سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

خانه ی اشباح!!!!!
(2017/07/18، 11:48 PM)هلنا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تموم شد ؟ آخرش زیادی باز تموم شد ! ولی خوب بود .

نه تموم نشد4
پاسخ
(2017/07/19، 10:57 AM)Aida نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
(2017/07/18، 11:48 PM)هلنا نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
تموم شد ؟ آخرش زیادی باز تموم شد ! ولی خوب بود .

نه تموم نشد4


خداروشکر 4

اون ملحفه ست نه محلفه 21
شاید باورتون نشه ولی
.
.
.
.
.
زمین لکه ای لاجوردی است 22
پاسخ
سلام!4
اینم ادامه ی داستان!1
_______________________________________________
بخش آخر(22)

اما حالا هیچ اثری از او نبود..
او به آرامش رسیده بود..
آن روز بعد از مدرسه به پارک رفتیم.کریس و سم دوچرخه سواری میکردند،من و آندرا هم با هم صحبت میکردیم و قدم میزدیم.
آندرا گفت:"دیگر جسی را ندیدی؟!دیگر اواز نخواند؟!"
گفتم:"نه.....راستش دلم برایش سوخت.دختر خوبی بود!"
آندرا با خنده گفت:"روح خوبی بود!!!"
گفتم:"فکر کنم نفرین شکسته شده.دیگر اثری از آنها نیست."
ساعت7 از آندرا و سم خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
وقتی به خانه رسیدم مادر را دیدم که مرغ بریونی را روی میز گذاشته بود.
وارد خانه شدیم.مادر به ما لبخند زد و گفت:
"دست هایتان را بشویید تا شام بخوریم!"
بعد از شام با هم فیلم دیدیم.
ساعت 10به همه شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.
وقتی وارد اتاق شدم جسی را دیدم...او با لبخند به من نگاه می کرد وبعد،آرا آرام محو شد....
_______________________________________________
امیدوارم خوشتون بیاد! 1
پاسخ
 سپاس شده توسط Milad ، Safoura
(2017/08/06، 05:13 PM)Aida نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام!4
اینم ادامه ی داستان!1
_______________________________________________
بخش آخر(22)

اما حالا هیچ اثری از او نبود..
او به آرامش رسیده بود..
آن روز بعد از مدرسه به پارک رفتیم.کریس و سم دوچرخه سواری میکردند،من و آندرا هم با هم صحبت میکردیم و قدم میزدیم.
آندرا گفت:"دیگر جسی را ندیدی؟!دیگر اواز نخواند؟!"
گفتم:"نه.....راستش دلم برایش سوخت.دختر خوبی بود!"
آندرا با خنده گفت:"روح خوبی بود!!!"
گفتم:"فکر کنم نفرین شکسته شده.دیگر اثری از آنها نیست."
ساعت7 از آندرا و سم خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
وقتی به خانه رسیدم مادر را دیدم که مرغ بریونی را روی میز گذاشته بود.
وارد خانه شدیم.مادر به ما لبخند زد و گفت:
"دست هایتان را بشویید تا شام بخوریم!"
بعد از شام با هم فیلم دیدیم.
ساعت 10به همه شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.
وقتی وارد اتاق شدم جسی را دیدم...او با لبخند به من نگاه می کرد وبعد،آرا آرام محو شد....
_______________________________________________
امیدوارم خوشتون بیاد! 1


واییییییی 25 ذوق مرگ شدممممم رفت
نمیشه داستانت فصل دوم داشته باشه؟؟؟ 4
شاید باورتون نشه ولی
.
.
.
.
.
زمین لکه ای لاجوردی است 22
پاسخ
 سپاس شده توسط Aida ، Safoura
(2017/08/07، 05:05 PM)SH.B.N نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
(2017/08/06، 05:13 PM)Aida نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
سلام!4
اینم ادامه ی داستان!1
_______________________________________________
بخش آخر(22)

اما حالا هیچ اثری از او نبود..
او به آرامش رسیده بود..
آن روز بعد از مدرسه به پارک رفتیم.کریس و سم دوچرخه سواری میکردند،من و آندرا هم با هم صحبت میکردیم و قدم میزدیم.
آندرا گفت:"دیگر جسی را ندیدی؟!دیگر اواز نخواند؟!"
گفتم:"نه.....راستش دلم برایش سوخت.دختر خوبی بود!"
آندرا با خنده گفت:"روح خوبی بود!!!"
گفتم:"فکر کنم نفرین شکسته شده.دیگر اثری از آنها نیست."
ساعت7 از آندرا و سم خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
وقتی به خانه رسیدم مادر را دیدم که مرغ بریونی را روی میز گذاشته بود.
وارد خانه شدیم.مادر به ما لبخند زد و گفت:
"دست هایتان را بشویید تا شام بخوریم!"
بعد از شام با هم فیلم دیدیم.
ساعت 10به همه شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.
وقتی وارد اتاق شدم جسی را دیدم...او با لبخند به من نگاه می کرد وبعد،آرا آرام محو شد....
_______________________________________________
امیدوارم خوشتون بیاد! 1


واییییییی 25 ذوق مرگ شدممممم رفت
نمیشه داستانت فصل دوم داشته باشه؟؟؟ 4

ممنون.4نمیدونم.دارم یه داستان جدید مینویسم4
اگه خوب شد مبزارم1
پاسخ
واقعا خودت نوشتی؟؟؟
خیلی شبیه داستان های ار ال استاین هست. اگه خودت نوشتی واقعا عالیه و باید به خودت افتخار کنی چون قلم خوبی داری 3
انسان زمانی که دیگر آرزو نمی کند ،پیر شده است...
پاسخ
 سپاس شده توسط Aida
(2017/03/03، 08:09 PM)Aida نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خب دوستان من یه داستان ترسناک نوشتم.4
امیدوارم که خوشتون بیاد.1

__________________________________________
بخش 1

"آخ" کریس ناله ای کرد و با عصبانیت به من نگاه کرد."سالی حواست کجاست؟؟"
به او گفتم"تو خودت اول حواست رو جمع کن بعد به من بگو!"
خیلی عصبانی بودم،در واقع تازه به خانه ی جدیدمان اسباب کشی کرده بودیم و داشتیم وسایلمان را به اتاق خود می بردیم.
این خانه از خانه ی قبلی بزرگتر است اما قدیمی است.ما در خانه ی قبلی خیلی خاطره داشتیم.
وسایل را به اتاقم بردم و شروع به مرتب کردن آنها کردم.
اتاق من ته راهرو است.روبه روی اتاق من،اتاق کریس است و کنار او اتاق پدر و مادرم است.
وقتی که برای اولین بار یه این خانه آمده بودیم،با کریس دعوایمان شده بود.
او می خواست اتاق بزرگتر را بگیرد.اما پدر به او گفت که اتاق مال من است چون من از او بزرگ ترم.
بالاخره من پیروز شدم و اتاق بزرگ را گرفتم...
داشتم کتاب هایم را در قفسه می گذاشتم که مادرم در زد آمد تو.یک کولا خنک به من داد،لبخند زد و بدن اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
کم کم هوا تاریک می شد.من هم تقریبا همه چیز را مرتب کرده بودم.
که مادر از آشپزخانه داد زد"سالی و کریس شام حاضر است."
خیلی گرسنه بودم.به سرعت به طبقه ی پایین رفتم.
وقتی وارد آشپزخانه شدم کسی آنجا نبود....
هیچکس....همه رفته بودند...

_________________________________________
بخش 2

صدای جیغی از طبقه ی بالا شنیدم.خودم را به بالا رساندم.صدا از اتاق کریس بود.
در را باز کردم و کریس را دیدم که روی زمین نشته و به دست پر از خون خود نگاه می کند.مادر کریس را دلداری میداد و پدر شیشه ها را از روی زمین جمع میکرد.مادر به من گفت:"سریع جعبه کمک های اولیه را بیاور!!"
جعبه کمک های اولیه را از توی کارتنی که در راهرو بود،پیدا کردم و به مادر دادم.
پرسیدم:"چه شده؟؟"
پدر گفت:"وقتی کریس داشت اسباب بازی هاشو تو کمد میذاشت،کمد افتاده و شیشه هاش شکسته...
بالاخره بعد از ماجرای کریس به آشپزخانه رفتیم و شام خوردیم.من به مادر کمک کردم تا ظرف ها را جمع کند.
پس از مدتی مادر گفت:"دیگر وقت خواب است.دندان هایتان را مسواک بزنید و زود بخوابید.فردا اولین روز مدرسه است!"
راستش اصلا از مدرسه خوشم نمی آید.خوبی اش این است که مدرسه مان نزدیک خانه است و ما مجبور نبودیم به مدرسه ی جدید برویم.دو ماه تابستان تمام شده بود و فردا باید دوباره به مدرسه می رفتیم.
دندان هایم را مسواک زدم و به بقیه شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.
خیلی خسته بودم،روی تختم دراز کشیدم.وقتی داشتم میخوابیدم،صدایی شنیدم...
صدای یک دختر بچه بود که داشت آواز میخواند...با صدایی غمگین.....

_________________________________________
بخش 3

ساعت ۷ مادر بیدارمان کرد....
من آماده شده بودم و تازه داشتم صبحانه می خوردم.ناگهان دیشب را به خاطر آوردم،صدای آواز.
به مادر گفتم:" دیشب یکنفر داشت آواز میخواند!"
مادر نگاهی به من کرد و گفت:"حتما داشتی خواب می دیده ای چون دیشب خیلی خسته بودی."
من هم با بی حالی گفتم:"شاید!"
داشتم کیفم را بر میداشتم که زنگ خانه به صدا در آمد.به کریس گفتم:"عجله کن. باید بریم!!"
مادر در خانه را باز کرد،سم و آندرا پشت در بودن.آندرا هم سن من است ما هر دو ۱۴ سال داریم.
آندرا دختر سفیدی است،موهای حنایی دارد و لاغر است.من هم سفیدم اما موهای قهوه ای دارم و لاغرم.البته کمی قدم از او بلندتر است...
سم برادر او درست هم سن کریس است.هر دو ۱۱ سال دارند و شبیه هم اند.
سم سفید است و موهای مشکی دارد و کریس هم درست شبیه اوست.....
دست کریس را گرفتم،از پدر و مادر خداحافظی کردم و رفتم...
به سمت مدرسه حرک میکردیم.سم و کریس جلوتر از ما بودند.
آندرا گفت:"خانه ی جدید چطور است؟!"
گفتم:"بد نیست.بعد از مدرسه به خانه ی ما می آیی؟"
آندرا گفت:"البته.خیلی دوست دارم آن را ببینم.خیلی خوب است که خانه هایمان به هم نزدیک تر شده! "
سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم.آندرا بعد از مدتی گفت:"سالی باید چیزی را به تو بگویم...."
حالت چهره اش عوض شد.ناراحت بود و بعد گفت:"سالی من شنیدم در خانه ی شما روح وجود دارد!!!!"

_________________________________________
بخش 4

خندیدم و محکم به پشت او زدم.او هم بلند خندید.آندرا از این شوخی ها زیاد می کند.من خودم اول کمی ترسیده بودم،اما بعد فهمیدم این یکی دیگر از شوخی های مسخره ی آندراست......به مدرسه رسیدیم،اولین روز مدرسه!!
بعد از سخنرانی های طولانی آقای مدیر و خوش آمد گویی و اینها،به کلاس هایمان رفتیم.با کریس خداحافظی کردم و به طبقه ی بالا رفتم.
امسال اولین سالی است که کریس به مدرسه ی ما می آید،او حالا کلاس پنجم است.مدرسه ی ما از سال پنجم تا دهم را دارد.
من امسال کلاس هشتم هستم، و حالا حالا ها باید دوسال دیگر را در این مدرسه تحمل کنم..
خانم آندرسن وارد کلاس شد.او معلم جغرافیا است.
واقعا جغرافیا حوصله آدم را سر می برد.وسط کلاس لوئیز موشکی را به سمت خانم آندرسن پرت کرد و کلاس منفجر شد.
خانم آندرسن با نگاهی تهدید آمیز به لوئیز نگاه کرد و دوباره شروع به درس دادن کرد.
زنگ دوم و سوم هم گذشت و زنگ خانه به صدا درآمد.با آندرا به طبقه ی پایین رفتیم تا کریس و سم را پیدا کنیم و به خانه برویم.باهم قرار گذاشته بودیم که آنها در کلاس هایشان منتظر بمانند.
وقتی به کلاس آنها رسیدیم.آنها آنجا نبودند.....کلاس خالی بود و هیچکس آنجا نبود....هیچکس....

_________________________________________
بخش 5

دستان سردی از پشت من را گرفتن.رویم را برگرداندم،سم و کریس را دیدم.
آندرا با عصبانیت پرسید:"شما کجا بودید؟"
کریس گفت:"سم داشت به من کتابخانه را نشان میداد."
از آندرا پرسیدم:"مگر سم قبلا به این مدرسه آمده؟!"
آندرا گفت:"بله.موقع ثبت نام آمده بود و من همه جا را بهش نشان دادم."
به سمت خانه حرکت کردیم.وسط راه به آندرا گفتم:"وقتی دیشب داشتم میخوابیدم،صدای آواز دختری را شنیدم."
آندرا گفت:"حتما خیالاتی شدی!"
گفتم:"نه،اصلا! مطمئنم که شنیدم او در اتاق من بود.صداش خیلی نزدیک بود.انگار کنارم بود!"
آندرا گفت:"حتما دیشب خیلی خسته بودی سالی!"
او هم حرفم را باور نمیکرد.شاید هم حق با آنها باشد.شاید من خسته بودم.
به خانه ی جدیدمان رسیدیم.من در را باز کردم.
آندرا وارد خانه شد و در میان راهرو گفت:"کسی خانه نیست؟"
گفتم:"نه.پدرم بیمارستان است و مادرم در شرکت.امشب پدرم خانه نمی آید"
آندرا گفت:"نمیدانستم که دکتر هاهم شیفت شب دارند!"
خندیدم و به او نگاه کردم.
اتاقم را به آندرا نشان دادم.کریس هم سم را به اتاق خودش برد.آنها مشغول کامپیوتر بازی بودند.
به آندرا گفتم:"من میرم دست هایم را بشویم.اتاق من ته راهرو است...برو راحت باش."
بعد از پنج دقیقه به اتاقم رفتم...اما با صحنه ای مواجه شدم...
آندرا سرجایش میخکوب شده بود و انگشتش را به سمت دختری گرفته بود که در اتاق من بود........

_________________________________________
بخش 6

به آن دختر نگاه کردم..او رویش را برگرداند و با لبخند به ما گفت:"با من بازی میکنید؟؟!"
من فقط به او خیره شده بودم.او روی هوا معلق بود.او یک روح بود...
دوباره سوال کرد:"با من بازی میکنید؟!"
دختر بوری بود.تقریبا 9 سالش بود.عروسک خرابی در دست داشت،با چهره ای غمگین به ما خیره شده بود.
به او گفتم:"تو که هستی؟اینجا...چه کار میکنی؟!"
به من خیره شده بود.آندرا را دیدم او داشت می لرزید.به او نزدیکتر شدم.
دختر گفت:"خواهش میکنم،با من بازی کنید.."
التماس میکرد...
دوباره پرسیدم:"تو که هستی؟!"
ترسیده بودم...ناگهان حالت چهره اش عوض شد.انگار خیلی ترسیده بود.او به پشت من زل زده بود...ترسیده بودم..
ناگهان شخصی بلند فریاد زد:"در خانه ی من چه کار میکنید!؟از اینجا بروید بیرون...!!"

_________________________________________
بخش 7

آندرا جیغ کشید....
زنگ خانه به صدا در آمد.کریس در را باز کرد..مادر برگشته بود...
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم تا شخصی را که فریاد میزد ببینم..کسی آنجا نبود..
رویم را برگرداندم و به آندرا نگاه کردم.او می لرزید..
اما آن دختر....او هم رفته بود..
آندرا من من کنان گفت:"سالی تو اورا می شناختی؟!"
گفتم:"نه تا حالا اورا ندیده بودم.او روح بود؟!!!"
آندرا شانه بالا انداخت.
مادر به طبقه ی بالا آمد.
آندرا برگشت و گفت:"او سلام خانم براند!
من هم سلام کردم.
مادر گفت:"آندرا!خوش آمدی!بیا پایین با هم یه چیزی بخوریم.!"
آندرا گفت:" نه ممنون!دیگه باید برم...."
او از ما خداحافظی کرد و با سم رفت.
وقت شام حتی یک لحظه هم نتوانستم چهره آن دختر را از ذهنم ببرون کنم.حالت نگاهش...
ترسیده بودم..اعتراف میکنم که واقعا ترسیده بودم.
اما نمیدانستم که اتفاق های بدتری در راه است....

_________________________________________
بخش 8

صبح روز بعد با آندرا در حال رفتن به مدرسه بودیم...
باهم درباره ی کل دیروز حرف زدیم.به جز آن دختر..حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.
من دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.به آندرا گفتم:"آن دختر..."
آندرا گفت:"سالی حتی نمیخواهم یک کلمه از ماجرای دیروز بشنوم!"
گفتم:"چرا؟! تو باید به من کمک کنی،تا به پدر و مادرم بگویم.بگویم که در خانه ی ما روح وجود دارد."
آندرا به من نگاهی کرد ولی حرفی نزد.انگار داشت فکر میکرد.
در مدرسه فقط به همین موضوع فکر میکردم...چهره ی آن دختر..صدای بلندی که از پشت سرم شنیدم..
نمیتوانستم به چیز دیگری فکر کنم.ذهنم درگیر شده بود.
بالاخره زنگ مدرسه به صدا در آمد،من و آندرا با بردرهایمان به سمت خانه حرکت کردیم.
آندرا موافقت کرده بود تا همه چیز را به پدر و مادرم بگوییم.
به خانه رسیدیم.
من در را باز کردم.اما کسی خانه نبود..
به سمت میز رفتم و یادداشتی را دیدم:
سالی و کریس عزیز!
مادر بزرگ حالش خیلی بد است.من و پدرت به دیدن او رفته ایم و ممکن است شب برنگردیم..شام هم درست کردم..فردا میبینمت!
                                                                      مامان و بابا
_________________________________________
بخش 9





نمی توانستم حرکت کنم.
آندرا گفت:"چه شده سالی؟چه اتفاقی افتاده؟!"
یادداشت را به او نشان دادم...
پس از مدتی آندرا گفت:"وای!چقدر بد!!"
بالاخره به حرف آمدم.اما صدایم می لرزید.
گفتم:"چه کارکنم! اگر آن دختر شب هم بیاید.اگر..."
آندرا گفت:"انقدر فکر های بد نکن.میخوای امشب بیای خانه ی ما؟"
گفتم:"نه.راستش یه جورایی هم میخوام از ماجرای این خونه سر در بیارم.تو چرا نمی مانی؟"
سرخ شد و بعد گفت:" نمی دانم!فکر نمیکنم بتوانم!"
گفتم:"آندرا لطفا!اگر تو بمانی خیلی خوب می شود."
آندرا گفت:"باید به مادرم بگویم."
گفتم:"باشه......."
از آندرا و سم خداحافظی کردم و در را بستم.کریس در آشپزخانه مشغول کیک خوردن بود.
خانم اسمیت اجازه نداد که آندرا و سم شب را بمانند.
ترسیده بودم!دوباره ی چهره ی دختر را به خاطر آوردم.
من و کریس شام را خوردیم و بعد از مدتی به رخت خواب رفتیم،تا بخوابیم.
اما نمیدانستم که چه اتفاقی قرار است بیافتد...

_________________________________________
بخش 10

به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم.زیر پتو رفتم!وحشت زده بودم.
و دوباره صدای آواز را شنیدم.پتو را کنار زدم.
دختر کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد.
خواستم چیزی بگویم،اما صدایم در گلو خفه شده بود.
دختر به سمت من برگشت و گفت:"عروسکم را گم کرده ام.حوصله ام سر رفته.با من بازی میکنی؟!"
به نظر نمی آمد روح بدی باشد.طبق تحقیقات دو نوع ارواح وجود دارد.یکی ارواح خبیث،و دیگری ارواح خوب.
با ترس از روی تختم بلند شدم و به سمت او رفتم.به او نزدیک،نزدیک شده بودم!
دستم را با لرز روی شانه اش گذاشتم.احساس سرما کردم.
دختر لبخندی زد و گفت:"اسم من جسی است!"
به او گفتم:"تو اینجا چه کار می کنی؟تو کی هستی؟!"
گفت:"اگر بگویم با من بازی میکنی؟"
سرم را تکان دادم.
او با ناراحتی گفت:"من روح هستم!"

_________________________________________
بخش 11

او ادامه داد:"من دوسال است که در این خانه زندگی میکنم!"
گفتم:"چطور،چطور اتفاق افتاد؟"
دستش را گرفتم.دستان سردی داشت.دستش به سردی مه غلیظ و سیاه بود!
به من نگاه کرد.گریه اش گرفته بود.قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد.
گفت:"داستانش طولانی است!"
ناگهان دو دست از پشت مرا گرفتند و به سمت خود کشیدند...

_________________________________________
بخش 12

برگشتم و به او نگاه کردم.....
"کریس تو اینجا چه کار میکنی؟!"
گفت:"نمیتوانم بخوابم.با کی حرف می زدی؟!"
گفتم:"با کسی حرف نمی زدم! برو بخواب.خسته ای داری هذیون میگویی!"
شانه بالا انداخت و گفت:"شاید"
به سمت در رفت.اما قبل از اینکه بیرون برود برگشت و به من نگاه کرد و گفت:"شب بخیر.."
گفتم:"خوب بخوابی!"
وقتی کریس رفت،دوباره به پشت پنجره خیره شدم.دنبال آن دختر میگشتم.اما هیچ اثری از او نبود!
با ناراحتی به تختم برگشتم تا بخوابم...
روی تختم دراز کشیدم.چشمانم را بستم.
صدای قدم های کسی را شنیدم. 
آیا پدر و مادر بودند؟!؟!
نه صدا از طبقه ی بالا می آمد...قدم های بلند و محکمی برمیداشت.....



به نظر من خیلی خوب بود ولی ادامه ش بده 1
پاسخ
 سپاس شده توسط Aida
(2018/07/26، 06:09 PM)Fawtimah نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
واقعا خودت نوشتی؟؟؟
خیلی شبیه داستان های ار ال استاین هست. اگه خودت نوشتی واقعا عالیه و باید به خودت افتخار کنی چون قلم خوبی داری 3

بله خودم نوشتم4
کتاباشونو میخونم در واقع از اونا الگو گرفتم^^
ممنون4
پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah
ایول باحاله 4

از بستنی ادامسی متنفرم 31 
پاسخ
 سپاس شده توسط Aida




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد