سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

خدایان بیکر استریت
#1
خدایان بیکر استریت :
در کاخ را کوبید و وارد شد.با عصبانیت فریاد کشید : «پاندورا کودوم گوریه؟»
جیم،اخدای نظم گفت : عصبانیتت رو کنترل کن و کمتر بد اخلاق باش.
لیوسا،الهه ناپینیون با پوزخندی جواب داد: متاسفم جیمی اما باید بگم ک دست خودش نیست.اون میستریه!خدای بداخلاقی.
و بعد ب یکی از فرشتگان اشاره کرد تا برایش یک لیوان نوشیدنی بیاورد.
میستری ب سمت لیوسا غرید: هر چی باشه بهتر از عوضی بودنه
لیوسا لبخند حرص دراری زد و جواب داد: این خصلت برتر منه عزیزم
جیم ک برای برقرار کردن نظم تلاش می کرد گفت:بس میکنین یا شما رو ب دست گرای بزرگ بسپارم؟
لیوسا و میستری جا در جا ساکت شدند و دست به سینه نشستند.
جیم که فضا را مناسب ارزیابی کرد،گفت: پاندورا فرار کرده و خدای وحشت دنبالشه.
مطمئن باش قسر در نمیره
الهه ناپینیون،با همان لبخند تمسخر آمیز گفت : اووووه کی رو فرستادی دنبال کی جیمی؟
یحتمل الان بین انسان ها دارن تو سواحل هاوایی خوش میگذرونن جووووون
میستری:جوووون ...*بعد با حالتی ک انگار تازه شغلش یادش آمده باشد گفت* و کوفت
جیم که زیر زیرکی می خندید گفت : الهه ی وهم و خیال دیر کرده و این اصلا اشکالی نداره .
میستری: ب نظرم باید خدای مرگ رو میفرستادی دنبالش و در ضمن،اون جعبه رو هم ازش بگیر چون اون لیاقتش رو نداره.
لیوسا:اره دیگه معلومه که فانی ای که خون خدا بودن تو رگهاش نباشه نمیتونه از وسایل طلسم شده و معجزات باستانی و اشیای خاص استفاده کنه
همان لحظه الهه ی وهم و خیال،در حالی که چند تا از خیالاتش سرریز کرده بودند با عجله وارد شد و پشت یکی از صندلی ها نشست
لیوسا به یک فرشته اشاره میکند برای پذیرایی از خدای خیال نوشیدنی بریزد و جام او را هم پر کند.
الهه خیال بلند بلند چند تا از خیالاتش را می گوید : ممکنه که پاندورا از قصد در اون جعبه رو باز کرده باشه تا با ما اعلام جنگ کنه که در این صورت باید بگم ب کاه دون زده ...
اما ممکنه که اشتباهی جعبه از دستش افتاده باشه و شیطونکی که اطرافش پرسه میزده اون رو برداشته باشه و درش رو باز کرده باشه و ...
میستری فریاد میکشد: بسه بسه بسه! انقد خیال نباف
لیوسا:احتمالا توی این جلسه مهم،خدای مرگ نباید شرکت داشته باشه؟
جیم:خب چرا ولی مگه نمیدونی اون اهل حضور در روشنایی نیست؟
الهه ی خیال ادامه می دهد: حالا ممکنه که مردم با این همه بدبختی رو به رو شدن ما باید یه کاری بکنیم و نمیتونیم بزاریم این همه چیز بد تو دنیا ول باشن ما باید امید رو گسترش بدیم ...
لیوسا دست میزند و برق ها خاموش میشوند و بین حرف الهه خیال می پرد و میگوید : این هم برای اومدن مرگ عزیز. و البت مشکلی نیست که این همه بدبختی تو زمین باشه ب هر حال نمیشد تا ابد همه چیز خوب و خوش باشه که...
و سوالم اینه که جعبه ی پاندورا الان کجاست؟امید باید توی اون باشه هان؟این رو گرا یادم انداخت.
الهه ی خیال ادامه میدهد: ممکنه که جعبه دست شخص شخیص شیطان افتاده باشه یا شایدم الان خدای وحشت اون رو از پاندورا پس گرفته باشه ...
میستری بار دیگر فریاد می کشد : این هم از تاریکی پس این خدای مرگ کجاست؟
جیم،سر به زیر میشود و میگوید : راستش اون از جلسه اطلاعی نداره چون من ترسیدم اگر بدونه جون هممون رو بگیره و هممون بن شیم.
میستری دیگر تحمل نمی کند  و از جا بلند می شود : خودم میرم دنبال جعبه حداقل!
لیوسا خنده هیستیریکی می کند و جام دیگری را سر می کشد و سالن را روشن می کند و می گوید : تو نمیتونی بری همین الان یکی از خداها روی زمینن و این میتونه امنیت بیکر رو به خطر بندازه
الهه خیال همچنان می گوید: اگر جعبه دست کسی باشه میتونه ما خدا ها رو درون جعبه زندانی کنه و ...




ادامه دارد...


 
 
پاسخ
#2
اسمش خیلی منحرف کنندست 5
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط liosa ، Healer_ninja
#3
پاندورا،در حالی که نور کوچکی در دست داشت،در تاریکی نشسته بود و از ترس در خود جمع شده بود.
صدای ناواضح شخصیی آمد که برایش نا آشنا بود و او را تا سر حد مرگ می ترساند.
می دانست که برای اتفاقی که افتاده،خدایان او را مجازات خواهند کرد و فکر نمی کرد خدای بداخلاقی از گناهش بگذرد.
به آرامی و با لحنی که سعی داشت وحشت زده به نظر نرسد پرسید : کی اونجاست؟
صدای قهقهه او را از جا پراند. شخص نا آشنا با صدایی که استرس و ترس را کاملا منتقل می کرد جواب داد : تو مورد عدالت خدایان قرار خواهی گرفت پاندورا یا در اصل لی لی استارک.
لی لی با لحنی که دیگر وحشتش را پنهان نمی کرد گفت : تو... تو از طرف خدایان اومدی؟
من ف..کر نمی کنم اون ها خ..دای مرگ رو به سر..اغم بفرستن؛اونا ازم تق..ا..ص پس میگیرن...
شخص قهقهه ای دیگر زد و گفت : از طرف خدایان چیه دختر جان؟ من لوئیس هستم خدای وحشت
و باز از حس ترس لی لی قدرت گرفت و خندید
 
 
 
لحظاتی بعد،مکان نامعلوم،شخص نامعلوم (باور کنین خودمم نمیدونم کیه بعدا راجع بهش تصمیم می گیرم)
شخص بلند بلند با خود فکر می کند :
پس این،جعبه ی پاندوراست؟ چیز بدرد بخوریه. ب خصوص که حالا که بدبختیا رو ازش سرازیر کردم و بین انسان ها پخش کردم،جای اضافی زیاد داره برای زندانی کردن اون خداهای احمق
اون ها حتما پاندورا رو دستگیر می کنن و اون رو به سزای عملش در قطب جنوب(اهل دلاش میدونن) می رسونن و من اینجا پادشاهی راه می اندازم و کل خدایان رو اسیر می کنم و صاحب زمین میشم و دیگه کسی نمی تونه من رو از چیزی محروم کنه
لبخند کثیفی میزند و به سراغ  گویش می رود. پاندورا را می بیند که دستبندی از جنس نور خدایان به دست دارد و به سمت آسمان میرود؛حدس می زند یکی از آن خدا های بدرد نخور همراهش باشد زیرا خدایان تنها چیز هایی هستند که در گویش معلوم نمی شوند.
جعبه پاندورا را بر می دارد و در دست می چرخاند...
دوباره فکر می کند : جاودانگی و ابدیت،تنها وقتی به درد می خورن که کسی نباشه برای متوقف کردنت و اون ها (خدایان:/) از این نعمت محرومند
 
 
 
خدای مرگ،عصبانی با تبرش در سالن را میشکافد و وارد می شود
با آمدن خدای مرگ،4 خدای دیگر خود را جمع و جور می کنند و مثل بچه هایی که کار بدی انجام داده باشند می نشینند
خدای مرگ با لحن "اگر میتونستم همین الان جون هر چهارتاتون رو میگرفتم" طور می گوید : در جعبه ی پاندورا باز شده،بدبختی و بیماری و هر چیز بدشگون از اون بیرون ریخته و امید،چیزی که مردم بیشتر از همه به اون نیاز دارن در اون زندانیه و شما به من نگفتین؟
گرا،با خیال بافی هایش پاسخ می دهد :خب ممکن بود وقتی تو بیای عصبانی بشی که اتفاقا عصبانی شدی و اون موقع میتونستی روی هممون یه طلسمی بزنی که نتونیم ازین کاخ خارج بشیم و خودت میرفتی و جون اون دختر(لی لی صاحب جعبه پاندورا)رو میگرفتی و به خدای وحشت آسیب می زدی و ...
میستری تنها آهی می کشد و میگوید : هم.
جیم جواب می دهد : تقصیر بقیه نیست من گفتم خودم موضوع رو حل می کنم تا کسی بن نشه.
لیوسا،پوزخند همیشگی اش را به لب دارد.
خدای مرگ،هر چهار تا را از نظر می گذراند و پشت یکی از صندلی ها،دور میز گرد می نشیند.
فرشتگان مشغول تعمیر در شکسته هستند.
لیوسا با اشاره،چراغ ها را خاموش می کند.
خدای مرگ در حالی که سعی می کند عصبانی نباشد می گوید : چرا اینجا رو تاریک کردی؟
لیوسا با همان پوزخند مزخرفش جواب می دهد:دو تا دلیل داشتم : 1- شما عادت نداری تو روشنایی باشی
2-الان خدای وحشت و لی لی میان که خدای وحشت ترجیح میده لی لی بترسه؛پس اینجوری کیف میده
میستری با عصبانیت می گوید : دست از مسخره بازی هات بردار
جیم: بچه ها گرا کنارتون نشسته ها... با گرا تو ی اتاق زندانیتون میکنم که تا میتونه براتون خیال بافی کنه
حالا هر دوی آنها با حالت قهر می نشینند.
میلاد،خدای مرگ؛فقط با نگاهی "مرگ بار" تماشایشان می کند ...
پاسخ
 سپاس شده توسط ♥♥♥♥ ، Hidden ، Nila ، Alishia ، Healer_ninja
#4
اوه شت...... توی این فکر بودم که.... خدای مرگ کی میتونه باشه؟

* جسد میستری روز بعد در لاشه ماشین پانچ شده در اوراقی پیدا میشه که کاملا له شده *
پاسخ
#5
(2020/12/17، 10:48 AM)DarkGuy نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید. اوه شت...... توی این فکر بودم که.... خدای مرگ کی میتونه باشه؟

* جسد میستری روز بعد در لاشه ماشین پانچ شده در اوراقی پیدا میشه که کاملا له شده *

گزینه ی دیگه ای بجز آقا میلاد برای خدای مرگ پیدا کردی بگو :/ 4
پاسخ
 سپاس شده توسط Lili Stark ، Hidden ، Alishia
#6
زندانی شدن با گرا تهدید قشنگی بود21
O Lord God, All Powerful and All Merciful, Thou who desirest not the death of a sinner, but rather that he may turn from his wickedness and live; give and grant unto us thy grace, by blessing and consecrating this earth and this Circle, which is here marked out with the most powerful and holy Names of God. And thee, I conjure, O Earth, by the Most Holy Name of ASHER EHIEH entering within this Circle, com- posed and made with mine hand. And may God, even ADONAI, bless this place with all the virtues of Heaven, so that no obscene or unclean spirit may have the power to enter into this Circle, or to annoy any person who is therein; though the Lord God ADONAI, Who liveth eternally unto the Ages of the Ages. Amen
پاسخ
#7
من اگر تو داستان هستم تا بخونمش 22
resim
پاسخ
#8
منم دوست دارم باشم به عنوان پرومته حضور داشته باشم که برای انسان ها ناراحت هستم و یک چیزی از شما بدزدم .
resim
پاسخ
#9
منم میخواستم بعنوان خدای نواوری توش باشم 22 4
resim
پاسخ
#10
خب باید بگم همه هستن تو داستانم  4
بزارین بره جلو میاین داخل چون خودمم هنوز نمیدونم چی ب چیه :22
پاسخ
 سپاس شده توسط Hidden ، Alishia




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد