سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

خدایان بیکر استریت
#11
آپدیت داستان :

لی لی همراه با خدای وحشت وارد تالاری که کاملا در تاریکی فرو رفته می شود. لوئیس حس خیلی خوبی دارد و تصمیم می گیرد یک تشکر ویژه از کسی که برق ها را خاموش کرده بجا بیاورد.
لی لی با عصبانیت مشتی بوکسورانه ب لوئیس می کوبد ک با بینی وی برخورد می کند و خون طلایی (چون خداست خونش طلاییه =/)از بینی لوئیس سرازیر می شود.
خدای مرگ،دست میزند و چراغ ها روشن می شود.لی لی از دیدن خدای مرگ در این جلسه جا می خورد چون فکرش را هم نمی کرد ک خدایان بخواهند جانش را بگیرند.
لوئیس می گوید : اینم لی لی استارک صاحب جعبه پاندورا خدمت شوما خدایان گرامی
لیوسا: راستش فکر نمیکردم وظیفه ات رو به این خوبی انجام بدی لو.
میستری : دهنت رو ببند لی حوصله ندارم.
لیوسا: حوصله ی تو ذره ای برای من اهمیت نداره
جیم : لازمه که دوباره بهتون یادآوری کنم ک می تونم با گرا تو ی اتاق حبستون کنم؟
میستری و لیوسا : نه اصلا
میلاد که تا آن لحظه ساکت بود،از جایش بلند می شود و یک چرخ دور میز می زند و ب لی لی نزدیک می شود؛لی لی در خود جمع می شود.
میلاد : جعبه ی پاندورا کجاست؟ تو باید توضیح بدی چه اتفاقی افتاده؟
گرا : آره خب ما حداقل باید امید رو هم از داخلش رها کنیم تا بعدا دونه دونه بدبختیا رو بگیریم و در اون زندانی کنیم و ...
جیم : گرا بزار نظم رعایت شه تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده؟
لی لی : جریان اینطوری بود که : من توی خونه نشسته بودم و چای میخوردم و فیلم دکتر غلامی رو میدیدم که می خواست لیفت صورت انجام بده.
بعد حس کردم این صدا از کنار گوشم میاد و برگشتم دیدم دکتر غلامی بغلم نشسته.
خواستم فرار کنم ک اره اش رو گذاشت روی پام و من یه مشت حواله ی صورتش کردم ولی گچ پام باز شد. پا شدم و در رفتم اما دم در ی شخصی با نقاب دکتر غلامی (اولیه خودش بود دومیه ماسکشو زده و این دو نفر با هم متفاوتن) یه شمشیر گذاشت روی گلوم و ازم خواست جعبه پاندورا رو بهش بدم.من مقاومت و امتناع کردم از دادن جعبه اماااا...
یهو یکی دیگه با ماسک دکتر غلامی جعبه ام رو در دستش ظاهر کرد و گفت: (فقط به قوانین عمل کن) بعد درش رو باز کرد و بدبختیا با حالت دود سیاه ازش بیرون ریختن و اون سه نفر ناپدید شدن و من بی هوش روی زمین افتادم.
 
میستری: دروغ نگو! الان خدای حقیقت رو فرا میخونم تا بفهمی میتونی سر خدایان رو شیره بمالی یا ن؟
بعد ساکت شد و در حالت خلسه فرو رفت.لحظاتی بعد در تالار باز شد و الهه ی حقیقت وارد شد.
لیوسا:هی آلیشیا بیا ببین لی لی دروغ میگه یا ن؟ هر چند من فکر نمی کنم دروغ بگه...
آلیشیا الهه ی حقیقت،جلو آمد و دستان لی لی را در دست گرفت.دقیقه ای که گذشت سرش را به علامت نفی تکان داد
خدای مرگ،از جا بلند شد و با صدای "مرگ بار" گفت : شما برین پی بچه بازیاتون من میرم تا قضیه رو بررسی کنم .
و در جا ناپدید شد.
جیم : کاش خدای مرگ از در میرفت بیرون :/
گرا : من ی سری احتمالات دارم که ...
جیم : ی سوال؟آلیشیا تو نمیتونی حقایق وهم و خیالات گرا رو مشخص کنی؟
 
ادامه دارد...
پ.ن: زمان داستانم ی مخلوطی از زمان حال و آینده و گذشته است.خودتون فرض کنین دیگه 12
پاسخ
#12
بسی جالب.........این چطور پاندورایی بوده یا جعبش مثل جعبه دستمال کاغذی رفتار میکرده.....
resim
پاسخ
#13
بازم که نیستم  22
resim
پاسخ
#14
(2020/12/19، 11:47 AM)Louis نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. بسی جالب.........این چطور پاندورایی بوده یا جعبش مثل جعبه دستمال کاغذی رفتار میکرده.....

ن ببین ی جادوی خاص داره که اون رو اجرا کنی در جعبه باز میشه

(2020/12/19، 11:48 AM)شرلوک‌هلمز نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. بازم که نیستم  22

خب چیکار کنم وقتی ب خدای نوآوری احتیاج بشه میای تو داستان دیگه:/
بزا داستان پیش بره میای تو هنوز خیلیا نیستن :/
پاسخ
 سپاس شده توسط The Consulting Criminal ، Alishia
#15
آپدیت پس از سال ها 4 

آلیشیا: واقعیت هیچ وقت قدرت شکست دادن خیالات رو نداره.

جیم : و این یعنی ...

میستری : یعنی نمیتونه تشخیص بده

لیوسا:خودتون رو اذیت نکنین کسی که این کار رو کرده به عواقبشم حتما فکر کرده.اون یه بازی رو شروع کرده و منم عاشق بازی ام :D

میستری: خفه خون بگیر من از بازی متنفرم و نمیخام اعصابم رو با این چیزا نابود کنم.

لی لی : با من میخواین چیکار کنین؟

لوئیس: تو در کاخ من بمون

لی لی : لازم نکرده با خدای وحشت تو ی کاخ بمونم

لیوسا : لیلی جان آتیشی نشو فعلا ک همه همینجا دور هم هستیم

جیم : وای خدای من چقدر کارام مونده من نگرانم این قضیه تو برنامه نبوده و نظم رو بهم زده

آلیشیا : خب حقیقت اینه ک این اتفاق واقعا شوکه کننده و درد آوره برای اهالی بیکر

گرا : اگر ک وضعیت همینجوری بمونه و کسی نتونه جعبه رو گیر بیاره، باید از خدای نوآوری کمک بگیریم چون ایده ی جعبه ی پاندورا از اون بود پس ممکنه اون بتونه ی چیزی ابداع کنه ک جلوش رو بگیره

آلیشیا : دتس ایت، همین کار رو میکنیم.

جیم،با تمرکز،چیزی در ذهنش ب کسی گفت و در همان لحظه خدای نوآوری در اتاق ظاهر شد.

لوئیس : به شرلوک ازین طرفا؟

شرلوک : میبینی ک سرم با نوآوری های جدیدم شلوغه و کلی کار دارم

میستری : آووو و شاهکار جدیدتون چیه؟ چون شاهکار قبلیتون ب گل نشست

لیوسا بعد از نگاهی تحسین آمیز ب میستری گفت : اگ کمکی از دستت بر میاد که من مطمئنم نمیاد،ی چیز بساز ک بدبختی ها رو جذب کنه. هر چند من خیلی موافقش نیستم ولی خب.

لی لی، به لیوسا نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت. لیوسا،لبخند نایس همیشگی اش را زد و با خنده ای شیطنت آمیز گفت : آه لیلی این ی فکر خنده داره،پرومتئوس تو دنیای ما واقعیت نداره! و خب آتش هدیه ی من ب انسان ها بود تا بتونن راحت با هم بجنگن

آلیشیا، دستانش را رو ب روی هم قرار داد و تصویری از زمین ساخت :

بچه هایی ک مریض بودند،دزدانی ک با همدیگر رقابت میکردند،قاتلانی ک بی هیچ رحمی میکشتند و برایشان فرقی نداشت حریفشان یک کودک است،یک زن یا یک مرد.دعواهایی ک رخ میداد و خانه هایی ک ب آتش کشیده شده بودند.

لیوسا،شرورانه میخندید.گرا متفکر بود و بقیه ب نظر متاثر شده بودند.

میستری : این هم از نتایج هدیه ی الهه ی ناپینیون.

جیم : دوباره شروع کنین تو این شرایط تا منم دوباره تهدید کنم

آلیشیا : این حقایق از بیکره،اتفاقی ک داره اونجا میفته واقعا ناراحت کنندست.

لیلی با اندوه خاصی گفت : همش تقصیر منه اگ من ی ذره مقاوم تر بودم...

لوئیس : عجب وحشتی! من میرم ی کم انرژی جمع کنم. خدای مرگم حتما داره کلی روح ب جیب میزنه.

جیم : ب نظرم همه برن سراغ وظایفشون. لی لی رو با لیوسا اینجا میزاریم و شرلوک هم میره دنبال ساختن راه چاره.

میستری : من کاری دارم؟ یادم نیس! من دیگه الان حتی لازم نیس بدخلقی ایجاد کنم * و نفسش را با حالت خاصی بیرون میدهد*

جیم : خب تو هم اینجا پیش من و لیلی و لیوسا بمون

میستری : نه ممنون با لو میرم.

دقایقی بعد، همه پراکنده شده بودند و ب سراغ کارهایشان رفته بودند.

 

جیم : لیوسا،لیلی اون موقع چی بهت گفت؟ در مورد پرومته؟

لیوسا :هیچی فقط تاکید کرد تا سلاح خاصم رو جایی قایم کنم ک دستش بهش نرسه و منم گفتم همچین کسی وجود نداره.

...

همان لحظات، مکانی مخوف :

-دکییی،دکتر غلامییی؟ کجایی؟ خبر دارم برات چ خبری!

دکتر غلامی : من اینجام دکتر لکتر.میتونی خبرت رو بگی.

دکتر لکتر: قبل از این ک بمیره بهم گفت!

کسی از آن طرف داد میکشد : مهربان؟ میخای بدزدیش؟

دکتر لکتر با اخم گفت : تو حتی زودتر از من میدونی و نمیدونم از کجا

دکتر غلامی : من رو مهربان صدا نزن باعث لو رفتن هویتم در داستان میشی =| من دکتر غلامی ام :/ و چی رو باید بخوام بدزدم؟

دکتر لکتر با لبخند مرموزانه ای جواب داد : چیزی ک جنگ رو براش شروع کردیم!کشتن خدایان و جانشینیشون.

همان شخص نامعلوم بار دیگر می گوید : احتمالا ب تو اعتماد کنن. دکتری ک لیفت صورت انجام میده و خب میتونه تو جمع کردن بدبختی ها کمکشون کنه *و بعد قهقهه میزند*

دکتر غلامی : پس راه حل رو از زیر زبونش کشیدی؟! *و بعد دستانش را ب نشانه ی ذوق کردن ب هم میمالد* پس شروع شد بلخره! آهای شخص نامعلوم امید رو از اون جعبه آزاد نکنی ها ... باید نابودش کنیم. جعبه رو.

دکتر لکتر : کلید نابودی جعبه ی پاندورا و امید، نابودی خدایانه.پس تا اخر باید حواسمون باشه ک اون جعبه از دستمون در نیاد.

 

 
 

پاسخ
#16
عجب حضور پر رنگی دارم من! 24 21
resim
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد