداشته بود.و ضمنا،برای این کار خیلی زود بود، چراکه در همان لحظه که او به اشعه پا می گذاشت، داروی خواب آور او را نیز تحت تاثیر قرار می داد، و حتی تایم لرد ها هم تا زمان محدودی می توانند نفسشان را نگه دارند.
پشت سر سوزان،دکتر دسته ای از هیکل ها را دید که توسط اشعه معلق شده بودند.بچه ها و نگهبان هم دزدیده شده اند.من باید همه ی اون ها رو نجات بدم و یه جوری تمام این ماجرا رو همین امشب تموم کنم.
و بنابراین دکتر اشعه را دور زد،و التماس های سوزان را نادیده گرفت- گرچه آن ها داشتند دلش را می شکستند-و از یک طرف پنجره ای به سمت بام بالا رفت ؛ جایی که یک دزد روحایی در انتهای دُم اشعه ی ضد جاذبه با شمشیر بزرگی منتظر بود تا زندانی ها را با خود به کشتی بازگرداند.
دزد عظیم بود و تا کمر برهنه بود.پوستش یک وصله کاری از اعضای پیوندی و زخم بود.سر بیش از حد بزرگش کاملا تراشیده شده بود-البته به جز یک طره موی بافته شده که مستقیما روی تاج سرش و مانند یک علامت تعجب عمود شده بود.
دکتر عبوسانه فکر کرد: از هر دستی بدی از همون دستم می گیری.و دست این یارو خیلی گنده تر از دست منه!
 
 
 
 
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط red hat ، Alishia ، Mr.moster_




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد