سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

The Very first case of R.M.W
#1
- حالت خوبه؟ 
+ همه چیز مرتبه لستراد بهت قول میدم فقط یکم ...ترسیده بودم. طبیعیه نه؟
- اصلا اشکال نداره که ازونا بترسی. فعلا تمام چیزی باید ازش بترسی پدرته.
+اون درست میشه.الان جون ادما مهم تره
-من هنوزم نمیفهمم چطور درگیر این پرونده شدی؟ اصلا چرا؟
+اگه واقعا میخوای بدونی. باید از اول اولش بشنوی: 
"بزودی دیگه روزا به اندازه ی قبلا کسل کننده نخواهند بود." این تمام اون چیزی بود شرلوک هلمز بزرگ  چند روز قبل ازون پرونده بهش اشاره میکرد. حق هم داشت. واقعا وقت هم نداشتیم که کسل کننده بشه. من ار ام دابلیو هستم و این شروع داستان اصلی زندگی منو شرلوک هلمز بزرگه.


قسمت اول: یک پرونده ی جدید


از زبان راوی :

زنی ک لباس پیشخدمتا رو پوشیده بود در اتاق رو زد. کسی جواب نداد. دوباره در زد. صدایی فریاد کشید:"بیا تو" 
-هوهو
+بذارش اونجا خیلی ممنون
- من پیشخدمتت نیستم شرلوک
+پس چرا لباست شبیهشونه؟
خانم هادسون غر غر کنان صبحانه ی شرلوک رو روی میز گذاشت و رفت و در رو محکم کوبید. "یک نفر انگار خیلی عصبانی شده."
کاراگاه به سمت صدا برگشت. یه دختر توی اتاقش بود. یه دختر که معلوم نبود از کجا ظاهر شده. دخترک قد خیلی بلندی نداشت و نسبت به سنش خیلی کوتاه تر بود. تازگیا وارد رابطه ی عاشقانه ای شده و نوع ایستادنش مشخص بود که اصلا رابطش راضی نیست.از فرم دستاش میشد فهمید که به تازگی یه الت موسیقیایی رو برای زدن شروع کرده. کاراگاه چند قدم نزدیک تر رفت. دختر مشخصا ورزشکار بود، بازو های قدرتمندش ازین موضوع خبر میداد. موهای طلایی و بلندش رو بالا بسته بود و از نیم رخ ، خیلی شبیه مادرش بود.
- تیر اندازی؟
+چی؟
-داری جدیدا یه کلاس ورزشی میری درسته؟
+خب اره ولی...
-تیراندازی یا نه؟
+ اره ولی چطور فهمیدی؟.
- بعد از این همه مدت بالاخره کی یاد میگیری که سوالاتو درست بپرسی واتسون.
رزی دست به سینه شد و مستقیما به چشم های پدر خوندش نگاه کرد: "از کجا تونستی مشاهده کنی" شرلوک لبخندی زد و نگاهی به دختر انداخت:"خودت چی فکر میکنی؟" رزی توی اینه نگاه دقیقی به خودش انداخت. "هنوز نمیفهمم." شرلوک نگاه دقیقی به دخترک انداخت و با تمسخر گفت:" فکرشو میکردم. تو هم از همون احمقایی که مغزشون بدون استفادس." و در حالی که از اتاق بیرون میرفت یکی از قطعات باخ رو زیر لب زمزمه کرد. رزی عصبانی شد. خیلی زیاد عصبانی شد و تمام وجودش مشغول تفکر شد. کجا؟ چی؟ حتما جلوی چشمش بود. طبق عادت بازوش رو خاروند و به سرشونه هاش فشار اورد."آخ." جای کبودی درد میکرد. لحظه ای مکث کرد . برق خوشحالی توی چشماش معلوم بود،فریاد کشید و از اتاق بیرون دوید: "فهمیدم. فهمیدم. جای کبودی رو دیدی! همچین جای کبودی فقط توسط لگد زدن تفنگ توی دست یه اماتور اتفاق میوفته. لعنتی جلوی چشمم بود. " شرلوک پوزخندی زد:"افرین واتسون. عالی بود. خیلی عالی بود ولی یه تماس موفق با پدرت که دیروز به من گفت نمیتونه برای پرونده ی جدیدم بیاد چون میخواد رزی رو ببره کلاس تیر اندازی. استنتاج بهتری میبود" رزی اخم کرد:" خیلی بی مزه ای" شرلوک پوزخندی زد. 
"خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییی"
-دوست پسرت چطوره ؟
+ اه واقعا یه عوضیه خود....صبر کن تو از کجا....
"تو الان نباید مدرسه باشی خانم جوون؟" صدای خانم هادسون باعث شد رزی سرجاش خشکش بزنه. در همون حالت نگاهی به شرلوک انداخت و زمزمه کرد:" محض رضای خدا کمکم کن." 
-چرا؟؟
+چون من دختر بهترین دوستتم.
- یه دلیل منطقی میخوام
+لطفا
شرلوک ویلنش رو برداشت و روی شونش گذاشت، ارشه رو گرفت دستش و شروع کرد به الکی نت زدن. گریس چشماش چرخوند و زمزمه وار گفت:" دوست پسرم. اسمش جاناتان وایته پسر کارلوس وایت." ارشه ی شرلوک متوقف شد:"خانم هادسون دختر بیچاره رو ول کن. همیشه در حال غر زدنی انگار نه انگار پیشخدمتی." خانم هادسون تقریبا فریاد کشان گفت:" صاحب خونت." وقتی که خنده های زیر زیری شرلوک و رزی رو شنید نفس عمیقی کشید تا کمی اروم تر بشه:" من باید به دوباره پدرش بگم. اون پشت خطه و نگرانه و میگه مدیر خبر نداشته که رزی از مدرسه رفته .دفعه ی چندمه که از مدرسه فرار میکنی؟" 
-فرار نکرده خانم هادسون من اوردمش خونه.
-- باشه منم باور کردم.
- نه جدی من اوردمش.
انقدر لحن شرلوک جدی بود که حتی خود رزی هم کم کم باورش شد که شرلوک اونو از مدرسه اورده:" اره اره ولی داخل مدرسه نیومد زنگ زد به گوشیمو گفت که بیام بیرون من فکر کردم با مدیر حرف زده. اگه میدونستم باهاش نمیرفتم اخه جغرافی داشتیم. من عاشق جغرافیم." خانم هادسون که انگار درست و حسابی نشده بود یکم این پا اون کرد. شرلوک یه تای ابروشو انداخت و به خانم هادسون گفت:" برای یه پرونده نیازش داشتم حالا برو بیرون به فضا کار نیاز دارم." 
--پرونده ؟؟؟ ولی....
- باشه برو خداحافظ.
در رو محکم روی خانم هادسون بست. فورا سمت رزی برگشت و گفت:" امیدوارم چیز خوبی برای ارائه داشته باشی. دروغمون خیلی جواب نمیده." دختر لبخند عجیبی زد ، هارد درایوی از توی کیفش در اورد ،توی هوا تکونش داد و گفت:"  هلمز عزیزم هیچ چیز بدون قیمت نیست."  شرلوک دستشو دراز کرد:" اول باید ببینم چیزی که داری بدرد میخوره یا نه."
+ اول میخوام ببینم چی برای پیشنهاد داری 
- اول هارد درایو
+اول پیشنهاد
- اول هارد درایو
+میتونم تمام روز ادامه بدم
- ولی من تمام روزو وقت ندارم رزاموند، هارد درایو رو بده.
رزی غرولند کنان لپتاپ پدرشو از زیر مبل همیشگیش در اورد و اونو روشن کرد:" خیلی مست بود منو برد خونشون منم با خودم فکر کردم الان بهترین موقعیته که تخلیه ی اطلاعاتیش کنم ازش چندتا سوال پرسیدم جواب خاصی نداد وقتی که رفت تا بازم لیوان برای مشروب بیاره رفت پای کامپیوتر پدرشو همه چیو کپی کردم. ازونجایی که من خیلی تصادفی یه چیزایی شنیدم راجع اقای وایت و اینک پسرش توی مدرسه ی ماست. تازه تمام اطلاعاتش کد گذاری شدس." به محض اینک شرلوک اومد نیم نگاهی به فایل ها بندازه رزی لپتاپو بست:" طول کشید ولی تونستم رمزو بشکونم. حالا پیشنهاد در ازای هارد درایو." شرلوک نگاهی به دختر انداخت و گفت:" خودت چیزی توی ذهنت هست؟" رزی که انگار منتظر شنیدن این سوال بود با ذوق گفت:" میخوام همکارت بشم." 
-معذرت میخوام؟
+اره فکر کن. اژانس کاراگاهی واتسون ها و هلمز باحال نمیشه؟
-اممم...نه
+ آژانس نه؟ خیلی خب باشه باشه. پس نظرت راجع به منشیت چیه. پرونده هارو من اسیاب میکنم میدم دستت. اگرم نمیخوای پرونده ها دست من باشه قرار ملاقاتارو یا هرچیزی.
- نکنه پولم میخوای ازم بگیری؟
+کار بدون پول نمیشه 
- چقد
+صد پوند یه ماه
-25
+50
-قبوله. 
هر دو باهم دست دادن.
-من یه گوشی برای خودت میگیرم این شماره رو بذار برای رزرو قرار ملاقاتام و هرچیز دیگه.حواستو جمع کن من ستاره ی هالیوود نیستم.
+قبوله. از فردا شروع کنم؟
-فردا خوبه . همین ساعت همین جا.
رزی محکم خودشو توی بغل شرلوک انداخت:"ممنون خیلی خیلی خیلی ممنون." شرلوک لبخندی زد و رزی  بغل کرد.
+من دیگه برم.
از بغل شرلوک خودشو کشید بیرون:"خدافظ." 
-خدافظ رزی 
شرلوک اروم دم در ایستاد و رفتن دختر خوندشو تماشا کرد. دختر اینده ی درخشانی داشت. علاقه ی شرلوک نسبت به دختر خیلی خیلی بیشتر گذشته بود. اون دختر حتی برای گرفتن اطلاعات بدون اینک خودش دوست داشته باشه.... شرلوک دوان دوان به سمت پنجره دوید و اونو باز کرد و فریاد کشید:" رزی رزییییییی." رزی که داشت سوار تاکسی میشد ایستاد به بالا نگاه کرد:"بله؟؟؟ چیشده؟"
-هارد درایو . هارد درایو کجاس؟
دختر با لبخندی که از پدرخوندش پنهان بود فریاد کشید:"توی جیبته."  سوار تاکسی شد و رفت.


پایان پارت اول

پ.ن:میدونم شروع کندیه ولی خب یکم حق بم بدین که بعد از این همه دوباره شروع کردم
پ.ن2: نظر یادتون نره. 
پ.ن 3: پیشنهاد راجع بخش های بعدی و فن فیک قبلی که ادامه بدم یا نه.
پ.ن4: همه ی پارتای این فن فیکوتقدیم میکنم به دو دوست خوبم مایکرافت (لوک خوش شانس) و دوست جمجمه ایم(زهرا) (ازین به بعد سعی میکنم هر پارتو به یکی تقدیم کنم)
i dont make trouble 1
19 I AM THE TROUBLE 

پاسخ
 سپاس شده توسط houndsherb ، MINIO:) ، Milad
#2
خوبه که خودت میدونی شروع کندیه و همینطور به نظرم پارت یا همون قسمت صفر بود بیشتر چون ما نه اطلاعات درست درمونی پیدا کردیم و نه سرنخی و همینطور انتا گونیست. البته شاید وایته دشمن باشه ولی زیادی برای اینکار احمقه.روابط بین رزی و شرلوک هم خوب بود.خیلی خانمهادسون رو زیر سئوال نبر!نمر من به این قسمت 7.3 از 10
[تصویر:  Untitled.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط The Consulting Criminal
#3
خیلی حس خوبی داشت  ولی ....
آخه شرلوک لبخندی زد ورزی را بغل کرد. 3
پاسخ
 سپاس شده توسط The Consulting Criminal




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد