سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

دوقلوهای نفرین شده
#1
سلام. این اولین داستان "مثلا" ترسناکمه 4 یکم طولانیه اما امیدوارم خوشتون بیاد.
...

شب آرامی بود. چراغ­ها پس از آن همه خودنمایی در ساعاتی قبل، حال، همانند بقیه اعضای خانواده در حال استراحت کردن بودند. پدربزرگ مریض شده بود و پدر و مادر بخاطر او روزی را مرخصی گرفته بودند و بی هیچ درنگی ماشین را از گاراژ برداشتند و موقع رفتن به داریو(پسر بزرگ خانواده) سپرده بودند مراقب خواهر و برادرانش باشد تا آنها برگردند؛ اما او بی­خیال از هر چیزی، درون اتاق خود رفته و با آن لمی که زیر پتوی کلفتش داده بود و نور تلفنش را روی صورت انداخته و می­خندید و گاه در سکوت قهقه می­زد. هندزفری را درون گوشش فرو کرده بود و صدایش را تا ته بالا آورده بود، به طوری که اگر کسی پشت در اتاقش می ­ایستاد که البته ایستاده بود، صدای مبهمی از آن را نیز می­شنید.
در چوبی اتاق یک­ریز و ثابت اما آرام، کوبیده می­شد. لحظه ای می ­ایستاد وسپس با حرص و محکم­تر ضربه زده می­شد. داریو، چشمش را بدون پلک زدن روی صفحه صاف گوشی خود انداخته بود و انتظار پیام­ هایی را می­کشید که هر چند ثانیه از طرف دوستان دبیرستانش دریافت می­کرد. آهنگ، در گوشش می­نواخت و او چشم به ویدئویی دوخته بود که برای باز شدنش دقیقه­ ای زمان می­برد.
همه ­چیز و همه­ جا جز چهره هیجان­ زده او، اتاق تاریک و سیاه را روشن نکرده بود. دیگر کسی در نمی­زد، انگاری از آنهمه در زدن که داریو متوجه­ اش نیست خسته شده است.
ویدئو که باز شد، تمام صفحه را جنگل سبزی در بر گرفت که درختان کاج سربه فلک کشیده­ اش تا به آسمان رفته­ بودند و زمین، پر از علف­ها و گل­هایی بود که هوایش­ را قاصدک­های بزرگ و سفید پوشانده بودند. فیلم، جلو رفت و درختان یکی پس از دیگری از کنار هم می­گذشتند. دوربین روی دختری متمرکز شد که موهای بلند و بلوندش تا به کمر آمده بود و از پشت، به آسمان خیره شده بود.
داریو دقیق ­تر شد و پنداشت که دختر یکی از هم کلاسی­ هایش است اما در همین حین بود که او سر خود را همچون جغد بطرف دوربین چرخید و...

...

موبایل داریو روی زمین افتاد اما همچنان ویدئو روی چهره سوخته دختری متمرکز بود که چشمان کاملا مشکی و بدون مژه­اش اصلا طبیعی نبود؛ اثری از لب بر روی صورتش نبود و موهای جلوی صورتش طوری ریخته بود که انگاری کسی آنها را از ریشه کنده بود.
داریو بلند شد تا موبایلش را بردارد. در اتاق باز بود و داریو فکر کرد که  بعد از ورودش به اتاق، آن را بسته بود و درست فکر می­کرد اما حال، در تا ته باز بود و تخت الینا که در اتاق روبرویی قرار داشت به خوبی پیدا بود فقط،... فقط چیزی مانع شده که داریو نتواند آن را ببندد. چیزی شبیه به یک پای نحیف و لاغر که ناخن شصتش سیاه شده بود.
داریو موبایل را در جیبش گذاشت و از جایش بلند شد. کمی ترسیده بود. چشمش به پای جلوی در خیره شده­ بود که صاحب آن، پشت دیوار مخفی شده بود. آب دهانش را قورت داد اما در همان لحظه فرد کوتاه قدی خود را از پشت دیوار جلوی او می ­اندازد. ابرو­هایش زیر موهای مشکی مخفی شده بود و به چهره­ اش می­ آمد که ترسیده باشد؛ ترسیده ­تر از داریو:
-آه، خدای من میسن تو هستی؟ چی شده، بازم خواب بد دیدی؟
-نه! بازم کارن با اون صداهای مسخره و ترسناکش منو از خواب بیدار کرد.
 کارن سریعا از اتاقش بیرون پرید. لبخند تمسخرانه­ ای زد:
-من فقط می­خواستم شوخی کنم. هی میسن! امروز کی تو مدرسه می­گفت که از هیچ چیز نمی­ترسم؟؟
-هنوز هم همین حرف رو می­زنم. اما...اما...
سپس وارد اتاق داریو شد و لباس او را کشید:
-من خوابم نمی­بره. نمی­خوام با کارن درون یه اتاق بخوابم. می­شه بذاری امشب کنارت باشم؟ برام داستان تعریف می­کنی؟ لطفا...
-نه!
داریو نگاهی به چهره معصوم کوچک میسن انداخت. لب و لوچه ­اش را کج کرد:
-خواب نه. فقط داستان.
کارن که تا دقیقه­ ای قبل عامل بی­خوابی میسن شده بود، با لحن تهدید آمیزی گفت:
-من هم میام، وگرنه می­رم و الینا رو اذیت می­کنم.
و قبل از اینکه چیز دیگری بگوید وارد اتاق او شد و خود را روی تختش پرت کرد.

...

داریو روی تخت نشست و چراغ خواب را روشن کرد. با بی­حالی به چهره های کنجکاو میسن و کارن خیره شد. در این فکر بود که از کجا شروع کند. سرانجام یاد یکی از داستان­هایی افتاد که مدت­ها قبل در یک کتاب خوانده بود:
-((فکر کنم داستان دوقلو­های بهم چسبیده چینی رو شنیده ­باشید؛ قطعا شنیدید چون مدت زیادی نیست که از این اتفاق عجیب می­گذره. آمن و بوسف؛ اونا تو شانگهای زندگی می­کنن و یا بهتر بگم، زندگی می­کردن...))
سکوت میان دو برادر دیگر حکم فرما شد تا اینکه سرفه کوچکی باعث شد که همه به سمت در برگردند. الینا با اخم­های فرو رفته در­هم و موهای آشفته ایستاده بود. با تعجب پرسید:
-الان چه وقت داستان گفتنه؟!
داریو انگشتش را به نشانه سکوت جلوی لبانش گذاشت. سپس ادامه داد:
((...از زمانی که آمن و بوسف به دنیا اومدن، همه از دیدنشون متعجب شدن. یه انسان تقریبا عادی با دست و پاهایی معمولی. تنها و بزرگ­ترین تفاوتشون از بقیه تو این بود که دو سر روی اون تن قرار داشت!. خانواده­ شون به بهانه­ های مختلف بچه­ ها رو نفرین شده خوندن و رابطه­ هاشون رو کم و کم­تر کردن. اونا اعتقاد داشتن بین هر چند دوقلو که یکی­شون بهم چسبیده هستن، نیرویی وجود داره که یکی از قلو­ها رو نفرین میکنه. داستان­ها می­گن که قلوهای نفرین شده زمانی خودشون رو نشون می­دن که کار اون یکی رو تموم کرده باشن. یعنی اون رو از بین ببرن و بدنشون رو به طور کامل تسخیر کنن...))
الینا قدم­ هایش را سبک، ­بطرف تخت رساند و گوشه­ای از آن نشست. داریو با پست بلندی ­هایی که در صدایش ایجاد می­کرد، گفت:
((...اما این نمی­تونست برای آمن و بوسف که دو برادر دوست داشتنی و تنها رفیق­ های هم بودن صدق کنه. نه، البته،... تا شب تولد سیزده سالگی­شون که تنها تشکیل می­شد از اون دو­تا و پدر­­ و ­­مادرشون. اون شب، پس از خوردن کیک تولد، حال آمن به یکباره بهم خورد و تب و لرز شدیدی گرفت. سرش گیج می­رفت و بدنش (که البته بدن مشترک با بوسف بود) هم بی­حس شده بود. همه فکر کردن که خوردن کیک تولد حالش رو بد کرده؛ اما...پس چرا حال دیگران بد نشده بود؟؟؟))

...

بچه­ ها به یکدیگر نگاه کردند و با کنجکاوی شانه بالا انداختند. داریو گفت:
((خب من می­گم. چون اون شب، شبی بود که آمن بین اون همه آدم انتخاب شده بود که جایگاه ارواح خبیث بشه...
اون شب با همه شب­های دیگه فرق میکرد. دیوار سرد اتاقشون سایه­ای برای چیز­هایی شده بود که نمی­تونست متعلق به درختهای پشت پنجره باشه. صدای ناله­ ای شنیده می­شد ولی در حدی نبود تا بچه­ ها رو از خواب بیدار کنه.
نصف شب بود که با پرش آمن از تخت، بوسف هم بیکباره از خواب پرید. هر دو روی تخت نشسته بودن و تو اون تاریکی روبرو رو نگاه می­کردن. بوسف نفس نفس می­زد و آمن، به نقطه ­ای خیره شده بود و موهای مشکی ­اش جلوی صورتش رو گرفته بود.
بوسف پرسید:
-برادر خوبی؟ خواب بد دیدی؟
آمن که انگاری صدای بوسف رو نمی­شنید جوابی نداد. حتی سرش رو هم کج نکرد. بوسف دو­مرتبه سوالش رو پرسید اما قبل از اینکه تمومش کنه یکدفعه آمن سرش رو به سمت بوسف چرخاند و...))
-پخخخ
کارن و داریو قهقه می­زدن و الینا و میسن، با چشمان گشاد از­هم که پیدا بود حسابی ترسیده­اند، در جای خود خشکشان زده بود. نفس داریو که تازه شد، گلویش را صاف کرد و با همان لحن ادامه داد:
((باورتون نمیشه اگه بگم روی صورت آمن جز دو سوراخ عمیق که جای چشمهای نداشته­اش بود، چیز دیگه­ای وجود نداشت؟!. تصورش هم وحشتناکه. بوسف بیچاره ضربان قلبش رو می­شنید و زبانش برای حرف زدن فلج شده بود. هیچ توانی براش نمونده بود که بلند بشه و در اتاق رو باز کنه و پدر ­­و ­­مادرش رو صدا کنه. تمام قدرت بدن در اختیار آمن بود و اون بود که دو دستش رو روی گلوی بوسف قرار داده بود و با تمام زور فشارش می­داد.
نفسی برای بوسف نمونده بود. تمام توانش رو جمع کرد و داد کشید. طولی نکشید که برق اتاق روشن شد و پدر ­­و ­­مادر با چهره­ های ترسیده تو اتاقشون پریدن. بوسف که تا لحظه ­ای قبل تلاش می­کرد از دست آمن فرار کنه، حالا، اون­ رو با چهره­ای نرمال و لبخندی طبیعی مقابل والدینش می­دید که انگار نه انگار اتفاقی افتاده. علت فریاد رو که سوال کردن، آمن به جای بوسف که سر جایش خشکش زده بود جواب داد که چیز مهمی نبوده و بوسف فکر کرده چیز عجیبی دیده.
در اتاق که بسته شد، بار دیگه دست و پای بوسف بی­حس شد و سرش سنگینی کرد. گردنش برای چرخیدن بطرف آمن قفل شده بود. می­ترسید باز هم با اون چهره تمام تخت و جای چشم های خالی روبرو بشه. اما آمن، آمن همیشگی، به سمت برادرش لبخندی زد و بدون اینکه کلمه ­ای بگه، سرجای خودش دراز کشید و خوابید.
از اون شب به بعد، رفتار­های آمن عجیب­تر شده بود و کار­هایی انجام می­داد که بوسف رو می­ترسوند. مثلا صبح روزی که هر دوی اونها روبروی آیینه ایستاده بودن تا موهاشون رو شونه کنن، بوسف، آمن رو تو آیینه در­حالی که دهنش تا ته باز و زبانش سیاه شده و چشمانش سفیدی می­رفت دید. اما به محض اینکه رو به خود اون کرد، اونقدر طبیعی بنظر می­رسید که به دلیل ترس بوسف تعجب کرد و پوزخند زد.
 شبی هم با صدای جیغ مانندی از خواب پرید و متوجه شد که آمن، جمله­ های مبهمی می­گه و صداش به طرز عجیبی عوض می­شه. اون فکر می­کرد که برادرش جن زده شده؛ یا حداقل اداشو در میاره.
تو یکی از روز­ها که آمن خوابیده بود، بوسف از فرصت استفاده کرد تا قضیه شایعه­ها رو متوجه بشه. یک چشمش روی آمن بود که بیدار نشه و چشم دیگرش روی صفحه موبایل که مطلبی راجع به دوقلوهای نفرین شده نوشته بود.
چشم­هاش رو با سرعت روی متن می­چرخوند و عکس­هایی رو می­دید که از دوقلو­های بهم چسبیده پا و دست گرفته تا بدن و سر گرفته شده بود. تو همه اون عکس­ها، یکی از قلو­ها بر اثر خفگی دور گردن مرده بود و اون یکی، به طرز فجیعی سرش متلاشی شده بود.

...

قلب بوسف از دیدن عکس­ها از حرکت می­ ایستاد و دومرتبه شروع می­کرد به تپیدن. تاریخچه بعضی­ ها رو که خوند، متوجه شد بر اساس افسانه­ ای، مردم یه روستا، دو قلو­ی بهم چسبیده­ای رو به علت خواری نام قبیله و عقب موندگی­شون، ­کشتن. روح اون دو­­تا از اون زمان به بعد، برای آروم گرفتن، هر چند سال یکبار دوقلوهای بهم چسبیده­ای رو انتخاب می­کردن و وارد جون یکی از اونها می­شدن. از اون طریق، ابتدا قلوی سالم رو می­کشتن و سپس با قدرت خودش، مغز قلوی نفرین شده رو از بین می­بردن. اونها قدرتشون از این طریق بیشتر و بیشتر می­شد و جسم­های زیادی را به خدمت می­گرفت.
انگشت پای بوسف یخ زده بود. مطلب رو که به پایان رسوند، در آخر، جمله­ای توجهش رو جلب کرد که نوشته بود" ارواح خبیث از طریق فرو کردن سیخ در چشمانشان کشته شدند و بر اساس افسانه­ ها، همین می­تواند راه­حلی برای از بین رفتن قلوی نفرین شده و نجات قلوی سالم شود. بر صحت افسانه ­ها اطمینانی نیست اما در صورت درست بودند آن، خیلی­ از این دو قلو­ها ممکن است نجات پیدا کنند")).

...

الینا به دهان داریو چشم دوخته بود و کارن و میسن با هیجان به داستان گوش می­دادند:
((... از اینکه ممکن بود آمن همون جسم تسخیر شده ارواح خبیث باشه، بدن بوسف رو می­لرزوند اما اگه همه اینا واقعا یه افسانه بود، چی؟ هیچ وقت بوسف خودش رو نمی­بخشید.
به هر­حال، اطمینان ضرری نداشت و بوسف، قبل از بیدار شدن آمن، میله­های بافتنی مادرش رو از کشوی کنار دستش بیرون کشید و اونها رو با دو­دلی درون جیبش فرو کرد.
اونقدر با خودش در رابطه با برادرش کلنجار رفت که شب فرا رسید. موقع شام، بی هیچ دلیل منطقی، آمن با پدر ­و ­مادرش بحثش شد و اجبارا، بوسف رو هم به اتاق کشوند. اون خیلی عصبانی بود و همین عصابنیش بوسف رو هم می­ترسوند. برق رو خاموش کرد و با یک حرکت، پرده رو که نزدیک بود از جاش کنده شه، کنار کشید. نور ماه درون اتاق افتاد و روی دیوار متمرکز شد.
دقیقه­ای نگذشته بود که خروپف آمن تو اتاق پیچید. بوسف، چشم­های گرد شده ­اش رو به سقف ترک خورده اتاق انداخته بود و گلویش از شدت نفس­های تندش خشک شده بود. دست عرق­ کرده­ اش رو روی شلوارش کشید که میله­ های بافتنی مادر رو با زور تو اون جا داده بود. شونه دست راستش می­خارید و تلاش می­کرد که انگشتش رو بطرفش نبره. از این می­ترسید که آمن از خواب بیدار بشه و بد به حالش بشه. اما دیگه تحمل نداشت، هر چی بیشتر صبر می­کرد، غیر قابل تحمل­تر می­شد. نمی­دونست چرا آمن اون رو حس نمی­کنه!
چشم­هاش رو محکم بست و انگشت­هاش رو آروم آروم به سمت شونه­ اش برد. خروپف آمن از حرکت ایستاد. نفس عمیقی کشید و نفس بوسف بند آمد. دستش رو همونطور تو هوا نگه داشته بود و منتظر بود هر لحظه آمن چشم­هاش را باز کنه اما، اون سرش رو کج کرد و دومرتبه خروپف کرد.
بوسف نفس راحتی کشید که در همون لحظه دست بسیار سردی مچش رو چسبید. زیر اون نور ماه، دست، مثل دست مرده­ای بود که کاملا کبود شده بود و ناخن­های شکسته­اش درون پوست دست بوسف فرو رفته بود و اونو می­سوزوند.

...

هر چی تقلا می­کرد دست آمن، اون رو بیشتر فشار می­داد. خون، تا آرنج بوسف رو خیس کرد:
-آمن! منم بوسف داری من رو می­ترسونی. به خودت بیا! هم داری به من صدمه میزنی هم به خودت.
آمن، انگاری که تمام قدرت بدن تو دستش بود، خودش رو با بوسف روی زمین انداخت و با خرخر غیرطبیعی­ ای که تو گلویش انداخته­ بود، گفت:
-ارواح خبیث جون تو رو می­خواد...از من یه هدیه می­خواد...باید تو رو بهش هدیه بدم...
چهره آمن درحال تغییر بود. پوست سفید بدنش جای خودش رو به کبودی و خون مردگی داد و از بینی­اش قطرات خون می­چکید و چشم­هاش، انقدر کوچیک شد که جز دو سوراخ خالی که می­شد ته اونا رو که استخوانی بیش نبود، شاهد شد.
اتاق تاریک بود و دور سر بوسف می­چرخید. صدای فریاد­های گوشخراشی که صاحبانش پیدا نبودن، خطاب به آمن می­گفتن:
-بکش...بکش تا به قولمون عمل کنیم...به قولمون عمل کنیم و به تو جون تازه­ای ببخشیم...
بوسف، دست راستی رو که به صورتش بیشتر نزدیک بود رو با یک حرکت به دهن گرفت و با تمام وجود آن رو گاز گرفت. انقدر دردش گرفت که ضعف کرد اما پیدا بود که آمن، هیچ دردی رو حس نکرده بود و همچنان سر اونو به زمین می­کوبید.
بوسف دستی رو کنار جیبش بود رو با تنها قدرت باقی مانده­اش به سمت جیبش برد و سر میله ­ها رو بیرون کشید. چشمان خالی آمن که به سمت میله ­ها چرخید، پیدا شد که اونم ترسیده. دست روی گردن بوسف کمی شل شد و اون از این فرصت استفاده کرد و میله­ ها رو به سمت صورت آمن برد. اونها رو درون استخون­های چشمانش فرو برد و گردنش آزاد شد. سر آمن روی زمین افتاد و فریاد­های شادی ارواح خبیث به جیغ­هایی تبدیل شدن که پس از چند ثانیه محو شد.
بوسف، ارواح خبیث رو برای همیشه از بین برد اما همون ارواح خبیث، جون برادری رو از اون گرفت که سیزده سال تمام، همراه یک بدن با اون زندگی می­کرد. بوسف، جون دوقلوهای بهم چسبیده­ای که بعد­ها قرار بود قربانی اونها بشن رو نجات داد اما این نجات، با دردی همراه شد که هیچگاه ازش دور نمی­شد و اون درد، این بود که سر برادرش با اون چشم­های به سیخ کشیده شده تا آخر عمر همراه اون موند...))
بچه­ ها، با دهان­های باز به داریو نگاه می­کردند. سکوت دقیقه­ ای میان همگی حاکم شد و او داستانش را با لبخندی به پایان رساند و منتظر ماند که بچه ­ها به اتاق­های خود بازگردند. هرسه­ شان از روی تخت بلند شدند. نگاهی به یکدیگر انداختند و همزمان گفتند:
-می­شه امشب تو اتاق تو بخوابم؟؟!!... 4 
پاسخ
 سپاس شده توسط Naromi ، Nila ، Emiko ، Fawtimah ، Warrior ، OCTUPUS ، کارآگاه مرده ، .Yasaman. ، Ice girl
#2
خیلییی باحاااللللب بببووددددد 21 هیچ اشتباهی هم نمیتونم بگیرم ... مگ اینکه اسماشونو از کجا اوردی ؟
پاسخ
#3
وایییی خیلی خیلی جالب بود 4
ایول تو یه نویسنده ای وافعاااا 3
فقط دو تا نکته ی کوچولو
۱: اسم ها یه کم خارجکی بود که خب چون خودت این داستان رو نوشتی به خواننده القا میکنه که این داستان خارجیه و از یه جا کپی کردی. خب چه اشکالی داره اگه اسامی ایرانی باشن؟؟ 4
۲: اون تیکه ی اول که شب بود و پدر و مادر تو خونه نبودن  و یه کم ترسناک بود تو داستان گم شد . میتونی اگه خواستی اونم به شاخ و برگی میدادی
در کل عالی بود ممنون واسه اشتراک این داستان  جالب 8
The problems of my past 

Are my business 

But the problems of my future 

22  are my businessn too
پاسخ
#4
(2018/08/11، 11:44 PM)Naromi نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خیلییی باحاااللللب بببووددددد 21 هیچ اشتباهی هم نمیتونم بگیرم ... مگ اینکه اسماشونو از کجا اوردی ؟

ممنووووون 8 اسماشون رو از کتابایی که خونده بودم گرفتم

(2018/08/12، 02:16 AM)Fawtimah نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
وایییی خیلی خیلی جالب بود 4
ایول تو یه نویسنده ای وافعاااا 3
فقط دو تا نکته ی کوچولو
۱: اسم ها یه کم خارجکی بود که خب چون خودت این داستان رو نوشتی به خواننده القا میکنه که این داستان خارجیه و از یه جا کپی کردی. خب چه اشکالی داره اگه اسامی ایرانی باشن؟؟ 4
۲: اون تیکه ی اول که شب بود و پدر و مادر تو خونه نبودن  و یه کم ترسناک بود تو داستان گم شد . میتونی اگه خواستی اونم به شاخ و برگی میدادی
در کل عالی بود ممنون واسه اشتراک این داستان  جالب 8
مرسی که داستانمو خوندی 8 راستش من تو بیشتر داستانام از اسمای خارجی استفاده میکنم و دلیلشم اینه که حس میکنم خواننده بهتر میتونه درکش کنه. فکر میکنم اسمای ایرانی برای یه داستان تخیلی و ترسناک یکم مصنوعیه البته این نظر خودمه. بازم بابت نقدت ممنون
پاسخ
 سپاس شده توسط آرتا ، Fawtimah ، Ice girl
#5
عالی بود دختر 41 41 واقعا از روش میشه فیلم ترسناک ساخت حتما ادامه بده منتظر ورژن های جدیدش هستم  4 4 اسماشون هم بهتره همون خارجی باشه چون واقعا من که بیشتر میتونم درکشون کنم 1 1
جوکر : می دونی چرا از چاقو استفاده می کنم ؟
تفنگ ها خیلی سریعن ، با تفنگ نمی تونی اون حسه طرفت رو درک کنی …
آخه آدما تو لحظه آخر نشون میدن که واقعا کی هستن …
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد