سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

انتقام (قسمت اخر اضافه شد)خودمم تعجب کردم از اخرش :|
#1
Star 
[تصویر:  avatar_1486.jpg?dateline=1522957046]
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 (2018/06/04 - 03:00 PM) 

شرلوک با سرعت توی کوچه ی هانس جاکت دویید اما مرد سیاه پوش سریع تر از اون بود.
_لنتی باید یه تاکسی بگیرم جان جان جان رسیدی بالاخره؟
-هن هن اره گرفتیش؟؟
-نه فرار کرد. پول خرد داری؟ میخوام تاکسی بگیرم،
-نه کیف پولم رو روی پیشخون مغازه ی پاستا فروشی حا گزاشتم
-فقط یه سوال پرسیدم لازم نیس انقدر توضیح بدی حان?
-گفتم شاید لازم باشه
-مرد سیاه پوش از توی مغازه پاستا فروشی به سمت خیابان باکینگ فرار کرد اما چرا؟؟حتی انعام هم داد بعد فرار کرد. گفتی چی شد که فرار کرد؟؟
-کارت سربازی مو از تو کیفم برداشتم و به تو نشون دادم. یهو سرشو گرفت بالا و سه بار پلک زد . دقیقا پشت سرت نشسته بود و من داشتم به وضوح میدیم که تعجب کرد ولی صورتش رو به شدت پوشونده بود و فقط چشماش معلوم بود که با توجه به هوای سر فوریه قابل توجیهه.
-خب بعدش چی شد؟
-دیدی که خودت. انعام رو گذاشت و پا گزاشت به فرار
-پس به تو مربوط میشه
-ولی به تو نگاه کرد...
-مسلما با دیدن کارت تو شوکه شده و بعدش اتفاقی منو برا رد گم کردن نگاه کرده.یالا جان پیش به سوی مغازه ی پاستا فروشی

در مغازه پاستا فروشی زن پیشخدمت مسنی کار میکرد که لهجه ی امریکایی داشت.شرلوک ازش پرسید که اون مرد سیاه پوش رو میشناسه یا نه؟
زن:اره اون همیشه میاد اینجا و پاستای پنیر میخوره. همیشه همین نوع رو .
شرلوک:خب میشه ازش به ما اطلاعاتی بدید.
زن:راستش زیاد نمیدونم....
شرلوک:این ۴۰ پوندی که رو زمین افتاده برا شماس خانم؟؟
زن:اوه بله بله خدارو شکر که پیدا شد. داشتم میگفتم اون قد بلنده و چهار خونه ودستاش پوست سفیدی داره ولی همیشه ماسک میزنه و یه کلاه مسخره میپوشه که دیدن قیافش رو غیر  ممکن میکنه .هیچ وقت حرف نمیزنه و همیشع انعام میده .ادم دست و دلبازیه.فک کنم ۶۰ سالش باشه و تنها زندگی کنه چون به نظر میاد هیچ وقت غذا نداره
شرلوک:ممنون میشم اگه دفعه ی دیگه امد با این شماره تماس بگیرید و به من خبر بدید شاید پوند های بیشتری رو توی مغازتون پیدا کردم کع متعلق به شما باشه?


ساعتی بعد در خانه ی ۲۲۱ بی بیکر استریت
جان:خب چیزی دستگیرت شد؟
ش:مسلما ادم تنهایی که دلش نمیخواد با ما رو به رو شه
ج:چشماش اشنا بود...
ش:چی؟؟؟دوباره بگو
ج:هیچی فقط احساس میکنم میشناسمش از قدیم 
ش:به احساسات یه ادم با ضریب هوشی متوسط نمیشه اعتماد کرد...
ج:ببخشید؟؟؟؟
باز حداقل من یه احساساتی دارم . تو چی؟؟؟مثل یه تیکه سنگ سرد و....
هادسون:پسرااا صدای در رو نمیشنوید؟؟
شرلوک رفت پشت پنجره تا این مهمون ناخوانده رو قبل از ورود به اتاق ببینه
زن جوانی که صورتش رو با یه شال گردن کلفت پوشونده بود 
زن سراسیمه وارد اتاق شد و رو به جان گفت اقای هلمز شاید باورتون نشه
جان:من هلمز نیستم ایشونه
ش:بله من هستم چی شده؟؟
زن با گیجی به شرلوک نگاه کرد و گفت وای دیوید گفت اقایی قد کوتاه و با موهای جوگندمی اقای هلمزه
ش:مسلما اشتباه گفتند . چرا نمیشینید و با ارامش به ما نمیگید چی شده؟؟
زن نشست و گفت:من ژانت سیمر هستم و وکیل اقای سیمپسون. شما آقای سیمپسون دو میشناسید؟
ش:اه بله مرد طلاهای هندی
ژ:ایشون امروز با یه مرد مرموز ملاقات داشتند و ایشون مشخصات شما رو به اون مرد دادند و هر چی ازتون میدونستند. من شما رو نمیشناسم و فقط از حرف های انها فهمیدم در مورد شما حرف میزدند...
ش:خب دلیل اینکه امدید و اینا رو به ما میگید چی هست خانم؟
ژ:اون مرد از اقای سیمپسون خواست که شما(جان)رو برای مهمونی شام در کشتی بورک شایر دعوت کنه.

ادامه داستان رو بعدا بخوانید??

دوستان داستان رو از خودم دارم مینویسم اگه ایده ای دارید لطفا بگید.

قسمت ۲
بعد از رفتن خانم سیمر شرلوک برای مدت طولانی درحالی که ویولنش در دستش بود به گوشه ای خیره شد و تلاش های جان برای صحبت با اون بی فایده بود.
ج:اممم شرلوک... resim 
ش:دارم فکر میکنم resim 
ج:میگم که چرا اطلاعات من ...
ش:دارم فک میکنم حرف نزن جان
دو ساعت بعد که خانم هادسون چایی عصرونه رو آورد داخل اتاق و گفت:وای پسرا این جا چرا انقدر ساکته؟؟؟ و پرده های اتاق رو کنار زد . نور روی صورت شرلوک افتاد و اخم کرد و گفت خانم هادسون پرده رو بکش 
هادسون مخالفت کرد و گفت هوای این روزای لندن به اندازه کافی تیره و مه آلود هس . محض رضای خدا شرلوک یه نگاه به خودت بنداز رنگت پریده...
بعد از گذشت ۱ ساعت شرلوک بلند شد و نگاهی به ساعتش کرد و گفت وقت رفتنه جان
جان سرش رو از روی روزنامه بلند کرد و گفت:شوخی میکنی؟؟ داری میگی برم به مهمونی یه آدم عجیب که معلوم نیس کیه؟؟؟
ش:خب مسلما عجیب هست ولی این رو یادت باشه اقای سیمپسون هم هست و اون نمیتونه به تو میون اون همه ادم لطمه ای بزنه.
ج:باشه نقشت چیه شرلوک؟
ش:خب خب خب میدونی که من در یافتن طلا های گمشده آقای سیمپسون کمکش کردن و محاله اون قیافه من رو یادش بره. به علاوه اون آدم باهوشیه و به نظرم داره به ما هشدار میده. مرد با شنیدن اسم تو شوکه شد ولی سراغ من رو گرفت از اقای سیمپسون درسته؟؟
ج:به گمونم
ش: پس اقای سیمپسون یا خیلی زرنگه یا خیلی احمق که به نظر من گزینه اول درسته
اون داره رد من رو گم میکنه به هرحال یالا اماده شو...

در کشتی :در میز شماره ۳ گپی دوستانه بین اقای سیمپسون و جان(الان شرلوکه اسمش)و مردی ۶۰ ساله و نسبتا متدول شکل گرفت و از هر دری صحبت کردند مرد اصرار داشت او را جورج صدا کنند  از اونجایی که شرلوک در میز بغل نشسته بود و به جان هشدار داد در مورد اتفاق صبح صحبت نکنن جان تمرکزش رو روی استیک گوشت سفتی که پیشخدمت اورده بود و صحبت های کسل کننده اقای مرموز که از افشای فامیلیش خود داری میکرد گذاشت 
بعد از غذا شرلوک و جان مرد مرموز که سوار شورلت مشکی اش میشد رو تعقیب کردند و با استراق سمعی که جان هنگام خداحافظی در کت آقای مرموز گذاشت به صحبت هاش گوش میکردند
مرد:اره اره دیدمش مرد مسخره ای بود
یه صدای مرموز:ولی برای من مهمه
مرد:مسخرس...
صدا:احمق نشو.. دخترت رو همین مردک بیچاره کرد و حالا اون برای منه... مطمئنم دلش برام تنگ شده...
مردresimبا بغض )آیرین عزیزم الان خدا میدونه کجاست 
صدا:نگران نباش بازی شروع شده ...


ادامه دارد....
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
 سپاس شده توسط Nila ، Emiko ، sara 1719 ، Milad ، اشوزدنگهه
#2
من منتظر بقیشم تا اینجا خیلی باحال بود 4
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah
#3
(2018/06/11، 04:46 AM)Nila نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
من منتظر بقیشم تا اینجا خیلی باحال بود 4

مرسی  8
باشه باشه حتماا
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
 سپاس شده توسط Nila
#4
خوبه ادامه بده
[تصویر:  no_one_ever_got_to_me.png]
پاسخ
#5
(2018/06/11، 05:03 PM)معما گو نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
خوبه ادامه بده

ممنون 3
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
#6
ادامه بده
چخه 4
پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah
#7
قشنگ بود منتظرم ببینم بقیه داستان چی میشه 1
بزن باران که من هم ابری ام امشب

پاسخ
 سپاس شده توسط Fawtimah
#8
(2018/06/11، 07:44 PM)sherlock_sh نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
alie 
  faghat  ya be moriarty rabt dashte bashe ya tarsnak bashe
19
باشه باشه حتما لحاظ میشه 3

(2018/06/11، 08:20 PM)sherlock.s نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ادامه بده

باااشه مرسی 3 113

(2018/06/11، 08:50 PM)sara 1719 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
قشنگ بود منتظرم ببینم بقیه داستان چی میشه 1

ممنون اگه دوس داری پیشنهاد بده  برای ادامه داستان   3
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
#9
پارت سوم
شرلوک بعد از شنیدن صدا به رو به رو خیره شد . هیچ صدایی جز صدای خش و خش دستگاه استراق سمع و سرفه های جورج  که حالا متوجه شدیم پدر ایرین هست شنیده نمیشد.  جان سعی کرد روی رانندگی تمرکز کند ولی همه چیز به طرز وحشتناکی استرس آور بود. صدای مردی که اقرار میکرد شرلوک دلش برایش تنگ شده خیلی اشنا بود ولی جان حتی جرئت فکر کردن به هویتش را نمیکرد. مردی که امشب سر میز شماره ۳ باهاش گپ میزد به طرز غریبی شبیه ایرین بود اینو جان از همون لحظه اول فهمید ،همون موهای مشکی و موج دار و چشمانی مغرور و در عین حال ساده . جان تا رسیدن به بیکر استریت با شرلوک هیچ حرفی نزد و تا وقتی به اشپزخونه رسیدند شرلوک سکوت رو شکست.
تو اوکراین یه ویلای کوچولو داره و یه مغازه ی اشیای عتیقه....
لازم نبود بگه در مورد کی داره صحبت میکنه جان همیشه میدونست که شرلوک دورادور مواظب ایرین هست
ج:ببین اشکالی نداره اگه دوسش داری به هر حال
ش:من ازش خوشم نمیاد
ج:امممم باشه من برم رزی رو از خانم هادسون بگیرم و برم خونه.
ش:......
ج:شرلوک من دارم میرم
ش:در آشپزخونه رو اروم ببند تازگیا لولاش صدا میده.

فردای اون روز در بیکر استریت
جان در حال نوشیدن قهوه بود که تلفنش به صدا در امد.
جورج بود...
ج:سلام اقای هلمز عزیز
جان:امممم سلام جورج چه سعادتی خوب هستید؟؟
جورج:عالی عالی از این بهتر نمیشم . میشه لطف کنی و امشب با من و یکی از دوستانم به تاتر لیر شاه بیای؟؟
شرلوک از دور اشاره کرد که بگو ارههه
جان: باعث افتخاره  جورج . ببخشید نمیشه فامیلیتون رو بدونم؟؟؟
جورج از پشت تلفن خنده ای کرو و گفت: شما کارآگاهی. فک کنم بعتر باشه یه کم مرموز رفتار کنم این طوری جذاب تره. پس ساعت ۱۱ تاتر شهر
جان:ولی اخرین سکانس مال ۹تا۱۱ است.
جورج:اوه نه نه نه این تاتر امشب مخصوص ماست و بهتر بگم مردم عامه نیستند.شما مهمان خاص ما هستید اقای هلمز در ضمن این کادوی کریسمسی که گذشت از طرف من به شماست. خدانگه دار
شرلوک اهی کشید و روی کاناپه خودشو پرت کرد.
جورج می خواست انتقام بگیره وگرنه کی تو فوریه کادوی کریسمسی که آیرین قولشو به شرلوک داده بود رو میده؟؟؟؟؟

ساعت ۱۱ تاترشهر
جان و شرلوک که مخفیانه وارد شد به طرف جایگاه رفتند و شرلوک قائم شد هیچ کسی جز آنها در تاتر نبود.جان منتظر ماند و جورج وارد شد و به جان سلام کرد.ناگهان در  تاتر باز شد و موری ارتی به همراه زنی زیبا وارد شد و فریاد زد.
 سلام به همه ی دوستان، چه قدیمی چه جدید
جان با تعجب نگاه کرد و ایرین رو دست در دست موری ارتی دید که با تمام وجود لبخند میزد. 
ایرین  نگاهی به جان کرد و بعد بع پشت صندلی ها جایی که شرلوک مخفی شده بود نگاه کرد و گفت:از دیدن دوباره ات خوشبختم اقای هلمز....
ادامه دارد
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
 سپاس شده توسط Nila ، اشوزدنگهه ، Milad
#10
آیرین به دقت به پشت صندلی ها جایی که هلمز پنهان شده بود نگاه کرد . لبخندی به پهنای صورت میزد و دست موری ارتی رو فشرد. شرلوک با صورتی بی حالت از مخفیگاهش خارج شد و گفت : باید بگم که اصلا تعجب نکردم...
موری ارتی با قدرت تمام خندید و گفت استراق سمع... ایده ی جالبی بود شرلوک ولی نا امیدم کردی  نااااا امیدم کردی..
جمله اخر رو  چنان فریاد کرد که لوستر تکانی خورد و آیرین صورتش توی هم رفت. 
شرلوک در حالی که پایین میمود رو به ایرین گفت: فک کردم مایکرافت در مورد عواقب برگشت به لندن برات توضیح داده بود  هر چند زنده بودنت همین الانم....
موری ارتی پرید به شرلوک و داد زد : اون الان تحت حمایت منه و از همه مهم تر...
با لبخندی به ایرین نگاه کرد و ایرین نیز با لخند پاسخش رو داد ....
م: اووووه شرلوک تو نمیدونی... فک کنم نفر اخری هستی که مطلع میشی ... چون اصلا برامون مهم نیستی(نیشخند)
من و ایرین داریم ازدواج میکنیم
موری ارتی با تمام وجود به شرلوک نگاه میکرد و منتظر  ری اکشنی از شرلوک بود.
شرلوک با صورتی سنگی و بی روح بدون آنکه به موری ارتی نگاه کنه رو یه ایرین گفت: تو واقعا در انتخاب مرد های زندگیت بی سلیقه ای ایرین
ایرین به جان نگاه کرد و گفت: بودم ولی الان نیستم .
گذشته ها گذشته و فقط غباری از خاطرات به جا مانده... من واسه یه اشتباه زندگیمو باختم اقای هلمز و الان دارم جبران میکنم.... و باید اینو در نظر گرفت که...
موریارتی: بسه بسه ایرین. زیاد کشش ندیم و برین سر بازی جذابمون
ایرین که خشکش زره بود گفت: باشه جیم اما....
موری ارتی: خب شرلوک می بینی که زنده ام و با زن مورد علاقت دارم ازدواج میکنم. چه حسی داری؟؟
حس یه بازنده که همع چیزشو رقیبش ازش گرفته؟؟
خنده بلندی کرد
- نه همه چیز..
همه به سمت منبع صدا برگشتیم و کسی رو دیدیم که حتی ۱ میلیونیوم درصد هم بش فک نمی کردیم 

ادامه دارد...
گل پونه های دشت لندنممممم
جان مانده است تنهاااای تنهاااا
جان مانده است تنهای تنها میان سد تایمز ها 
مری جاااان ،تنهای تنهااااا
شرلوکیان ،استنتاج ها آتشمممم زد آتشم زد.‌..
میمانیم منتظر فصل ۵ را ... مری جان فصل ۵ رااا ، فصل ۵ رااا
(عاشق با ریتم خوندنتونم 21 )
پاسخ
 سپاس شده توسط Nila




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد