سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

داستان های ادگار آلن پو
#1
سلام 4
راستش خیلی تعجب کردم . تاپیکی راجع ب پو هست و من ندیدم ؟ 
خب ادگار آلن پو رو میشناسید نه ؟ اگه واقعا تو فاز چیزای ترسناک باشید مطمئنا میشناسید . ادگار آلن پو نویسنده داستان های کوتاه ترسناک و از پایه گذاران ادبیات کاراگاهی بوده . 
کاراگاه باهوشی که آلن پو خلق کرد دوپن نام داشت که استنتاج میکرد ! بله درسته . کانن دویل اولین فردی نبوده که یه کاراگاه با قدرت استنتاج رو خلق کرده . هرچند کانن دویل از شخصیت دوپن خوشش نمیومد (توی یکی از داستان ها هلمز به واتسون میگه از دوپن خوشش نمیاد و وقتی طرفدارای آلن پو اعتراض میکنن کانن دویل میگه این چیزیه که هلمز گفته ! نه من !)
میخام تو این تاپیک این نویسنده خیلییییئ مرموز (حالا بعدا میفهمید چرا) رو معرفی کنم و هربار یه قسمت از داستان هاش رو بزارم 4
اینم عکسش که مثل شخصیت زندگیش داستاناش و مرگش عحیب غریبو مرموزه 4 :
resim

گربه سیاه  عجیبترین و در عین حال ساده ترین داستانی را كه هم اكنون می خواهم بنویسم، نه توقع دارم و نه تقاضا می كنم كسی باور كند. اصلا باید دیوانه باشم كه چنین توقعی داشته باشم، در حالی كه مشاعر شخص خود من شواهد را رد می كنند . اما، دیوانه كه نیستم و بی گمان خواب هم نمی بینم. ولی فردا می میرم و امروز می خواهم خود را سبك كنم. قصد من در حال حاضر این است كه یك رشته وقایع صرف خانگی را مختصر و مفید و بدون تفسیر در برابر دید جهانیان بگذارم. این وقایع با پیامدهایشان مرا ترسانده اند، شكنجه داده اند، نابود كرده اند. با اینهمه نخواهم كوشید آنها را بشكافم. برای من چیزی جز “ترس” نداشته اند، حال آنكه برای خیلیها بیشتر پیچیده خواهند نمود تا ترسناك. بعدها شاید مغزی پیدا شود كه وهم مرا پیش پا افتاده نشان دهد، مغزی آرامتر، منطقی تر و هیجان انگیزتر از مغز من.، كه در وقایعی كه با ترس و حیرت شرح می دهم، چیزی جز سلسله متعارف از علتها و معلولهای كاملا طبیعی پیدا نكند 
من از كودكی به خاطر حرف شنوی و مهربانیم مورد توجه بودم. حتی نازك دلیم به حدی بود كه مرا مورد تمسخر دوستانم قرار می داد. به حیوانات علاقه ی زیادی داشتم و والدینم انواع حیوانات دست آموز را برای من گرفته بودند. بیشتر وقت خود را با انها می گذراندم و از هیچ چیز به اندازه غذا دادن و نوازش كردن آنها لذت نمی بردم. این خصوصیت شخصی با من رشد كرد و در بزرگسالی مایه لذت عمده من شد. كسی كه مهر سگ وفادار و باهوشی در دلش افتاده باشد، بدون توضیحات من نیز می تواند چگونگی یا میزان لذت را دریابد. در عشق بی دریغ و فداكارانه ی حیوان چیزی هست كه اگر كسی دوستی حقیر و پایبندی اندك انسان محض را آزموده باشد به دلش می نشیند .
من زود ازدواج كردم و خوشبختانه پی بردم كه همسرم طبعی سازگار با طبع من دارد. او كه علاقه مرا به حیوانات دست آموز می دید، هیچ فرصتی را برای تهیه حیوانات دوست داشتنی از دست نمی داد. ما پرنده داشتیم، ماهی قرمز داشتیم، یك سگ خوب داشتیم، خرگوش داشتیم، یك میمون كوچك داشتیم و یك گربه .
این آخری حیوانی بزرگ و زیبا بود. تماما سیاه. و به حد شگفت انگیزی باهوش. در مورد هوش او همسرم كه ذره ای خرافاتی نبود غالبا به یك باور عمومی دیرینه اشاره می كرد كه همه گربه های سیاه را ساحرگانی در لباس مبدل می شمرد. البته هیچگاه جدی نمی گفت و من نیز ان را تنها به این دلیل گفتم كه هم اكنون تصادفا به یادم آمد .
پلوتو، نام گربه این بود. حیوان و همبازی محبوب من بود. تنها من به او غذا می دادم و او هم مرا هر جای خانه كه می رفتم همراهی می كرد. حتی به سختی می توانستم مانع از ان شوم كه در بیرون خانه نیز به دنبالم بیاید.
دوستی ما به همین سان سالها به درازا كشید. در این میان اخلاق و رفتار من به واسطه ی افراط در شراب خواری ( با شرمندگی باید اعتراف كنم ) بسیار بد شده بود. روز به روز دمدمی تر و زودرنج تر و بی اعتنا تر به احساسات دیگران می شدم. خود از اینكه به همسرم ناسزا می گفتم رنج می بردم. سرانجام، كارم حتی به دست بلند كردن روی او هم كشید. حیوانات من نیز البته ناچار بودند تغییر حال مرا احساس كنند. من نه تنها از انان غفلت می كردم بلكه حتی با انها بدرفتاری می كردم. به پلوتو هم انقدر توجه داشتم كه از بدرفتاری با او خودداری كنم، ولی در بدرفتاری با خرگوشها، میمون و یا حتی سگ، هنگامی كه تصادفا یا از روی محبت سرراهم سبز می شدند، تردید به خود راه نمی دادم. ولی بیماریم روز به روز حادتر می شد. زیرا مگر دردی بدتر از درد الكل هم هست! و سرانجام حتی پلوتو كه دیگر داشت پیر می شد و از این رو كمی زودرنج تر شده بود،شروع به آزمودن آثار بدخلقی من كرد....
پاسخ
 سپاس شده توسط جین مارپل ، blue ، Milad ، Nila ، Warrior
#2
ببخشید این اتفاق برای خود اقای پو افتاده یا فقط یکی از داستاناشونه؟
YOU CAN NOT STOP THE FUTURE

YOU CAN NOT BACK TO THE PAST.

THE ONLY WAY TO LEARN THE SECRET

IS TO PASS...
پاسخ
#3
(2018/07/20، 03:43 PM)جین مارپل نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ببخشید این اتفاق برای خود اقای پو افتاده یا فقط یکی از داستاناشونه؟

یکی از داستاناشونه
پاسخ
#4
قبلا به کتاب صوتی این داستان گوش دادم
پاسخ
#5
یك شب كه مست لایعقل از یكی از پاتوق هایم در شهر به خانه بازگشتم، تصور كردم كه گربه از من پرهیز می كند. او را گرفتم و او، وحشتزده از خشونت من، اندك جراحتی با دندان بر دستم وارد آورد. خشمی اهریمنی بی درنگ بر من چیره شد. از خود بی خود شدم. روح گویی به انی از پیكرم گریخت. شرارتی بس شیطانی، كه از مشروب تغذیه می كرد، تمامی تار و پود وجود مرا به لرزه درآورد. قلمتراشی از جیب جلیقه ام درآوردم و ان را باز كردم و گلوی حیوان بیچاره را گرفتم و یكی از چشمانش را با دقت از كاسه درآوردم! از نوشتن این شرارت ننگین سرخ می شوم، می سوزم، می لرزم.
هنگامی كه عقلم با طلوع آفتاب به جای خود بازگشت و خواب شب مستی را از سرم پراند، در مورد جنایتی كه مرتكب شدم دچار احساس هم ترس و هم پشیمانی شدم. ولی در بهترین حالت، احساسی ضعیف و مبهم بود و روح به حال پیشین خود باقی ماند. باده خواری از سر گرفتم و چندی نگذشت كه همه خاطره آن عمل را در می غرق كردم.
در این میان، گربه كم كم بهبود می یافت. البته كاسه خالی چشم منظره ترسناكی داشت ولی گربه گویا دردی احساس نمی كرد. چون گذشته در خانه می گشت. اما چنان كه انتظار می رفت با نزدیك شدن من از ترس پا به فرار می گذاشت. از قلب من هنوز عمده ای برجا مانده بود كه در اغاز از دیدن نفرت اشكار موجودی كه زمانی مرا چنان دوست می داشت، به درد می آمد. هر چند این احاس نیز اندكی بعد جای خود را به خشم داد و سپس گویی برای ساقط كردن قطعی و نهای من، روحیه تبهكاری بر من چیره شد. از این رویه فلسفه سخنی نمی گوید، اما من به همان اندازه كه از وجود روح مطمئنم، یقین دارم كه تبهكاری از نخستین انگیزه های قلبی انسان است...
پاسخ
 سپاس شده توسط Milad ، جین مارپل ، Lestrade ، Dr.HR ، Nila ، Warrior
#6
یكی از قوای اولیه تفكیك ناپذیر یا احساساتی كه به شخصیت انسان شكل می دهد. كیست كه صدبار دست به كار زشت یا نابخردانه ای نزده باشد، تنها به این دلیل كه می دانسته نباید بدان دست زد؟ مگر ما گرایشی همیشگی، به رغم تشخیص درستمان، به زیر پا گذاشتن انچه قانون است نداریم، آن هم تنها به این دلیل كه می دانیم چنین است؟ همین روحیه تبهكاری را می گویم كمر به نابودی نهایی من بست. همین شوق بی پایان انسان به آزردن خود، به خشونت ورزیدن به سرشت خود، به خطا كردن به خاطر خطا كردن بود كه مرا بر آن داشت زخم زدن بر پیكر حیوان زبان بسته را ادامه دهم و سرانجام كامل كنم. یك روز صبح با كمال خونسردی كمندی به دور گردنش انداختم و به شاخه درختی حلق آویزش كردم. دارش زدم در حالی كه سیل اشك از چشمانم سرازیر بود و قلبا سخت افسوس می خوردم. دارش زدم زیرا می دانستم كه به من عشق می ورزید و چون آگاه بودم كه هیچ بهانه ای برای بی مهری به دستم نداده بود. دارش زدم چون می دانستم كه با این كار مرتكب گناه می شوم، گناه مرگباری كه روح فناناپذیر مرا چنان در مخاطره می افكند كه آن را، اگر چنین چیزی امكان داشته باشد، چه بسا دور از دسترس بخشش بی كران " خداوند بخشنده قهار" قرار می داد.
در شب روزی كه این عمل سنگدلانه انجام گرفت، با صدای نعره آتش از خواب پریدم. پرده های تختخوابم آتش گرفته بود. آتش از همه جای خانه زبانه می كشید. با دشواری بسیار، همسرم و یك خدمتكار و من توانستیم از چنگ آتش بگریزیم، ولی چیزی از ویرانی در امان نماند. همه دارایی مادی من بر باد رفت و من از آن پس تسلیم نومیدی شدم.من منزه از این ضعفم كه بكوشم رابطه ای علت و معلولی میان این فاجعه و ان شرارت برقرار كنم. ولی زنجیره وقایع را شرح می دهم و امیدوارم حتی یك حلقه زنجیر را از قلم نیاندازم. در روز پس از آتش سوزی به دیدن ویرانه ها رفتم. دیوارها به استثنای یكی همه فرو ریخته بودند. این استثنا دیوار حجره ای بود نه چندان قطور، كه در وسط خانه بود و سر تختخواب من به ان تكیه داشت. اندود گچ دیوار در اینجا تا حد زیادی در برابر آتش ایستادگی كرده بود، نكته ای كه من آنرا به تازگیش نسبت دادم....
پاسخ
 سپاس شده توسط Warrior




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد