سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

ساعت هیچ«قسمت هشتم اضافه شد»
#1
یادداشت لوئیس: حس کردم این بخش از انجمن(علمی تخیلی) واقعا یکم به درد نمیخوره....اومدم کمی درستش کنم.
پس بریم که بخونیم یکی از داستانای جذاب دکتر هو رو(تنها دلیلمم اینه که موفات هم تو این سریال به عنوان نویسنده کار کرده 4 )
آقا میلاد خیلی دوست داریم.
دکتر هو:ساعت هیچ Nothing o’clock
نویسنده:نیل گیمن
[b]درباره ی نویسنده:
[/b]
نیل گیمن،از نامدارترین نویسندگان ژانر فانتزی تاریک(دارک فانتزی) است.در کارنامه ی گیمن،شاهکار هایی مانند مجموعه کامیک سندمن و رمان‌های خدایان آمریکایی،فال نیک،کورالین و …. به چشم می خورد.
گیمن از کودکی از طرفداران دکترهو بوده و دو اپیزود هم در سری مدرن دکترهو نوشته است.اپیزود های “همسر دکتر” در فصل ششم سریال و “کابوس نقره ای” در فصل هفتم!
داستان ساعت هیچ از گیمن درباره ی دکتر یازدهم و امی است و از نظر زمانی،در خلال فاصله ی بین اپیزود های اول و ششم فصل پنجم سریال می گذرد.
 ساعت هیچ

بخش اول:

روزی و گویا روزگاری، تایم لردها زندانی ساختند. زندان را در مکانی ساختند که ورای تصورات هر جنبنده‌ایست که هرگز منظومه خورشیدی حقیرش را ترک نکرده، و البته در زمانی بنایش کردند که مقید به تلقیات موجوداتی که سفرشان در دریای ثانیه‌ها، تنها رو به جلوست، نیست و نخواهد بود.
زندان فقط برای “کین” ساخته شده بود و لاغیر. زندان خوب و نفوذناپذیری بود، هزارتویی بود از اتاق‌های کوچک(بله، اتاق. چراکه تایم لردها با اینکه خیلی چیزها بودند، ولی هیولا نبودند و وقتی برازنده‌شان بود، می‌توانستند بخشنده و رقیق‌القلب هم باشند). و البته طبعاٌ مستحضرید که تمام این اتاق‌ها، در فازی متفاوت از دوره تناوب زمانی جهان ما قرار داشتند.
در آن نقطه از فضا-زمان، فقط آن اتاق‌ها وجود داشتند و بس. مابین شکاف عبورناپذیر میکروثانیه‌ها گیر افتاده بودند. در نتیجه، آن اتاق‌ها برای خودشان جهان مستقلی بودند. جهانی که البته نور و گرما و گرانشش را مقروض جهان ما بود، و همیشه برخه‌ای از زمان جلوتر از جهان ما بود.
کین در اتاق‌هایش پرسه می‌زد، صبور و نامیرا، و همیشه منتظر! کین منتظر یک پرسش بود. و ممکن مجبور شود بود تا پایان زمان هم منتظر بماند(ولی حتی آن موقع ، وقتی که زمان به پایان می رسید هم، کین محبوس در یک میکروثانیه بعد از آخرالزمان، منظره‌ی پایان را از کف می‌داد).


تایم لردها زندان را با موتورهای عظیمی که در قلب سیاهچاله‌ها ساخته بودند برقرار می‌داشتند. موتورهایی غیر قابل دسترس بودند که به جز تایم‌لردها، کسی را توان دست یافتن به آن‌ها نبود. موتورهای چندگانه‌ی مرکزی زندان، ایمن از خرابی بودند و بری از نقص و عیب. امکان نداشت مشکلی پیش بیاید. تا زمانی که تایم لردها وجود داشتند، کین در زندان آن‌ها محبوس می‌ماند، و مابقی جهان از شرش در امان می‌ماند. قضایا از این قرار بودند، و همیشه از این قرار خواهند بود. اگر هم فرضاٌ مشکلی پیش می‌آمد،تایم لردها می‌فهمیدند.حتی اگر به فرض محال هریک از موتورها خراب می‌شدند، سیگنالی اضطراری مدت‌ها قبل از آنکه زندان کین به زمان ما و جهان ما بازگردد، به گلفری خبر می‌داد. تایم لردها برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودند.

بله، برای همه چیز به جز این احتمال که روزی هیچ گلفری و هیچ تایم لردی نخواهد بود. هیچ تایم لردی در کیهان نفس نخواهد کشید، به جز یکی!

و دست برقضا چنین شد. وقتی که زندان لرزید و از هم فروپاشید، وقته زلزله‌ و تکانی مهیب کین را به فضای نامتناهی پرتاب کرد، و وقتی کین بالا را نگریست و نور کهکشان‌ها و ستارگان بالای سرش را بعد از میلیاردها سال، بدون فیلتر و دستکاری دید، می‌دانست که وقت بازپرسیدن سوال فرا رسیده و دیر یا زود، پرسش اجتناب‌ناپذیر، مجددا پرسیده خواهد شد.
و از آنجا که کین محتاط بود، جهانی که خود را در آن یافته بود را مورد مداقه قرار داد. کین به دنبال انتقام نبود. چنین چیزی در طبیعتش نبود. او چیزی را می‌خواست که همیشه خواسته بود. و گذشته از آن…هنوز یک تایم لرد در جهان باقی مانده بود.
کین باید این مشکل را سریعاٌ حل می‌کرد.

[تصویر:  the_rabbitsons__by_perhydrol.jpg]

ادامه دارد...
resim
پاسخ
#2
رنگ و بویی به علمی تخیلی انجمن دادی لوئیس
پاسخ
#3
بخش دوم

روز چهارشنبه، پالی براونینگِ یازده ساله، سرش را از لای در دفتر کار پدرش داخل آورد و گفت :
بابا، یه آقایی با ماسک خرگوشی جلوی در ورودی وایساده و میگه می خواد خونه رو بخره.
پدرش جواب داد که:
-احمق بازی درنیار پالی
آقای براونینگ، گوشه‌ی اتاقی که دوست داشت آن را دفتر کارش بنامد لمیده بود. این اتاق را مأمور کارمند املاک، خوشبینانه به عنوان اتاق خواب سوم طبقه‌بندی کرده بود. هرچند که اتاق همین وسایل اندک آقای براونینگ از قبیل یک کشوی بایگانی و یک میز ورق بازی قمارخانه‌ها که رویش یک کامپیوتر آمستراد جدید و دست اول قرار گرفته بود را هم به زور در خود جا داده بود. آقای براونینگ داشت با دقت اعدادی را از روی انبوهی از رسیدها وارد کامپیوتر می‌کرد و گهگاهی چهره در هم می‌کشید. هر نیم ساعت یک بار، آقای براونینگ کارهایش تا آن زمان را ذخیره می‌کرد، و کامپیوتر تا چندین دقیقه صدای گوشخراشی از خودش در می‌آورد و همه چیز را روی یک دیسک فلاپی ذخیره می‌کرد.
-احمق‌بازی در نمیارم. اون میگه بابتش بهتون ۵۷۰ هزار پوند میده.
-حالا دیگه جدی جدی داری احمق بازی درمیاری. ما خودمون فقط ۵۷ هزار چوق روش قیمت گذاشتیم.
بعد با خودش فکر کرد که : “با این وضع بازار، همینقدر هم گیرمون بیاد کلاهمونو باید بندازیم هوا”. ولی چیزی نگفت. تابستان ۱۹۸۴ بود، و آقای براونینگ دیگر پاک امیدش را از یافتن خریداری برای خانه‌ی نقلی و کوچکش در انتهای خیابان کالورشام راو از دست داده بود.
پالی متفکرانه سری تکان داد:
-فکر کنم باید بری باهاش صحبت کنی!
آقای براونینگ شانه‌ای بالا انداخت. به هر حال او مجبور بود کاری که تا به حال کرده بود را ذخیره کند. در حینی که کامپیوتر صدای گوشخراشش را تولید می‌کرد،آقای براونینگ به طبقه‌ی پایین رفت. پالی، که برنامه داشت به اتاقش برود و خاطراتش را بنویسد، تصمیم گرفت روی پله‌ها بنشیند و فضولی کند ببیند چه می‌شود؟
در باغچه‌ی کوچک مقابل خانه، مرد قدبلندی با ماسکی خرگوشی بر صورت ایستاده بود. در ساخت ماسک مهارت یا ظرافت خاصی به کار نرفته بود و به قولی از ده متری مشخص بود که ماسک است. تمام صورت او را پوشانده بود و دو گوش دراز از بالای سرش بیرون زده بود. مرد قدبلند ماسک‌پوش، یک کیف بزرگ قهوه‌ای چرمی در دست داشت،که آقای براونینگ را یاد کیف‌های دکترها در کودکی‌اش می‌انداخت.
آقای براونینگ با لحن تمسخرآمیزی درآمد که :
-بَهاینجا رو باش
ولی مرد پشت ماسک خرگوشی، یکی از انگشت‌های دراز و کشیده و پوشیده در دستکشش را روی لبان نقاشی شده‌ی خرگوشی‌اش گذاشت، و آقای
براونینگ ساکت شد.
صدای آرام و محکمی از پشت پوزه‌ی غیرمتحرک ماسک خرگوشی درآمد که:
-از من بپرس ساعت چنده؟
آقای براونینگ گفت:
-اینطور که متوجه شدم شما به خونه علاقه‌مند هستید.
تابلوی “برای فروش” جلوی در خانه را باران و گل به کثافت کشیده بود و چیزی از آن قابل خواندن نبود.
-شاید. می‌تونی من رو آقای خرگوش صدا کنی. ازم بپرس ساعت چنده؟
آقای براونینگ می‌دانست که باید به پلیس زنگ بزند. باید کاری کند که مردک برود پی کارش. آخر چه جور آدم دیوانه‌ای وسط یک معامله‌ی مالی  ماسک خرگوشی می‌پوشد؟
-چرا ماسک خرگوش پوشیدید؟
-این سوال درست نبود. ولی به این خاطر ماسک خرگوش می‌پوشم: من به نمایندگی از آقا یا خانم بسیار مشهور و مهم و محترمی اومدم که حریم خصوصیشون براشون مهمه. ازم بپرس ساعت چنده؟
آقای براونینگ آهی کشید و پرسید:
-ساعت چنده، آقای خرگوش؟
مرد در ماسک خرگوشی سیخ  ایستاد. حرکات بدنش نمایانگر سرخوشی و لذتش بود. با خوشحالی گفت:
-برای تو، ساعتیه که ثروتمندترین مرد کالورشام راو بشی. من می‌خوام خونه‌ت رو بخرم، نقداٌ، و ده برابر گرون‌تر از چیزی که ارزش واقعیشه. چون که در حال حاضر، این خونه، کاملاٌ همون چیزیه که من می‌خوام.
او کیف قهوه‌ای چرمی را باز کرد، و چندین بسته اسکناس بیرون آورد. هر بسته شامل پانصد اسکانس خشک و شکننده‌ی پنجاه پوندی(مرد مُصِر بود که آقای براونینگ تک تکشان را بشمارد)، بسته‌های پول داخل دو کیسه خرید پلاستیکی قرار گرفته بودند؛ از همان‌هایی که سوپرمارکت‌ها موقع خرید بهتان می‌دهند.
آقای براونینگ پول‌ها را بررسی کرد. به نظر می‌رسید که واقعی باشند.
-من….
و بعد تردید کرد. باید چه کار می کرد؟
-… من چند روزی وقت نیاز دارم. که پول ها رو توی بانک بذارم، و مطمئن بشم واقعی هستن. و مشخصاٌ باید قراردادی هم تنظیم کنیم.
مردِ در ماسک خرگوشی با صدای آرام و بمش گفت:
-قرار داد از قبل تنظیم شده. اینجا رو امضا کن. اگر بانک گفت چیزی راجع به پول‌ها مشکوکه، می‌تونی هم پول‌ها و هم خونه رو برای خودت نگه داری. من یکشنبه برمی‌گردم که ملک خالی رو تحویل بگیرم. می‌تونی تا اون موقع تخلیه کنی، مگه نه؟
آقای براونینگ گفت:
-نمی دونم.
و کمی چانه‌اش را خاراند و گفت:
-مطمئنم می‌تونم. منظورم اینه کهالبته که می‌تونم.
مرد ماسک خرگوشی گفت:
-پس من یکشنبه برمیگردم.
آقای براونینگ که هاج و واج جلوی در ورودی خانه‌اش ایستاده بود و دو کیسه‌ی خرید حاوی پانصد و هفتاد هزار پوند پول نقد را در دو دستش نگه داشته بود، گفت :
-این شیوه‌ی خیلی غیرمعمولی برای معامله کردنه.
مرد ماسک خرگوشی موافقت کرد:
-بله. همین طوره. پس یکشنبه می‌بینمت.
بعد راهش را کشید و رفت. آقای براونینگ از تماشای رفتن او احساس آسودگی خاطر کرد. مغزش را یک فکر احمقانه و غیرمنطقی تسخیر کرده بود. اینکه اگر مردک ماسک خرگوشی‌اش را برمی‌داشت، پشت ماسک هیچ چیز نبود. پالی هم به طبقه‌ی بالا رفت تا هر چیزی که دیده بود و شنیده بود را در دفتر خاطراتش بنویسد.
روز پنجشنبه، مرد جوان قدبلندی با ژاکتی فاستونی و یک پاپیون، در خانه را کوبید. هیچکس در خانه نبود، پس کسی هم جواب نداد؛ و او، بعد از کمی گشت و گذار در اطراف خانه، محل را ترک کرد.
در روز یکشنبه، آقای براونینگ در آشپزخانه‌ی خالی‌اش ایستاده بود. او پول‌ها را بدون هیچ مشکلی در بانک گذاشته بود؛ و تمام بدهی‌هایش ناپدید شده بودند. وسایلی که آن‌ها می خواستند نگه دارند، درون یک ون اسباب کشی چیده شده بود و پیش عموی آقای براونینگ فرستاده شده بود. عموی آقای براونینگ گاراژ بسیاری بزرگی داشت که از آن استفاده نمی کرد.
خانم براونینگ پرسید:
-اگر تمام این‌ها یه شوخی باشه چی؟
آقای براونینگ گفت:
نمی‌دونم.آخه کجاش خنده‌داره؟ اینکه این همه پول بی‌‌زبونو بدی بره چه جور شوخی‌ایه؟ بانک میگه پول واقعیه. دزدی هم نیست. موضوع احتمالاٌ خیلی ساده‌ست:  یه آدم پولدار عجیب و غریب دلش می خواد خونه ما رو به قیمتی بیش از ارزش واقعیش بخره. این جماعت اینطورن دیگه. هوس برشون می‌داره یهو.
خانواده دو اتاق در یک هتل محلی رزرو کرده بودند. گرچه، آنطور که خیلی زود متوجه شده بودند؛ پیدا کردن اتاق هتل سخت‌تر از آن چیزی بود که آقای براونینگ انتظارش را داشت و کلی گشتند تا توانستند این دو تا را پیدا کنند. گذشته از این، او مجبور بود خانم براونینگ را، که یک پرستار بود، متقاعد کند که حالا دیگر پول‌دار شده‌اند و می‌توانند از پس مخارج اقامتی کوتاه مدت در یک هتل بربیایند.
پالی،که روی پله‌ها نشسته بود و داشت کتابی می‌خواند، پرسید:
اگر اون هیچوقت برنگرده چی؟
آقای براونینگ گفت:
حالا دیگه خیلی جدی جدی داری احمق بازی درمیاری.
خانم براونینگ گفت:
دخترتو احمق صدا نزن. اونقدرا هم بی راه نمیگه. تو اصلاٌ اسمی، شماره تلفنی، چیزی داری از اینا؟
پرسش منصفانه‌ای نبود. قرارداد تنظیم شده بود، و نام خریدار به وضوح روی آن درج شده بود: “ان.ام.د پلیوم”.یک آدرس هم بود. آدرس یک شرکت وکالت در لندن؛ و خانم براونینگ با آنجا تماس گرفته بود و به او گفته بودند که گذشته از نام احمقانه و حواشی عجیب، قرارداد بدون هیچ شکی قانونی است.
خانم براونینگ گفت:
-خیلی عجیب و غریبه .یه میلیونر عجیب و غریب.
پالی گفت:
-شرط می بندم خودش پشت ماسک خرگوشی بوده. همون میلیونر عجیب و غریب.
زنگ خانه به صدا در آمد. آقای براونینگ به سمت در ورودی رفت؛ و همسر و دخترش پشت سرش راه افتادند. همه‌ی آن‌ها امیدوار بودند که مالک جدید خانه‌شان را ملاقات کنند.
-سلام
این را خانمی با ماسک گربه روی صورتش بهشان گفت. ماسک خیلی واقع گرایی نبود.گرچه، پالی درخشش چشمان زن را پشت آن دید.
خانم براونینگ پرسید:
-شما مالک جدید هستید؟
-یا خودشم.یا نماینده‌ی مالک هستم. کی میدونه؟
-دوستتون.کجاست؟اونی که ماسک خرگوش داشت؟
ماسک گربه را اگر نادیده می‌گرفتید، خانم جوان (واقعا جوان بود؟صدایش که جوان به نظر می‌رسید)، خانمی باکفایت و کاربلد ولی کمی بی‌ادب به نظر می‌رسید. القصه اینکه پرسش خانم براونینگ را نادیده گرفت و پرسید:
-تمام وسایلتون رو جابجا کردید؟باید بهتون بگم که هرچیزی که باقی بمونه، جزئی از دارایی‌های مالک جدید محسوب خواهد شد.
-ما تمام چیزهایی که اهمیت داشتن رو برداشتیم.
-خوبه
پالی گفت:
-میشه من بیام تو باغ پشتی بازی کنم؟توی هتل خبری از باغ و باغچه نیست.
یک تاب از درخت بلوط باغ کوچک پشت خانه آویزان بود. و پالی دوست داشت روی آن بنشیند و کتاب بخواند.
آقای براونینگ گفت:
-احمق بازی درنیار عزیزم. ما به زودی میریم خونه‌ی جدیدمون، و اونجا یه باغ جدید بزرگ‌تر با یه تاب جدید برای خودت خواهی داشت. خودم برات یه تاب دیگه میذارم.
خانم پشت ماسک گربه خم شد به سمت پالی و گفت:
-اسم من خانم گربه‌ست. از من بپرس ساعت چنده، پالی!
پالی سری تکان داد:
-ساعت چنده،خانم گربه؟
خانم گربه گفت:
-ساعتیه که تو و خانواده‌ت از اینجا میرین و هرگز پشت سرتونو هم نگاه نمی‌کنید.
ولی این را با مهربانی گفت.
پالی وقتی به انتهای باغ رسید، برای خانمی که ماسک گربه پوشیده بود، به خداحافظی دست تکان داد.
 
ادامه دارد...
resim
پاسخ
#4
 

بخش سوم
 
هردویشان در اتاق کنترل تاردیس بودند و داشتند به سمت خانه می‌رفتند. امی داشت می‌گفت:
-من هنوز هم نمی‌فهمم. اصلاٌ چی شد که اون یارو اسکلت‌ها انقدر از دستت عصبانی شدن؟ من فکر می‌کردم که خودشون دلشون می خواست از حکومت پادشاه وزغ آزاد بشن.
مرد جوان با ژآکت فاستونی و پاپیون گفت:
-نه نه نه نه نه، به خاطر این نبود که از دستم عصبانی بودن.
بی‌صبرانه دستش را میان موهایش فرو برد و ادامه داد:
-در واقع فکر می‌کنم کمی تا قسمتی خوشحال بودن که آزاد شدن.
در حین حرف زدن داشت دستش را به سرعت روی پنل کنترل تاردیس حرکت می‌داد، اهرم‌ها را می‌کشید و دکمه‌ها را بی هیچ ملایمتی فشار می‌داد.
-اونا فقط یکم ناراحت بودن.چونکه من با “فلان چیز مواج” شون فرار کردم.
-فلان چیز مواج؟
مرد جوان دستش را-که راستش گویا تماماٌ از آرنج تشکیل شده و بس- در هوا تکان داد و گفت:
-روی همون.چیز مربع شکل اونجاست. من توقیفش کردم.
امی چهره ی خشمگینی به خود گرفت. البته واقعاٌ عصبانی نبود، ولی گاهی دوست داشت وانمود کند که عصبانی است، فقط برای اینکه نشان دهد چه کسی رئیس است.
-چرا تو هیچوقت چیزیو با اسم واقعیش صدا نمی زنی؟اون چیز مربع شکل اونجا؟اسم این چیز “میز”ه !
امی به سمت میز رفت. “فلان چیز مواج” -یا هرچیزی که اسم واقعی‌اش بود- درخشان و زیبا بود. شکل و مشخصاتش شبیه یک النگو بود، ولی چنان پیچ و تاب می‌خورد که دنبال کردن مسیر حلقه‌اش برای چشم سخت بود.
مرد جوان به نظر خوشحال و راضی می‌رسید:
-واقعا؟اوه.خوبهیادم می مونه.
امی فلان چیز مواج را برداشت. سرد و سفت بود و سنگین‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید.
-چرا توقیفش کردی؟و اصلاٌ چرا می‌گی “توقیف”؟ این بیشتر از اون کاراست که معلما میکنن. مثلاٌ وقتی یه چیز غیرقانونی با خودت بیاری مدرسه. دوست من ملز رکورددار توقیف اشیا تو مدرسه‌مون بود. یه شب من و روری رو مجبور کرد سر و صدا کنیم و حواس بقیه رو پرت کنیم که خودش بره سمت قفسه معلما که وسایل توقیف شده‌شو توش نگه می‌داشتن. احتمالاٌ تهش از پنجره‌ی دستشویی روبرو فرار کرد و ….
ولی دکتر به شاهکارهای دوست قدیمی هم مدرسه‌ای امی علاقمند نبود. هرگز نبود و نخواهد بود. گفت که:
-توقیفش کردم بابت امنیت خودشون. تکنولوژی‌ای بود که نباید داشته باشنش. احتمالاً دزدی بوده. یه حلقه‌ساز و تقویت کننده‌ی زمانیه. می‌تونست خرابکاری ناجوری درست کنه
یک اهرم دیگر را کشید و حرفش را اینطور تمام کرد:
-و رسیدیم. بفرما!
صدای تیز و بلند اما موزونی برخاست، چنان که گویی موتورهای مرکز خود جهان داشتند ناله می‌کردند. به دنبال آن صدای جابجایی شدید و سریع هوا آمد، و بعد یک جعبه‌ی پلیس آبی‌رنگ در حیاط پشتی خانه‌ی امی پاند پدیدا شد. زمان، آغاز دهه‌ی دوم قرن بیست و یکم بود.
دکتر در تاردیس را باز کرد. بعد گفت:
-عجیبه!
در چهارچوب در ایستاده بود و هیچ قصدی هم برای بیرون رفتن نداشت. امی پیش او آمد. دکتر دستش را جلو آورد تا مانع امی از ترک کردن تاردیس شود. روزی بی نقص و آفتابی بود، تقریباً هیچ ابری در آسمان نبود.
-مشکل چیه؟
-همه چیز. نمی‌تونی حسش کنی؟
امی به باغچه‌اش نگاهی انداخت. علف‌ها بیش از حد رشد کرده بودند و به آن ها رسیدگی نشده بود. ولی البته وضع باغچه‌ی امی همیشه همینطور بود. تا جایی که او به یاد می آورد، اوضاع همیشه همین شکلی بود.
امی اول گفت: “نه”. و بعد گفت:
-خیلی ساکته. نه ماشینی. نه پرنده ای. هیچی
دکتر گفت:
-و نه حتی موج رادیویی‌ای.حتی رادیو یک
-تو می‌تونی امواج رادیویی رو بشنوی؟
-البته که نه. هیچکس نمی تونه امواج رادیویی رو بشنوه.
هرچند باید گفت لحن دکتر آن‌قدرها متقاعدکننده نبود.
توجه، ملاقات کنندگان! شما در آستانه‌ی ورود به فضای کین هستید. این جهان از دارایی‌های کین محسوب می‌شود. شما مشغول ارتکاب به جرم تجاوز به حریم خصوصی هستید.
صدایی که این را گفت لحن عجیبی داشت. گویی زمزمه می‌کرد، اما زمزمه‌ای بم، قاطع و محکم بود، و گمان امی بر این بود که صدا در واقع از توی  سرش می‌آمد.
امی داد زد:
-اینجا زمینه. اینجا متعلق به تو نیست.
و بعد از مکثی گفت :
-چه بلایی سر مردم اوردی؟
ما اینجا رو از اون‌ها خریدیم .  مدتی بعد، خودشون به مرگ طبیعی مردند. مایه‌ی تاسف بود.
امی فریاد کشید:
-حرفتو باور نمی‌کنم.
هیچ قانون کهکشانی یا بین کهکشانی‌ای نقض نشده. سیاره از مجاری قانونی خریداری شده. کمیته تحقیقات اتحادیه‌ی سایه، از مالکیت تام ما بر سیاره پشتیبانی می‌کنه.
-مال شما نیست. روری کجاست؟
دکتر پرسید:
-امی! با کی داری حرف می‌زنی؟
-صدا. صدایی که تو سرم هست.تو نمی تونی بشنویش؟
صدا پرسید:
با چه کسی صحبت می کنی؟
امی در تاردیس را بست.
دکتر پرسید:
چرا اونکارو کردی؟
-صدای عجیبی که تو سرم زمزمه می‌کرد.گفت که این سیاره رو خریدن. و اینکهگفت اتحادیه‌ی سایه گفته اشکالی نداره. بهم گفت مردم به مرگ طبیعی مردن.تو نمی‌تونستی صداشو بشنوی. اونم نمی‌دونست تو اینجایی. ترسیدم، برای همین در رو بستم.
امی پاند وقتی که تحت فشار بود می‌توانست به طرز شگفت‌آوری کارآمد و تیز باشد. در حال حاضر، او تحت فشار بود، ولی چهره‌اش اصلاً چنین نشان نمی‌داد. در واقع اگر فلان چیز مواج، در دست امی نبود، و از فشار دستان امی رویش، آنطور پیچ و تاب نمی‌خورد و از ابعاد و عوالم دیگر گذر نمی‌کرد و در میان جهان‌ها تناوب نمی‌نمود، شاید دکتر هم نمی‌توانست بفهمد که امی چقدر تحت فشار است.
-بهت گفتن کی هستن؟
امی لحظه‌ای فکر کرد:
-شما در حال وارد شدن به فضای کین هستید. این جهان از دارایی‌های کین محسوب می شود.
دکتر گفت:
-می‌تونه هرکسی باشه. منظورم اینه که کین.مثل این می‌مونه که خودتو صدا بزنی مردم. این چیزیه که تقریباٌ معنای اسم اکثریت نژادهاست. البته به جز دالک. معنی اون تو زبان اسکارو میشه “قوطی فلزی نفرت مرگ.”
دکتر چرخید و به سمت پنل کنترل تاردیس دوید.
یه همچین چیزی نمی‌تونه یک شبه رخ بده. مردم همینطوری نمیافتن بمیرن. و از اون مهم تر، الان سال ۲۰۱۰ ئهکه یعنی….
-یعنی اونا یه بلایی سر روری اوردن.
-نه. یعنی اونا یه بلایی سر همه اوردن.
دکتر چندین دکمه را روی صفحه کلید یک ماشین تایپ باستانی فشار داد. و الگوهایی روی صفحه‌ی نمایش به گردش درآمدند و بالای کنسول تاردیس معلق شدند.
-من نمی‌تونستم صدای اونا رو بشنوم. اونا نمی‌تونستن صدای منو بشنون. تو می تونستی صدای هردومونو بشنوی. مخابره‌ی تلپاتیک محدود، ولی فقط روی فرکانس انسان‌ها. هممآها.تابستان ۱۹۸۴٫ اون نقطه‌ی انشعابه.
دستانش شروع کردند به چرخاندن، تکان دادن و کشیدن اهرم ها، تلمبه‌ها، کلیدها و چیز کوچکی که صدای دینگ! می‌داد.
امی وسط تاردیسی که داشت وارد فضا-زمان می‌شد، عاجزانه پرسید:
-روریکجاست؟من اون رو می خوام. همین حالا.
دکتر پیش از این، خیلی مختصر و فقط یک بار نامزد او، روری ویلیامز را ملاقات کرده بود. به گمان امی، دکتر متوجه نبود که او چه چیزی درون روری دیده که تصمیم به ازدواج با او گرفته. راستش خودش هم هنوز چندان مطمئن نبود چه چیزی در روری دیده. ولی از یک چیز مطمئن بود: هیچ چیز نمی‌توانست نامزدش را از او بگیرد.
دکتر گفت:
-سوال خوبیه. روری کجاست؟
و بعد پرسید:
-و البته به جز اون، تمام هفت میلیارد نفر دیگه‌ی مردم کجان؟
-من روری رو می‌خوام.
-خب، هرجایی که بقیه هستن، اونم همونجاست.و تو هم قاعدتاً باید با اونا می‌بودی. در واقع حدس من اینه که هیچ‌کدوم از شماها هرگز متولد نشدید.
امی سر تا پای خودش را ورانداز کرد، و بررسی کرد که پاهایش، ساق هایش، آرنج‌هایش و دو دستانش سر جایش باشند(فلان چیز مواج چون کابوسی اسچری
روی مچش درخشید.او آن را روی پنل تاردیس انداخت).
امی دستش را بالای سرش آورد و مشتی از موهای قرمز و قهوه ای‌اش را در چنگ گرفت.
-اگر من به دنیا نیومدم، پس اینجا چه کار می کنم؟
-تو یک اتصال مستقل فیزیکی هستی. از منظر برداشت صحیح اصول تایمودینامیکی فیزیک میشه گفت بنای تو بر ثبوت معکوس کردن….
بعد حالت چهره‌ی امی را دید، و مکث کرد.
-داری بهم می گی من تایمی-وایمی هستم. درسته؟
دکتر با جدیت تمام تأیید کرد:
-آره.فکر می کنم همینطوره. درسته. رسیدیم!
پاپیونش را با انگشتان دقیقش تنظیم کرد، و بعد آن را به طرز جلفی به یک طرف متمایل کرد.
-ولیدکتر.نژاد انسان‌ها تو سال ۱۹۸۴ منقرض نشده.
-خط زمانی جدید. این یه پارادوکسه.
-و تو هم یه پارادکتری؟
-فقط دکتر.
پاپیونش را به وضع قبلی‌اش برگرداند و کمی صاف‌تر ایستاد.
-یه چیزی درباره‌ی تمام این قضایا برام آشناست.
-چی؟
-نمی دونم. هممکین..کینکینهمه‌ش دارم به ماسک فکر می‌کنم. کیا ماسک میزنن؟
-سارقای بانک؟
-نه
-آدمای خیلی زشت
-نه
-هالووین؟مردم تو هالووین ماسک می‌زنن.
دکتر دستانش را با خوشحالی بالا پراند:
-آره، همینطوره.
-خب حالا این مهمه؟
-حتی یه ذره هم نه، ولی حقیقته. خیلی خب.انشعاب بزرگ در جریان زمانی، و امکان پذیر نیست که بتونی یک سیاره‌ی سطح ۵ رو از آن خودت کنی و بتونی اتحادیه ی سایه رو هم راضی نگه داری، مگر اینکه….
-مگر اینکه چی؟
-اونا نمی تونن. منظورم اینه کهاین کاملاً….
امی موهایش را کنار زد، و تمام تلاشش را کرد که خودش را آرام نگه دارد. فریاد زدن سر دکتر هرگز جواب نمی‌داد، به جز البته آن زمان‌هایی که جواب می‌داد.
-کاملاً چی؟
 
-کاملاً غیر ممکنه. تو نمی‌تونی یه سیاره ی سطح ۵ رو مالک بشی، مگر اینکه این کار رو تماماً قانونی انجام بدی.
چیزی روی کنسول کنترل تاردیس چرخید و چیز دیگری صدای دینگ داد.
-رسیدیم.داخل اتصال هستیم .زود باش. بیا سال ۱۹۸۴ رو بگردیم.
امی گفت:
-تو داری لذت می بری. کل دنیای من توسط یه صدای مرموز به غارت رفته، تمام مردم منقرض شدن، روری مرده، و تو داری از تمام اینا لذت می بری.
دکتر، که به سختی تلاش می‌کرد نشان ندهد چقدر دارد لذت می برد،گفت:
-نه! نمیبرم.
آقای براونینگ داشت دنبال خانه‌ی جدید می‌گشت و خانم براونینگ هم در هتل وقت می‌کشت. هتل کاملاً پر بود. براونینگ‌ها، به طور تصادفی و حین حرف زدن با دیگر مهمانان هتل موقع صرف صبحانه، فهمیده بودند که بقیه‌ی مهمانان هتل هم خانه‌ها و آپارتمان‌هایشان را فروخته بودند. به نظر می‌رسید هیچکدام از آن ها اصلاً از هویت خریدار خانه‌شان مطلع نبودند.
آقای براونینگ بعد از ده روز گفت:
-مسخره‌ست. هیچ خونه‌ای برای فروش توی کل شهر، یا لااقل این دور و اطراف نیست. انگار همه‌شون با یه بشکن ناپدید شدن.
خانم براونینگ گفت:
باید جایی باشه.
-نه تو این بخش کشور
-مشاور املاک چی میگه؟
تلفنشو جواب نمیده
خانم براونینگ گفت:
-خب..بیا بریم باهاش حضوری صحبت کنیم. تو هم باهامون میای، پالی؟
پالی سرش را به نفی تکان داد و گفت:
-من دارم کتاب می خونم.
آقا و خانم براونینگ پیاده درون شهر راه افتادند، و مأمور مشاور املاک را بیرون فروشگاه پیدا کردند که داشت تابلویی را روی زمین می‌کوبید که رویش این کلمات نقش بسته بودند: “تحت مدیریت جدید”. آگهی هیچ ملکی برای فروش روی پنجره نبود. فقط تعداد زیادی آپارتمان و خانه که روی آن‌ها نوشته شده
بود: “فروخته شد”.
آقای براونینگ پرسید:
-فروشگاهو تعطیل می کنید؟
خانمی که مأمور مشاوره املاک بود جواب داد:
-کسی بهم پیشنهادی کرد که نمی‌تونستم ردش کنم. یک کیسه خرید پلاستیکی به ظاهر سنگین در دستش بود. براونینگ‌ها می‌توانستند حدس بزنند که در کیسه چه بود.
خانم براونینگ پرسید:
-کسی با ماسک خرگوش؟
وقتی  به هتل بازگشتند، مدیر هتل در لابی منتظرشان بود، تا به آن‌ها اطلاع بدهد که دیگر نمی‌توانند آنجا زندگی کنند.او توضیح داد
-موضوع مالکین جدید هستند. گویا تصمیم دارند هتل رو برای بازسازی تعطیل کنند.
-مالکین جدید؟
-همین تازگی خریدنش. اینطور که سهامدارها به به من گفتن، پول زیادی بابتش دادن
به نوعی، این موضوع براونینگ‌ها را چندان غافلگیر نکرد. چیزی که آن‌ها را غافلگیر کرد امر دیگری بود: وقتی که به طبقه بالا و به اتاقشان رفتند، هرچه گشتند، خبری از پالی نبود.
ادامه دارد...
resim
پاسخ
#5
بخش چهارم:

امی متعجبانه گفت: ” ۱۹۸۴ …فکر می کردم بیش از این احساس….نمی دونم….تاریخی داشته باشه. به نظر نمی رسه خیلی وقت پیش باشه.ولی پدر و مادر من اون موقع هنوز ملاقات نکرده بودن ”

دکتر پرسید: ” چه شکلی بودن؟پدر و مادرت؟ ”

امی شانه ای بالا انداخت و بدون فکر کردن گفت: “معمولی.یه مامان و یه بابا”

دکتر،بیش از حد به آسانی موافقت کرد: “به نظر محتمل میاد.خب…من ازت می خوام چشمات رو باز نگه داری. ”

“داریم دنبال چی می گردیم؟ ”

آنجا یک شهر زیبا و کوچک انگلیسی بود.و تا جایی که به امی مربوط می شد،شبیه یک شهر کوچک انگلیسی هم بود.درست شبیه همانی که او در سال ۲۰۱۰ ترکش کرده بود.با سرسبزی و درختان روستایی و یک کلیسا.فقط بدون کافی شاپ ها و فروشگاه های تلفن همراه.

“خیلی راحته.ما داریم دنبال چیزی می گردیم که نباید اینجا باشه.یا چیزی که باید اینجا باشه،ولی اینجا نیست!”

“چه جور چیزی؟ ”

دکتر گفت: “مطمئن نیستم”.و چانه اش را مالید : “شاید گازپاچو”

“گازپاچو چیه؟ ”

“سوپ سرد.فقط اینکه از قصد قرار بوده سرد باشه.پس اگر ما تمام ۱۹۸۴  رو بگردیم و هیچ گازپاچویی پیدا نکنیم،خودش میشه یه سرنخ”

“تو همیشه اینطوری بودی؟ ”

“چطوری؟”

“یه مرد دیوانه با یه ماشین زمان؟ ”

“اوه نه!خیلی طول کشید تا تونستم ماشین زمان رو گیر بیارم”

آن ها به میان شهر کوچک قدم گذاشتند،و به دنبال چیزی غیر عادی گشتند.و هیچ چیز نیافتند،حتی گازپاچو!

پالی جلوی دروازه ی باغ در کلاورشام راو ایستاده بود،و داشت به بالا و به خانه ای نگاه می کرد که از وقتی که او هفت سالش بود و به آنجا آمده بودند،خانه اش بوده است.او به سمت در ورودی قدم برداشت،زنگ را به صدا در آورد،و منتظر ماند.و وقتی هیچکس در را باز نکرد،احساس آسودگی خاطر کرد.او خیابان پایین را برانداز کرد،بعد شتابزده خانه را دور زد،از کنار مخزن زباله ها گذشت،و وارد باغ پشتی شد.

در شیشه ای که به باغ کوچک پشتی باز می شد،دستگیره ای داشت که به خوبی بسته نمی شد.پالی فکر کرد که شدیدا بعید است که مالکین جدید خانه آن را تعمیر کرده باشند.اگر چنین کرده بودند، به اینجا باز می گشت،و مجبور می شد از آن ها درخواست کند،و شرایط عجیب و شرم آور می شدند.

این مشکل اساسی مخفی کردن چیز ها بود.گاهی،اگر عجله داشتی،آن ها را جا می گذاشتی.حتی چیزهای مهم را.و هیچ چیزی مهم تر از دفتر خاطرات او نبود.

او از زمانی که آن ها به شهر آمده بودند آن را نگه داشته بود.دفتر بهترین دوستش بود.پالی به آن اعتماد کرده بود.درباره ی دخترهایی برایش گفته بود که برای پالی قلدری کرده بودند،و آن هایی که با او دوستانه رفتار کرده بودند.درباره ی اولین پسری که در عمرش دوستش داشت،او در زمان مشکلات و ناراحتی و درد و رنج به آن رو می آورد.پالی افکارش را روی آن پاشیده بود.

و دفتر زیر کف پوش لقی در کمد بزرگ اتاق خوابش مخفی شده بود.

پالی با کف دستش به لنگه ی چپ در شیشه ای ضربه زد،و کنار پنجره را فشار داد. بعد در چرخید و آویزان گشت و باز شد.

پالی داخل شد.و شگفت زده شد از این که دید آن ها هیچکدام از وسایلی را که والدینش به جا گذاشته بودند را جابجا نکرده اند.آنجا هنوز هم بوی خانه اش را می داد.همه جا ساکت بود:هیچ کس خانه نیست.خوبه! با عجله،و نگران از اینکه وقتی آقای خرگوش یا خانم گربه به خانه بازمی گردند هنوز در خانه باشد،به بالای پله ها شتافت.

در پاگرد،چیزی صورتش را جارو کرد-چنانکه گویی صورتش را با ملایمت و مانند یک نخ یا یک تار عنکبوت لمس کرد.او به بالا نگاه کرد.این عجیب بود.به نظر می رسید که سقف خزپوش است.ریسمان های مویی شکل،یا موهای ریسمانی شکل،از بالای سقف به پایین آویزان بودند.در این زمان او مردد شد،و به فرار کردن اندیشید.ولی می توانست درب اتاق خوابش را ببیند.پوستر “دوران دوران” هنوز روی آن بود.چرا آن ها آن را پایین نیاورده بودند؟

در حالی که تلاش می کرد به سقف پشمالو نگاه نکند،در اتاق خوابش را فشار داد و باز کرد.

اتاق متفاوت بود.هیچ اسباب و اثاثیه ای در آن نبود.و جایی که قبلا تخت خوابش قرار داشت،حالا ورق های کاغذ بودند. پایین را نگاه کرد.عکس هایی از روزنامه ها،صورت هایی بزرگ شده به اندازه ی واقعی،و سوراخ های چشم هایی که قبلا از جایشان بریده شده بودند.او پرنس چارلز،رونالد ریگان،مارگرت تاچر،پاپ جان پاول،ملکه و …. را به جا آورد.

شاید آن ها می خواستند یک جور مهمانی برگزار کنند.ماسک ها به نظر چندان قانع کننده نمی آمدند.

پالی به سمت کمد توکار انتهای اتاق خوابش رفت.دفتر خاطرات “تصادف و تصادم” او آنجا در تاریکی نشسته بود.زیر کف پوش،همانجا.پالی در کمد را باز کرد.

“سلام پالی” این را مرد درون کمد به او گفت.مرد هم مثل بقیه یک ماسک پوشیده بود.یک ماسک حیوانی.این بار ماسک یک نوع سگ سیاه بزرگ بود.

پالی گفت: “سلام!” نمی دانست چه چیز دیگری بگوید ” من….دفتر خاطراتمو جا گذشتم!”

“می دونم.داشتم می خوندمش” و دفتر خاطرات را بالا آورد.

این همان مرد درون ماسک خرگوشی،یا زن درون ماسک گربه ای نبود.ولی هرچیزی که پالی درباره ی آن ها حس کرده بود،درباره ی اشتباه بودنشان،اینجا تشدید شده بود. “می خوای بهت پس بدمش؟ ”

پالی به مرد درون ماسک سگی گفت : “بله لطفا” او احساس می کرد احساساتش جریحه دار شده و هتک حرمت شده است.این مرد داشته خاطراتش را می خوانده.ولی او  آن را پس می خواست!

“می دونی  باید چه کار کنی که بتونی بگیریش؟ ”

سرش را به نفی تکان داد!

“ازم بپرس ساعت چنده”

دهانش را باز کرد.دهانش خشک بود.لبانش را لیسید و من من کنان پرسید: “ساعت چنده”

مرد گفت: “و اسمم.اسمم رو هم بگو.من آقای گرگ هستم”

پالی پرسید: “ساعت چنده،آقای گرگ؟ ” به طرز ناگهانی و ناخوانده،یک جور بازی در زمین بازی به ذهن پالی خطور کرد.

آقای گرگ لبخند زد(ولی یک ماسک چطور می توانست لبخند بزند؟ ) و دهانش را چنان فراخ باز کرد که ردیف به ردیف دندان های تیزِ تیزش را نشان دهد.و به او گفت: “ساعت شام!”

وقتی که او به طرفش آمد،پالی شروع کرد به جیغ کشیدن.ولی جیغ کشیدنش خیلی طولانی نشد!ش
resim
پاسخ
#6
بخش پنجم :

تاردیس در ناحیه ی پر چمن کوچکی قرار داشت.جایی در مرکز شهر که برای اینکه یک پارک باشد بیش از حد کوچک بود،و برای اینکه یک میدان باشد بیش از حد نامرتب.و دکتر بیرون از آن،روی یک صندلی تاشو نشسته بود،و خاطراتش را مرور می کرد.

دکتر حافظه ی خارق العاده ای داشت،مشکل این بود که خاطراتش بسیار زیاد بودند.او یازده حیات متفاوت را زندگی کرده بود(یا بیشتر.یک زندگی دیگر نیز بود،که در واقع نبود.حیاتی که دکتر تمام سعیش را می کرد که به آن فکر نکند. ) و  در هر حیات،دکتر راه و روش متفاوتی برای یاد آوری چیزهای مختلف داشت.

بدترین بخشِ بودن در سنی که دکتر در آن بود(و او مدت ها پیش تلاش برای نگه داشتن حساب سال های عمرش را در هر روشی که برای هیچکس جز خودش اهمیتی نداشت رها کرده بود) این بود که گاهی چیز ها در آن زمانی که باید،به ذهنش خطور نمی کردند.

ماسک ها!این یک بخش از آن بود.و کین.این هم یک بخش دیگر بود.

و زمان!

همه چیز درباره ی زمان بود.بله.خودش بود….

یک داستان قدیمی.قبل از زمانِ او-از این بابت مطمئن بود.او آن را وقتی یک پسربچه بود شنیده بود. تلاش کرد داستان هایی را به یاد بیاورد که زمانی که یک پسر کوچک در گلفری بود،پیش از آنکه او را به آکادمی تایم لرد ها ببرند و زندگیش برای همیشه تغییر کند،برایش تعریف می کردند.

امی داشت از میان مشاجره ای در مرکز شهر باز می گشت و به دنبال چیزهایی می گشت که ممکن بود گازپاچو باشند.

دکتر به سمتش فریاد کشید: “ماکسیملوس و سه اوگرون! ”

“خب اینا چی ان؟ ”

“یکی خیلی شرور بود.یکی خیلی احمق بود.یکی کاملا محق بود”

“و این چه طور به چیزی مرتبط هست؟ ”

او دستی به موهایش کشید : ” اههه…احتمالا کاملا بی ربطه.فقط سعی داشتم یه خاطره از کودکیم رو به یاد بیارم ”

“چرا؟ ”

“نمی دونم.یادم نمیاد ”

امی پاند گفت: “تو…واقعا اعصاب خوردکنی ”

دکتر با خوشحالی گفت: ” آره.احتمالا هستم ”

دکتر یک تابلو روی در ورودی تاردیس آویزان کرده بود که از این قرار بود:

چیزی به طرز مرموزی غلطه؟

فقط در بزنید.هیچ مشکلی کوچک نیست

“اگر اون پیش ما نیاد،من پیشش می رم.نه…بره به درک.همون راه اولو می چسبیم.تازه من داخل رو بازآرایی کردم که مردم رو نترسونه.خب…تو چی پیدا کردی؟ ”

گفت: ” دو چیز.اولیش پرنس چارلز بود.من اون رو توی روزنامه فروشی دیدم!”

“مطمئنی خودش بود؟ ”

امی متفکرانه گفت: “خب…شبیه پرنس چارلز بود.فقط خیلی جوون تر.و روزنامه فروش ازش پرسید اسمی برای فرزند ملوکانه ی بعدی انتخاب کرده؟من روری رو پیشنهاد کردم!”

“پرنس چارلز در روزنامه فروشی.درست!بعدی؟ ”

“هیچ خونه ای برای فروش نیست.من تمام خیابون ها رو گشتم.و هیچ تابلوی “برای فروش”ی ندیدم.مردم زیادی اطراف و در حاشیه ی شهر بودن که چادر زده بودن و اونجا اطراق کرده بودن.خیلی از مردم دارن اینجا رو ترک می کنن تا یه جا برای زندگی پیدا کنن،چون این دور و اطراف جایی نیست.موضوع خیلی عجیبه! ”

“بله”

حالا تقریبا همه چیز را می دانست.امی در تاردیس را باز کرد و داخل را نگاه کرد. “دکتر…این…از داخل و بیرون به یه اندازه ست! ”

دکتر از جا پرید و امی را گرفت و او را به تور مبسوطی در دفتر جدیدش دعوت کرد،که شامل ایستادن روبروی در ورودی بود و اشاره ی موج واری با دست راستش به سوی تاردیس.بیشتر فضا را میزی اشغال کرده بود که رویش یک تلفن مدل قدیمی و یک ماشین تایپ قرار داشت.یک دیوار پشتی هم آنجا بود.امی محض آزمایش دستش را درون دیوار فشار داد.(این کار وقتی چشمانش گشوده بود کار سختی بود،و وقتی چشمانش را بست راحت  بود) بعد چشمانش را دوباره بست و سرش را از میان دیوار رد کرد.حالا می توانست اتاق کنترل تاردیس را ببیند،تماما مسی و شیشه ای.امی یک قدم به عقب برداشت و به دفتر کار کوچک بازگشت.

“این هولوگرامه؟”

“یه جورایی”

صدای در زدن مرددی از پشت تاردیس آمد.دکتر در را باز کرد!

“عذر می خوام،درباره ی علامت روی در….” مرد عاجزانه نزدیک آمد.موهایش در حال ریزش بودند.او نگاهی به اتاق کوچک انداخت ،که بیشترش توسط میز اشغال شده بود.و هیچ حرکتی نکرد که داخل شود.

دکتر گفت: “بله؟سلام.بیا تو.هیچ مشکلی کوچک نیست! ”

“اممم…اسم من رگ براونینگ هست.موضوع درباره ی دخترم هست،پالی.اون قرار بود منتظر ما توی اتاق هتل بشینه.ولی حالا اونجا نیست.”

“من دکترم.اینم امی هست.با پلیس صحبت کردید؟ ”

“شما پلیس نیستید؟فکر کردم شما ممکنه پلیس باشید”

امی پرسید: “چرا؟”

“این یه جعبه ی تلفن پلیسه.من اصلا نمی دونستم می خوان این جعبه ها رو دوباره به کار بگیرن”

مرد قدبلند با پاپیون گفت: “برای بعضی از ما،اون ها هرگز از کار مرخص نشدند.وقتی با پلیس صحبت کردید چی شد؟ ”

“اونا گفتن بیرون چشمشون بهش هست و دنبالش می گردن.ولی صادقانه بگم،به نظر کمی پرمشغله می رسیدن.گروهبان پشت میز گفت موعد اجاره ی ایستگاه پلیس خیلی غیر منتظره به پایان رسیده،و اونا دارن دنبال یه جای جدید می گردن که برن.گروهبان گفت کل این قضیه ی اجاره براشون مثل یه طوفان دردسر درست کرده”

امی پرسید: “پالی چه شکلیه؟ممکنه پیش یکی از دوستاش مونده باشه؟ ”

“من به دوستاش سر زدم.هیچکس ندیدش.ما در حال حاضر داریم تو هتل رز خیابون ودنسبری زندگی می کنیم”

“اینجا مسافرید؟ ”

آقای براونینگ برای آنان درباره ی مرد در ماسک خرگوشی که دو هفته ی قبل در خانه ی آنان آمده بود تا خانه را به قیمتی بسیار بیشتر از ارزشش بخرد و پول نقد داده بود حرف زد.او درباره ی خانم در ماسک گربه که مالکیت خانه را از آنان گرفته بود هم برای آنان گفت…..

“اوه،درسته.خب،پس اینجوری همه چیز کاملا منطقیه.”دکتر این را طوری گفت که انگار واقعا منطقی بود!

آقای براونینگ پرسید: “منطقیه؟می دونید پاولی کجاست؟ ”

دکتر سرش را تکان داد : “آقای براونینگ.رگ! آیا هیچ احتمالی وجود داره که اون برگشته باشه به خونه ی قدیمیتون؟ ”

مرد شانه ای بالا انداخت. “ممکنه.شما فکر می کنید…. ؟ ”

ولی مرد جوان قدبلند و دختر اسکاتلندی موقرمز او را به بیرون هل دادند،در را به شدت پشت سرشان کوبیدند و با تمام سرعت روی چمن ها دویدند!
resim
پاسخ
#7
بخش ششم

امی سعی می کرد از دکتر عقب نماند،و در حینی که می دویدند سوالاتش را نفس نفس زنان می پرسید.

“فکر می کنی اون توی خونه ست؟ ”

“می ترسم که باشه.آره.من یه جور ایده دارم که چه خبره.چیزی که وقتی بچه بودم شنیدم.یه جور داستان اخطار آمیز.ببین امی…نذار هیچکسی وادارت کنه که ازش بپرسی ساعت چنده.و اگر این کارو کردن،جوابشونو نده.اینطوری امن تره! ”

“جدی می گی؟ ”

“متاسفانه بله.و مراقب ماسک ها باش”

“صحیح.پس اینا یه جور بیگانه های خطرناک هستن که ما باهاشون سر و کار داریم؟اونا ماسک می زنن و وادارت می کنن ازشون بپرسی ساعت چنده؟ ”

“به نظر میاد خودشون باشن.بله.ولی مردم من خیلی وقت پیش به حساب اون ها رسیدن.این تقریبا غیر قابل درکه که….” به نظر نگران می رسید.

آن ها دویدنشان را وقتی به کلاورشام راو رسیدند متوقف کردند.

“و اگر این همون کسی باشه که من فکر می کنم،همون چیزی که من فکر می کنم باشه-باشن-باشه………فقط یه کار منطقی وجود داره که ما باید انجام بدیم”  حالت نگران چهره ی اش به همان سرعتی که آمده بود،ناپدید شد و جایش را به پوزخندی سهل گیرانه داد.

“و اون کار چیه؟ ”

دکتر،در حینی که زنگ خانه را می زد گفت: “فرار کنیم ”

لحظه ای سکوت.بعد در باز شد و دختری از پایین به آنان نگاه کرد.دختر نمی توانست بیشتر از یازده سال سن داشته باشد،و موهایش از پشت بافته شده بودند.او گفت: “سلام.اسم من پالی براونینگه.اسم شما چیه؟ ”

امی گفت: “پالی.پدر و مادرت از نگرانی برای تو زهره ترک شدن”

دختر گفت: “من فقط اومدم که دفتر خاطراتمو بردارم.اون زیر یه کف پوش لق توی اتاق خواب قدیمیم بود”

امی گفت: ” پدر و مادرت تمام روز داشتن دنبالت می گشتن” امی متعجب بود که چرا دکتر چیزی نمی گوید.

دختر کوچک-پالی-به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. “عجیبه.ساعتم می گه من فقط پنج دقیقه اینجا بودم.من ساعت ده صبح اینجا رسیدم ”

امی می دانست که الان حول و حوش بعد از ظهر است.بدون فکر کردن،گفت: “الان ساعت چنده؟ ”

پالی با خوشحالی بالا را نگاه کرد.این بار،امی فکر کرد چیز عجیبی درباره ی صورت دختر وجود دارد.یک جور مسطح بودن.انگار که صورتش ماسکی باشد…….

دختر گفت: “ساعتیه که شماها میاین داخل خونه”

امی پلک زد.به نظرش رسید که بدون حرکت کردن،حالا او و دکتر در سالن ورودی خانه ایستاده بودند.دختر روی پله ها و مقابل آنان ایستاده بود و صورتش با صورت آن ها هم سطح شده بود.

امی پرسید: ” تو چی هستی؟ ”

دختری که دختر نبود گفت: “ما کین هستیم” صدایش عمیق تر،تاریک تر و توگلویی تر شده بود.او به نظر امی چیزی خمیده و دولا شده آمد.چیزی عظیم که ماسکی با صورت دختربچه ای را پوشیده بود که بسیار زمخت و ناشیانه نقاشی شده بود.امی نمی توانست درک کند که چطور قبلا گول خورده بود و باور کرده بود که آن یک صورت واقعی است؟

دکتر گفت: “من درباره ی شماها شنیدم.مردم من فکر می کردند شماها یک جور….”

چیز خمیده ی با ماسک کاغذی گفت: “پلیدی هستیم.و یک تخطی از تمامی قوانین زمان.اون ها ما رو از بقیه ی جهان خلقت جدا کردند.ولی من فرار کردم.و اینچنین ما فرار کردیم.و حالا ما آماده ایم که دوباره شروع کنیم.از قبل شروع به خریداری این دنیا کردیم.”

“شما دارید پول رو از داخل زمان بازفرآوری می کنید.این جهان رو با استفاده از خودش می خرید.و از این خونه شروع کردید.از این شهر…. ”

امی پرسید: “دکتر؟چه خبره؟می تونی چیزی از قضیه رو برای من توضیح بدی؟ ”

دکتر گفت: “تمام قضیه رو.یه جورایی آرزو می کنم که نمی تونستم.اونا اومدن که این زمین رو تصاحب کنن.می خوان تبدیل به جمعیت قالب زمین بشن”

چیز خمیده ی عظیم در ماسک کاغذی گفت: “اوه نه دکتر!تو متوجه نیستی.به این دلیل نیست که ما سیاره رو تصاحب می کنیم.ما جهان رو تصاحب می کنیم و بشریت رو منقرض می کنیم به این دلیل ساده که تو بیای اینجا.در همین لحظه. ”

او دست امی را گرفت و فریاد زد: “بدو” و به سمت در ورودی به راه افتاد-

-و خودش را بالای راه پله یافت. فریاد زد: “امی” ولی هیچ پاسخی نیامد.چیزی صورتش را جارو زد.چیزی که به نظر می رسید خز باشد.دکتر با ضربه ی محکمی آن را کنار زد.

فقط یک در باز آنجا بود.و دکتر از ان داخل شد.

شخص داخل اتاق با صدای پر روح زنانه ای گفت: “سلام.خیلی خوشحالم که اومدی،دکتر”

او مارگرت تاچر بود.نخست وزیر انگلستان!

پرسید: “تو می دونی که ما کی هستیم،عزیزم؟خیلی شرم آور می شد اگر نمی دونستی”

دکتر گفت: “کین.جمعیتی که در واقع تنها از یک موجود تشکیل شده،ولی می تونه همونقدر راحت و طبیعی در زمان حرکت کنه که یک انسان می توانه در یک جاده حرکت کنه.فقط یکی از شماها وجود داره.ولی تو جمعیتی از خودت در یک مکان ایجاد می کنی،به واسطه ی عقب و جلو رفتن های متوالی در زمان،تا اینکه صدها نفر از شما وجود داشته باشند.بعد هزاران،و بعد میلیون ها.همه تون با خودتون در لحظات متفاوت در خط زمانی خودت تعامل می کنید.و این کار رو انقدر ادامه می دید تا اینکه ساختار محلی زمان از هم می پاشه،مثل چوب فاسد.شما به موجودات دیگه نیاز دارید،حداقل در ابتدا.تا ازتون زمان رو بپرسه و یک اَبَرموقع یاب کوانتومی ایجاد کنه که به شما اجازه میده در موقعیت مکان-زمانی خاصی لنگر بندازید.”

خانم تاچر گفت: “خیلی خوبه.می دونی تایم لرد ها،وقتی که جهان ما رو غرق کردند،چی گفتند؟اون ها گفتند هر یک از ما،در واقع کین هست در یک لحظه ی متفاوت از زمان.کشتن هر کدوم از ما معادل خواهد بود با مرتکب شدن یک قتل عام علیه تمامی گونه ی ما.تو نمی تونی من رو بکشی.چونکه برای کشتن من،باید همه ی ما رو بکشی!”

“تو می دونی من آخرین تایم لردها هستم؟ ”

“اوه بله،عزیزم”

“بذار ببینم.تو پول رو از ضرابخانه و در همون لحظه ی چاپ شدنش بر می داری.باهاش چیزهایی رو در امتداد زمان می خری.از همون پول بارها و بارها استفاده می کنی.می فرستیش به چند لحظه بعد.و از طریق زمان بازگردانیش می کنی.و ماسک ها….تصور می کنم اون ها یک جور میدان مجاب گر رو تقویت می کنند.مردم بیش از پیش متقاعد خواهند شد که چیزهای بزرگ با اهمیت رو بفروشند.مکان هایی که متعلق به کشور و دولت هست.البته اون ها رو به یک شخص نمی فروشند.ولی وقتی ببینند رهبر کشور خودشون شخصا اون جا ها رو ازشون درخواست می کنه….و در نهایت ،وقتی شماها خودتون کل اینجا رو به خودتون فروختید.بعدش انسان ها رو می کشید؟ ”

“احتیاجی نیست،عزیزم.ما حتی برای اون ها مکان هایی رو کنار  گذاشتیم.گرینلند،سیبری،قطب…ولی به هر حال اون ها خواهند مرد.تصور کن چندین میلیارد انسان در مکان هایی زندگی کنن که به سختی می تونه هزاران نفر رو پشتیبانی کنه.خب،عزیزم…..تصویر خوشآیندی نیست.”

خانم تاچر حرکت کرد.دکتر تمرکز کرد تا او را به همان صورتی که بود ببیند.چشمانش را بست،و بعد آن را باز کرد تا هیکلی جسیم را ببیند که یک ماسک سیاه و سفید و زمخت روی صورتش گذاشته بود که عکس مارگرت تاچر روی آن بود.

دکتر دستش را جلو آورد و ماسک را از صورت کین کند.

دکتر قادر بود جاهایی زیبایی را ببیند که انسان ها از دیدنش ناتوان بودند.او از تماشای تمام مخلوقات لذت می برد.ولی صورت کین چیزی بود که به سختی می شد تحسینش کرد.

دکتر گفت: “تو….تو از خودت نفرت داری!البته!!!برای همینه که ماسک می زنی.تو از صورتت خوشت نمیاد،مگه نه؟ ”

کین چیزی نگفت.صورتش-اگر می شد رویش اسم صورت گذاشت-در خود پیچید و به خود لولید.

دکتر پرسید: ” امی کجاست؟ ”

“به اون احتیاجی نبود”.این را صدای مشابه دیگری از پشت سرش گفت.مردی لاغر،با صورتی که تماما توسط یک ماسک خرگوشی پوشانده شده بود.”ما گذاشتیم اون بره.ما فقط به تو نیاز داشتیم،دکتر.زندان تایم لردی ما یک شکنجه بود.چون ما توی اون گیر افتاده بودیم و به فقط یکی از خودمون تقلیل یافته بودیم.تو هم یکی از خودتون هستی.و تو تا ابد در این خانه خواهی ماند!”

دکتر از اتاقی به اتاق دیگری رفت.محیط احاطه کننده اش را با دقت مورد آزمایش قرار داد.دیوارهای خانه نرم بودند و پوشیده از لایه ی سبکی از خز.و به آرامی به درون و بیرون حرکت می کردند.چنانکه گویی….

“داره نفس می کشه.اینجا یه اتاق زنده ست!دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. ”

بعد گفت: “امی رو به من پس بدید.اینجا رو ترک کنید.من براتون جایی پیدا می کنم که برید.البته باید بگم شما نمی تونید همینطور در زمان چرخه بسازید و بارها و بارها بچرخید و بچرخید.چنین کاری همه چیز رو به هم می ریزه”

“و وقتی به هم ریخت،ما دوباره شروع می کنیم.جایی دیگه” این را زنی با ماسک گربه گفت که روی پله های بالای سر او بود. ” تو اینجا زندانی خواهی بود تا اینکه زندگیت به پایان برسه.همینجا پیر شو.همینجا ریجنریتدیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.  کن.همینجا بمیر.دوباره و دوباره.زندان ما به پایان نخواهد رسید تا زمانی که آخرین تایم لرد به پایان برسد!”

دکتر پرسید: “واقعا فکر می کنی می تونی من رو به این راحتی اینجا نگه داری؟ ” مهم نبود که او چقدر نگران بود که ممکن است تا ابد اینجا گیر کند.همیشه خوب بود چنین وانمود کند که کنترل اوضاع در دستش است!

“زود باش دکتر.این پایین!” این صدای امی بود.او پله ها را سه تا یکی پایین رفت،و با کله به سمت جایی دوید که صدا از آنجا می آمد:در ورودی.

“دکتر!”

“من اینجام!” در را تکان داد و به تلق تلق در آورد.در قفل بود.او پیچ گوشتی اش را بیرون آورد و دستگیره ی در را سانیکدیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.  کرد.صدای چکاچکی آمد و در ناگهان باز شد.ورود ناگهانی نور روز کور کننده بود.دکتر با خوشحالی دوستش،و یک جعبه ی آبی رنگ آشنا را دید.مطمئن نبود که کدام را اول در آغوش بگیرد؟

دکتر در حالی که در تاردیس را باز می کرد گفت: “چرا نرفتی داخل؟ ”

“نتونستم کلید رو پیدا کنم.باید موقعی که اونا داشتن تعقیبم می کردن انداخته باشمش.حالا کجا می ریم؟ ”

“یه جای امن.خب…لااقل امن تر” در را بست ” پیشنهادی داری؟ ”

امی پایین پله های اتاق کنترل تاردیس توقف کرد و به اطراف و به این دنیای درخشان مسی،به ستون های شیشه ای که از درون کنترل های تاردیس رد شده بودند،و به در ها نگاهی انداخت.

دکتر گفت: “فوق العاده ست.مگه نه؟ هیچ وقت از نگاه کردن به این دختر پیر خسته نمی شم”

امی گفت: “آره.دختر پیر….من فکر می کنم باید به سپیده ی زمان برگردیم،دکتر.تا جایی که می تونیم به عقب برگردیم.اونا نمی تونن اونجا پیدامون کنن،و ما می تونیم نقشه بکشیم که بعدش چه کار کنیم؟ ” امی داشت از بالای شانه ی دکتر به کنسول نگاه می کرد و حرکت دست های او را تماشا می کرد.گویی می خواست تمام کارهایی که دکتر می کرد را به خاطر بسپارد.تاردیس دیگر در سال ۱۹۸۴ نبود.

“سپیده ی زمان؟خیلی هوشمندانه بود،امی پاند.اون جاییه که ما هرگز نرفتیم.جایی که اصلا نباید قادر باشیم که بریم.خیلی خوب شد که من این رو دارم ” و بعد فلان چیز مواج را بالا نگه داشت.بعد آن را با گیره های سوسماری و چیزی که به نظر می رسید یک تکه نخ باشد،به کنسول تاردیس متصل کرد.

او با افتخار اعلام کرد: ” درست شد.نگاهش کن!”

امی گفت : “آره.ما از تله ی کین فرار کردیم”

موتورهای تاردیس بنا را بر ناله کردن گذاشتند،و تمام اتاق شروع کرد به لرزیدن و تکان خوردن.

“اون صدای چیه؟ ”

“ما داریم جایی می ریم که تاردیس طراحی نشده که اونجا بره.جایی که من هم اگر فلان چیز مواج به ما پیشرانش و یک حباب زمانی نداده بود،جرئت نمی کردم برم.این صدا،در واقع صدای شکایت کردن موتور هاست.مثل این می مونه که داریم با یه ماشین قدیمی از یه سراشیبی تند بالا می ریم.ممکنه چند دقیقه ای طول بکشه که به اونجا برسیم.اما به هر حال،وقتی برسیم،تو از اونجا خوشت میاد.سپیده ی زمان.پیشنهاد معرکه ای بود”

امی با لبخندی گفت: “مطمئنم ازش خوشم میاد.فرار کردن از زندان کین باید حس فوق العاده ای داشته باشه،دکتر! ”

دکتر گفت: “موضوع کمی خنده داره.تو از من درباره ی فرار کردن از زندان کین می پرسی.که البته منظورت اون خونه ست.و آخه منظورم اینه که….من فقط با سانیک کردن دستگیره ی در از اونجا فرار کردم،که کمی هم قانع کننده بود.ولی اگر تله در واقع خونه نبود چی؟اگر کین نمی خواست یک تایم لرد رو شکنجه کنه و بکشه چی؟اگر اونا چیز خیلی مهم تری رو می خواستن چی؟اگر اونا یک تاردیس می خواستن چی؟ ”

امی پرسید: “چرا کین باید یه تاردیس بخواد؟ ”

دکتر به امی نگاه کرد.او با چشمان شفاف و پاکی به امی نگاه کرد.با چشمانی که توسط نفرت یا توهم ابرآلود نشده بودند.

“کین نمی تونه خیلی دور در زمان سفر کنه.نه به راحتی.و سفر در زمانی که اونا انجام می دن آهسته ست،و کوشش زیادی لازم داره.کین فقط برای تسخیر جمعیتی لندن لازمه که پانزده میلیون بار در زمان سفر کنه.

ولی اگر کین تمام فضا و زمان رو داشت که به راحتی در اون حرکت کنه چی؟اگر برمی گشت به آغاز و ابتدای جهان،و وجودش رو از اونجا شروع می کرد چی؟اون وقت می تونست در همه چیز ساکن بشه.در سراسر پیوستار فضا و زمان هیچ موجود هوشمندی وجود نمی داشت که کین نباشه.یک موجود،تمام هستی رو پر می کرد،و جای خالی برای هیچ چیز دیگه ای باقی نمی گذاشت.می تونی چنین چیزی رو تصور کنی؟ ”

امی لبانش را لیسید و گفت: “بله.بله،می تونم ”

“تمام چیزی که نیاز داری یک تاردیسه و یک تایم لرد در اتاق کنترلش،و تمام عالم تبدیل به زمین بازی تو میشه”

امی گفت: “اوه بله!” و حالا داشت به پهنای صورتش می خندید” اینطور خواهد شد”

دکتر گفت: “ما تقریبا رسیدیم.سپیده ی زمان.فقط لطفا بهم بگو که امی،هرجایی که هست،جاش امنه! ”

کین با ماسک امی پاند پرسید: “چرا باید چنین چیزی بگم،در حالی که درست نیست؟ ”

 

 
resim
پاسخ
#8
بخش هفتم:
 
امی می توانست صدای دکتر را بشنود که از پله ها پایین می دوید.او صدایی به طرزی عجیب آشنا شنید که دکتر را به سمت خود فرا می خواند.و بعد صدایی شنید که سینه اش را پر از نا امیدی کرد.صدای رو به تقلیل ورپ ورپ یک تاردیس که داشت ناپدید می شد.
در این لحظه در باز شد،و امی به سمت سالن پایین راه پله رفت.
صدای عمیقی گفت: “اون تو رو تنها گذاشت و فرار کرد.رها شدن به حال خودت چه احساسی داره؟ ”
امی به چیز درون سایه ها گفت: “دکتر دوستانش رو رها نمی کنه”
آن چیز،در حالی که از تاریکی قدم بیرون می گذاشت و وارد نور نصفه و نیمه می شد،گفت:”می کنه.توی این مورد خاص که مشخصا کرد.می تونی هر چقدر که دلت بخواد صبر کنی.او بازنخواهد گشت!”
چیز عظیمی بود.شکل انسان گونه ای داشت.ولی به نوعی حیوانی هم بود.امی پاند،در حالی که یک قدم به عقب برداشت تا از آن چیز دور شود،فکر کرد: گرگنما!
آن چیز یک ماسک به صورت داشت.یک ماسک غیرمتقاعد کننده ی چوبی،که ظاهرا قرار بود تمثیلی از یک سگ باشد.یا شاید هم یک گرگ.
“اون داره کسی رو که فکر می کنه تو هستی سوار تاردیس می کنه و به جایی می بره.و در عرض چند لحظه،تمام واقعیت بازنویسی خواهد شد.تایم لرد ها کین رو به یک موجود تنهای بریده از مابقی خلقت تقلیل دادند.پس جا داره که یک تایم لرد هم ما رو به جایگاه حقیقیمون در قبال همه چیز برگردونه: همه ی چیزهای دیگه به من خدمت خواهند کرد،یا خود من خواهند بود،یا غذای من خواهند بود.از من بپرس ساعت چنده،امی پاند! ”
“چرا؟”
حالا چندین نفر بیشتر از آن ها آنجا بودند.هیکل هایی سایه ای:زنی صورت گربه ای روی پله ها.دختر کوچکی در یک گوشه.مردی کله خرگوشی پشت سرش گفت: “چون این راه تمیزی برای مردن خواهد بود.راهی آسان برای رفتن.ظرف چند لحظه،تو هرگز وجود نداشته ای ”
هیکل با ماسک گرگ روبرویش گفت: “از من بپرس.بگو : ساعت چنده،آقای گرگ؟ ”
در پاسخ،امی پاند دستش را جلو آورد و ماسک گرگ را از صورت چیز عظیم کند.و او کین را دید!
چشمان انسان ها نمی بایست به کین نگاه می کردند.توده ی آشفته ی خزنده،لولنده و جنبنده ای که صورت کین بود،چیز وحشت آوری بود.ماسک ها،همانقدر که برای محافظت از خود کین بودند،برای محافظت از بقیه هم بودند.
امی پاند به صورت کین زل زد و گفت: “اگر می خوای من رو بکشی،من رو بکش.ولی من باور نخواهم کرد که دکتر من رو رها کرده.و من از تو نخواهم پرسید که ساعت چنده!”
کین،از میان صورتی که یک کابوس بود گفت: “حیف شد” و به سمتش حرکت کرد!
موتور های تاردیس یک بار،با صدای بلند،ناله کردند،و بعد ساکت شدند.
کین گفت: “رسیدیم” ماسک امی پاند روی صورتش،حالا فقط یک نقاشی ناشیانه ی مسطح از صورت یک دختر بود.
دکتر گفت : ” رسیدیم به آغاز همه چیز.چون اینجا،جایی هست که تو می خوای باشی.ولی من آماده ام که از راه دیگه ای پیش بریم.من می تونم یه راه حل برات پیدا کنم.برای همه تون!”
کین خرخر کنان گفت: “در رو باز کن”
دکتر در را باز کرد.بادهایی که دور تاردیس می چرخیدند،دکتر را به عقب هل دادند.
کین در آستانه ی در تاردیس ایستاد: “خیلی تاریکه”
“ما در آغاز همه چیز هستیم.قبل از نور”
کین گفت: “من به فضای پوچ قدم خواهم گذاشت.و تو از من خواهی پرسید که ساعت چنده.و من به خودم،به تو،و به تمام آفرینش خواهم گفت: “ساعتی که کین فرمانروایی خواهد کرد.تا تصرف کند و تا هجوم ببرد.ساعتی برای جهان که “من” شود و برای من شود و هر آنچیزی شود که من فرو ببلعم.ساعتی برای اولین و آخرین سلطنت کین ،در دنیایی بدون پایان،در تمام گستره ی زمان
دکتر گفت: “اگر من جای تو بودم،چنین کاری نمی کردم.هنوز برای تو فرصت هست که نظرت رو عوض کنی”
کین ماسک امی پاند را روی زمین تاردیس انداخت.
او خودش را به بیرون از تاردیس کشاند.به درون پوچی!
و از میان صورتش که توده ی پیچانی از حشرات بود صدا زد: “دکتر.از من بپرس ساعت چنده”
دکتر گفت: “من می تونم کار بهتری انجام بدم.می تونم دقیقا بهت بگم ساعت چنده.الان هیچ زمانی نیست. ساعت هیچ هست.هیچ و هیچ دقیقه.الان چند میکروثانیه پیش از بیگ بنگ هست.ما در سپیده ی زمان نیستیم.ما در قبل از سپیده هستیم.
تایم لرد ها واقعا قتل عام و کشتار جمعی رو دوست نداشتند.من هم خودم خیلی مشتاقش نیستم.با قتل عام،این استعداد بالقوه ست که کشته میشه.اگر،یک روز،جایی،یک دالک خوب وجود داشته باشه چی؟ اگر…… ” مکثی کرد. “فضا بزرگه.زمان بزرگ تره.من می خواستم به تو کمک کنم تا جایی پیدا کنی که بتونی زندگی کنی.ولی دختری بود به اسم پالی.و او دفتر خاطراتش رو جا گذاشت.و تو اون رو کشتی.این یک اشتباه بود.”
کین از درون پوچی صدا زد: “ولی تو هرگز اون رو نمی شناختی”
دکتر گفت: “اون یک بچه بود.استعداد بالقوه ی خالص.مثل هر بچه ای در هر جای دیگه.من تمام چیزی که نیاز هست رو می دونم”
“فلان چیز مواجِ” متصل به کنسول تاردیس شروع به دود کردن و جرقه زدن کرد.
“تو به معنای واقعی کلمه خارج از زمان هستی.چون زمان تا قبل از بیگ بنگ آغاز نمیشه.و اگر بخشی از موجودی که ساکن زمان هست،از زمان خارج بشه….خب،تو  داری خودت را از صحنه ی عالم پاک می کنی”
کین متوجه بود.او متوجه بود که در آن لحظه،تمام فضا و زمان،یک ذره ی ریز است.کوچک تر از یک اتم،و تا زمانی که چند میکروثانیه ی دیگر نمی گذشت و ذره منفجر نمی شد،هیچ چیزی رخ نمی داد.هیچ چیزی نمی توانست رخ دهد. و کین در طرف اشتباه این میکروثانیه ها بود.
بریده و ساقط از تمام زمان،بقیه ی اجزای کین از هستی محو شدند.مفردی که جمع آنان بود،حس کرد که موج لاوجود تمامیت او را در برگرفت و با خود شست و برد.
در آغاز-قبل از آغاز،یک کلمه بود.و آن کلمه “دکتر” بود.
ولی در بسته شده بود و تاردیس،سنگدلانه ناپدید شده بود.کین،در پوچی پیش از آفرینش،تنها مانده بود.
تنها،ابدی،محبوس در آن لحظه،منتظر برای آغازیدن زمان.
 
 
resim
پاسخ
#9
بخش هشتم:

 

مرد جوان با ژاکت فاستونی در اطراف خانه ی انتهای کلاورشام راو قدم زد.او در را کوبید،ولی کسی نبود که جواب دهد. به درون جعبه ی آبی رنگ بازگشت،و با ریزترین کنترل ها بیهوده ور رفت.همیشه راحت تر این بود که هزار سال به آینده سفر کنی تا اینکه ۲۴ ساعت سفر کنی.

دوباره تلاش کرد.

او می توانست حس کند که رشته های زمان گره می خوردند و دوباره گره می خوردند.زمان پیچیده است.به هر حال،همیشه و لزوما آن چیزی که اتفاق افتاده،اتفاق نیفتاده.فقط تایم لرد ها آن را می فهمیدند.و حتی آن ها هم توصیفش را غیر ممکن می یافتند.

خانه ی کلاورشام راو یک تابلوی کثیف “برای فروش” در باغچه اش داشت.

در را کوبید !

“سلام.تو باید پالی باشی.من دنبال امی پاند می گردم.”

موهای دختر از پشت بافته شده بود.او از پایین دکتر را با بدگمانی برانداز کرد و پرسید: “تو از کجا اسم منو می دونی؟ ”

دکتر با جدیت گفت: “من خیلی باهوشم”

پالی شانه ای بالا انداخت و به درون خانه بازگشت،و دکتر را دنبالش رفت.او با آسودگی خاطر متوجه شد که خبری از هیچ خزی روی دیوارها نبود.

امی در آشپزخانه بود و داشت با خانم براونینگ چای می نوشید.رادیو ۴ در پس زمینه پخش می شد.خانم براونینگ داشت به امی راجع به شغلش به عنوان یک پرستار،و ساعت هایی که مجبور بود کار کند می گفت،و امی داشت می گفت که نامزد خودش هم یک پرستار است،و خودش همه چیز را در این باره  می داند.

وقتی دکتر وارد شد،امی نگاه تندی به او انداخت.نگاهی که می گفت تو باید خیلی چیز ها رو به من توضیح بدی.

دکتر گفت: ” می دونستم همینجایی.فقط باید به قدر کافی می گشتم.”

آن ها خانه ی خیابان کلاورشام راو را ترک کردند.جعبه ی آبی پلیس در انتهای جاده،زیر درختان شاه بلوط پارک شده بود.

امی گفت: “یک لحظه،داشتم توسط موجودی خورده می شدم.لحظه ی بعد توی آشپزخانه بودم و داشتم با خانم دراونینگ صحبت می کردم و به برنامه ی کمانداران گوش می کردم.چطور این کار رو کردی؟”

دکتر گفت: “من خیلی باهوشم.” این پاسخ خوبی بود.و دکتر مصمم بود تا جایی که می توانست از آن استفاده کند.

امی گفت: “بیا بریم خونه.این دفعه روری اونجا هست؟ ”

دکتر گفت: “تمام جهان اونجا خواهند بود.حتی روری!”

آن ها به درون تاردیس بازگشتند.دکتر قبلا سیاهی های به جا مانده از “فلان چیز مواج” روی کنسول تاردیس را پاک کرده بود.تاردیس دیگر هرگز قادر نبود به لحظه ی پیش از آغاز همه چیز بازگردد.ولی،با در نظر گرفتن همه چیز،این چیز خوبی بود.

دکتر برنامه داشت امی را مستقیم به خانه ببرد.با فقط یک سفر جانبی کوچک به اندلس،در عصر سلحشوری،جایی که،در یک مسافرخانه ی کوچک در جاده ی به سمت سویل،دکتر یک بار بهترین گازپاچویی که به عمرش چشیده بود را خورده بود.

دکتر تقریبا مطمئن بود که می توانست آنجا را دوباره بیابد….

او گفت: ” ما مستقیم به خونه می ریم.البته بعد از ناهار.موقع ناهار،من قصه ی ماکسیملوس و سه اوگرون رو برات تعریف می کنم.”

 

پایان

 
resim
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد