سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

فن فیک با شما!
#1
خب خب خب؛
قراره یه فف کاملا متفاوت بنویسیم.
همونطور که میبینید جمع بستم، پس نیاز به همکاریتون داره.
حالا داستان از چه قراره؟؟؟؟

من استارت این فف رو میزنم.(۵ تا ۱۰ خط، شایدم بیشتر) نفر بعدی که میاد، نظر نمیده. بلکه ادامه چیزی ک من نوشتم رو با قوه تخیل خودش مینویسه.

حالا قوانین:
۱. نوشته هامون باید حداقل ۱۰ خط و حداکثر ۲۰ خط باشه.
۲. لطفا همه با فونت ۴ انجمن بنویسید.
۳. نظردهی در یک تاپیک جداگانه صورت میگیره. این تاپیک فقط برای فف هست.

پ.ن۱: لطفا همه شرکت کنین. دمتون گرم 4
پ.ن۲: امشب خوابم میاد فردا مینویسم 22
I'll Be Good
I'll Be Good
.
.
.
I Can't
پاسخ
 سپاس شده توسط Sonia:/ ، SH.B.N ، liosa
#2
دختر جوان، پکی عمیق به سیگارش زد و آنرا در جاسیگاری انداخت:
_ اصلا انتظارت رو نداشتم!
+فقط واسه ی پیدا کردن یه نفر.
_خب، این کار زیاد سختی نیس! فکر میکردم این جوجه کاراگاه باهوش ازم هک یه سایت دولتی خیلی محرمانه رو میخواد!
+من موریارتی‌نیستم.
_هعی...یادش بخیر، جیم ازم کارای درشت درشت میخواست.
(شرلوک هلمز)، با بی حوصلگی دست در جیب پالتویش کرد و موبایلش را بیرون آورد. چند ثانیه بعد، موبایل را جلوی صورت (لِکسی) گرفت و پرسید:
_ میتونی‌ برام‌ گیرش‌ بیاری، یا برم سراغ یه نفر‌ دیگه؟
لکسی به صندلی چرخدار سرمه ای رنگ تکیه داد و گفت:
_ به یه سوالم جواب بده تا کارتو راه بندازم.
شرلوک موبایل را در جیبش فرو برد.
_چرا پیش مایکرافت نرفتی؟
+چیزیه که مایکرافت ندونه بهتره...نباید بفهمه.
_واو! پس ازین پرونده های شخصی مخصیته که اون دوست دکترت هم نباید متوجهش بشه؟
+تو اینطوری فکر کن.
لکسی لبخندی زد و روی صندلی نشست:
_دو ساعت دیگه برات ایمیل میکنم.
+ امن نیست.
لکسی از گوشه چشم نگاهی به شرلوک انداخت:
_رمزی!
شرلوک پوفی کشید و به سمت در رفت.
_درو پشت‌سرت نبند! نفر بعدی ک اومد حال ندارم در اتاقو براش باز کنم!



بقیه ش‌باشما 4
پ.ن:آقا این فونت چهاره دیگه؟؟؟ با گوشی هیچی معلوم نمیشه!!
پ.ن۲: چرا از ۱۰‌خط بیشتر شد؟؟؟
I'll Be Good
I'll Be Good
.
.
.
I Can't
پاسخ
 سپاس شده توسط SH.B.N ، liosa ، Safoura
#3
قبل از این که بیرون بره به لکسی گفت: لطفا به من ایمیل نده.
- پس برای کی ایمیل بفرستم؟
- جان واتسون!
پشت پشمش رو نازک کرد و گفت: همون مسئلۀ امنیت؛ باشه. تا چند ساعت دیگه اسم اون شخص و مشخصاتش رو براش میفرستم.
شرلوک از در بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
بعد از چند ثانیه که صدایی از اتاق نیومد و مطمئن شد که اون دختر داره حرص میخوره، نیشش تا بناگوش باز شد.
میدونست اگه بقیه رو حرص بده کارش سریعتر راه میوفته.
از پله های پنجمین طبقۀ برج سافت (S.O.F.T : soldiers of fact tower) -که به نظرش اون کسی که این اسم رو انتخاب کرده بود زیادی احمق بود-  پایین رفت تا بالاخره به در ورودی رسید.
به سمت خیابون رفت و یه تاکسی گرفت.
 بعد از اینکه آدرس  رو به راننده گفت چشماش رو بست و با خودش کلنجار رفت که چرا جان رو وارد این مسئله کرد؟
درسته که همه شرلوک هلمز رو به بی احساس بودنش میشناسن ولی زندگی عزیزترین و تنها دوستش قطعا از زندگی خودش مهم تر بود.
وقتی به مقصد رسیدن کرایه تاکسی رو داد و زنگ خونه رو به صدا در آورد و ضربه ای به در زد. بعد از چند لحظه خانم هادسون در رو براش باز کرد و  گفت:
-اوه شرلوک! چه خوب شد که اومدی! فکر کنم یه اتفاقایی داره توی طبقه بالا میوفته!
این همه وقت دنبال خونۀ SILC بودیم نه SILK !
پاسخ
 سپاس شده توسط liosa ، Safoura ، Harley
#4
کمی با تعجب به خانم هادسون نگاه کرد و بعد با عجله پله های ساختمان ۲۲۱b را طی کرد تا به طبقه بالا برسید.
برای خودش هم عجیب بود اما آن چند پله برایش طولانی تر از فاصله اش با یوروس بود!وقتی بلاخره به جان رسید نمیتوانست صحنه ی روبه رویش را باور کند؛رزی در گهواره اش از گریه قرمز شده بود و جان کنار چند بطری و شیشه خورده هایی نشسته بود،سرش را به دیوار تکیه داده بود و از ظاهرش به خوبی آشکار بود که مست است.با صدای خانم هادسون به خودش آمد
H-اوه شرلوک...اینجا چخبره؟!
شرلوک سکوت کر و برای چند لحضهذفقط صدای جیغ های رزی به گوش میرسید ،اصلا دوست نداشت استنتاج هایش را به بلند به زبان بیاورد.جان تک خنده ی احمقانه ای کرد گفت:از...از کارآگاه معـ....معروف...بپرس
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط Harley ، liosa
#5
سر و صدا و جیغ و داد را به وضوح میتوانست از طبقه بالا بشنود. خورشید آخرین ساعات روشنایی خود را سپری میکرد و صاحب پیر کافه ، آنجا را به دست تنها مشتری حاضر سپرده بود. واقعا که حماقت زیادی کرده بود. میتوانست خیلی راحت صندوق پول ها را بردارد و فرار کند، اما برای کاری مهم تر آنجا بود.
صدای فریاد شرلوک هلمز را در حالی که عباراتی نا مفهوم برزبان می آورد را که شنید، لبخندی زد و با تلفن همراهش، پیامکی برای شخصی ارسال کرد:
-کارا داره درست پیش میره...فقط اگه مایکرافت یوروس رو وارد بازی نکنه برنده ایم...
به خوبی میدانست که این راه امنی برای ارسال پیامکی به این حیاتی نیست. اما فقط قصد گول زدن را داشت....قصد برپا کردن یک شورش بزرگ...و با اینکه داشت حماقت زیادی به خرج میداد، بازهم امیدوار بود که نقشه اش پیش برود... 
-اوه! آقا...واقعا شرمنده که معطلتون کردم...
با لبخندی تلفنش را در جیبش گذاشت:
-خواهش میکنم خانم...
خرج آنروزش را روی پیشخوان گذاشت و یکراست به سمت در کافه رفت. هنوز چند متر از خانه کارآگاه دور نشده بود که با عجله کلاه پشمی را از سرش کشید. با این کار،مو های بلند آبی رنگش برای لحظه ای در هوا پخش شدند و ثابت کردند که برخلاف نظر صاحب احمق کافه و چندین نفر دیگر، یک پسر جوان نیست.
I'll Be Good
I'll Be Good
.
.
.
I Can't
پاسخ
 سپاس شده توسط liosa ، Safoura




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد