سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

نظرسنجی: خوشتون میاد؟
بله
خیر
[نمایش نتایج]
 
توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند.
کاشف حقیقت(3)
#1
کاشف حقیقت
1

بعد از هفت سال بلخره به ایران برگشته بودم. فقط هفت سال ایران را ترک کرده بودم،ولی هیچ جایی خانه خود آدم نمیشود.خیابان ها و کوچه هایش برایم تازگی داشتند.حتی دلم لک زده بود برای آن ترافیک ها و آلودگی های هوای تهران !
تاکسی گرفتم و از فرودگاه به سمت خانه پدری ام حرکت کردم. خدا پدرم را بیامرزد.او رفت و مرا با مادرم و خواهر کوچکم تنها گذاشت.چه قدر دلم برای لبخند های خواهرم و آن قربانت بروم های مادرم تنگ شده بود .به مادر و خواهرم نگفته بودم که به ایران برگشته ام. قصد داشتم غافلگیرشان کنم. به خاطر همین بود که انها به فرودگاه نیامده بودند.
در هفت سال گذشته فقط مشغول درس خواندن بودم.علوم سیاسی میخواندم.البته علاقه ام راه نویسندگی ادامه دادم.بلخره بعد مدت ها تصمیم گرفته ام  بودم استراحت کنم.کمی بعد هم تصمیم گرفته ام یک رمان بنویسم شاید هم مجموعه ای از داستان های کوتاه بنویسم!
بلخره به خانه رسیدم.مادرم گفته بود که قرار است دستی به سر و روی خانه بکشد ولی نه اینقدر!او خانه را از دم کوبیده بود و یک اپارتمان ساخته بود!به طرف در رفتم و خواستم زنگ را فشار بدهم که میخکوب شدم.اگر قرار بود یک واحد برای ما باشد، حداقل سه واحد دیگر هم وجود داشت.تصمیم گرفتم در را بزنم.
-سلام داداش جواد!
برگشتم.خواهرم بود.چه قدر بزرگ شده بود!وقتی دو سالش بود ایران را ترک کردم.پس باید الان نه سالش می بود.او را در بغل گرفتم و بوسیدم.به او گفتم:خوبی زهره!چه قدر بزرگ شدی؟مامان کجاست؟
زهره گفت:طبق معمول خانه است.دارد با خاله صحبت میکند.
خاله هم در خانه بود.گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!حتما باز هم قرار است برای من همسر انتخاب کند!زهره در را بز کرد و به داخل ساختمان رفتیم.زهره به من گفت که در واحد دو هستیم.در واحد یک هم یک خانواده چهار نفره زندگی میکنند و در طبقه سوم هم یک دانشجو افسری زندگی میکند. -مراقب باشید!
سرم را دزدیدم . یک دسته ماکارانی به هم چسبیده شده به زمین خوردند.بالا را نگاه کردم . زهره داد زد و گفت:آقا شهرام مگه به مامانم نگفتید دیگه خبری از این کار ها نیست!
جوان 23 ساله ای از پنجره طبقه سوم به پایین نگاه کرد.دستش را به نشانه عذر خواهی روی سینه اش گذاشته بود و گفت:اینبار رو لطف کنید به خانم لطیفی چیزی نگید.شما باید پسر آقای والی باشید. درسته؟
گفتم : بله. جواد والی.و شما؟
دستش را از سینه اش برداشت و گفت:من شهرام هاشمی هستم.مستاجر مادرتون.اون ور خوش گذشت؟پس درست حدس زدم که مادرتون اون اتاق رو برای شما خالی کرده!
با تعجب گفتم : کدوم اتاق؟
شهرام خندید و جواب داد : به زودی باهم همسایه میشیم!
2
شهرام به حیاط آمده بود و مشغول جمع کردن ماکارانی ها بود.من قرار بود همسایه او بشوم؟یعنی مادرم برای من یک اتاق کنار گذاشته است؟فکر کنم مادرم نمیداند که امکان دارد من باز به سوئیس برگردم.
زهره به من کمک کرد تا چمدان هایم را بالا ببرم.زنگ را زدم.مادرم در را باز کرد.رنگ از رخسارش پریده بود.مرا در اغوش خود گگرفت و گفت:قربونت برم پسرم!نگفته بودی برمیگردی!
-میخواستم سورپرایزتون کنم!مامان طاهره ، خاله هم اینجا است؟
مادرم دستم را کشید و به خانه برد و گفت : نه یک ربعی میشه رفته.
خدا را شکر کردم.زهره هم پشت سر ما وارد خانه شد و گفت:بله دیگه!حالا که داداش جواد امده زهره بی زهره!
مادرم برگشت و به زهره چشم قره ای رفت و گفت:خجالت بکش!تا من یک چای دم میکنم برو تو هم به گل ها اب بده!
-اما امروز نوبت شما است!
-اره ولی تا تو باشی دیگه از این حف ها نزنی!
روی مبل نشسته بودم و مادرم به آشپزخانه رفته بود تا چای دم کند.صدایش کردم و به او گفتم:خدا بیامرز بابا اگه میدونست با این خونه میخواید چیکار کنید ، برامون ارث نمی ذاشت!
مادرم با یک سینی چای پیش من امد و جواب داد: شما دو تا خواهر و برادر چرا امروز اینقدر تیکه می اندازید؟از اون گذشته.اون خونه دیگه خونه نمیشد!منم بلخره بعد مرگ بابات خدابیامرز دیگه کمک خرج نداشتم.تو هم که اروپا....
-اولا شما اسرار داشتید من با دایی برم اروپا . ثانین این خونه رو با پول دیه بابا درست کردید؟
پدر من هفت سال پیش با یک اوتوموبیل بی-ام-و تصادف کرد.هم پدر من و هم راننده بی-ام-و که پسر 22 ساله ای بود به رحمت خدا رفتن.آن پسر هم در خانواده ثروتمندی زندگی میکرد.مادرم گفت بود که پسر بعد از دعوایی که با پدر و مادرش انجام میدهد ، اتوموبیل پدرش را سوار میشود و با آن فرار میکند.در دادگاه هم ما رضایت میدادیم و دیه آن چنانی هم نمیخواستیم.ولی مادر آن پسر جوان بر علیه ما شکایت کرده بود.البته شوهر ان خانم مرد مهربان و دلسوزی بود و خود و همسرش را مقصر میدانست.بنابراین با خواهش او ما دیه را قبول کردیم.آن طور هم که من شنیدم آن زن و شوهر چند سال بعد از هم جدا شدند و قربانی طلاقشان پدر من و پسرشان بود!
در میان صحبت هایمان از مادرم در مورد اتاق بالا هم صحبت کردیم.او گفت که وسایل من را انجا گذاشته تا هر موقع نیاز به آرامش داشتم به انجا بروم و یا مطالعه کنم.او گفت این شهرام بود که در دادگاه به او کمک کرد.همان دادگاهی که مادر آن پسر علیه پدر من تشکیل داده بود.مادرم گفت شهرام هیچ هزینه ای نگرفت و به خاطر همین مادرم یکی از واحد ها را نصف قیمت به او اجاره داد.
بعد از خوردن چای به اتاقم رفته بودم تا استراحت کنم.(تق.تق.تق.)
بلند شدم و پرسیدم:کیه؟
شخص پشت در جواب داد:پلیس!
3
به سمت در رفتم.در را باز کردم و گفتم:بفرمایید؟بازرسی با چند سرباز پشت در بودند.او مرا به داخل خانه هل داد و گفت:ما حکم تفتیش داریم! سرباز ها وارد اتاق من شدند و مشغول جستجو شدند.من با عصبانیت جواب دادم:تفتیش برای چی؟من همین امروز اومدم ایران.تازه این اتاق رو از مادرم گرفتم! بازرس با تعجب به من نگاه کرد و جواب داد:اینها دلیل خوبی نیست برای جلوگیری از تفتیش اقای هاشمی!
هاشمی؟رو به بازرس کردم وگفتم:بین اقای محترم اولا من اقای شهرام هاشمی نیستم.در ظمن شما اشتباهی اینجا اومدید! بازرس به سرباز ها دستور داد دست از کار بکشند.بازرس جلوتر امد و رو به من کرد و گفت:متوجه منظورتون نشدم؟ من به خانه شهرام اشاره کردم و گفتم:من جواد والی هستم .اینجا هم خونه من هستش. اگه دنبال خونه آقای شهرام هاشمی میگردید باید رو به رو تشریف ببرین.
-مشکلی پیش اومده؟
شهرام وارد خانه شد.در دستش هنوز ماکارانی بود.بازرس برگشت و ز شهرام پرسید:شما شهرام هاشمی هستید؟ شهرام هم با تکان دادن سر جواب داد. بازرس به سرباز ها دستور داد به بیرون از خانه بروند.مادرم و مستاجر طبقه پایین به خانه من آمده بودند.مادرم پرسید:چه اتفاقی افتاده جواد؟ بازرس به جای من جواب داد:هیچ چیز خانم محترم. فقط یک اشتباه کوچیک پیش اومده بود که حل شد.از شما هم عذر خواهی میکنم آقا!قاسمی اتاق آقای هاشمیی رو بگردید!
شهرام جلوی انها را گرفت و گفت:وایستید ببینم!شما مگه حکم تفتیش دارید ؟ بازرس حکم را از جیبش بیرون در آورد و جلوی صورت شهرام گرفت.شهرام در خانه اش را باز کرد و سرباز ها وارد اتاق شدند.بازرس رو به مادرم و بقیه کرد و گفت:لطفا تجمع نکنید فرمایید به واحد هاتون.اقا شما هم بفرمایید پایین. من در خانه را قفل کردم و همراه مادرم به طبقه پایین رفتم.
بعد از گذشت چند ساعت بازرس و سربازانش آپارتمان را ترک کردند.مادرم در را برای انها باز کرده بود.مادرم میگفت خیلی پیش می اید که پلیس به خانه شهرام بیاید. مادرم از این تعجب کرده بود که چرا خانه من را گشته بودند.مادرم مشغول خط و نشان کشیدن بود که اگر دفعه بعد از این اتفاقات بیافتد شهرام را از آپارتمان بیرون خواهد انداخت.من بعد چرت کوتاهی به خانه خودم رفتم.ساعت نزدیک به شش عصر بود.
باز هم صدای در امد.شهرام بود. در را برایش باز کرد . شهرام برای معذرت خواهی آمده بود.شهرام یک جعبه شیرنی اورده بود.
به داخل خانه دعوتش کرردم.تعجب کردم تعارفی نبود.بلافاصله وارد شد.شیرنی را نشان داد و گفت:کجا بزارمشون؟ من شیرنی را از او گرفتم  و روی میز عسلی گذاشتم.شهرام و من نشستیم.شهرام یک شیرنی برداشت و گفت:واقعا بابت این اتفاق متاسفم!همین اولین روزی که برگشتید چه قدر اتفاق میافته!حالا حتما یک یکی ، دو ساعتی هم تو ترافیک بودید. من هم خندیدم و جواب دادم:بله!حالا برای چی حکم تفتیش داشتند؟
شهرام اب دهانش را غورت داد و گفت:اه..من یک سری مدارک از پرونده های دانشگاه رو برداشته بودم. من گفتم: فکرنکنم به خار دو سه تا برگه تفتیش انجام بدن.اون مدارک چی بود؟
شهرام اطافش را نگاه کرد. دستش را درون جیب کتش کرد و ماکارانی ها را در آورد.من پرسیدم:ماکارانی؟ شهرام ماکارانی ها را کنار زد و یک تکه استخوان را نشان من داد.او گفت:اینو از  قسمت کالبد شکافی پزشک کش رفتم.مقتول از یک ساختمون سه طبقه افتاده . میخواستم با تست یک از استخون هاش ببینم ایا واقعا خودکشی بوده یا نه؟
من که چیزی از حرفهایش سر درنمیاوردم از او تشکر کردم و کمی بعد او رفت.اینطور که پیدا بود ماجرا های زیادی در راه بود!


[تصویر:  Untitled.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط .Yasaman. ، کارآگاه مرده ، MINIO:) ، Raspina ، ^_^
#2
پارت 2 گذاشته شد
[تصویر:  Untitled.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط MINIO:)
#3
پارت سه گذاشته شد
[تصویر:  Untitled.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط MINIO:)




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد