سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

نظرسنجی: خوبه یا نه ؟
خوب
بد
[نمایش نتایج]
 
 
جنون
#1
                                                           (جنون)
                                                                  1
من از جنگل متنفرم !
جنگل از دور زیباست و ارام به نظر میاد وتا وقتی که واردش بشوی همین جور زیبا و ارام میماند . ولی وقتی در درونش قدم بگزاری  و پا به دنیای خشم و نفرت اون بزاره هیچ قانونی درون آن حکم فرما نیست و هرکس و هر چیزی میتواند هرکاری و هر عملی که نفسش و دلش میخواهد را انجام دهد .
یک نوع بی نظمیی درونش وجود داره.  یک نوع شلختگی . یک نوع پلشتی . یک نوع هرج و مرج . یک نوع دیوانگی . یک نوع جنون!
 
                                                                               2 
باز هم یک تابستان کسل کننده دیگر ! امسال هم مثل هر سال پدر و مادرم مثل همه تابستان هایی که من به خاطر میاورم برای مسافرت و استراحت به اروپا میروند و طبق معمول من را با خود نمیبرند . چون یک میترسند که من سفر رویایی و زیبای دوتاییشان را بهم بزنم و دردسر درست کنم و دو انها فکر میکنند من بچه هستم و هنوز بهتر که من همینجا بمانم تا طعطیلاتم را بگزرانم .
اعلان من 15 سال دارم  ولی هنوز صلاحیت این را ندارم که همراه انها به اروپا بروم و همراه انها باشم و یک خانواده سه نفره خوشبخت باشیم . از اول هم میدانستم که انها من را نمیخواستند و فقط به خاطر اصرار مادرم بچه دار شدند که حاصلش من مسعود نظری . کم کم دارم از دستشان دیوانه میشوم !
هر سال تابستان انها مرا با مقداری پول و کادو به خانه عمویم در مشهد میفرستادند تا انها از من در این سه ماه مراقبت کنند . مثل این میماند که من را به یک مهد کودک بسپارند و سه ماه بعد برگردند تا من را ببرند . من میگویم مهد کودک ولی بیشتر شبیه به یتیم خانه میماند تا مهد کودک !
عمو و زن عمویم واقعا مهربان هستند و من را مانند بچه نداشته خود میدانند . بعضی اوغات ارزو میکنم انها به جای پدر و مادرم من بودند! امسال هم چون انها هم قرار بود به حج بروند من را به این ویلا فرستادند که همراه سرایدار خانه و یک اشپز به همراه یک معلم که برای اموزش درس های پایه نهپم استخدام شده اینجا پیش من باشند.
حالا که فکر میکنم خیلی هم بد نیست ! شاید بتوان یک سرگرمی خوب مثل جمع اوری پروانه و اینجور حشرات یا میتونم یک خونه درختی روی یکی از درختای نزدیک ویلا درست کنم تا کلکسیون حشراتم رو اونجا نگهدارم . چون فکر میکنم سرایدار ویلا نزاره انها رو در اتاقم نگهدارم!
البته اگه درسها بگزارد ! قرار برای تابستون کلی درس بخونم و امادگی کامل پیدا کنم برای سال جدید در ظمن امسال من باید رشته انتخاب کنم و باید بهترین نمره را هم داشته باشم تا رشته ای که میخواهم را انتخاب کنم .
-رسیدیم قربان !
چی؟ویلا ویلایی که پدر و مادرم میگفتند این بود ! پس صد رحمت به همان خانه عمویم ! فکر میکردم قدیمی باشد ولی نه به این اندازه !
-ببخشید ! پیاده نمیشید !
-اوه البته ! اعلان !
-در ظمن چمدان هایتان را کجا بگزارم ؟
-نمیدونم ؟ بزارش از صندوق عقب بیرون من خودم یک کاری باهاش میکنم .
-چشم قربان !
یک صدایی درون  وجودم میگوید که برگردم خانه ! هی ! فکرکنم این تابستون بدترین تابستون من باشد!
                                                                             3             
 -سلام ! بنده سروان امیری هستم و مسئول پرونده شما یا بهتر بگم اقای مسعود نظری هستم . طبق گزارشی شما به ما دادید ایشون دو نفر رو به قتل رسوندند . ایا این گفته شما حقیقت داره ؟
-بله !
-به نفعتونه که حقیقت داشته باشه . چون اگه سرکاری باشه وقت مامورینی که فرستادیم  اونجا تلف میشه و همینطور خانواده ایشون حق شکایت از شما رو دارند !
-یعنی...یعنی شما میگویید که من به شما دروغ میگویم ؟
-نه ! فقط گفتم که در اطلاع باشید ! نه فقط برای من بلکه برای همه سئوال که یک بچه 15 ساله که از هر لحاظ توی یک خانواده خوب و محترم بزرگ شده دست به قتل دو نفر بزنه ؟
-در مورد خانوادش مطمئنید ؟
-بیاید از یکم عقب تر شروع کنیم ! شما برای چه چیزی به اون ویلا رفته بودید ؟ توی اظهاراتتون اومده که معلم خصوصی ایشون هستید !
-منظورتون بودمه !
-تفره نروید اقای حسابی !
-من تفره نمیرم ! اگه میدونستید من چه سختی کشیدم تا به اینجا برسم اینقدر سئوال پیچم نمیکردید !
-من شما را درک میکنم اقای حسابی . ولی شما باید به ما کمک کنید . حالا ما جرا اومدنتان به اون ویلا را تعریف کنید .
-باشه . اواخر خرداد بود و من در حال دادن امتحاناتم در دانشگاه امام خمینی قزوین بودم . برای هزینه دانشگاه سال بعد به پول نیاز داشتم و همینطور هزینه نگهداری از پدر و مادر پیرم !
از یکی از دوستانم شنیده بودم که یک خانواده ثروتمند به یک معلم خصوصی برای پایه نهم هستند . از شانس من هم همان دوستم یکی از اشنایان انها بود و پس از یک مصاحبه کوتاه من رو به عنوان معلم خصوصی پسرشون قبول کردند .
-قبل از امدن به ویلا دید بودینشون ؟
- نه . ولی یک عکس از او را در خانه شان دیده بودم .
-بعد ان چه شد ؟ بیشتر توضیح بدید !
-همه این ماجرا از یک سئوال شروع شد !
                                                                            4
اعلان دو روزه که اینجا هستم . خیلی کسل کننده است ! چون از زمانیکه اینجا امدم پایم را از ویلا بیرون نگذاشته ام ! فکر کنم اگه همینطور پیش بروم تمام فکر هایی که برای تابستان که در اینجا داشتم مثل اب تو هاونگ کوبیدن بوده !
همراه من یک اشپز و یک سرایدار همراه همسرش اینجا در کنار من زندگی میکنند . البته هنوز معلم خصوصی من نیامده !
سرایدار ویلا یک مرد 40 ساله به نام اسماعیل که همراه زن 35 ساله اش از اینجا مراقبت میکنند . من قبلا هم یک بار که همراه پدر و مادرم به اینجا امده بودم با انها اشنا شدم . اقا اسماعیل بر خلاف سن اش جوان تر به نظر میرسد . او حدود 6 سال است که اینجا سرایدار است .
 جالب تر از همه انها اشپزی است که پدرم ان را برای ما  استخدام کرده . ولی من هنوز نمی دونم با وجود خانم اسماعیلی چه نیازی به اشپز بود ! اسم او مصیب هستش . فامیلی او را نمی دانم ولی فکرکنم چیز مانند حمیدی باشد ! او یک صورت گرد مهربان دارد که با سیبیل های تاب داده ا تجربه از او می بارد و همینطور اطلاعات عمومی زیادی دارد !
من درون یکی از بزرگ ترین اتاق های ویلا هستم . اتاق من در طبقه بالا ویلا و در ضلع جنوبی ان قرار دارد که یک منظره زیبا از جنگل و همینطور غروب خورشید را میتوان دید . به نظر میاید که بهترین اتاق ویلا به من داده شده !  
تق... تق تق ....
-بله ؟
-اجازه است بیام تو ؟
-بله ! بفرمایید تو ! کار خاصی داشتید ؟
-نه فقط میخواستم ببینم که صبحانه را بالا بیاورم یا اینکه خودتان پایین تشریف میاورید ؟
-متشکرم ! اما من امروز حال صبحانه خوردن را ندارم . فکر کنم شب برای شام زیاده روی کردم ! راستی شنیدم که حال مادر خانومتان زیاد خوب نیست . گفتم ...گفتم شاید بخواهید مرخصی بگیرید و به عیادت ایشون بروید .
-نه .ممنون ! واقعا متشکرم ! ولی من باید پیش شما ها بمانم و از شما مراقبت کنم.
-بله . اما ...
-اقای نظری اجازه دادن که خانومم برن و من اینجا بمانم . کار درستی هم است . میدانید چرا ؟ چون در این منطقه گرگ فراوان است .  حتی ... حتی خودم یکی از انهارا کشتم و ...
-متوجه شدم اقا اسماعیل .
-ولی من دارم جدی میگم .
-من نگفتم که شما دروغ میگید . میخواهم یکم استراحت کنم .
-باشه . به هر حال اینجا گرگ های ریادی دارد !
همونجور روی تخت دراز میکشم و او ارام میرود و در را پشت سر خود میبندد . باخودم فکر میکنم . چه جالب ! اینجا گرگ هم داره ! کدوم گرگی تو جنگل زندگی میکنه ؟ حتما این هم یکی از دروغ های پدر و مادرم است که من را بترسانند که زیاد بیرون نروم !
اما این فکرها رو باید بزارم کنار و به این سه ماه فکر کنم . ولی کار سختیه ! گرگ ها هنور توی ذهن من هستند . گرگ ها حیوانات جالبی هستند و شامه قوی هم دارند . انها می توانند بوی خون را از فاصله چند کیلومتری بفهمند و با یک گله از خانواده و فامیلشان به دنبال ان بو راه می افتند و به راحتی شکار خود را به دست می اورند .
انها فقط در یکی از حس هایشان ضعیف هستند و ان حس شنوایی است . اگر شنوایی انها مانند بویایی شان قوی بود حتما و حتما انها سلاطین زمین می شدند . چون اتحادی که انها دارند به علاوه بی رحمی شان انها را مانند یک لشگر می کند که فقط برای کشتن ساخته شدند . وقنی به این فکر میکنم بیشتر به قدرت خدا پی میبرم که همه چیز را با حساب و کتاب خلق کرده !
هوای جنگل امروز ابری است . از نظر من هوای افتابی برای گردش در جنگل بسیار خوب است اما هوای ابری دل نشین تر و ارام تر است .  جنگل در ان ساکت تر از همیشه است و مرموز تر ! شاید به خاطر این است که نور جنگل را سبز روشن نشان میدهد ولی اگر نور خورشید هر چه کمتر باشد رنگ سبز ان تاریک تر میشود .
بلخره ساعت از 11 گذشت . در این دو  روز حق بیروفتن از ویلا را نداشتم . ولی همه من را به لجبازی و یک دندگی میشناسند !
در این دو روز به طور حدودی توانستم ساعت و مکان هایی که در روز کمتر رفت امد میشود یا کسی در ان نیست را پیدا کنم . بنابر این امروز با خیال راحت میتوانم در جنگل یک گردش درست حسابی داشته باشم ! من همان قدر که لجباز هستم باهوش هم هستم !
دینگ دینگ...دینگ دینگ...یک پیام دیگر از پدر و مادرم ! نوشته که * سلام مسعود . امیدواریم تابستون خوبی داشته باشی ! * همیشه از همین پیام های تکراری میفرستن . یکبار هم نشده توی پیام هایشان حال مرا بپرسند ! دیگه وقتشه که برم !
خب ... اعلان از طرق در دوم اشپزخانه که  به بیرون از ویلا راه داره خارج شدم . قبل از اون از اتاق نشیمن بالا و همینطور راه رو پایینی که به اشپزخانه راه دارد گذشتم . به نظر امروز ویلا خلوت تر است . اعلان داخل جنگل هستم . البته در حاشیه های جنگل های اطراف ویلا !
اوه ! اونجا رو ! یک خرگوش پیش ان درخت است ! چه قدر بانمکه ! اهای اقا خرگوشه وایستا کم من اومدم ! چقدر سریع میدود ! ای وای نه ... آی ! ...
                                                                          5      

وای چه قدر این چمدان سنگینه ! مادرم به من گفت که یک چمدان سبک تر بردارم و وسایل اضافی با خودم نبرم . اما کو گوش شنوا !

تقریبا باید دو  روز پیش اینجا میبودم و تدریس را کم و بیش شروع میکردم . اما چون حال مادرم خوب نبود او را به بیمارستان بردم و به قطار نرسیدم و بلیط ان هم سوخت ! تصمیم گرفتم با ماشین به اینجا بیایم که اگه از ترافیک بی در و پیکر جاده های شمال بگذریم تاکسی که من برای رفتن به ویلا گرفته بودم در 2 کیلومتری اینجا هم پنچر کرده و هم بنزینش تمام شده بود !

به این میگویند اگر خدا نخواهند نمیشود هیچ کاری کرد ! ولی من بیشتر اسمش را بد شانسی میگذارم ! نصف روز را در حال راه رفتن بودم تا به اینجا برسم . اگر چمدان هایم نبودند حتما پیش تر از اینه رسیده بودم . خوب است که هوا ابری بود و اگرنه از گرما تا حالا هلاک شده بودم !

ویلا اقای نظری را هر چه جلوتر میروم واضح تر میبینم که چه عظمتی دارد ! به غیر از عظمتش ترسناک بودنش هم به همین اندازه است ! اگر من نمیدانستم که اینجا ویلای اقای نظری است حتما فکر میکردم خانه ای که در فیلم تسخیر شده بود را بازسازی کردند !

انگار...انگار کسی دارد از ان خارج می شود . بسیار هم ارام ارام و اهسته میرود . نکند که دزد باشد ؟ باید نزدیک تر بروم تا بفهمم ماجرا چیست ! اره ! یادم امد ! او را قبلا در خانه اقای نظری در تابلو عکسی که در روی دیوار اویزان بود دیده ام ! اون همان پسری است که قرار است برای او درس بدهم ! ولی چرا اینقدر با احتیاط بیرون میرود . ادم فکر میکند دارد از این جا فرار میکند !

فکر نکنم از ان پسر های لوس و ننر پولدار باشد ! البته من هنوز حتی کلمه ای با او حرف نزدم ! شاید هم مانند بقیه باشد . ولی اگر بود حتما با خانواده اش به مسافرت میرفت و ماندن در این ویلای وست جنگل را قبول نمیکرد !

انگار دارد به دنبال یک خرگوش میدود . ولی وایستا ... چرا به زمین خورد ؟

-آی ... کمک ... کمکم کنید !

پای او در یک تله گیر کرده است ! باید کمکش کنم !

-اهای پسر ! وایستا اومدم کمکت !

-بیا ... زودتر !

تله به شدت به پایش اسیب زده بود . خون زیادی را در حال از دست دادن بود و من باید جلوی ان را میگرفتم . ولی چه جوری ؟ من قبلا یک دوره کامل هلال احمر دیده بودم . ولی ادم وقتی در این شرایط قرار میگیرد حتی اسم خودش را هم فراموش میکند !

-اقا تو رو خدا کمکم کنید!

-باشه ! باید جلوی خون ریزی تو را بگیریم ! این ...این کت رو بگیر و محکم رو پایت فشار بده !

-باشه .

به یک جعبه کمک های اولیه نیازدارم و بعد باید به اورژانس زنگ بزنم ولی ... ولی تا انها برسند دیر  است ! بهتر است که از افراد ویلا کمک بگیرم !

-هی ... تو اینجا باش تا من بروم و کمک بیاورم !

- چی ؟ تو داری کجا میری ؟

-همانجا باش و روی زخم را فشار بده !

-لعنتی ! کجا میروی ! برگرد !

چرا هیچکس به دنبال او نمیاید ؟ یعنی صدای فریاد های او را نشنیده اند ؟ شاید هم در خانه نیستند ! اهان !

یک نفر انجا است ! باید به او بگویم !

-اهای اقا ! با شما هستم ! اینجا یک پسر زخمی شده است !

-شما کی هستید ؟

حالا که با دقت نگاه میکنم متوجه ان چماغ درون دستش میشوم که رو به من گرفته شده !

-اهای با شما هستم !

- من...من همان معلم خصوصی هستم که قرار بود به اینجا بیایم ! فعلا کار مهمتری است که باید انجام بدیم ! یک پسر انجا پایش درون یک تله گیر کرده است و به کمک ما احتیاج دارد !

    گیر کرده است و به کمک ما احتیاج دارد !
   به من کمی مشکوک است ولی فعلا بیشتر نگران حال ان پسر است . با عجله او  را به سمت محلی که پسر را در انجا پیدا کرده ام میبرم . با دیدن پسر فورا به سمت او میرود و تله را از پای او باز میکند . سئوالی ذهنم را مشغول میکند . ان تله برای چیست ؟
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط Nila ، Reaper ، جین مارپل ، کارآگاه مرده ، OCTUPUS ، Fawtimah ، blue ، .Yasaman.
#2
تا به اینجای کار خوب بود و خوب به کراکتر ها پرداخته شده بود. اگه دو گانگی زبان  و غلط املایی نداشت بهتر هم میشد. این دوگانگی رو سعی کن در ادامش نداشته باشی چونکه اگر یه متن واقعا هم خیلی قوی باشه این موضوع باعث میشه که کمتر به چشم بیاد و اینکه ((اگه درس ها بگزارد )) درست نیست (( اگر درس ها بگذارند)) درستشه و ((من باید رشته انتخاب کنم ))دلنواز نیست ((من باید انتخاب رشته کنم ))بهتره و منتظر ادامش هستم.
YOU CAN NOT STOP THE FUTURE

YOU CAN NOT BACK TO THE PAST.

THE ONLY WAY TO LEARN THE SECRET

IS TO PASS...
پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah
#3
باشه حتمت رعایت میشه !
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط جین مارپل
#4
خوب بود مرسی
پاسخ
#5
قابلی نداشت
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
#6
جدی گرگ های حس شنوایی شون ضعیفه؟
عالی بود فقط حواست باشه به جنگل توهین نکنی گفته باشم
تمام روز میتونم ادامه بدم..............
پاسخ
#7
اره . تو مستند دیدم !
فقطظ نظر خودمو درباره جنگل گفتم !
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط جوکر
#8
خب دو نکته ^__^
۱: چقدر خوبه اسم ها ایرانی اند. حس میکنم دارم داستانی رو میخونم که متعلق به خودمونه.
۲: یه کم زیاد شیک و مجلسی بود یعنی این حالات ارباب رعیتی تو ایران خیلی کمه ولی به هر حال هست و این ایراد به حساب نمیاد
۳: اینکه خیلی جذب شدم و این حرفا 4
ادامه بده منتظرم
انسان زمانی که دیگر آرزو نمی کند ،پیر شده است...
پاسخ
#9
ممنون حتما ! نوشتم ولس فعلا تو سایت نزاشتم وقت کردم میزارم !

بخش جدید اضافه شد !
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد