سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

your Previous life
#1
هر كسي از زندگي قبليش ي تصوراتي داره .
توي اينترنت خيلي تست هست براي اين كه ب ما بگه توي زندگي قبليمون چ كسي بوديم ك همش دروغه.
ي بار توي يكي از سايتا من تست رو دادم و خاهرم هم داد و جوابامون فرق داشت ولي نتيجه يكي شد
بياين ديگ سراغ اين سايتا نريم و خودمون ي تعريفي از زندگي قبليمون بكنيم
اگ قضيه زندگي مجدد حقيقت داشته باشه قطعا هر كسي خودش بهتر ميتونه بگه
من تصور خودم از زندگی قبلیمو بعدا میزارم
لطفا شما شروع کنید

[تصویر:  horn_profile_text_photos_4.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط morty ، Emiko ، کارآگاه مرده
#2
یه کوالا؟
resim
پاسخ
#3
هر چی بودم شخصیت خشنی بوده:/
سرباز
شایدم خلافکار'-'
صداقت
یک هدیه بسیار گرانقیمت است،

از آدم های ارزان
توقع نداشته باشید!!!

پ.ن:حالا اینا رو ولش آواتار چرا عوض نمیشه؟ 27 22

پاسخ
#4
خب ميخام داستان زندگي قبليمو تعريف كنم:
5 مي سال 1902 در نيويورك در ي خونواده ي پولدار متولد شدم.
زندگي خيلي خوبي داشتم و ب همه محبت ميكردم .وقتي ك 13 سالم شد ي نفر از دوستاي بابام ازش كلاهبرداري كرد و ي شب اومد تو خونمون تا بكشتمون.با سر و صداي روباهم از خاب پاشدم و دنبالش راه افتادم.پشت در اتاق مامان و بابام ك رسيدم فهميدم ك يكي داره اونا رو ميكشه و قطعا خيلي زود سراغ منم مياد.پس ي كوله برداشتم و چند دست لباس و مقداري سكه ريختم توش و ي شمشير برداشتم و رفتم تو استبل و پريدم رو ي اسب و تاختم.انقدر بدون وقفه رفتم تا كلي از نيويورك دور شدم و نزديك ي روستا از هوش رفتم و از اسب افتادم.
.......................
چشمامو باز ك كردم توي ي كلبه بودم . اونا منو نجات داده بودن و منم ب اونا اعتماد كردم و داستان رو براشون گفتم.
اون خانواده من رو ب فرزندخوندگي پذيرفتن.
من بيشتر از جاي خالي مامان و بابام جاي خالي روباهم رو حس ميكردن.
پس رفتم ي روباه گرفتم و با هر مشقتي بود اهليش كردم.
مهارت هاي جنگيدن و شمشير زدن رو اون خانواده ب من ياد دادن.
17 سالم ك شد ، رفتم تا از اون يارو و همه ي اونايي ك بهش كمك كردن انتقام بگيرم.با كالسكه و روباه و شمشيرم به نيويورك رفتم و توي كاروانسرا مستقر شدم.نصفه شب از پنجره اتاقم رفتم بيرون و ب سراغ خونه اون رفتم.حدسم درست بود ك اون مكانشو عوض نكرده'وقتي تو خاب ناز بودن خودش و همه ي خانوادش رو سر بريدم و خيلي از جواهراتشونو كش رفتم.
با فروش جواهرات پول خوبي نصيبم شد و باهاش ي خونه خريدم.
كم كم با همون دوستام ك باهاشون صميمي بوديم و اونا بهمون خيانت كردن خو گرفتم و بهشون نزديك شدم.
بعدم كلاهشون رو برداشتم و تو خاب سر بريدمشون.
از اونجايي ك حالا خيلي پولدار بودم و همين طور قدرتمند شده بودم كسي جرئتنداش بهم بگه بالا چشت ابرو
ولي بعد از دو سال زندگي توي اين شرايط و با اون گذشته ، حوصلم از زندگي سر رفت و توي 21 سالگي خنجرم رو تو قلب خودم فرو كردم

[تصویر:  horn_profile_text_photos_4.jpg]
پاسخ
 سپاس شده توسط morty
#5
خوب چیزی که من راجب خودم فکر میکنم اینه

resim

یه دورف پیر که  40 سال اخر زندگیشو میگذروند و به یاد خاطرات جوونیش و جنگها و فتحهای که داشته رویا میدید 
رویا میدید تا اونجایی که یاد آخرین نبرد بزرگش میفتاد 
نبرد بزرگ سفیدی علیه  سیاهی ....تو جوونیش خیلی مفتخر بود که فرمانده سپاه روشنایی ازش کمک خواسته برای این نبرد سرنوشت ساز
ولی ادامه این دیگه رویا نبود ...تبدیل به کابوس میشد
اینکه بخاطر ضعف های و سستی هایی که توی دلش ریشه کرده بود نتونست پیروز بشه
شکست خوردند و اون مرد بزرگ و پاک از بین رفت

و سالهاست این دورف پیر برای فراموش کردن این عذاب وجدان به به شهری کوچیک فرار کرده بود  و گاهی توی تنهایی گیاهای توهم زا  رو دود میکرد ...
گاهی با جادوگرا میچرخبد...
گاهی توی بار همه ی جیبشو خالی میکرد

هرکاری میکرد فقط برای تموم شدن  یاداوری اون شکست

resim
پاسخ
 سپاس شده توسط liosa ، کارآگاه مرده




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد