سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

فن فیکشن | فرشته ی صحرایی
#1
_از مرکز رادیویی به تیم الفا و بتا،حضورتون رو در منطقه تایید کنین...
+ حضور تایید میشه
*حضور تایید میشه
_عالیه،از طرف ستاد فرماندهی پیامی ارسال شده،بتا.مارک،حتما توی همون خونه است. برای ورود اماده شین.
از پشت رادیو صدای شکستن در امد و پشت بندش،صدای فریاد سربازان SAS،مدتی این صدا ادامه داشت. مسئول رادیو به بازرس گرگ لستراد گفت:
_در حال گشتن خونه ان،یکم طول میکشه.
او به نشانه درک سر تکان داد،همان لحظه صدای فرمانده ی تیم الفا از رادیو امد:
_اینجا امنه.
بازرس میکروفون را قاپید و فریاد زد:
_یعنی چی امنه؟!
_یعنی کسی اینجا نیست،قربان. در ضمن،لازم نیست توی گوش من داد بزنین...
_تیم بتا رو بفرستین تا مناطق اطراف رو بگرده،نمیتونه خیلی دور شده باشه...
از رادیو،صدای اهنگی تند و شاد امد. بازرس لستراد با تعجبی امیخته با خشم گفت:
_دارین اهنگ گوش میدین؟....
_نه قربان،اتاق هدف،از اونجا داره صدای اهنگ میاد...
_مگه اونجارو نگشته بودین؟
_خود فرمانده اونجارو گشتن...
_خب،به احتمال زیاد زیر تختی جایی مخفی شده بود،برین سراغش،با احتیاط...
_دریافت شد...
"حومه ی بلک پول،خانه ی جنگلی هدف،معروف به بتا.مارک"
فرمانده اشاره ای کرد و سروان کارل،در را باز کرد و داخل رفت. لحظه ای بعد،اتاق پر از سرباز بود. فرمانده گزارش داد:
_اهنگ قطع شده،کسی توی اتاق مشاهده نمیشه...
در اتاق ناگهان خود به خود بسته شد،صدای بسته شدنش در خانه پیچید. یکی از سرباز ها فحشی داد و به طرف پنجره رفت. پنجره هم قفل بود. فرمانده فریاد زد:
_اهای!ارامش خودتون رو حفظ کنین!الان در رو میشکنیم و میریم بیرون!
_فکر نمیکنم،جناب فرمانده...
صدای کنایه امیز و خش داری از طرف تلویزیون امد. سرباز ها به سرعت کنار رفتند،انگار میترسیدند تلویزیون گازشان بگیرد. نگهبان جلو رفت و به تصویر نگاه کرد:
_تو....؟
_اره خودشم،صدام اینو لو نمیده؟ الان وقت این حرفای احمقانه نیست. میخواستم بهتون اخطار بدم...
زیر این خونه ی لعنتی،یک چهارم کیلوتن مواد منفجره است. جای شما بودم افسر تاونلی از تیم بتا رو میفرستادم سراغش...
بعد از زیر نقابش،لبخندی زد و تلویزیون خاموش شد.لازم نبود خیلی باهوش باشی تا بفهمی بازرس لستراد در حال فحش دادن است...
***
"خیابان بیکر،پلاک 221b"
جان هیمیش واتسون،کلید را در شکاف قفل فرو برد و در خانه را باز کرد. شرلوک هلمز،جلوی پله ها،کاملا بی حرکت ایستاده بود. جان با کنجکاوی پرسید:
_چی ....؟
شرلوک با هیس طولانی ای جان را ساکت کرد،همان لحظه جان مشکل را فهمید: از طبقه ی بالا صدای پا می امد. او با حالتی نجواگونه گفت:
_شاید خانم هادسون راهش داده؟
شرلوک نیز به نجوا گفت:
_خانم هادسون امروز برای دیدن خواهرش رفته به حومه شهر...
بعد از چند ثانیه سکوت،شرلوک،به دیوار چسبید و از کنار راه پله ها بالا رفت. جان ناخوداگاه به در خانه ی خانم هادسون نگاهی انداخت. بعد او نیز از پله ها بالا رفت. پله ی دوم غژ غژ بلندی داد. میتوانست چشم غره ی سنگین شرلوک را حس کند. وقتی بالاخره به هر زحمتی بود به طبقه بالا رسیدند،شرلوک در را باز کرد و به جان اشاره کرد که از در اشپزخانه داخل برود. 
صندلی شرلوک،به طرف پنجره چرخیده بود و شخصی روی ان نشسته بود. او با صدای بلندی گفت:
_اقای هلمز،منتظرتون بودم...
همان لحظه بلند شد و به طرف ان دو برگشت و همان لحظه جان فهمید که چقدر او اشنا است...
همیشه زیر تخت رو نگرد،هیولا ها از جاهایی میان که انتظارش رو نداری...
پاسخ
 سپاس شده توسط *شرلوک-هلمز* ، Nila ، Milad




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد