سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

شرلوک هلمز: درنده باسکرویل
#1
شرلوک هلمز : درنده باسکرویل
[تصویر:  ic.png]
[تصویر:  quote_1526638581435.png]
فصل 1 :
آقای شرلوک هلمز که صبحها معمولا خیلی دیر از خواب بیدار می شد،مگر در آن موارد نادری که سراسر شب بیدار می ماند،سر میز صبحانه نشسته بود. روی قالیچه ی جلو بخاری دیواری ایستادم و عصایی را که مهمانان شب قبل جا گذاشته بود به دست گرفتم. تکه چوب زیبا و قطوری بود با سری گرد،از آنها که به «عصای پنانگ» معروف اند. درست زیر سر عصا،پلاک نقره ی پهنی بود،تقریبا به عرض یک اینچ. روی این پلاک حک شده بود«به جیمز مورتیمر ام.آر.سی.اس،از طرف دوستانش در سی.سی.اچ» و تاریخ«1884» را داشت. از آن عصاهایی بود که اطبّای قدیمی خانواده دست می گرفتند. نفیس،محکم و مطمئن.

- خب واستن،از آن چی دستگیرت می شود؟
هلمز پشت به من نشسته بود، و من هیچ چیز نگفته بودم که بفهمد به چه کاری مشغولم.
- از کجا فهمیدی مشغول به چه کاری هستم؟به گمانم پشت سرت هم چشم دارد.
او گفت:
- دست کم یک قوری آب نقره ی صیقلی مقابلم هست. ولی بگو ببینم، واتسن، از عصای مهمانمان چه می فهمی؟ از آنجا که در کمال تاسف غیبش زده، و کوچکترین اطلاعی نداریم که چه کار داشته، این یادگاری تصادفی اهمیت پیدا می کند. می خواهم ببینم بعد از وارسی این عصا، آن مرد را چطور توصیف می کنی.
تا آنجا که می توانستم روشهای دوستم را به کار بستم و گفتم:
- تصور می کنم دکتر مورتیمر پزشک پا به سن گذاشته ای است، و خیلی هم محترم است، چون کسانی که او را می شناسند به نشانه ی قدردانی چنین هدیه ای به او داده اند.
هلمز گفت:
- احسنت! عالی بود!
- در ضمن، فکر می کنم احتمالا یک پزشک روستایی است که پای پیاده به عیادت بسیاری از بیمارانش می رود.
- به چه دلیل؟
- چون این عصا، اگر چه در اصل عصای بسیار زیبایی بوده، آن قدر این طرف و آن طرف کوبیده شده که بعید می دانم یک پزشک شهری آن را دست گرفته باشد. نوک ضخیم آهنی اش حسابی ساییده شده،بنابراین واضح است که کلی با آن راه رفته است.
هلمز گفت:
- کاملا درست است!
- و بعد هم این «دوستان CCH». حدس می زنم یک جور باشگاه شکار باشد، یک باشگاه شکار محلی که احتمالا او در امور پزشکی به اعضایش مساعدت کرده، و آنها هم خواسته اند با هدیه کوچکی زحماتش را جبران کند. 
هلمز صندلی اش را عقب داد و سیگاری روشن کرد و گفت:


- واتسن،حقیقتا از همیشه بهتر بود. باید بگویم در تمام گزارشهایی که از سر لطف از موفقیتهای ناچیز من ارئه داده ای،معمولا قابلیتهای خودت را دست کم می گرفتی. شاید تو شخصا منبع نور نباشی. ولی حامل نور هستی. بعضی آدمها، بی آنکه خودشان نبوغ داشته باشند، قدرت زیادی در برانگیختن نبوغ دارند. دوست عزیزم، اعتراف می کنم که خیلی به تو مدیونم.
تا آن موقع، هرگز آن قدر از من تعریف نکرده بود، و باید اذعان کنم که حرفهایش موجب مسرت فراوانم شد. چون بارها از بی اعتنایی او به تحسینهای خود و تلاشهایم در جهت شناساندن روشهای او آزرده خاطر شده بودم. در ضمن، به خود می بالیدم که در استفاده از روش او استاد شده ام و قادرم آن را به شیوه ای به کار ببندم که مورد تایید او قرار بگیرد. هلمزدر این موقع عصا را از دستم گرفت و چند دقیقه ای با چشم غیرمسلح وارسی اش کرد. بعد انگار توجهش جلب شده باشد، سیگارش را زمین گذاشت، عصا را به کنار پنجره برد، و بار دیگر با ذره بین به وارسی آن پرداخت.
در همان حال که به کنج محبوب خود روی کاناپه برمی گشت،گفت:
- جالب است، هر چند ابتدایی است. بی تردید یک یا دو سرنخ روی این عصا هست. این موضوع مبنایی برای استنتاجهای متعدد در اختیارمان می گذارد.
کم و بیش با تکبر پرسیدم:
- چیزی را از قلم انداخته ام؟ امیدوارم هیچ چیز مهمی از چشمم دور نمانده باشد؟
- متاسفانه، واتسن عزیزم، بیشتر نتیجه گیریهای تو اشتباه بود. صادقانه بگویم، وقتی گفتم تو مرا برانگیختی، منظورم این بود که در مواردی با توجه به خطاهای تو به سوی حقیقت هدایت شدم. نمی خواهم بگویم در این مورد کاملا اشتباه کرده ای. این مرد به طور حتم پزشک روستایی است. و خیلی هم راه می رود.
- پس من درست گفتم.
-  در همین حد.
- ولی غیر از این چیز دیگری نبود.
-  نه، نه، واتسن عزیزم، همه اش همین نبود،به هیچ وجه. به عنوان مثال، من فکر میکنم احتمالش بیشتر است که یک بیمارستان به پزشکی هدیه بدهد تا یک باشگاه شکار؛ و وقتی حروف اختصاری «سی.سی.» قبل از آن بیمارستان قرار گرفته باشد، طبیعتا کلمات «چرینگ کراس» به ذهن می رسد.
-  شاید حق با تو باشد.
- احتمالش بیشتر است. و اگر این موضوع را یکی از فرضیه های مقدماتی کارمان قرار دهیم، مبنای تازه ای در اختیار داریم که می توانیم تصویر این مهمان ناشناس را بر اساس آن بنا کنیم.
_ خب، گیریم که «سی.سی.اچ» حروف اختصاری «بیمارستان چرینگ کراس» باشد، به چه استنتاج دیگری می توانیم برسیم؟
- هیچ استنتاج دیگری خود به خود به ذهن نمی رسد؟ تو که با روشهای من آشنایی. آنها را به کار ببند.
- فقط این نتیجه ی بدیهی به ذهنم می رسد که این مرد، قبل از عزیمت به روستا، در شهر به طبابت اشتغال داشته.
- تصور می کنم بتوانیم قدری بیشتر از این جسارت نشان بدهیم. از این زاویه آن را در نظر بگیر. چنین هدیه ای معمولا به چه مناسبتی اهدا می شود؟ چه موقع دوستانش جمع می شوند تا نشانه ای از قدرشناسی خود را به او بدهند؟ معلوم است، وقتی دکتر مورتیمر از خدمت در بیمارستان کناره گرفته تا به طور خصوصی به کار طبابت بپردازد. می دانیم هدیه ای در کار بوده. اعتقاد داریم که در کار او تغییری از کار در بیمارستان شهری به طبابت در روستا صورت گرفته. در این صورت، اگر بگوییم این هدیه به مناسبت این تغییر بوده، در استنتاج خود خیلی زیاده روی کرده ایم؟
 قطعا احتمالش هست.
- خب، ملاحظه می کنیم که اون نمی توانسته از کارکنان دائمی بیمارستان باشد، چون فقط کسی می تواند به چنین مقامی برسد که در کار طبابت در لندن کاملا جاافتاده باشد، و چنین کسی به روستا نمی رود. پس او چه کاره بوده؟ اگر در بیمارستان بوده و در عین حال از کارکنان دائمی نبوده، فقط می توانسته رزیدنت باشد، قدری بالاتر از یک داشنجوی ارشد.


و پنج سال پیش آنجا را ترک کرده،تاریخش روی عصا هست.به این ترتیب،پزشک خانواده میانسال و موقر تو دود می شود و به هوا می رود.واتسن عزیزم،و ومرد جوانی ظاهر می شود زیر سی سال،خوش قلب،عاری از جاه طلبی،حواس پرت و صاحب یک سگ عزیز کرده،که همینطور سر دستی می گویم از تری یر بزرگتر و از سگ نگهبان کوچکتر است.
وقتی شرلوک هلمز به پشتی کاناپه تکیه داد و حلقه های کوچک و لرزان دود را به سوی سقف فرستاد،با ناباوری خندیدم و گفتم:
-در مورد این قسمت آخر،به هیچ وجه نمی توانم از صحت حرفهای تو مطمئن بشوم،ولی دست کم خیلی راحت می توانیم اطلاعاتی در باره سن این مرد و تخصص اش به دست بیاوریم.
از قفسه کوچک کتابهای پزشکی ام،کتاب راهنمای پزشکی را بیرون آوردم و اسم مورتیمر را پیدا کردم.در راهنما،چندین مورتیمر وجود داشت.ولی فقط یکی از آنها می توانست همان مهمان ما باشد.پیشینه اش را باصدای بلند خواندم.
مورتیمر. جیمز.عضو کالج سلطنتی پزشکان.1882.گریمپن.دارتمور.دو ن.از1882تا1884 رزیدنت بیمارستان چرینگ کراس.برنده جایزه جکسن در زمینه آسیب شناسی تطبیقی.به خاطر رساله ای با عنوان «آیا بیماری رجعتی به ویژگیهای اجدادی است؟»عضو وابسته انجمن آسیب شناسی سوئد.مؤلف«برخی ویژگیهای موروثی »(لَنسِت1882)« آیا ما پیشرفت می کنیم؟»(فصلنامه روانشناسی،مارس1883).پزشک مامور خدمت در بخش های گریمپن،تورسلی و های بارو.
هولمز با لبخند شیطنت آمیزی گفت:
-هیچ اشاره ای به آن باشگاه محلی نشده، واتسن.فقط یک پزشک روستایی.همان طور که تو با ذکاوت فراوان متوجه شدی.فکر می کنم استنتاج های من کاملا موجه است.ولی در مورد صفتهایی که به کار بردم-اگر درست به خاطرم باشد-خوش قلب،عاری از جاه طلبیو حواس پرت.به تجربه دریافته ام که در این دنیا فقط از آدمهای خوش قلب قدر دانی می شود.فقط آدمهای عاری از جاه طلبی کارشان را در لندن رها می کنند که به روستا بروند وفقط آدمهای حواس پرت بعد از یک ساعت انتظار در خانه ات عوض کارت ویزیت،عصایشان را جا می گذارند.
-و آن سگ؟
-عادت داشته این عصا را پشت سر صاحبش حمل کند.از آنجا که عصای سنگینی بوده،سگ آن را محکم از وسطش می گرفته و جای دندانهایش کاملا به وضوح دیده می شود.آرواره این سگ همان طور که از فاصله بین این علامتها مشخص است،به نظر من بزرگتر از آن است که آرواره تری یِر باشد ،ولی به اندازه آرواره سگ نگهبان هم نیست.امکان دارد-بله،خدای من،این سگ یک اسپانیلِ مو فرفری است. 
هولمز حین حرف زدن از جا بلند شده بود و در اتاق راه می رفت.در این موقع،مقابل تو رفتگیِ پنجره توقف کرده بود.لحنش به قدری حاکی از اطمینان بود که با تعجب سرم را بلند کردم.
-دوست عزیزم،چطور می توانی این قدر مطمئن باشی؟
-به این دلیلِ ساده که خودِ آن سگ را دمِ درِ خانه مان می بینم،و این هم صدای زنگ صاحبش.از جایت تکان نخور،تمنا می کنم،واتسن.او از همکاران توست،وحضور تو می تواند کمکی به حالم باشد.حالا آن لحظه شگرف سرنوشت است.واتسن،صدای پای آدمی را در راه پله می شنوی که قدم به زندگی ات می گذارد،و نمی دانی خیر است یا شر.دکتر جیمز مورتیمر،این مرد علم،از شرلوک هلمز،متخصص در جنایت،چه تقاضایی دارد؟بفرمایید!
ظاهر مهمانمان مایه تعجبم شد،چون منتظر یک پزشک روستاییِ معمولی بودم.مردی بود بسیار بلند قامت ولاغر،با بینی درازی شبیه به منقار که از میان یک جفت چشم خاکستری نافذ بیرون زده بود،چشمانی نزدیک به هم که پشت عینکی دور فلزی و طلایی برق می زدند.لباسش خوش دوخت ولی کم و بیش نا مرتب بود،کتِ فراکش کثیف بود و شلوارش نخ نما.با وجود جوانی،پشتِ بلندش از هم اکنون خم شده بود،سرش را جلو داده بود و هنگام راه رفتن حالت چهره اش آشکارا حاکی از خیر اندیشی بود.به محض ورود،چشمش به عصا افتاده که در دست هلمز بود و با فریاد شادمانه ای به سوی آن دوید و گفت:
-چقدر خوشحالم.مطمئن نبودم که آن را اینجا جا گذاشته ام با در دفتر مؤسسه کشتیرانی.آن عصا خیلی برایم عزیز است.
هولمز گفت:
-از قرار، هدیه است؟
-بله،آقا.
-از طرف بیمارستان چرینگ کراس؟
- از طرف یکی دو تا از دوستان در آنجا به مناسبت ازدواجم.
هولمز در حالی که سرش را تکان می داد گفت:
-عجب،عجب،چه بد!
دکتر مورتیمر،قدری متعجب،پلکهایش را پشت شیشه های عینکش به هم زد.
-کجایش بد بود؟
-فقط از این نظر که شما استنتاج های کوچک ما را به هم ریختید.گفتید ازدواجتان؟
-بله آقا من ازدواج کردم و به همین دلیل بیمارستان را ترک کردم و همراه با آن از همه آرزوهایم برای تاسیس مطب خصوصی هم گذشتم.لازم بود خانه ای برای خودم فراهم کنم.
هولمز گفت:
-خب،خب،پس آن قدرها هم به خطا نرفته ایم.و حالا ،دکتر جیمز مورتیمر...
-آقا،قربان،آقا،صرفا یک عضو حقیر کالج سلطنتی پزشکی.
-و از قرار معلوم،آدمی با ذهن دقیق.
-یک آدم متفنن در عرصه علم.آقای هولمز،کسی که در ساحل این اقیانوس عظیم ناشناخته صدف جمع می کند.تصور می کنم مخاطبم آقای شرلوک هلمز هستند و نه...
-درست است.دوستم دکتر واتسن،ایشان هستند.
-از ملاقاتتان خوشوقتم،آقا.اسم شما را در ارتباط با اسم دوستتان شنیده ام.آقای هولمز ،شما از نظر من بسیار جالب هستید.انتظار نداشتم با جمجمه ای تا این حد کشیده با چنین رشدی در ناحیه فوقانی چشم مواجه شوم.از نظر شما اشکالی ندارد که با انگشت شکاف آهیانه تان را لمس کنم؟قالبِ جمجمه ی شما،آقا ،تا زمانی که اصل آن در دسترس قرار نگرفته،برای هر موزه مردم شناسی مغتنم خواهد بود.قصد مبالغه ندارم،ولی اعتراف می کنم که جمجمه شما نظرم را جلب کرده است.


شرلوک هلمز با اشارۀ دست از مهمان عجیبمان دعوت کرد روی صندلی بنشیند و گفت:
- تصور می کنم شما در حوضۀ فکری خودتان آدم بسیار علاقه مندی هستید، آقا، و من هم در حوزۀ خودم. اینطور که از انگشت سبابه تان پیداست، خودتان سیگار می پیچید. خواهش میکنم در روشن کردن سیگار تردید نکنید.
مرد از جیبش کاغذ سیگار و توتون بیرون آورد و با مهارتی حیرت آور سیگاری پیچید، انگشتانی کشیده و و لرزان داشت، فرز و بی قرار همچون شاخک حشرات.
هولمز ساکت بود، ولی نگاههای نافذ و کوتاهش حکایت از آن داشت که مهمان عجیبمان توجهش را جلب کرده است. سرانجام گفت:
- آقا، تصور نمی کنم صرفا به منظور معاینۀ جمجمۀ من بوده که دیشب و مجددا امروز به من افتخار داده اید و به اینجا تشریف آورده اید.
- نه. آقا،نه؛هر چند خوشحالم که موقعیتی فراهم شد تا این کار را هم انجام بدهم. آقای هلمز من به این دلیل به سراغ شما آمدم که شخصا اهل عمل نیستم، و به این دلیل که ناگهان با مشکلی بسیار جدی و غیرعادی مواجه شده ام. با توجه به اینکه شما در اروپا دومین متخصص...
هلمز کم و بیش با تغیَر گفت:
- حقیقتا، آقا! ممکن است بپرسم چه کسی مقام اول را کسب کرده است؟
- برای کسی که شیفتۀ دقت علمی است. کار موسیو برتیو باید بسیار جالب باشد.
- در این صورت بهتر نبود با ایشان مشورت می کردید؟
- من گفتم به لحاظ دقت علمی. ولی به عنوان آدمی اهل عمل در امور، همه بر این عقیده اند که شما لنگه ندارید. آقا، امیدوارم ناخواسته...
هلمز گفت:
-فقط مختصری. دکتر مورتیمر، فکر می کنم عاقلانه تر آن است که لطف کنید و بدون هیاهوی بیشتر به من بگویید مشکلی که برای حل آن خواستار کمک من هستید دقیقا چیست.

 در انتظار فصل بعد باشید ...
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط اشوزدنگهه ، m.d.s
#2
فصل دوم:نفرین باسکرویل
دکتر جمیز مورتیمر گفت:

-توی جیب من یک سند دستنوشته هست.
هلمز گفت:
- وقتی وارد اتاق شدید،آن را دیدم.
- یک دستونشته ی قدیمی است.
- متعلق به اوائل قرن هجدهم، البته اگر جعلی نباشد.
- این را از کجا می گویید،آقا؟
- در تمام مدتی که صحبت می کردید؟ یکی، دو اینچ آن را در معرض دید من قرار داده بودید. متخصصی که نتواند قدمت سندی را با اختلاف ده سال، یا چیزی در این حدود، مشخص کند مفت نمی ارزد. شاید رساله ی مختصر مرا در این باب خوانده باشید. به نظر من، متعلق به سال 1730 است.
- تاریخ دقیقش 1742 است.
دکتر مورتیمر دستنوشته را از جیب بغلش بیرون آورد.
- این سند خانوادگی را سر چارلز باسکرویل به من سپرده است که مرگ ناگهانی و فجیعش در حدود سه ماه پیش آن همه در دونشایر سر و صدا به پا کرد.میتوانم بگویم علاوه بر پزشک معالج، دوست شخص ایشان هم بودم. آدم با اراده ای بود، آقا. باهوش، واقع بین. او هم مثل من اهل خیال پردازی نبود. ولی این سند خیلی اهمیت داشت. و ذهنش برای چنین عاقبتی، که در نهایت هم قسمتش شد، آماده بود.
هلمز دست دراز کرد تا دستنوشته را بگیرد و آن را روی زانوانش باز کرد.
- واتسن، به استفادۀ متناوب از حروف s کشیده و کوتاه توجه کن.این یکی از نشانه های متعددی است که به من امکان داد قدمت این سند را مشخص کنم.
از روی شانه اش به کاغذ زردرنگ و نوشتۀ محو نگاه کردم. بالای کاغد نوشته بود:«سرای باسکرویل» و زیر آن ارقامی بزرگ با خطی ناخوانا درج شده بود: «1742».
- به نظرمی رسد یک جور گزارش باشد.

- بله، گزارشی است که از افسانۀ بخصوصی که در خانوادۀ باسکرویل دهان به دهان می چرخد.
- ولی تصور می کردم شما میخواهید دربارۀ موضوعی جدید تر و منطقی تر با من مشورت کنید، اینطور نیست؟
- خیلی جدید است. موضوعی است بسیار منطقی و ضروری که باید در عرض بیست و چهار ساعت درباره اش تصمیم گرفت. این دستنوشته کوتاه است و با این قضیه ارتباط تنگاتنگ دارد. با اجازۀ شما ان را برایتان می خوانم.
هلمز با حالتی حاکی از تسلیم به پشتی صندلی اش تکیه داد، نوک انگشتانش را به هم چسباند، و چشمهایش را بست. دکتر مورتیمر دستنوشته را جلو نور گرفت و با صدایی بلند و لرزان داستان عجیب و قدیمی زیر را خواند.
دربارۀ منشأ درندۀ باسکرویل روایتهای زیادی وجود داشته است، ولی از آنجا که تبار من مستقیما به هوگو باسکرویل می رسد، و از آنجا که این داستان را از پدرم شنیده ام، و او نیز آن را از پدر خود شنیده بود اعتقاد راسخ دارم که ماجرا همان گونه که در اینجا روایت شده روی داده است. پسرانم، میخواهم باور داشته باشید که همان خداوند عادلی که گناه را کیفر می دهد نیز می تواند در نهایت لطف و مرحمت آن را ببخشاید و هیچ منعی به آن میزان سنگین نیست که با دعا و استغفار نتوان آن را از میان برداشت. پس از این داستان بیاموزید که از نتایج گذشته واهمه نداشته باشید. بلکه در عوض در آینده جانب احتیاط را رعایت کنید تا آن مصائب هولناکی که خانواده ما چنین سخت از آنها آسیب دیده است، بار دیگر مایۀ شوربختی ما نگردد.
پس بدانید که در زمان شورش بزرگ (که اکیدأ توصیه می کنم تاریخچۀ آن را به قلم دانشمند فاضل لرد کلارندن مطالعه کنید)، خانۀ اربابی باسکرویل در اختیار فردی به نام هوگو باسکرویل بود، و تردیدی نیست که او مردی بسیار خشن، ناپاک، و بی ایمان بود. همسایگانش در واقع می توانستند از این موضوع چشم پوشی کنند، چرا که قدیسین هیچ گاه در آن نواحی محبوبیتی نداشتند. ولی در وجود او سبکسری و شوخ طبعی ظالمانه ای وجود داشت که نامش را در سراسر غرب بر سر زبانها انداخته بود. از قضای روزگار، این هوگو در دام عشق دختر خرده مالکی گرفتار شد که در نزدیکی ملک باسکرویل صاحب زمینهایی بود ( البته اگر بتوان بر احساسی چنین پلید نامی چنین زیبا نهاد). ولی دوشیزۀ جوان، که عاقل بود و نام نیکی داشت، همواره از او دوری می جست. زیرا از شهرت ننگین او وحشت داشت. قضیه اینطور اتفاق افتاد که یک سال در روز عید میکائیل مقدس این هوگو با پنج شش نفر از دوستان بیکاره و شرور خود به مزرعه حمله کرد و دختر جوان را که نیک آگاه بود پدر و برادرانش در خانه نیستند، با خود برد. پس از آنکه دختر را به خانۀ اربابی آوردند، او را در اتاقی در طبقات فوقانی عمارت محبوس کردند، و هوگو و دوستانش، به عادت هر شب خویش، به باده گساری پرداختند.بی گمان دختر جوان در طبقۀ فوقانی از هیاهوی آوازها و عربده ها و دشنامهای وحشتناکی که از طبقۀ پایین به گوشش می رسید نزدیک بود از ترس قالب تهی کند، چون می گویند الفاظی که هوگو باسکرویل در عالم مستی بر زبان می راند چنان وقیحانه بودند که سنگ از شنیدنشان می ترکید. دختر جوان عاقبت از ترس دست به کاری زد که فقط از شجاع ترین یا زرنگ ترین مردان بر می آید؛ به یاری ساقه های پیچکی که دیوار جنوبی عمارت را می پوشاند (و هنوز هم می پوشاند) از زیر رخبامها پایین آمد و از میان خلنگ زار به سوی خانه گریخت، از خانه اربابی تا مزرعۀ پدرش سه فرسخ راه بود.
از قضا، اندک زمانی بعد، هوگو مهمانانش را تنها گذاشت تا برای زندانی اش غذا و آشامیدنی ببرد و احتمالا نیتهای پلیدی نیز در سر داشت. و در نتیجه دریافت که مرغ از قفس پریده است. آن وقت گویی شیطان در جسمش حلول کرد، چون دوان دوان از پله ها پایین رفت و وارد تالار ناهارخوری شد و به روی میز بزرگ پرید. تنگهای شراب و بشقابهای چوبی به هر سو پرتاب شدند. و هوگو در مقابل همۀ آن جمع فریاد برآورد که اگر آن دختر جوان را تصاحب نکند، همان شب روح و جسمش را به نیروهای اهریمنی تسلیم خواهد کرد. در آن حال که مردان خوشگذران از خشم او مات و متحیر مانده بودند، یکی از آنان که شرورتر یا شاید مست تر از سایرین بود فریاد برآورد که باید سگهای تازی را در پی دختر بفرستند. در این موقع، هوگو از خانه بیرون دوید؛ بر سر نوکرانش فریاد زد که بر پشت مادیانش زین بگذارند و سگهای تازی را رها کنند. و پس از آنکه دستمالی از آن دختر را جلو بینی سگها گرفت. آنها را به سمتی راند که او گریخته بود. و به این ترتیب صدای پارس سگها زیر نور مهتاب در خلنگ زار طنین انداخت.
خوشگذرانها تا مدتی همچنان بهت زده بودند. قادر نبودند تمامی آنچه را که آن سان به تعجیل صورت گرفته بود درک کنند. ولی خیلی زود از حیرت بیرون آمدند و به ماهیت آنچه احتمال داشت در خلنگ زار روی دهد پی بردند. اکنون دیگر غوغایی برپا بود. بعضی فریاد زنان ...

تپانچه شان را می خواستند. برخی اسبشان را و برخی تنگ شراب دیگری می طلبیدند. ولی سرانجام اندک شعوری به ذهنهای مجنونشان بازگشت. و همگی آنها، که سیزده تن بودند، بر پشت اسب نشستند و تعقیب را آغاز کردند. ماه در آسمان صاف بالای سرشان می درخشید و آنان در مسیری که دختر جوان برای رسیدن به خانه در پیش گرفته بود چهار نعل در کنار هم می تاختند.
یکی دو مایل پیش رفته بودند که از کنار یکی از چوپانان شب خلنگ زار گذشتند، و به فریاد از او پرسیدند آیا شکار را دیده است. و این مرد، آنطور که در داستان آمده، قادر نبود از ترس کلامی برزبان آورد. ولی سرانجام گفت که البته آن دختر بینوا را دیده است که سگهای تازی سر به دنبالش گذاشته بودند. او گفت:« ولی چیزهای دیگری هم دیده ام. هوگو باسکرویل سوار بر مادیان سیاهش از کنارم گذشت، و پشت سر او سگی تازی بی صدا می دوید؛ جانوری چنان هولناک بود که خدا نکند هرگز سر در پی ام بگذارد.»
به این ترتیب، آن مردان مست به چوپان دشنام دادند و به پیش تاختند. ولی طولی نکشید که خون در رگهایشان منجمد شد، چون صدای تاخت چهار نعلی در خلنگ زار پیچید، و مادیان سیاه، که کفی سفید رنگ پوستش را پوشانده بود، با زین خالی و افساری که بر زمین کشیده میشد از برابرشان گذشت. آنگاه آن خوش گذران ها به هم نزدیک شدند. زیرا هراسی عظیم به جانشان چنگ انداخته بود. ولی همچنان در خلنگ زار پیش می رفتند، هر چند اگر هر یک از آنان را به خود وا می نهادند. با رغبت تمام حاضر بود سر اسبش را برگرداند. بدین گونه به کندی پیش رفتند تا سرانجام به سگهای تازی رسیدند. این سگها هر چند به دلیل شجاعت و نژاد اصیلشان شهرت داشتند، جمع شده بودند و بالای سرازیری یا آبکند عمیقی در خلنگ زار زوزه می کشیدند؛ برخی خود را پس می کشیدند و برخی، که موهای گردنشان سیخ شده و چشمانشان خیره مانده بود، به قعر درۀ تنگ مقابلشان می نگریستند.
گروه متوقف شده بود. و همان گونه که احتمالا حدس می زنید، این مردان اکنون هشیارتر از زمانی بودند که تعقیب را آغاز کرده بودند. بیشتر آنان به هیچ قیمت حاضر نبودند جلوتر بروند. ولی سه تن از آنان، شجاعترین، یا شاید مست ترین شان، سواره از آن شیب سرازیر شدند. این سرازیری به فضای باز منتهی می شد که دو تا از آن سگهای عظیم، که هنوز هم می توان آنها را در همان جا یافت، در آن قرار داشت. سنگهایی که برخی از مردمان فراموش شده در روزگاران قدیم آنجا قرار داده بودند. نور مهتاب آن فضا را روشن کرده بود. و در وسط آن محوطه،جنازۀ دختر بینوا همان جا که از اسب فروافتاده بود قرار داشت؛ از ترس یا از خستگی از پا در آمده بود. ولی این منظرۀ جنازۀ دخترجوان، یا حتی پیکر هوگو باسکرویل در نزدیکی او نبود که مو به تن این سه عربده کش بی باک راست کرد؛ بر سر جنازۀ هوگو موجودی هولناک ایستاده و چنگ در گلوی او فرو برده بود، درنده ای عظیم و سیاه رنگ، شبیه به سگ تازی. ولی بزرگتر از هر سگ تازی که انسانی به چشم دیده است. در همان حال که نگاه می کردند، حیوان درنده گلوی هوگو باسکرویل را درید. با دیدن این صحنه، و به محض آنکه جانور درنده نگاه آتشین و آرواره های خون چکانش را به سوی آنان برگرداند، هر سه نفر به رعشه افتادند و از بیم جانشان به تاخت دور شدند؛ و صدای جیغشان در خلنگ زار طنین انداخت. می گویند یکی از آنان همان شب بر اثر آنچه دیده بود، جان سپرد. و دو تن دیگر در مابقی عمر خود انسانهایی پریشان بوده اند.
پسرانم، داستان ظهور آن درنده که می گویند از آن پس این خانواده را سخت گرفتار مصیبت کرده است، از این قرار است. اگر آن را به رشتۀ تحریر در آورده ام، بدین دلیل است که آنچه به وضوح شناخته شده باشدکمتر موجب هراس است تا آنچه فقط به اشاره و از روی حدس و گمان دریافته شود.
این را نیز نمیتوان انکار کرد که بسیاری از اعضای این خانواده به مرگهایی اسف انگیز در گذشته اند. مرگهایی ناگهانی، ظالمانه و مرموز. با این حال، امیدوارم ما بتوانیم خود را در پناه رحمت بی کران قادر متعال قرار دهیم که بی گناهان را، فراتر از پشت سوم یا چهارم که در کتاب مقدس مورد تهدید قرار گرفته اند، تا ابد مجازات نخواهد کرد. پسرانم، در اینجا شما را به قادر متعال می سپارم، و از باب احتیاط به شما توصیه میکنم که از عبور از خلنگ زار در ساعات تاریکی که نیروهای اهریمنی قدرتشان افزون می شود احتراز کنید.
(این نوشته از هوگو باسکرویل است خطاب به پسرانش راجر و جان، همراه با دستوری مبنی بر اینکه در این باب به خواهرشان الیزابت سخنی نگویند.)
دکتر مورتیمر پس از آنکه خواندن این داستان غریب را به پایان برد، عینکش را تا روی پیشانی بالا زد و به آقای شرلوک هلمز در آن سوی اتاق چشم دوخت. هلمز خمیازه ای کشید و ته سیگارش را به درون آتش پرت کرد و گفت:
- خب؟
- به نظرتان جالب نیست؟
- چرا، برای کسی که به داستانهای پریان علاقه داشته باشد.
دکتر مورتیمر روزنامۀ تاشده ای را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- خب، آقای هلمز. حالا چیزی را به شما نشان می دهم که قدری جدیدتر است.


این روزنامه اخبار دون مربوط به چهاردهم ژوئن همین امسال است. گزارش کوتاهی است از واقعیتهای مربوط به مرگ سرچارلز باسکرویل که چند روز قبل از این تاریخ اتفاق افتاده است. 
دوستم کمی به جلو خم شد و آثار اشتیاق در چهره اش هویدا شد. مهمانمان دوباره عینکش را به چشم گذاشت و شروع به خواندن کرد:
در روزهای اخیر، مرگ ناگهانی سرچارلز باسکرویل، که نام او به عنوان نامزد احتمالی حزب لیبرال از دون میانه در انتخابات آینده بر سر زبانها بود. این استان را در ماتم و اندوه فرو برده است. هر چند سرچارلز مدت نسبتا کوتاهی در سرای باسکرویل سکونت داشت، شخصیت رئوف و سخاوت فراوانش علاقه و احترام همه کسانی را که با او سرکار پیدا کرده بودند جلب کرده بود. در این روزگار ثروتمندان تازه به دوران رسیده ، مایه مسرت است که به بازماندۀ خانواده ای قدیمی و به روزگار فلاکت افتاده بربخوریم که قادر است خود به ثروتی برسد و آن را برای احیای شکوه و جلال برباد رفته خاندانش به اینجا بازگرداند. همان طور که همه می دانند، سرچارلز با سرمایه گذاری در معادن طلای آفریقای جنوبی به ثروت کلانی دست یافت. او عاقلتر از آن بود که آنقدر ادامه بدهد تا چرخ سرنوشت به زبانش بچرخد و به همین دلیل منافعش را به پول تبدیل کرد و با این پولها به انگلستان بازگشت. از زمانی که او در سرای باسکرویل اقامت گزید دوسال بیشتر نمی گذرد. و همه متفق القولند که نقشه های او برای بازسازی و توسعه در این ناحیه که با مرگش ناتمام مانده اند، حائز اهمیت بسیار بوده اند. او که خود فرزندی نداشت به صراحت ابراز تمایل کرده بود که در دوران حیاتش سراسر منطقه از اقبال بلند او منتفع شوند. و عدۀ زیادی به دلایل شخصی در مرگ نابهنگام او سوگوارند. خبر عطایای سخاوتمندانۀ او به موسسات خیریۀ محلی و استانی بارها در این روزنامه درج شده است. نمی توان گفت واقعیتهای مربوط به مرگ سرچارلز در جریان تحقیق به طور کامل روشن شده است، ولی دست کم آنقدر کار و تلاش صورت گرفته که از شر شایعاتی که خرافات محلی به آنها دامن زده بود خلاصی یابیم. هیچ دلیلی وجود ندارد که به وقوع قتل مظنون باشیم. یا تصور کنیم که این مرگ دلیلی غیر از دلایل طبیعی داشته است. سرچارلز بیوه بود و میتوان گفت که از بعضی جهات طرز فکر عجیب و غریبی داشت. با وجود ثروت فراوانش، سلایق شخصی اش ساده بود و مستخدمینش در داخل خانه از زوجی به نام باریمور تشکیل می شدند. شوهر وظیفۀ کدبانوی خانه را شهادت آنها که شهادت چندین نفر از دوستان سرچارلز هم آن را تایید می کند، حاکی از آن است که وضعیت سلامتی سرچارلز از مدتی پیش مختل شده بود، و بخصوص به نوعی عارضۀ قلبی اشاره دارد که به صورت تغییر رنگ چهره، تنگی نفس، و بحرانهای شدید افسردگی روانی بروز می کرده است. دکتر جیمز مورتیمر دوست و پزشک معالج متوفی، نیز در شهادت خود این موضوع را تایید کرده است.
حقایق مربوط به این پرونده ساده و روشن است. سرچارلز باسکرویل عادت داشت هر شب قبل از رفتن به رختخواب، در گذرگاه معروف سرخدار در ملک باسکرویل قدم بزند. شهادت خانم و آقای باریمور حاکی از آن است که این عادت او بوده. در روز چهارم ژوئن، سرچارلز اعلام کرده بود که قصد دارد روز بعد عازم لندن شود وبه باریمور دستور داده بود چمدانهایش را آماده کند. آن شب، طبق معمول برای پیاده روی قبل از خواب خود بیرون می رود؛ اوعادت داشت حین این کار سیگار برگی هم بکشد. سرچارلز هرگز از این پیاده روی برنگشت. در ساعت دوازده، باریمور، که متوجه می شود در سرسرا هنوز باز است، نگران می شود و فانوسی روشن می کند و به دنبال اربابش می رود. آن روز بارانی بوده و اثر پاهای سر چارلز به آسانی تا انتهای گذرگاه پیدا بوده. اواسط این مسیر، دروازه ای وجود دارد که به خلنگ زار باز می شود. آثاری وجود داشته که نشان می داده سرچارلز مدت کوتاهی در این نقطه توقف کرده است. او سپس به راه خود تا انتهای گذرگاه ادامه می دهد و در انتهای همین مسیر است که جسد او را پیدا کرده اند. مسئله ای که روشن نشده اظهارات باریمور است مبنی بر اینکه اثر پاهای اربابش پس از عبور از کنار دروازۀ خلنگ زار تغییرشکل پیدا کرده و به نظر می رسد از آنجا به بعد روی پنجه راه رفته است. فردی به نام مورفی، که یک اسب فروش کولی است، آن موقع به فاصلۀ کمی در خلنگ زار بوده، ولی از اعترافات خود او چنین برمی آید که کاملا مست بوده است. او می گوید که صدای فریادهایی را شنیده، ولی قادر نیست بگوید از کدام جهت می آمده اند. در جسد سرچارلز هیچ اثری از خشونت مشاهده نشده، و با اینکه گواهی پزشکی به تغییر شکل نسبتا شدید چهره اشاره دارد ـ تا آن حد که دکتر مورتیمر در آغاز حاضر نبوده بپذیرد که این در واقع دوست و بیمار اوست که مقابلش بر زمین افتاده ـ می گویند این وضعیت در موارد تنگی نفس و مرگ بر اثر ایست قلبی غیر عادی نیست.

ضمنا تشریح جسد که ناراحتی عضوی قدیمی را نشان می دهد این توجیه را تایید می کند . هیات نصفه بر اساس نظریه ی آزمایش پزشکی رای داد . رایی مفید و موثر ، زیرا این امر واجد همیت فراوانی است که وارث سرچارلز در باسکرویل هال مستقر شود و کارهای خوب او را که به نحو غم انگیزی قطع شده است دنبال کند . اگر نتیجه گیری های بدور از احساسات تحقیق قضایی به افسانه هایی که پچ پچ کنان درباره ی ماجرا نقل می شوود پایان نداده بود ، احتمالا برای باسکرویل هال ، ساکنی پیدا نمی شد . تصور می کنیم نزدیکترین خویشاوند سر چارلز ، برادرزاده اش آقای هنری باسکرویل ، پسر برادر کوچکتر سر چارلز است ، البته در صورتی که هنوز در قید حیات باشد . آخرین باری که مرد جوان خبری از خود داده در آمریکا بوده است ؛ تحقیقاتی آغاز شده تا او از این موضوع که ثروت خوبی نصیبش شده آگاه شود . » 
دکتر مورتیمر روزنامه اش را تا کرد و دوباره در جیب گذاشت و گفت : 
- آقای هولمز ، نکات اعلام شده درباره ی مرگ سرچارلز اینهاست .
شرلوک هلمز جواب داد : 
- از اینکه توجه مرا به قضیه ای جلب کرده اید که مطمئنا وجوه قابل توجهی دارد ، از شما تشکر می کنم . در آن موقع مقاله ی دیگری در این باره خوانده بودم ، ولی ماجرای نقاشیهای واتیکان مرا به شدت گرفتار کرده بود و چون میل داشتم پاپ را از خودم ممنون کنم تماسم با چند قضیه ی انگلیسی در خور توجه ، قطع شد . گفتید که این مقاله شامل نکات عمومی و اعلام شده است ؟ 
- بلی . 
- پس مرا از نکات خصوصی و اعلام نشده آگاه کنید .
به صندلی اش تکیه داد ، بار دیگر نوک انگشتهایش را جمع کرد و حالت فرد عدالت گستر بی اعتنا را به خود گرفت . دکتر مورتیمر که اندک اندک هیجان شدیدی از خود نشان می داد گفت : 
- چیزی را که با کسی در میان نگذاشته ام به شما می گویم . اگر در آن هنگام سکوت کرده ام علتش فقط این بوده که خواسته ام از انگیزه ای پیروی کرده باشم ؛ مردی که اهل علم است از این که به خرافات عامیانه میدان بدهد نفرت دارد . از طرفی ، مثل همین روزنامه ، فکر می کردم که اگر اتهام بزرگی به شهرت شوم باسکرویل هال اضافه شود آنجا خالی از سکنه خواهد ماند . به همین جهت مصلحت دیدم که درباره ی چیزی که می دانم کمتر حرف بزنم ، از صراحت کامل من چیزی عاید نمی شود . ولی به شما می توانم همه چیز را بگویم . 
خلنگ زار ، خیلی سکنه ندارد ؛ کسانی که در این ناحیه زندگی می کنند غالبا یکدیگر را می بینند . من ، سر چارلز باسکرویل را خیلی می دیدم . به غیر از آقای فرانکلند اهل لافتر هال و آقای استاپلتون طبیعیدان ، تا شعاع چند کیلومتری آدم تحصیلکرده ای پیدا نمی کنید . سر چارلز خیلی اهل معاشرت نبود ولی بیماریش ما را به هم نزدیک کرده بود و علاقه ای که هر دو به قلمرو علم داشتیم تماس ما را حفظ می کرد . او از آفریقای جنوبی اطلاعات بسیاری داشت و ما شبهای جالب بسیاری را صرف بحث درباره ی آناتومی تطبیقی اقدام هوتنتو و بوشیمن کردیم . 
از چند ماه پیش کاملا متوجه شده بودم که سیستم عصبی سر چارلز وضع بسیار بدی پیدا کرده است . داستانی که برایتان خواندم به قدری بر او تاثیر گذاشته بود که او با آن که دوست داشت در املاکش گردش کند هیچ چیز نمی توانست او را مصمم به آن کند که شبها به خلنگ زار قدم بگذارد . آقای هولمز ، هر قدر که به نظرتان باورنکردنی برسد ، سر چارلز قانع شده بود که نفرین هولناکی متوجه خانواده اش شده است ، قطعا مطالبی که درباره ی اجدادش به من گفته بود چیز شوق انگیزی نداشت . فکر حضور شبحی او را تسخیر کرده بود ؛ بارها از من پرسیده بود که آیا ضمن عیادت های شبانه ام به حیوان عجیبی برنحورده ام و آیا صدای پارس سگی را نشنیده ام . خوب به خاطر می آورم که سوال آخر ، او را به هیجان می آورد و هنگامی که این سوال را می کرد صدایش از فرط هیجان می لرزید .

همچنین به خاطر می آورم که سه هفته پیش از حادثه به سراغ او رفتم . جلوی در ملک ایستاده بود . از کالسکه ام پیاده شده بودم و در کنار او قرار گرفته بودم که متوجه شدم چشم هایش خیره مانده است و از روی شانه ی من ، در دوردست چیزی را با هراس شدیدی می نگرد . سر برگرداندم ؛فقط مجال یافتم ببینم چیزی که من آن را گاو سیاه بزرگی تصور کردم از انتهای دره می گذرد . او به قدری منقلب شده بود که ناگزیرم کرد تا محلی که حیوان را دیده بودم بروم ؛ به هر سو نگریستم ، حیوان ناپدید شده بود ؛ این حادثه بر روح او اثر ناگواری گذاشت . تمام ساعات اول شب شب را نزد سر چارلز ماندم . همان موقع بود که برای توجیه آشفتگی اش سندی را که اندکی پیش برایتان خواندم به من سپرد . این واقعه را از آن رو برایتان نقل می کنم که در حادثه ی غم انگیزی که روی داد دارای مقداری اهمیت بود ، ولی در آن لحظه من قانع شده بودم که هیچ چیز چنین هیجان شدیدی را توجیه نمی کند . 
به توصیه ی من بود که قرار شد سر چارلز به لندن برود . می دانستم که او ناراحتی قلبی دارد ؛ اضطراب پایداری که او با آن سر می کرد ، ولو این که علت آن واهی و خیالی می بود ، سلامت او را به شدت به خطر می انداخت . فکر می کردم که وقتی چند ماه را با تفریح های پایتخت بگذراند وقتی که برگردد تغییر پذیرفته است . آقای استاپلتون هم که دوست مشترک ما بود و وضع سلامت سرچارلزموجب نگرانی اش شده بود از عقیده ی من طرفداری کرد . اما در آخرین لحظه حادثه ی غم انگیز روی داد . 
شبی که سر چارلز درگذشت ، باریمور پیشخدمت جسدش را یافت و توسط پرکینز نوکر مرا با خبر کرد ؛ هنوز نخوابیده بودم ، به همین جهت ظرف مدتی کمتر از یکساعت خودم را به باسکرویل هال رساندم . تمام جوانب امر را که به تحقیق مربوط می شد بررسی کردم . رد پاها را در خیابان کاجها دنبال کردم . محل را در نزدیکی در مشرف به خلنگ زار که به نظر می رسید او در آنجا ایستاده است دیدم . متوجه شدم که در شکل ردپاها تغییری صورت گرفته است . توجه کردم که به جز ردپاهای باریمور در روی شنها رد پای دیگری وجود ندارد ، و بالاخره با دقت فراوان پیکر را که کسی پیش از رسیدن من به آن دست نزده بود معاینه کردم . سر چارلز به شکم افتاده بود ، دستهایش چلیپاوار قرار گرفته بود ، انگشت هایش در شن فرو رفته بود ؛ خطوط چهره اش به قدری تغییر کرده بود که در شناختن او دچار تردید شدم . به طور قطع متحمل اعمال خشونت بار نشده بود و هیچگونه جراحتی نداشت . ولی باریمور در تحقیق یک گواهی نادرست داد . به این معنا که گفت در اطراف جسد هیچ اثر دیگری روی زمین نبوده . او متوجه چیزی نشده . ولی من چنین اثری دیدم ؛ در مسافت کمی ولی تازه و آشکار !
- رد پا ؟ 
- بلی ، رد پا !
- مرد یا زن؟ 
دکتر مورتیمر با نگاه غریبی مرا برانداز کرد و بعد نجوا کنان گفت :
- آقای هولمز ، رد پاها به سگ غول آسایی تعلق داشت .

در انتظار فصل سوم باشید ...
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط اشوزدنگهه ، Nila ، m.d.s
#3
بهتره فصلارو قسمت قسمت کنی 
1
(پیرمرد مهربان)
resim 
پاسخ
#4
چجوری
resim
پاسخ
#5
Question 
فصل سوم : مسله
اعتراف می کنم که وقتی این کلمات را شنیدم نتوانستم جلوی لرزشی را که به سراغم می آمد بگیرم . صدای پزشک ، مرتعش شده بود : رازی که به زبان آورده بود عمیقا او را تکان داده بود . هولمز که به شدت به هیجان آمده بود به جلو خم شد ؛ نگاهش بر اثر برقی شدید ونافذ که به خوبی در او می شناختم می درخشید ، پرسید : 

- این را دیدید ؟

- به همان روشنی که شما را می بینم .

- و چیزی نگفته اید ؟ 

- جه فایده داشت ؟

- چطور کس دیگری آن را ندیده؟

- رد پاها تقریبا در بیست متری جسد بوده ؛ کسی در بند این موضوع نبود . من هم اگر با داستان آشنایی نداشتم به آن فکر نمی کردم . 

- در خلنگ زار خیلی سگ گله وجود دارد ؟

- مسلما ! ولی رد پا متعلاق به سگ گله نبود . 

- گفتید که سگ بزرگی بوده ؟

- خیلی بزرگ !

- ولی به جسد نزدیک نشده ؟

- خیر !

- آن شب هوا چطور بود ؟

- ابری و سرد . 

- باران نمی بارید ؟

- خیر !

- خیابان چه شکلی است ؟ 

- در بین دو ردیف کاج قدیمی که به شکل پرچین کاشته شده اند کاشته شده است ؛ درختها چهار متر ارتفاع دارند ؛ از میان آنها نمی توان عبور کرد . خود خیابان تقریبا دو متر و نیم عرض دارد.

- بین درختها و خیابان چیزی وجود ندارد ؟

- چرا ؛ در هر طرف حاشیه ای از چمن وجود دارد ؛ به عرض تقریبا دو متر !

- فکر می کنم اینطور شنیدم که در جایی یک در ، پرچین کاجها را قطع می کند ؟ 

- بلی ، دری مشبک که به خلنگ زار باز می شود . 

- در دیگری وجود ندارد ؟

- ابدا !

- به نحوی که برای قدم نهادن به خیابان کاجها باید از خانه به آنجا رفت یا از در مشبک عبور کرد ؟

- در یک سر دیگر خیابان یک راه خروجی هست که از عمارت کلاه فرنگی می گذرد .



- آیا سر چارلز به آن رسیده بود ؟

- نه ، تقریبا پنجاه متر با آن فاصله داشت . 

- دکتر مورتیمر ، حالا چیزی می پرسم که خیلی اهمیت دارد ؛ رد پاهایی که دیدید در خیابان بود یا در روی چمن !

- در روی چمن هیچ ردپایی دیده نمی شد . 

- رد پاها در خیابان در همان سمتی که در مشبک مشرف به خلنگ زار قرار دارد دیده می شد ؟

- بلی ، در کنار خیابان و در همان طرفی که در مشبک قرار دارد دیده میشد . 

- دکتر ، شما خیلی توجه مرا به خود جلب می کنید . یک نکته ی دیگر : در مشبک بسته بود ؟ 

- بلی ، قفل هم بود . 

- ارتفاعش ؟

- در حدود یک متر و بیست و پنج سانتیمتر !

- بنابراین هرکسی می تواند از روی آن رد شود ؟ 

- بلی !

- در نزدیکی در مشبک چه آثاری پیدا کردید ؟

- اثر خاصی نبود . 

- خدای من ! کسی آنجا را بررسی نکرده ؟

- چرا ، من کرده ام !

- و چیزی تشخیص نداده اید ؟

- همه چیز درهم و برهم بود . قطعا سر چارلز پنج تا ده دقیقه آنجا توقف کرده بود .

- از کجا متوجه شدید ؟

- برای اینکه خاکستر سیگارش دو بار به زمین ریخته بود .

- عالی است ! واتسون ، این همکار بسیار دلچسبی است . اما رد پاها ؟

- در آن سطح شنی کوچک ردپاهای او دیده میشد . چیز دیگری ندیدم . 

شرلوک هلمز با بی صبری ضربه ی سنگینی به زانویش زد و با هیجان گفت : 

- کاش آنجا بودم ! بدون شک قضیه ی جالبی است !قضیه ای که برای کارشناس علمی امکانات بسیاری فراهم می آورده . این خیابان پوشیده از شن که خیلی چیزها می توانستم از آن بخوانم مدتها است که بر اثر باران پر لکه شده است یا کفش های پر میخ روستائیان کنجکاو آن را زیر و رو کرده است ... آه ! دکتر مورتیمر ، دکتر مورتیمر ، فکرش را بکنید که چرا زودتر به من خبر نداده اید ! باید پاسخگوی این امر باشید . 

- آقای هولمز ، نمی توانستم پای شما را به ماجرا باز کنم ، مگر این که تمام جزئیات را به هم بگویم و دلیل سکوتم را هم به شما گفته ام . گذشته از این ...



- چرا تردید نشان می دهید ؟

- زیرکترین و با تجربه ترین کارآگاهان هم در برخی زمینه ها خلع سلاح می شوند . 

- می خواهید بگویید که موضوعی مافوق طبیعی در میان است ؟

- من چنین چیزی نگفتم .

- نگفتید ولی فکرش را می کنید . 

- - آقای هولمز ، بعد از ماجرای غم انگیز چیزهایی برایم نقل کرده اند که انطباق آنها با وضع طبیعی کارآسانی نیست . 

-مثلا ؟

- می دانم که پیش از وقوع این واقعه ی هولناک ، چندین نفر حیوانی را در خلنگ زار دیده اند که نشانه هایش با علائم حیوان جهنمی باسکرویل تطبیق می کند و به هیچ حیوانی که از لحاظ علمی طبقه بندی شده باشد شباهت ندارد . همه اطمینان می دهند که این حیوان بسیار بزرگ ، تقریبا درخشان ، شبح وار و مهیب است . از این گواهان ، بازجوییهای ضد و نقیض به عمل آورده ام ؛ یکی از آنها روستایی سمجی است ، یکی دیگر نعلبند است ، سومی مزرعه دارد ؛ هر سه نظر قطعی دارند ؛ هر سه داستان یکسانی در باب شبح برایم نقل کرده اند و علائم این حیوان غول آسا دقیقا با همان سگ جهنمی تطبیق می کند . وحشت بر منطقه حکمفرما شده است و چندان آدم متهور نمی توان یافت که شب هنگام از خلنگ زار عبور کند . 

- و شما که مردی اهل علوم تجربی هستید فکر می کنید پدیده ای مافوق طبیعی در میان است؟

- نمی دانم چه فکر کنم .

هولمز شانه بالا انداخت و گفت : 

- تا کنون تحقیق هایم را به دنیا محدود کرده ام . به نحو ناچیزی با بدی جنگیده ام ؛ ولی حمله کردن به شخص شیطان می تواند کار بسیار جاه طلبانه ای باشد . ولی شما قبول می کنید که رد پا حالت مادی داشته ؟

- خود سگ هم به اندازه ی کافی جنبه ی مادی داشته که گلوی مردی را پاره کند ؛ با این همه سگ جهنمی بوده است .



- می بینم که جزو کسانی شده اید که عقیده دارند امری مافوق طبیعی در این ماجرا دخالت دارد . دکتر مورتیمر ، بگویید ببینم : اگر شما هم این نظر را دارید چرا آماده اید که با من مشورت کنید ؟ شما در عین ح ال که می گویید تحقیق درباره ی مرگ سر چارلز بی فایده است میل دارید در این باره تحقیق کنم ؟

- من که نمی گویم میل دارم به این موضوع بپردازید .

- پس از چه لحاظ می توانم به شما کمک کنم ؟ 

- به این نحو که به من بگویید با سر هنری باسکرویل که به ایستگاه راه آهن واترلو می رسد چه کنم ....

نگاهی به ساعتش انداخت و اضافه کرد :

- ... دقیقا یک ساعت و ربع دیگر می رسد!

- وارث او است ؟

-بلی ، بعد از مرگ سر چارلز درباره ی این مرد جوان به تحقیق پرداختیم و پی بردیم که او در کانادا به کشاورزی اشتغال دارد . بنا بر اطلاعاتی که کسب کرده ایم او جوانی از هر لحاظ بسیار خوب است . حالا دیگر نه در مقام پزشک ، بلکه به عنوان مجری وصیتنامه ی سر چارلز حرف میزنم . 

- به طوری که حدس می زنم مدعی دیگری وجود ندارد ؟

- نه ، یگانه خویشاوند دیگری که توانستیم اثری از او پیدا کنیم راجر باسکرویل بود که در میان سه برادری که سر چارلز بیچاره بزرگترین آنها به شمار می رفت از همه کوچکتر بود . برادر دوم که در جوانی درگذشت پدر سر هنری بود . برادر سوم ف سعنی راجر ، گاو پیشانی سفید خانواده بود . او به تبار قدیمی باسکرویلهای غالب تعلق داشت . بطوری که به من گفته اند نسخه ی بدل همان هوگو باسکرویل بدسابقه بوده است . باقی ماندن در انگلستان برایش امکان نداشته : شهرت بدی پیدا کرده بوده . به آمریکای مرکزی گریخته است و در سال 1876 بر اثر تب زرد در گذشته . هنری ، آخرین تن از خاندان باسکرویل است . یکساعت و پنج دقیقه ی دیگر باید در ایستگاه واترلو از او استقبال کنم . تلگرافی از او دریافت داشته ام که می گوید امروز صبح از سوتامپتون می رسد . آقای هولمز ، چه توصیه ای به من می کنید ؟ 

- چرا نباید به املاک اجدادش برود ؟ 

- این که او به آنجا برود امری طبیعی است ، نه ؟ اما لطفا در نظر بگیرید که تمام افراد خانواده ی باسکرویل که در آنجا زندگی کرده اند قربانی سرنوشت شومی شده اند . اطمینان دارم که اگر سر چارلز پیش از مرگش می توانست با من حرف بزند به من هشدار می داد که آخرین نماینده ی خاندانی قدیمی و وارث ثروتی بزرگ ، برای زندگی به آن مکان مرگبار نرود ... با این همه نمی توان انکار کرد که آبادانی و رفاه تمام آن ناحیه به حضور او در آنجا بستگی دارد . تمام کارهای خوبی که سر چارلز طرح ریزی کرده است ، در صورتی که ملک بدون سکنه بماند ، محکوم به فناست . می ترسم که منافع شخصی ام سبب شود که خودم را در اختیار سوءاستفاده قرار دهم : به این جهت شما را از ماجرا آگاه می کنم و تقاضای مشورت دارم . 

هلکط لحظه ای فکر کرد و بعد گفت : 

- خلاصه ی قضیه این است . به عقیده ی شما ، یک عامل جهنمی ، دارتمور را برای افراد خاندان باسکرویل غیرقابل سکونت کرده است . منظورتان این است ؟

- حداقل تا جایی پیش می روم که بگویم جای هر گونه بیمی وجود دارد که این طور باشد .



- درست . اما اگر نظریه ی شما در مورد امر مافوق طبیعی درست باشد برای باسکرویل جوان چه در لندن و چه در دیوونشایر احتمال مردن وجود دارد . برای ن چندان قابل درک نیست که اهریمنی مانند یک عضو کوچک کلیسا فقط در یک نقطه واجد قدرت باشد . 

- آقای هولمز ،اگر خودتان با این نوع مسائل درگیر بودید این قضیه را این طور سرسری نمی گرفتید . بنابراین ، به عقیده ی شما ، باسکرویل جوان در دیوونشایر هم به اندازه ی لندن دارای امنیت خواهد بود . او پنجاه دقیقه ی دیگر می رسد . چه توصیه می کنید ؟

- آقا ف به شما توصیه می کنم کالسکه ای بگیرید و سگتان را که هم اکنون به در خانه ام پنجه می ساید سوارش کنید و به ایستگاه واترلو بروید و با سر هنری ملاقات کنید . 

- بعد ؟

- بعد هم چیزی به او نگویید تا وقتی که من تصمیمی در این باره اتخاذ کنم !

- برای اتخاذ تصمیم به چه مدت نیاز دارید ؟

- بیست و چهار ساعت . دکتر مورتیمر ، خیلی ممنون میشوم که لطف کنید و فردا سات ده به اینجا بیائید ، و در مورد نقشه های آتی ام برایم خیلی ساده خواهد بود که به اتفاق سر هنری بیایید . 

- بسیار خوب ،آقای هلمز 

پیش از آنکه برود ساعت دیدار را یادداشت کرد و با رفتار یر به هوا و شل و ول که برایش عادت شده بود به طرف در راه افتاد . هولمز سرپله ها او را متوقف کرد و گفت : 

- دکتر مورتیمر ، آخرین سوال ! گفتید که پیش از مرگ سر چارلز چند نفر این شبح را در خلنگ زار دیده اند ؟

- سه نفر آن را دیده اند . 

- بعد از مرگ سر چارلز چطور ... ؟

- تا جایی که من می دانم ، نه !

- متشکرم ، خداحافظ !

هولمز برگشت و نشست . چهره ی آرامش منعکس کننده ی رضایت خاطری بود که وقتی مساله ای در خور توجه فکرش را به خود مشغول می داشت ، در خود احساس می کرد .

- واتسون ، شما بیرون می روید ؟

- مگر اینکه بتوانم به شما کمک کنم . 

- نه ، دوست عزیز ، موقع کار و فعالیت به کمک شما احتیاج دارم . ولی این قضیه ، هیجان آور است ، واقعا از برخی جهات بی نظیر است ! وقتی از جلوی فروشگاه براولیز می گذرید لطف کنید و نیم کیلو از قوی ترین توتون کاملا کوبیده شده اش برایم سفارش بدهید . متشکرم ! اگر خیلی باعث زحمتتان نشود میل دارم که تا شب برنگردید . خیلی خوشوقت می شوم که آن وقت بتوانم درباره ی تاثیر معماهای هیجان انگیزی که امروز صبح در اختیارمان گذاشته شده با شما تبادل نظر کنم . 

می دانستم که انزوا و تنهایی برای دوستم ، در لحظات تمرکز فکری شدید ، لازم است . در چنین شرایطی او هر ذره از اجزا گواهیها و اظهارات را می سنجید ، نظریه های ضد و نقیض می ساخت ، آنها را در برابر هم قرار می داد ، اصل را از فرع جدا می کرد . بنابراین تصمیم گرفتم که روز را در کلوپم بگذرانم و ساعت نه شب بود که بار دیگر در سالن خانه ی واقع در بیکر استریت جای می گرفتم . 

وقتی در را باز کردم نخستین احساسم این بود که در غیبت من حریقی صورت گرفته است ؛



اتاق غرق در دود غلیظی بود که جلوی نور چراغ را می گرفت ، ولی نگرانی ام به سرعت برطرف شد : این دود که مرا به سرفه می انداخت دود توتون بود . در میان این همه مه خاکستری رنگ ، به نحوی مبهم هولمز را دیدم که با رب دوشامبر خودش را روی مبلی جمع کرده است و پیپی را که از سفال سیاه بود به دندان ها گرفته است . در اطرافش چند لوله کاغذ گذاشته شده بود .

- واتسون سرما خورده اید ؟ 

- ابدا ، علتش این هوای کثیف است ...

- درست است ، هوا کمی غلیظ است . 

- غلیظ ! بگویی غیر قابل تحمل !

- در این صورت پنجره را باز کنید ! می بینم که روزتان را در کلوپ گذرانده اید ...

- هولمز عزیز من !

- درست است یا نه ؟

- بلی ، اما چطور ...؟

در قبال حیرت من شروع به خنده کرد .

- واتسون ، از تمام وجود شما صداقت لذت بخش می بارد ؛ اِعمال اندکی از قدرت من بر این وجود ، لذت بخش است . آقایی در یک روز بارانی ، در شهری پر از گل و لای ، از خانه بیرون می رود . شب که برمی گردد یک لکه ی گل هم با خودش نمی آورد ، کلاهش همان طور تمیز و مرتب است ، کفش هایش برق می زند . بنابراین تمام روز در یک جا مانده است . و این مرد کسی است که دوستی صمیمی هم ندارد . بنابراین او به کجا رفته ... ؟ خوب ، مسلم است !

- قبول ، به اندازه ی کافی مسلم است !

- دنیا پر از چیزهای واضح و مسلمی است که هرگز کسی آنها را نمی بیند . فکر می کنیدمن به کجا رفته ام ؟ 

- از جایتان تکان نخورده اید .

- به عکس ! به دیوونشایر رفته ام !

- در عالم تفکرات ؟

- دقیقا ! جسمم روی این مبل مانده بود و متاسفانه در غیاب من محتوای دو قهوه جوش و نیز مقدار غیرقابل تصوری توتون مصرف کرده بود . پس از رفتن شما فرستادم که از فروشگاه استانفوردز نقشه ی آن قسمت خلنگ زار را برایم بیاورند و روحم تمام روز در آن به گردش پرداخت . به خودم می بالم که آنجا گم نشده ام . 

- حدس می زنم نقشه ای با مقیس بزرگ ؟

- خیلی بزرگ ...

قسمتی از آن را گشود و روی زانویم پهن کرد . 

- این ناحیه ای است که به خصوص مورد توجه ما است . باسکرول هال در وسط آن قرار دارد . 

- بیشه ای دور تا دورش را گرفته ؟



- درست است . تصور می کنم خیابان کاجها ، هر چند با این نام مشخص نشده ، اینجا ، در امتداد این خط کشیده شده است و همانطور که می بینید خلنگ زار هم طرف راست آن قرار دارد . این نقطه ی کوچک ، دهکده ی گریمپن است که دوستمان دکتر مورتیمر ستادش را در آن مستقر کرده است . خوب نگاهکنید ، تا شعاع هشت کیلومتری فقط خانه های انگشت شمار و دور از هم وجود دارد . اینجا لافتر هال است که قبلا از ان برایمان صحبت کرده اند . این خانه شاید اقامتگاه طبیعیدان باشد ... که اگر به خاطر داشته باشیم اسمش استاپلتون است . اینها هم دو مزرعه ی های فور و فولمایر در داخل خلنگ زار است . بعد در بیست و چهار کیلومتری آنجا زندان بزرگ محکومان به اعمال شاقه قرار دارد . بیناین نقاط مسکونی پراکنده و کاملا در اطراف ، خلنگ زار دلگیر ، شوم و غیر مسکونی گسترده است .پس این شد صحنه ی ماجرای غم انگیزی که شاید به یاری ما از بروز ماجرای غم انگیز دوم در آن جلوگیری شود . 

- باید ناحیه ای وحشی باشد . 

- بلی . اگر شیطان خواسته باشد در کارهای بشری مداخله کند ...

- عجب ! حالا به طرف توجیه مافوق طبیعی کشیده می شوید ؟ 

- عوامل شیطان می توانند موجودات بشری باشند ، مگر نه ؟ دو موضوع اساسی را باید حل کرد . اولا : آیا به راستی جنایتی صورت گرفته است ؟ ثانیا : چه جنایتی و چگونه صورت گرفته ؟ قطعا اگر فرضیه ی دکتر مورتیمر درست باشد و اگر ما با نیروهایی سر و کار داشته باشیم که از حدود قوانین عادی طبیعت فراتر روند ، تحقیق ما بی فایده خواهد بود . ولی پیش از آن که به چنین نظریه ای برسیم باید تمام نظریه های دیگر را بیازمائیم . اگر موافق باشید حالا دیگر پنجره را می بندیم . بدون شک من آدم عجیبی هستم ، ولی به نظرم هوای فشرده و غلیظ به تمرکز فکر کمک می کند . اما در نظر بگیرید که تا جایی پیش نمی روم که برای تفکر ، خودم را در جعبه ای زندانی کنم ، نتیجه ی منطقی نظریه ی من این است ... آیا شما به این موضوع فکر کرده اید ؟

- بلی ، قسمتی از روز را صرف اندیشیدن به آن کرده ام .

- درباره ی آن چه می گویید ؟

- حیرت آور است .

- قطعا ، موضوع پیش پاافتاده ای نیست . برخی از جزئیاتش آن را از روال عادی خارج می کند . مثلا تغییر شکل رد پاها . واتسون ، در این باره چه فکر می کنید؟

- مورتیمر می گفت که سر چارلز در این تکه راه ، نوک پا راه رفته است . 

- او همان حرف احمقی را که در خلال تحقیق گفته شده ، تکرار کرده است . به چه علت مردی وقتی این خیابان را طی می کرده باید سرپنجه راه رفته باشد ؟ 

- پس جریان از چه قرار بوده ؟

- واتسون ، او می دویده ! نومیدانه می دویده ، می دویده تا جانش را نجات دهد ... دویده تا جایی که قلبش از کار ایستاده و بی جان به زمین افتاده . 

- از چه می گریخته ؟ 

- مساله همین است . نشانه های مختلفی این فکر را در ما ایجاد می کند که سر چارلز حتی پیش از آنکه شروع به دویدن کند دچار وحشت دیوانه واری شده بوده است . 

- این را از کجا می گویید ؟ 

- در حال حاضر حدس می زنم که علت وحشتش از طرف خلنگ زار بر او آشکار شده . در این صورت احتمال می رود که فقط آدمی که عقلش را از دست داده باشد دوان دوان به سویی می رود که او را ازخانه اش دور می کند . در حالی که باید درصدد براید به خانه برگردد . اگر شهادت مرد کولی معتبر باشد سر چارلز درست در مسیری که کمتر شانس یافتن کمکی در آن بوده شروع به دویدن و فریاد زدن کرده است . این نکته هم وجود دارد : آن شب او منتظر چه کسی بوده است و چرا در خیابان کاجها منتظر او بوده است نه در خانه ؟

- فکر می کنید که منتظر کسی بوده است ؟ 

- سر چارلز نسبتا مسن و علیل بوده . می توانیم قبول کنیم که دوست داشته شبها گردش کند ولی زمین خیس بوده و شب چندان مساعدی هم نبوده . ولی آیا طبیعی است که آن چنان که دکتر مورتیمر از خاکستر سیگار او نتیجه می گیرد - و من انتظار چنین درک عملی از جانب او را نداشتم - سر چارلز در آنجا پنج تا ده دقیقه صبر کند ؟ 

- ولی او هر شب بیرون می رفته .
- فکر نمیکنم که او هرشب دم در مشرف به خلنگ زار انتظار می کشیده . به عکس ، از خلنگ زار دوری می جسته . اما آن شب منتظر مانده . و این همان شب عزیمتش به لندن بوده . واتسون ، ماجرا شکل می گیرد . انسجام پیدا می کند . ممکن است خواهش کنم ویولونم را بدهید ؟ دیگر از این ماجرا صحبت نمی کنیم تا آن که افتخار پذیرایی از دکتر مورتیمر و سر هنری باسکرویل نصیبمان شود .

منتظر فصل 4 باشید ...
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط گراویتون ، m.d.s
#6
Question 
فصل چهارم: سر هنری باسکرویل
میزمان پس از صرف صبحانه ، به سرعت پاک شد ؛ هولمز با رب دوشامبر منتظر مهمانهایش بود . مشتریهای ما وقت شناس بودند ؛ ساعت دیواری ده بار زنگ زده بود که دکتر مورتیمر وارد شد و به دنبال او جوانی اصیل زاده به درون آمد . جوان تقریبا سی ساله بود ، ریزنقش ، چست و چابک و بسیار خپله بود ؛ چشم و ابروی مشکی ، ابروان پر پشت ، قیافه ای بیدار و رزمجو داشت . کت و شلوار پشمی زنگاری رنگ پوشیده بود . مثل افرادی که قسمت اعظم عمرشان را در هوای آزاد گذرانده باشند صورتی سوخته داشت . ولی نگاه آرام و رفتار آمیخته به اطمینانش آشکار می کرد که جوانی اصیلزاده است . 

دکتر مورتیمر گفت :
- سرهنری باسکرویل را معرفی می کنم . 
مهمان جدیدمان گفت : 
- شخص مورد نظر ، من هستم . ولی آقای شرلوک هلمز ، موضوع عجیب این است که اگر دوستم پیشنهاد نکرده بود که امروز صبح به دیدن شما بیاییم خودم شخصا به اینجا می آمدم . می دانم که شما معماهای دیگران را حل می کنید و من امروز صبح در برابر موضوع بسیار پیچیده ای قرار گرفتم که شایسته ی آن است که بیش از توان من به آن فکر شود . 
- سر هنری ، لطفا بفرمایید بنشینید . آیا منظورتان این است که از وقتی به لندن رسیده اید قهرمان ماجرای درخور توجهی شده اید ؟ 
- نه ، آقای هولمز ! اصلا مهم نیست . به نظر می رسد که فقط یک شوخی بایدباشد . موضوع عبارت از نامه ای است که امروز صبح به دستم رسید ؛ البته اگر بتوانیم این را نامه بخوانیم . 
پاکتی را روی میز گذاشت ؛ سر به رویش خم کردیم . پاکتی معمولی و خاکستری رنگ بود . با حروف درشت و زخمت رویش نوشته شده بود : سر هنری باسکرویل ، نورتومبرلند هتل ! 
مهر پست از «چارینگ کراس » حکایت می کرد و تاریخ آن هم شب پیش را نشان می داد . 
هولمز به دقت به مهمانمان نگاه کرد و پرسید : 
- چه کسی می دانست که شما در هتل نورتومبرلند فرود خواهید آمد ؟
- هیچ کس نمی دانست . بعد از دیدار با دکتر مورتیمر چنین تصمیمی گرفتیم . 
- حتما دکتر مورتیمر در آنجا زندگی می کرده ؟
دکتر جواب داد : 
- نه ، من دعوت دوستی را پذیرفته بودم و در خانه ی او به سر می بردم . هیچ چیز اجازه نمی داد کسی پیش بینی کند که ما به این هتل می رویم . 
- هوم ! به نظر می رسد کسی به شدت به اعمل و رفتار شما توجه دارد ...
از پاکت یک کاغذ نیم ورقی که چهارلا شده بود بیرون کشید . آن را روی زمین پهن کرد . در وسط کاغذ فقط یک عبارت دیده می شد که با استفاده از حروف روزنامه چسبانده شده به روی کاغذ تشکیل می شد . این عبارت چنین بود :« اگر به زندگی و عقلتان علاقه دارید از خلنگ زار دوری کنید . » 
فقط کلمه ی خلنگ زار با مرکب نوشته شده بود . سر هنری باسکرویل گفت : 
- آقای هولمز ! شاید حالا بتوانید به من بگویید که معنای این کار چیست و چه کسی این قدر به کارهای من توجه دارد ؟
- دکتر مورتیمر ، شما در این باره چه فکر می کنید ؟ قبول دارید که اینجا پای امری مافوق طبیعی در میان نیست ، نه؟
- بلی آقا . ولی خیلی امکان دارد این نامه را کسی فرستاده باشد که فکر ی کند قضایا جنبه ی عادی ندارد .
سر هنری با مقداری تمسخر پرسید :

- کدام قضایا ؟ آقایان ، به نظرم شما خیلی بیشتر از خودم با کارهای من آشنایی دارید !
شرلوک هلمز گفت :
- سر هنری ، پیش از آن که از این اتاق خارج شوید از تمام چیزهایی که ما می دانیم آگاه خواهید شد این را به شما قول می دهم . فعلا با اجازه ی شما به این سند خیلی جالب که ظاهرا دیشب ساخته و ارسال شده است می پردازیم . واتسون ، تایم دیروز را دارید ؟
- آنجا است . 
- ممکن است خواهش کنم آن را به من بدهید ؟ ... لطفا صفحه ی داخلی ، صفحه ی مقاله های اساسی ...
نگاه سریعی به آن افکند ، نگاهش ستون ها را دور زد .
- ... مقاله ی خیلی مهمی درباره ی مبادلات آزاد است . اجازه بدهید قسمتی از آن را برایتان بخوانم :« اگر علاقه دارید خود را اسیر این خواب و خیال خوش کنید که تجارت یا صنعت خودتان را تحت حمایت تعرفه ی دولتی قرار داده اید ولی مسلما عقلتان گواهی می دهد که چنین قانونی ، عامل دوری کشو راز آنچه ثروت می خوانید خواهد شد ، ارزش وارداتمان را کاهش می دهد ، و شرایط کلی زندگی در این جزیره را پایین می آورد . »
هولمز که دست هایش را به هم می مالید با هیجان گفت : 
- واتسون ، در این مورد چه فکر می کنید ؟ فکر نمی کنید که این عقیده ی درستی ست ؟
دکتر مورتیمر با توجهی صرفا حرفه ای به هولمز نگاه کرد و سر هنری باسکرویل نگاه بهت آلودش را به من دوخت و گفت : 
- من از تعرفه ی گمرکی خیلی سر در نمی اورم . ولی به نظرم می رسد در مورد انچه به این نامه مربوط می شود ما نسبتا از ردیابی فاصله گرفته ایم . 
- سر هنری ، به عکس من فکر می کنم که درست داریم رد را دنبال می کنیم . واتسون بهتر از شما با روشهای من آشنا است ، ولی من با خود فکر می کنم که آیا او به خوبی به معنای این عبارت پی برده است .
- نه . اعتراف می کنم که هیچ رابطه ای نمی بینم . 
- خوب واتسون عزیز ، رابطه این ست که یکی از دیگری استخراج شده است . شما ، علاقه ، زندگی ، عقلتان ، دوری ، تان ، و ، کنید ... متوجه نیستید که این کلمات از کجا بیرون کشیده شده ؟
سر هنری بانگ برداشت : 
- عجیب است ! حق با شماست ! خارق العاده است !
- اگر کمترین شکی برایتان مانده لطفا توجه کنید که «علاقه دارید» و « عقلتان » هر کدام به طور کامل بریده شده اند . 
- درست است ! ...
دکتر مورتیمر که با حیرت دوستم را می نگریست گفت :
- آقای هولمز به راستی از آنچه می توانستم تصور کنم عجیب تر است ! می توانستم درک کنم که به من بگویند که این کلمات از روزنامه ای بریده شده اند ؛ ولی این که شما اسم روزنامه را می گویید و دقیقا مقاله ای را که مورد استفاده قرار گرفته است تعیین کنید قابل توجه ترین چیزی است که تا کنون دیده ام . چطور به این موضوع پی بردید ؟
- دکتر ، فکر می کنم که شما بتوانید جمجمه ی سیاهپوست را از یک اسکیمو تشخیص بدهید ؟
- قطعا !
- خوب ، چطور این کار را می کنید ؟ 
- برای اینکه تخصص من است . تغییرها بارز و آشکار است . قسمت بالای حدقه ی چشم ، زاویه ی صورت ، طرح فک و ...
- خوب ، تخصص من هم این است و تفاوت ها برایم بارز و آشکار است . بین حروف بورژوایی یکی از مقاله های تایمز و چاپ رقت انگیز یکی از روزنامه های عصر همان قدر تفاوت احساس می کنم که شا بین اسکیمو و سیاهتان احساس می کنید . شناخت حروف روزنامه ها برای هر متخصص امور جنایی لازم است . ولی اعتراف می کنم که در دوران جوانی برایم پیش می آمد که حروف «لیدزمرکوری » و « وسترن مورنینگ نیوز » را با هم اشتباه کنم . ولی سرمقاله های تایمز کاملا قابل تشخیص است و این کلمات را نمی شد از جایی دیگر برید . چون نامه دیروز به پست داده شده بود احتمال می رفت که حروف آن را در روزنامه ی دیروز پیدا کنیم .

سر هنری باسکرویل گفت : 
- آقای هولمز ، اگر درست متوجه منظورتان شده باشم ، کسی این پیام را با قیچی بریده ...
- با قیچی ناخن . می توانید ببینید که قیچی تیغه های بسیار کوتاهی داشته ، چون که برای بریدن « علاقه دارید » دو برش وارد شده است . 
- درست است . بنابراین کسی پیام را با قیچی تیغه کوتاه بریده است و تکه هایش را با چسب ...
- با چسب مایع .
- با چسب مایع روی کاغذ نامه چسبانده است . ولی خیلی دلم می خواهد بدانم چرا کلمه ی « خلنگ زار » با دست نوشته شده . 
- حتما برای اینکه فرستنده پیام آن را در متن چاپ شده نیافته است . کلمات دیگر پیام رایج بوده ، بنابراین یافتن آنها در هر روزنامه ای امکان داشته ؛ ولی کلمه ی «خلنگ زار » کمتر به کار می رود . 
- قطعا توجیه مناسبی است . آقای هولمز ، از این پیام چه نتیجه ای دیگری هم گرفته اید؟ 
- دو سه چیز کوچک ، ولی خیلی سعی شده که کمترین اثری گذاشته نشود . نشانی با خط بد نوشته شده است ، ولی به ندرت پیش می اید که تایمز به دست آدم بی سوادی بیفتد . بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که پیام را آدم تحصیلکرده ای سر هم کرده است ولی این فرد می خواسته خود را فردی عامی جا بزند ؛ و این که او خواسته خط خودش را تغییر دهد این فکر را پیش می آورد که این خط احتمالا برای شما آشنا بوده یا می توانسته برایتان آشنا شود . از طرفی ، می بینید که کلمات یک خط راست تشکیل نمی دهند ؛ برخی بالاتر و برخی پایینتر چسبانده شده اند . مثلا زندگی نسبت به کلمه های دیگر قطعا نامتعادل است . آیا به علت غفلت بوده ؟ یا شتاب و حالت عصبی ؟ من بیشتر به عجله فکر می کنم ، زیرا قضیه مهم بوده است و به نظر نمی رسد که نویسنده ی چنین نامه ای مرتکب غفلت شده باشد . اگر او شتاب داشته یک سوال جالب به میان می آید : چرا او عجله داشته ؟ زیرا هر نامه ای که اول وقت امروز تحویل پست می شده ، پیش از آنکه سر هنری هتل را ترک کند به دست او می رسیده . شاید فرستنده ی پیام می ترسیده که وسط کار مانع اقدام او شوند . در این صورت چه کسی می توانسته مانع کار او شود ؟ 
دکتر مورتیمر گفت :
- حالا به هسته ی مرکزی معما راه پیدا می کنیم .

- بهتر است بگویید ؛ در راهی قدم می گذاریم که در آن فرضیه ها را سبک و سنگین می کنیم تا درست ترین آنها را اختیار کنیم . این نحوه ی استفاده ی علمی از تخیل است ؛ همیشه باید پایگاهی مادی داشت و بر اساس آن به تعمق پرداخت . وقتی این موضوع مطرح شد می توانید باز هم از معما حرف بزنید ، ولی یک موضوع برای من تقریبا مسلم است و آن هم این که نشانی روی پاکت در هتلی نوشته شده است.
- چطور ؟
- اگر خوب دقت کنید متوجه می شوید که نویسنده با قلم و دوات چندان آشنایی نداشته است . تنها موقع نوشتن یک کلمه ، قلم دو بار چکه کرده است و مرکب قلم موقع نوشتن آدرسی به این کوتاهی سه بار تمام شده است ؛ بنابراین در دوات مرکب کمی وجود داشته . خودتان می دانید که قلم و دوات های هتلها چه وضعی دارند ؛ قلمهای آنها غالبا بد هستند و در دوات ها هرگز مرکب زیادی یافت نمی شود . بلی ، این خطر را می کنم و می گویم که اگر می توانستیم سبدهای کاغذهای باطله ی هتلهای اطراف چارینگ کراس را بگردیم تا شماره ی مثله شده ی روزنامه تایمز را پیدا کنیم می توانستیم هویت شخصی را که این پیام را فرستاده تعیین کنیم . اوه ! اوه ! این چیست ؟
روی کاغذی که پیام رادر بر داشت خم شده بود ؛ آن را تا چند سانتیمتری چشمها جلو برد . 
- خوب ؟
هولمز کاغذ را دوباره روی میز گذاشت و گفت : 
- هیچ . نیم ورق کاغذ سفید ، که حتی نقش درونی هم ندارد . فکر می کنم تمام چیزهایی را که می توانستیم از این کاغذ عجیب فهمیده ایم . سر هنری ، حالا بگوئید ، از وقتی که به لندن آمده اید اتفاق جالب دیگری هم برایتان افتاده است یا نه ؟
- راستش نه آقای هولمز . فکر نمی کنم . 
- آیا متوجه نشدید که مراقب شما باشند یا شما را تعقیب کنند ؟
مهمانمان آهی کشید و گفت :
- مثل این که به دنیای افسانه ی تاریکی قدم گذاشته ام ! لطفا ممکن است بگوئید چرا باید کسی مراقبم باشد یا تعقیبم کند ؟
- باید ببینیم . آیا چیزی ندارید که پیش از پرداختن به موضوع برایمان تعریف کنید ؟
- خوب ، بستگی به این دارد که چه چیز را در خور تعریف کردن بدانید . 
- فکر می کنم هر چیزی که از روال عادی زندگی روزمره خارج شود در خور تعریف کردن است . 
سر هنری لبخند زد و گفت :
- با عادات انگلیسیها خیلی آشنایی ندارم . زیرا تقریبا تمام مدت عمرم را در ایالات متحده و کانادا گذرانده ام . ولی امیدوارم که از دست دادن یک لنگه کفش از روال عادی زندگی روزمره انگلستان خارج نشود . 
- یک لنگه کفشتان را از دست داده اید ؟
دکتر مورتیمر به اعتراض پرداخت :
- آقای عزیز من ! خیلی ساده است ، شما آن را گم کرده اید ! در هتل پیدایش خواهید کرد . ملول کردن آقای هولمز با چنین چیزهای جزیی چه فایده ای دارد ؟
- مگر خودش از من نخواست تمام چیزهایی را که از روال عادی خارج می شود برایش تعریف کنم !
هولمز جواب داد :
- قطعا ! همه چیز را ، حتی حوادثی را که به ظاهر خیلی بچگانه می نماید . گفتید که یک لنگه کفشتان را از دست داده اید ؟
- از دست داده ام یا گم کرده ام . شب گذشته یک جفت کفش جلوی دراتاقم گذاشته بودم ؛ امروز صبح فقط یک لنگه اش را پیدا کردم ؛ از واکسی نتوانستم چیزی بیرون بکشم . بدتر از همه این که آنها را از استراند خریده بودم وهنوز به پا نکرده بودم .


- اگر آنها را به پا نکرده بودید چرا می خواستید واکسشان بزنید ؟
- آنها کفش های قهوه ای بودند که هرگز برق انداخته نشده بودند ، به این جهت آنها را دم در اتاقم گذاشته بودم .
- بنابراین دیروز که به لندن رسیدید بی فاصله بیرون رفتید که یک جفت کفش بخرید؟
- خرید های مختلفی کردم . دکتر مورتیمر همراهم بود . باید در نظر بگیرید که آنجا باید در قصری زندگی کنم و باید خوب لباس بپوشم ؛ در آمریکا خیلی به فکر لباس نبودم . از جمله چیزهای دیگر این کفش های قهوه ای را خریدم ( که برایم شش دلار خرج برداشت ) و یک لنگه آن را پیش از آنکه حتی یک بار به پا کرده باشم از من دزدیدند.
شرلوک هلمز گفت : 
- به نظر من این یک لنگه کفش چیزی نیست که خیلی به درد دزدیدن بخورد . من نیز با دکتر مورتیمر هم عقیده ام ؛ به زودی این یک لنگه کفش گمشده را پیدا می کنید . 
جوان اصیلزاده با لحنی مصمم گفت :
-آقایان ، فکر می کنم که به اندازه ی کافی درباره ی چیزهایی که من می دانم حرف زده ایم . وقت آن است که شما به قولتان عمل کنید و مرا در جریان چیزهایی که می دانید قرار دهید. 
هولمز گفت :
- درخواست شما کاملا عاقلانه است . دکتر مورتیمر ، فکر می کنم که کاری نمی توانید بکنید جز این که ماحرا را به گونه ای که به ما گفته اید تکرار کنید . 
دوست اهل علم ما کاغذهایی از جیب بیرون کشید و قضیه را مانند بیست و چهار ساعت پیش تعریف کرد . سر هنری باسکرویل با نهایت دقت گوش داد و گاهی ندای حیرتی برمی آورد .
وقتی داستان طولانی به پایان رسید گفت :
- بسیار خوب ، این ارثی است که خبرش خیلی ساده اعلام نمی شود ! البته از دوران کودکی از سگ چیزهایی شنیده بودم . این داستان خانوادگی است ولی من آن را هرگز جدی تلقی نکرده بودم . و آنچه به مرگ عمویم مربوط می شود ... همه چیز در سرم می جوشد و هنوز نمی توانم به وضوح ببینم . به نظر می رسد که شما هنوز نمی دانید که این قضیه به پلیس مربوط می شود یا به کشیش!
- درست است . 
- و اکنون ماجرای ارسال این نامه به هتل من ... حدس می زنم که آن آدم هم در مجموعه جای می گیرد . 
دکتر مورتیمر گفت :
- ظاهرا این ماجرا نشان می دهد که کسی هست که بیش از ما از آنچه در خلنگ زار می گذرد اطلاع دارد .
هولمز افزود :
- و نیز کسی هست که نسبت به شما نظر بدی ندارد ، زیرا شما را از خطری آگاه می کند . 
- یا این که بخواهد مرا از میدان به درکند و خواهان آن باشد که ببیند آنجا را ترک می کنم . 
- این هم امکان دارد . دکتر مورتیمر از این که مساله ای در اختیارم گذاشته اید که چندین فرض جالب ارائه می کند خیلی از شما متشکرم . ولی سر هنری یک موضوع عملی هست که باید فیصله دهیم و آن هم این است ؛ آیا شما به باسکرویل هال بروید یا نه ؟
- چرا نباید بروم ؟


- برای اینکه به نظر می رسد خطری وجود دارد .
- منظورتان خطری است که از جانب این غول افسانه ای می اید یا خطری از ناحیه ی موجودات بشری ؟
- این چیزی است که باید کشف کنیم .
- مهم نیست ؛ جواب من یکی است . آقای هولمز ، هیچ اهریمن جهنمی یا موجودی بشری نیست که بتواند مانع ازآن شود که من در اقامتگاه خانوادگیم زندگی کنم . این را می توانید حرف آخر من بدانید ...
ابروان سیاهش در هم رفت و چهره اش رنگ گرفت . آشکار بود که آتش خلق و خوی باسکرویلها در وجود آخرین نماینده ی آنها خاموش نشده است . ادامه داد :
- در این فاصله مجالی نداشته ام که به چیزهایی که به من گفته اید فکر کنم ، توقع زیادی است که از کسی بخواهید بلافاصله پس از آگاهی ، تصمیم بگیرد . میل دارم یک ساعت آرامش داشته باشم . آقای هولمز ! الان ساعت یازده و نیم است و من مستقیما به هتلم بر می گردم . آقا قبول می کنید که به اتفاق دکتر واتسون برای صرف نهار با ما بیایید ؟ آن وقت بهتر می توانم در مورد عکس العملهایم توضیح بدهم.
- واتسون موافقید ؟
- کاملا !
- پس منتظر ما باشید . می خواهید بگویم کالسکه ای برایتان بیاورند ؟
- نه ، تر جیح می دهم پیاده روی کنم ، زیرا این قضیه کمی گیجم کرده است . 
دکتر مورتیمر گفت :
- من هم با کمال میل شما را همراهی می کنم . 
- پس ساعت دو بیایید ! خداحافظ !


صدای پای مهمانهایمان را که از پلکان پایین می رفتند ، شنیدیم ، سپس صدای بسته شدن در پایین شنیده شد . یک لحظه بعد هولمز تغییر کرد ؛ مرد اهل تفکر جای خود را به مرد اهل عمل داد : 
- واتسون عجله کنید ! کلاهتان را بردارید و کفشتان را به پا کنید ! یک دقیقه را هم نباید از دست داد !
با عجله به اتاقش رفت تا رب دوشامبرش را با رونگوت عوض کند . پله ها را دو تا یکی طی کردیم . در خیابان ، دکتر مورتیمر و باسکرویل تقریبا دویست متر جلوتر از ما بودند و به طرف آکسفورد استریت می رفتند . 
- باید بدوم تا به آنها برسم ؟
- ابدا ، واتسون عزیز ! اگر بخواهید همراه من باشید همراهی شما را از ته دل می پذیرم . دوستان ما حق داشتند ؛ برای قدم زدن روز خوبی است . 
بر سرعت قدمها افزود تا فاصله ای را که با آنها داشتیم کم کند . سپس وقتی به یکصد متری آن دو رسیدیم راه آکسفورد استریت و ریجنت استریت را در پیش گرفتیم . دوستان ما پشت ویترین مغازه ای ایستادند ؛ هولمز از آنها تقلید کرد . یک لحظه بعد فریاد کوتاهی که حاکی از رضایت خاطر بود سر داد ؛ مسیر نگاه تیز او را دنبال کرم و کالسکه ای دیدم که در آن مردی نشسته بود ؛ کالسکه در آن طرف خیابان ایستاده بود ولی حال ، آهسته به حرکت در می آمد .
- واتسون ، طرف ما همین است ! بیاید ، حداقل باید صورتش را ببینیم ...
ریش سیاه پرپشت و دو چشم نافذ را که از پشت شیشه ی در کالسکه ما را می نگریست دیدم . بلافاصله کروکی کالسکه بسته شد و کالسکه ران دستوری دریافت داشت و اسب به تاخت درآمد تا ریجنت استریت را طی کند . هولمز با ناامیدی به دنبال کالسکه ی خالی گشت ولی در آن حدود کالسکه ی نبود . آن وقت در وسط خیابان شروع به دویدن کرد و به تعقیب مرد ریشو پرداخت ؛ ولی فاصله ی او زیاد بود ؛ کالسکه از نظر محو شد . 
نفس زنان و در حالی که از فرط خشم رنگ باخته بود برگشت و با هیجان گفت : 
- آه ! می بینید ! آیا چنین بد شانسی و بی نظمی ئی دیده بودید ؟ واتسون ، واتسون ، اگر آدم شرافتمندی باشید باید این حادثه را هم نقل کنید و در ستون «منفی » تراز نامه ی من قرار دهید . 
- مگر این مرد که بود ؟
- اصلا نمی دانم .
- جاسوس بود؟
- بنابر آنچه دیده ام مسلم است که باسکرویل را از لحظه ای که وارد لندن شده از نزدیک تعقیب می کنند . وگرنه چطور با آن سرعت می توانستند بفهمند که او در هتل نورتومبرلند رحل اقامت خواهد افکند ؟ چون روز اول او را تعقیب کرده بودند اطمینان داشتم که روز بعد هم این کار را می کند . شاید به خاطر بیاورید که در طول مدتی که دکتر مورتیمر مشغول خواندن داستانش بود دوبار رفتم و از پنجره نگاه کردم .
- بلی ، به خاطر می آورم .
- می خواستم بدانم آیا آدم فضولی جلوی در خانه مان پرسه می زند یا نه ! کسی را ندیدم . واتسون ، ما با آدم زرنگ و ماهری طرف هستیم . این ماجرا خیلی عمیق است ؛ هنوز نمی دانم که آیا به دنبال فرشته ی نگهبانی هستیم یا در پایان مسیر به جنایتکاری برمی خوریم ، اما به هر حال آدمی در میان است که اراده ای محکم او را به کوشش وا می دارد . وقتی دوستانمان رفتند خواستم فورا به دنبال آنها راه بیفتم و امیدوار بودم کسی را که آنها را تعقیب می کند مورد شناسایی قرار دهم. ولی او زیرکتر از آن بود که فقط به پاهای خودش متکی باشد ؛ در داخل کالسکه ای مخفی شده بود تا بتواند آنها را تعقیب کند و بی آنکه دیده شود از جلوی آنها بگذرد . این روش امتیاز دیگری هم داشت ؛ اگر آنها سوار کالسکه می شدند او می توانست آنها را تعقیب کند . اما این روش هم خالی از اشکال نیست .


- کالسکه ران از کارش سر در می آورد . 
- درست است .
- حیف که شماره ی کالسکه را بر نداشتیم .
- واتسون عزیز ، هر قدر هم ناشی باشم دیگر نباید تصور کنید از این کار غافل می مانم ! شماره اش 2704 است . ولی در حال حاضر چندان فایده ای به حالمان دارد .
- نمی دانم دیگر چه کاری بیش از این می توانستید بکنید . 
- وقتی کالسکه را نشان کردم باید فورا برمی گشتم و در جهت مخالف پیش می رفتم . آن وقت کاملا مجال داشتم که کالسکه ای پیدا کنم یا بهتر این بود که به هتل نورتومبرتولند می رفتم و در آنجا منتظر می ماندم . وقتی که مرد ناشناس ، باسکرویل را تا هتلش تعقیب می کرد آن وقت ما می توانستیم همین بازی را سر خودش دربیاوریم و بدانیم که او بعدا کجا می رود . در واقع ما بر اثر تب و تاب دور از احتیاطمان که سرعت و حرارت رقیبمان آن را پشت سر گذاشت شناخته شدیم و آن مرد را از دست دادیم . 
ضمن صحبت خیابان ریجنت استریت را طی کرده بودیم ، دکتر مورتیمر و همراهش ،مدتها بود که از نظر محو شده بودند . هولمز گفت :
- دلیلی ندارد که آنها را تقیب کنیم . سایه گریخته است و بر نمی گردد. فقط باید به امید سایر ورقهای برنده ای که داریم بمانیم و مصممانه از آنها استفاده کنیم . آیا می توانید این قیافه را شناسایی کنید ؟
- شناسایی کنم ؟ دقیقا فقط ریشش را !
- من هم . و از ان نتیجه می گیرم که طبق احتمالات ،این ریش مصنوعی است . آدم ماهری هم که چنین ماموریت ظریفی دارد فقط برای پوشاندن خطوط سیمایش چنین ریشی می گذارد . واتسون ، وارد شویم !
وارد دفتر چاپارخانه ای شد و مدیر آنجا به گرمی از او استقبال کرد . هولمز گفت :
- اوه ! ویلسون ، می بینم کار کوچکی را که شانس آوردم تا در آن به شما کمک کنم فراموش نکرده اید .
- اوه ! نه آقا ، فراموش نکرده ام ! شما شهرت و شاید حتی جانم را نجات داده اید !
- دوست من مبالغه می کنید ! ویلسون ، به نظرم در میان مامورانتان پسربچه ای به اسم کارترایت داشتید که موقع تحقیق نشان داد بچه ی زرنگی است . 
-درست است آقا ، هنوز هم اینجا کار می کند . 
- می شود او را بیاورید ؟ متشکرم ! خیلی هم ممنون می شوم که این اسکناس پنج لیره ای را برایم خرد کنید .
اندکی بعد پسری چهارده ساله با قیافه ای حاکی از ذکاوت و هوشیاری آمد . جلوی کارآگاه معروف خبردار ایستاد .
هولمز گفت : 
- فهرست هتلها را بدهید .متشکرم . کارترایت ، این فهرست بیست و سه هتل است که همه در اطراف چارینگ کراس قرار دارند . می بینید ؟
- بلی ، آقا !
- باید به ترتیب به آنها سر بزنید .
- بلی آقا !
- در هرکدام باید یک شیلینگ به دربان بدهید . این هم بیست و سه شیلینگ !
- بلی آقا !
- به او می گویید که می خواهید کاغذهای باطله ی دیروز هتل را ببینید . می گویید که یک تلگرام مهم اشتباها دور انداخته شده است و به شما دستور داده شده به دنبال آن بگردید . متوجهید ؟
- بلی آقا !
- اما چیزی که باید دنبالش بگردید تلگرام نیست . یکی از صفحه های داخلی تایمز است که با قیچی بریده شده . از این شماره ی تایمز . صفحه اش هم این است . به آسانی می توانید آن را بشناسید ، نه ؟
- بلی آقا !
- هربار دربان ، خدمتکاری می آورد ، به او هم یک شیلینگ بدهید . کاملا امکان دارد که از بیست و سه هتل ، بیست هتل کاغذهای باطله ی روز قبل خود را سوزانده باشند یا از بین برده باشند . در سه هتل دیگر توده ای کاغذ کهنه به شما نشان می دهند ؛ در میان آنها باید به دنبال این صفحه ی تایمز بگردید . شانس این که آن را پیدا کنید خیلی کم است . این هم ده شیلینگ اضافه که اگر لازم بود خرج کنید . تا قبل از شب تلگرافی برایم پیغام بفرستید . واتسون ، حالا باید باز هم تلگرافی درصدد یافتن هویت راننده ی کالسکه ی شماره ی 2704 برآییم . بعد از آن ، گالری های نقاشی بوند استریت وسیله ی سرگرمی ما را فراهم می آورند تا وقت ملاقات بشود.

 منتظر فصل 5 باشید ...
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط m.d.s
#7
سرنخ های از دست رفته
شرلوک هلمز استعداد بسیار قابل ملاحظه ای داشت که به ارداه ب خود فکرش را آزاد کند . مدت دو ساعت به نظر می رسید که ماجرای عجیبی را که پای ما به آن باز شده بود از یاد برده است و ظاهرش حاکی از این بود که او به جز استادان نقاشی مدرن فلامان به چیز دیگری توجه ندارد . وقتی گالری تابلوها را ترک کردیم او فقط از هنر حرف زد و اظهار نظرهای نسبتا خشنی کرد تا آن که به هتل نورتومبرلند رسیدیم . مامور پذیرش به ما گفت :

- سر هنری باسکرویل در بالا منتظر شما است . ز من خواهش کرده که بلافاصله شما را به آنجا هدایت کنم . 
هولمز پرسید :
- آیا ایرادی دارد که نگاهی به دفترتان بیندازم ؟ 
- ابدا !
- دفتر نشان می داد که دو نفر بعد از سر هنری باسکرویل وارد هتل شده اند . یکی تئوفیلوس جانسون اهل نیوکاسل بود که به اتفاق خانواده اش آمده بود ؛ دیگری خانم اولدمور و خدمتکارش بود که از های لوج ، واقع در آلتون ، آمده بودند . 
هولمز به کارمند گفت : 
- حتما همان آقای جانسونی است که ما می شناسیم . حقوقدانی است که موهای سفید دارد و کمی می لنگد ، نه ؟
- نه ، آقا !این آقای جانسون صاحب معدن ذغال است ، خیلی هم فرز و چابک است و آن قدر هم که شما می گویید مسن نیست . 
- اطمینان دارید که در مورد حرفه اش اشتباه نمی کنید؟
- بلی آقا ! او از سالها پیش مشتری ما است و او را به خوبی می شناسیم .
- پس دیگر حرفش را هم نزنیم . خانم اولدمور ...این اسم به نظرم آشنا است . مرا بابت کنجکاوی ام ببخشید ، ولی خودتان می دانید که انسان ضمن یدار با یک دوست غالبه به دوست دیگری هم بر می خورد . 
- آقا ، او زن علیلی است . شوهرش شهردار گلوستر است . وقتی به لندن سفر می کند همیشه به هتل ما می آید . 
-متشکرم ، فکر نمی کنم که او را بشناسم ... واتسون ، با این سوالها به یک نتیجه ی مهم رسیدیم ؛ می دانیم کسانی که این قدر به دوستمان توجه دارند در همان هتل او زندگی نمی کنند . یعنی اینکه همانطور که خودمان متوجه شدیم از نزدیک او را زیر نظر گرفته اند ولی ضمنا خیلی هم مراقبند که او آنها را نبیند . این موضوع انسان را به فکر می اندازد . 
- به چه فکری ؟
- به این فکر که ... اوه ! اوه ! دوست عزیز ، چه شده ؟
وقتی به بالای پلکان رسیدیم به خود سر هنری باسکرویل برخوردیم . صورتش از فرط خشم آتش گرفته بود و یک لنگه کفش کهنه و خاک آلود به دست داشت . بقدری عصبانی بود که به زحمت می توانست حرف بزند ؛ وقتی قدرت حرف زدن پیدا کرد نحوه ی سخن گفتنش بیشتر آمریکایی بود وخیلی متفاوت از زبانی که صبح آن روز مورد استفاده قرار داده بود . فریاد زد : 
- احساس می کنم که اینجا مرا به جای کبوتر گرفته اند! که اگر بخواهند پیدایم می کنند ! لعنت ! اگر این آدم نتواند لنگه مفشم را پیدا کند جنجال به راه می اندازم ! آقای هولمز ، من از شوخی بدم نمی آید ، ولی این دیگر غیر قابل تحمل است . 
- هنوز به دنبال لنگه کفشتان می گردید ؟


- بلی آقا ، پیدایش هم می کنم !
- ولی شما که می گفتید یک لنگه کفش قهوه ای نو است ! چطور ؟ منظورتان این است که ؟
- بلی ، بلی ! دقیقا منظورم همین است . من سه جفت کفش داشتم : قهوه ای نو ، سیاه کهنه و یک جفت ورنی که الان به پایم است . شب گذشته یک کفش قهوه ایم را دزدیدند و امروز یک کفش سیاهم را . آیا آن را پیدا کرده اید ؟ اقلا جواب بدهید ! چشم هایتان را این طور گرد نکنید !
یک خدمتکار آلمانی خیلی هیجانزده ظاهر شده بود .
- نه آقا ، تمام هتل را زیر و رو کردم ولی چیزی نیافتم . 
- گوش کنید ؛ یا تا شب نشده این کفش به من بازگردانده می شود یا این که پیش مدیر می روم و به او می گویم که این هتل را فورا ترک می کنم . 
- آقا ، پیدایش می کنیم ... قسم می خورم که اگر کمی صبر داشته باشید پیدایش می کنیم !
- امیدوارم !زیرا این آخرین چیزی است که در این دزدخانه از دست می دهم ... آقای هولمز ، ببخشید که با این چیزهای پوچ حوصله تان را سر می برم ...
- فکر می کنم ارزش آن را داشته باشند که انسان به آنها فکر کند .
- چطور ؟ به نظر شما جدی است ؟
- آیا توضیحی دارید که به من بدهید ؟
- من ؟ من که اصلا نمی خواهم توجیهی بکنم ! فکر می کنم که این دیوانه وارترین و عجیب ترین اتفاقی است که برایم افتاده !
هولمز که فکر می کرد گفت :
- درست است ، عجیب ترین !
- شما درباره اش چه فکر می کنید ؟
- راستش ، ادعا نمی کنم که تا کنون درباره اش نظر خاصی پیدا کرده باشم . سر هنری ، قضیه ی شما خیلی پیچیده است ، خیلی پیچیده ! وقتی تمام این حوادث را به مرگ عمویتان ارتباط می دهم از خودم می پرسم که در بین پانصد قضیه ی مهمی که به آنها پرداخته ام آیا حتی یکی بوده که شاخ و برگهایی چنین عمیق داشته باشد . خوشبختانه رشته هایی در اختیار داریم ؛ یکی از آنها ما را به حقیقت خواهد رساند ؛ امکان دارد که با دنبال کردن یک رد نادرست وقتمان را تلف کنیم ولی دیر یا زود رد درست را پیدا خواهیم کرد .
بی آنکه به ماجرایی که سبب اجتماع شده بود خیلی اشاره کنیم به نحوبسیار مطبوعی نهار خوردیم . هولمز منتظر ماند تا در سالن کوچکی که اتاق سر هنری به آن متصل بود جای بگیریم و بعد از او پرسید که خیال دارد چه کند .
- من به باسکرویل هال می روم . 
- چه موقع ؟
- آخر هفته .
هولمز جواب داد :
- وقتی جوانب را می سنجم می بینم که تصمیم عاقلانه ای گرفته اید . من دلایل کافی دارم که شما در لندن زیر نظر گررفته شده اید ؛ در میان میلیونها نفر ساکنان این شهر بزرگ ، به زحمت می توان پی برد که چه کسانی شما را تعقیب می کنند و چه می خواهند . اگر قصد داشته باشند به شما صدمه ای برسانند می توانند این کار را بکنند و ما قادر به جلوگیری از آنها نخواهیم بود . دکتر مورتیمر ، شما نمی دانستید که امروز صبح همین که از خانه ی من بیرون رفتید مورد تعقیب قرار گرفتید ؟
دکتر مورتیمر از جا پرید :
- تعقیب شدیم ؟ از طرف چه کسی ؟
- متاسفانه این را نمی توانم بگویم . آیا در میان دوستان یا آشنایانتان در دارتمو کسی را می شناسید که ریش سیاه بلندی داشته باشد ؟


- نه ... نه ! چرا صبر کنید ! باریمور ، پیشخدمت سر هنری ، ریش سیاه بلندی دارد .
- آه ، باریمور کجاست ؟
- عهده دار نگهداری خانه است !
- خیلی دلم می خواست به طور قطع بدانم که آیا آنجا است یا تصادفا به لندن آمده .
- چطور می توان فهمید ؟
- یک فرم تلگراف به من بدهید . « آیا برای سر هنری همه چز آماده شده ؟» نشانی ؛ آقای باریمور ، باسکرویل هال . نزدیکترین اداره ی پست کدام است ؟ گریمین . بسیار خوب . حالا تلگرامی برای رئیس اداره ی پست گریمین :«تلگرام آقای باریمور باید به دست خودش سپرده شود . اگر حضور نداشت لطفا آن را برای سر هنری باسکرویل به نورتومبرلند هتل برگردانید . » تا قبل از امشب باید برایمان مسلم شود و بدانیم که آیا باریمور در ریوونشایر سر کار خودش است یا نه . 
باسکرویل گفت :
- درست است ! راستی ، دکتر مورتیمر ، این باریمور چه کسی است ؟
- پسر دربان پیر و متوفی است . باریمورها از چهار نسل به این طرف وظیفه ی نگهداری از خانه را به عهده دارند . تا جایی که من می دانم او و همسرش زوج کاملا محترمی به شمار می روند . 
باسکرویل گفت : 
- به هر حال تا وقتی که کسی در ملک زندگی نمی کند این افراد از اقامتگاه مطبوعی استفاده می کنند و کاری هم ندارند . 
- درست است !
هولمز پرسید 
- آیا در وصیت نامه ی سر چارلز چیزی به نفع باریمور قید شده است ؟

- او وهمسرش هر کدام پانصد لیره دریافت داشته اند . 
- اوه ! آیا خودشان می دانستند که این مبلغ را دریافت می کنند ؟ 
- بلی ! سر چارلز خیلی دوست داشت از آنچه در وصیتنامه اش قید کرده حرف بزند . 
- خیلی جالب است . 
دکتر مورتیمر گفت : 
- امیدوارم به تمام کسانی که از سر چارلز ارث برده اند سوءظن پیدا نکنید ، چون برای من هم هزار لیره گذاشته .
- واقعا ؟ دیگر چه کسانی بهره مند شده اند ؟ 
- مبالغ مختصری به افراد یا موسسه های خیریه داده شده ، بقیه هم سهم سر هنری است . 
- بقیه اش چقدر می شود ؟
- هفتصد و چهل هزار لیره !
هولمز ابروها را بالا انداخت و گفت : 
- ابدا فکرش را هم نمی کردم که چنین مبلغ کلانی بشود . 
- مشهور بود که سر چارلز آدم ثروتمندی است ولی ما فقط موقعی توانستیم ثروتش راارزیابی کنیم که به بررسی ارزش اسنادش پرداختیم و ارزش تمام دارائی اش به یک میلیون می رسد .
- خدای من ! این پول خوبی است و می تواند هر کس را تحریک کند که به کاری دست بزند . دکتر مورتیمر ، یک سوال دیگر ! به فرض اینکه برای دوست جوانمان حادثه ای روی دهد ( باید مرا ببخشید که چنین فرض ناخوشایندی می کنم ) چه کسی وارث این ثروت خواهد شد ؟ 
- چون که راجر باسکرویل برادر کوچکتر سر چارلز بدون زن و فرزند در گذشته است ، ثروت به خانه دسموند که خویشاوندان دوری هستند می رسد . جیمز دسموند ، کشیش پروتستان سالخورده ای است که در وستمورلند زندگی می کند . 
- متشکرم . این مطلب به شدت مورد توجهم قرار می گیرد . آیا تا کنون آقای جیمز دسموند را دیده اید ؟ 
- بلی ، یکبار به دیدن سر چارلز آمده بود . مرد محترمی است که زندگی قدیس واری دارد . به خاطر می آورم که هر قدر سر چارلز به او اصرار کرد برای زندگی به باسکرویل هال نقل مکان دهد او استنکاف ورزید . 
- و این مرد کم توقع وارث سر چارلز می شود ؟ 
- او وارد ملکی می شود که به این ترتیب به او انتقال می یابد . پول را هم به ارث می برد مگر این که صاحب کنونی اش که می تواند هر دخل و تصرفی بکند آن را برای کس دیگری بگذارد . 
- سر هنری وصیت کرده اید ؟
- نه آقای هولمز . مجال نداشته ام ، زیرا دیروز در جریان امر قرار گرفته ام . ولی همان طور که عموی بیچاره ام عقیده داشته ، فکر می کنم که پول باید همراه ملک و عنوان باشد . مالک در صورتی که از پول محروم شود چگونه می تواند باسکرویل از رونق افتاده را دوباره رو به راه کند ؟ خانه ، زمین و پول ، همه با هم است . 
- کاملا درست است ! سر هنری ،میل شما را دایر به رفتن به دیوونشایر کاملا تایید می کنم . به این شرط که تنها به آنجا نروید . 
- دکتر مورتیمر با من می آید .

هولمز دستش را روی بازوی من گذاشت و گفت : 
- اگر دوستم بخواهد قبول کند برای دوران دشوار ، همراهی بهتراز او سراغ ندارم . هیچ کس بیش از من نمی تواند به نفع او گواهی دهد . 
پیشنهاد او مرا کاملا غافلگیر کرده بود ؛ اما پیش از که مجال داشته باشم جواب بدهم باسکرویل دستم را گرفته بود و با حرارت تکان می داد و می گفت : 
- دکتر واتسون ، این واقعا نهایت لطف شما خواهد بود ! شما می دانید که وضع از چه قرار است ؛ شما به اندازه ی من از موضوع اطلاع دارید . اگر به باسکرویل بیائید و به من کمک کنید هرگز لطفتان را فراموش نخواهم کرد . 
چشم انداز حادثه ، همیشه مرا اغوا می کرد ؛ سخنان هولمز و نیز شور و حرارتی که اصیلزاده جوان در پذیرفتن من به عنوان همراه نشان می داد مرا تشویق می کرد . گفتم : 
- با کمال میل همراه شما می آیم . نمی دانم اوقاتم را چطور می توانم بهتر ازاین بگذرانم . 
هولمز اضافه کرد :
- و مرا هم کاملا در جریان امور قرار خواهید داد . وقتی بحرانی در بگیرد ، و این چیزی است که باید منتظرش باشید ، به شما میگویم که چه باید بکنید . حدس می زنم که برای شنبه شب همه چیز آماده خواهد بود . 
- این تاریخ برای دکتر واتسون مناسب است ؟ 
- کاملا !
- بنابراین در صورتی که قرار دیگری گذاشته نشود ، شنبه ی آینده ، موقع حرکت قطار ساعت ده و سی دقیقه در ایستگاه پادینگتون خواهیم بود . 
بلند شده بودیم و می خواستیم خداحافاظی کنیم که باسکرویل شادمانه فریادی زد ؛ دستش را به یک گوشه ی اتاق برد و از گنجه ای که درش نیمه باز بود یک لنگه کفش قهوه ای نو در آورد و با حیرت گفت : 
- کفشم !
شرلوک هلمز زمزمه کنان گفت : 
- خدا کند که دشواریهای دیگر هم به همین راحتی بر طرف شود .
دکتر مورتیمر گفت :
- ولی خیلی عجیب است ، پیش از نهار این اتاق را زیر و رو کرده بودم .
باسکرویل گفت : 
- من هم . وجب به وجبش را گشته بودم . 
- قطعا کفش اینجا نبود . 
- حتما وقتی غذا می خورده ایم پیشخدمت آن را اینجا گذاشته .
از پیشخدمت آلمانی سوال شد ولی و گفت که چیزی نمی داند و مسأله حل نشده ماند . بنابراین به این سلسله رازهای کوچک بی پایان و ظاهرا بی معنا ، معمای دیگری اضافه میشد . گذشته از ماجرای شوم مرگ سر چارلز ، ما در برابر یک سلسله حوادث غیرقابل توجیه قرار داشتیم که ظرف چهل و هشت ساعت اخیر روی داده بود ؛ دریافت نامه ی تشکیل شده از حروف چاپی ، جاسوس ریشوی کالسکه سوار ، از دست رفتن کفش نو ، از دست رفتن کفش مشکی کهنه ، بازگشتن کفش نو ...
در طول مدتی که با کالسکه به بیکر استریت بر می گشتیم هولمز ساکت ماند ؛ ابروان در هم و نگاه تیزش نشان می داد که او هم مثل من می کوشد چهارچوبی درست کند که تمام این حوادث بتواند بطور منطقی در آن جای بگیرد . تمام بعد از ظهر و ساعات اول شب نشسته بود و فکر می کرد و سیگار می کشید . 
درست پیش از شام برایمان دو تلگرام آوردند ؛ اولی این بود : 
« باخبر شده ام که باریمور در خانه است - باسکرویل »
دیگری حاکی از این بود : 
« طبق قرار به بیست و سه هتل مراجعه کردم . متاسفم که از صفحه ی تایمز اثری به دست نیاوردم - کارترایت »

هولمز گفت :
- واتسون ، از رشته هایی که داشتم دوتاش پنبه شد . ولی چیزی بیش از قضیه ای که در آن همه چیز در برابر مفتش قرار گیرد انسان را تحریک نمی کند . باید رد دیگری را دنبال کنیم . 
- هنوز کالسکه رانی را که ما را به خبرچین می رساند داریم . 
- بلی . تلگراف کرده ام که نشانی اش ر به دست بیاورم . اگر این زنگ در از جوابی که در انتظارش هستم خبری برایم بیاورد باعث حیرتم نمی شود . 
خبری که برایمان می رسید خیلی بهتر بود ؛ مردی با قیافه ی زمخت در آستانه ی در آشکار شد ، خود کالسکه ران بود که می گفت :
- از مدیریت به من پیغام داده اند که آقایی در اینجا می خواهد از رانده ی کالسکه ی شماره ی 2704 سوالی بکند . هفت سال است که کار می کنم و کسی از من شکایت نکرده . خودم یکراست پیش شما آمده ام که شخص بپرسم چه شکایتی از من دارید . 
هولمز جواب داد : 
- جانم ، از شما هیچ شکایتی ندارم . به عکس ، اگر اطلاعاتی را که به آنها نیاز دارم در اختیارم بگذارید یک سکه ی طلا به شما می دهم . 
مرد کاملا لبخند زنان پرسید : 
- آقا ، چه میل دارید بدانید ؟ 
- ابتدا اسم و آدرستان که اگر لازم شد بار دیگر شما را ببینم در اختیارم باشد . 
- جان کلایتون ، شماره ی 3 ، تورپی استریت ، در بارو . کالسکه ام در توقفگاه شیپلیزبارد در نزدیکی ایستگاه واترلو است . 
شرلوک هلمز این مطلب را یادداشت کرد و بعد گفت : 
- کلایتون ، حالا درباره ی مشتری ئی که امروز صبح ساعت ده جلوی این خانه آمد و بعد هم دو آقا را در ریجنت استریت تعقیب کرد صحبت کنید .
کالسکه ران حالتی بهت آلود و اندکی هم ناراحت پیدا کرد و گفت : 
راستش نمی دانم چه بگویم ، زیرا ظاهرا شما بیش از من اطلاع دارید . حقیقت این است که این آقا به من گفت که کارآگاه است و من نباید با کسی درباره اش حرف بزنم . 
- دوست من ، قضیه خیلی مهم است . اگر بخواهید چیزی را از من پنهان کنید خیلی زود در وضع بدی قرار می گیرید . این مشتری به شما گفت که کارآگاه است ؟ 
- بلی ، اینطور گفت .
- این را کی گفت ؟
- وقتی که سوار کالسکه می شد . 
- چیز دیگری نگفت ؟
- اسمش را هم گفت . 
هولمز نگاه پیرزومندانه ای به من انداخت .
- آه ! به شما گفت که اسمش چیست ؟ کاملا بی احتیاطی کرده ! اسمش چه بود ؟
کالسکه ران گفت :
- اسمش شرلوک هلمز بود . 
دوستم را هرگز اینقدر گیج ندیده بودم ، یک دقیقه مثل سنگ بی حرکت ماند . سپس قاه قاه خندید و گفت :

- واتسون ، به هدف زده ! واقعا به هدف زده ! احساس می کنم شمشیرش به همان سرعت و نرمش شمشیر من است . این بار دیگر خیلی قشنگ ضربه زده . پس اسمش شرلوک هلمز بود ؟
- بلی آقا ، اسمش این بود .
- آفرین ! حالا بگویید او را کجا پیدا کردید و دیگر چه اتفاقی افتاد .
- حدود ساعت نه ونیم بود که در میدان ترافلگار صدایم کرد . گفت که کارآگاه است و دو گینه به من داد که در طول روز هر کاری که می گوید دقیقا انجام دهم و سوالی هم نکنم . با نهایت رضایت قبول کردم . ابتدا جلوی هتل نورتومبرلند رفتیم و منتظر ماندیم تا دو آقا که در ایستگاه سوار کالسکه شدند بیرون بیایند . آنها را تا نزدیکی اینجا تعقیب کردیم . 
هولمز گفت :
- تا جلوی در .
- از این بابت مطلقا اطمینان ندارم ؛ ولی مشتری ام خودش می تواند جوابتان را بدهد . ما ایستادیم و یک ساعت و نیم در خیابان منتظر ماندیم . بعد دو آقا بیرون آمدند ، پای پیاده ازجلوی ما رد شدند ، و ما هم آنها را دربیکر استریت تعقیب کردیم.
هولمز گفت :
- می دانم .
- تا وقتی که سه چهارم ریجنت استریت را طی کردیم . آنجا مشتری ام کروکی را بست و فریادزنان گفت که به سرعت به ایستگاه واترلو بروم . به اسب شلاق زدم و ظرف ده دقیقه به آنجا رسیدم . دو گینه ای را که قرار گذاشته بودیم به من داد و با عجله با ایستگاه رفت . درست وقتی ترکم می کرد برگشت و گفت :« شاید راضی باشید که بدانید آقای شرلوک هلمز سوار کالسکه تان شده است ؟» به این نحو بود که اسمش را دانستم . 
- متوجه شدم . او را دیگر ندیدید؟
- بعد از آنکه وارد ایستگاه شد دیگر ندیدم . 
- می توانید بگوئید این آقای شرلوک هلمز چه قیافه ای داشت ؟
کالسکه ران سرش را خاراند و گفت :
- راستش توصیف این آقا کار آسانی نیست ! می توانم بگویم که تقریبا چهل ساله بود ، قدی متوسط داشت ، در حدود ده سانتیمتر از شما کوتاهتر بود .مثل آدمی حسابی لباس پوشیده بود ، ریش سیاهی داشت که انتهایش صاف میشد ، صورتی رنگ پریده داشت . نمی دانم آیا چیز دیگری می توانم اضافه کنم یا نه ...
- رنگ چشم هایش ؟
- نمی دانم !
- همه اش همین بود ؟
- بلی آقا ، همه اش !
- خیلی خوب ، این سکه ی شما . اگر بتوانید اطلاعات دیگری در اختیارم بگذارید سکه ی دیگری منتظرتان خواهد بود . شب بخیر !
- شب بخیر ، آقا ! متشکرم !
جان کلایتون ، شاد و خرم ، رفت ؛ هولمز رو به من کرد ؛ شانه بالا انداخت و لبخند غم انگیزی زد و گفت : 
- سومین رشته مان هم پنبه شد . حالا به سر جای اولمان برگشته ایم . حیله گر رذلی لست . آدرس مرا داشته ، می دانسته که سر هنری باسکرویل با من مشورت کرده ، مرا در ریجنت استریت دیده ، حدس زده که شماره ی کالسکه اش را بر می دارم و به سراغ کالسکه ران می روم و خواسته این پیام گستاخانه را برایم بفرستد . واتسون ، این بار با حریفی سر و کار داریم که لایق آن است که با او دست و پنجه نرم کنیم . امیدوارم در دیوونشایر شانس بیشتری بیاورید . ولی مطمئن نیستم . 
- از چه بابت ؟
- بابت اینکه شما را به آنجا می فرستم . واتسون ، ماجرای کثیفی است ، کثیف و خطرناک ؛ هر چه بیشتر بررسی اش می کنم کمتر از آن خوشم می آید . بلی ، دوست عزیز ، می توانید بخندید ، ولی قول می دهم که خیلی خوشوقت خواهم شد که ببینم شما سالم و تندرست به بیکر استریت بر می گردید .

منتظر فصل 6 باشید ...
resim
پاسخ
 سپاس شده توسط گراویتون ، m.d.s
#8
فصل ششم: عمارت باسکرویل
سر هنری باسکرویل و دکتر مورتیمر در روز معهود حاضر بودند و همانطور که پیشبینی شده بود عازم دیوونشایر شدیم . آقای شرلوک هلمز مرا به ایستگاه هدایت کرده بود و آخرین آموزش هایش را داده بود و آخرین توصیه هایش را کرده بود . به من گفته بود:

- واتسون ، میل ندارم که با القا نظریه یا مقداری سوءظن ذهنتان را مغشوش کنم . فقط می خواهم که در مورد مسائل گزارش های بسیار کاملی به من بدهید و بگذارید که بر اساس آنها نظریه ای ایجاد کنم .
- چه نوع مسائلی ؟
- تمام مسائلی که به نظرتان ، ولو به طور غیر مستقیم ، با قضیه ارتباط داشته باشند . به خصوص روابط باسکرویل جوان و همسایگانش و هر نکته تازه ای که به مرگ سر چارلز مربوط شود . در روزهای اهیر به بررسی های مختلف کوچکی دست زده ام . ولی می ترسم که نتایج آنها منفی باشد . اما یک چیز به نظرم مسلم می رسد ، آقای جیمز دسموند ، نزدیکترین وارث ، جنتلمن پیر و بسیار ملایمی است . بنابراین نمی تواند دست به کار ناروایی بزند . واقعا فکر می کنم که از محاسبه هایمان می توانیم او را حذف کنیم . تنها اطرافیان سر هنری در خلنگ زار باقی می مانند . 
- آیا بهتر نیست که اول کار شر این باریمورها را کم کنیم ؟
- ابدا ! اشتباهی بزرگتر از این وجود ندارد . اگر آنها بی گناه باشند این کار بی عدالتی و بی رحمانه ای خواهد بود ؛ اگر گناهکار باشند این کار به معنای انصراف از اثبات این گناه خواهد بود . نه ، نه ! باید آنها را در لیست افراد مشکوکمان نگه داریم . گذشته از این ، اگر درست به خاطر داشته باشیم یک نوکر هم در ملک وجود دارد . در خلنگ زار دو مزرعه هست . دوستمان دکتر مورتیمر هست که به نظرم مرد کاملا شریفی است ؛ زنش هم هست که درباره اش چیزی نمی دانیم . استاپلتون طبیعیدان هست و خواهرش که می گویند زن جوان بسیار جذابی است . آقای فرانکلند از لافترهال هست که عامل ناشناخته ای است و بالاخره دو سه همسایه دیگر . اینها کسانی هستند که در درجه ی اول باید مورد بررسی قرار دهید . 
- نهایت سعی خودم را خواهم کرد . 
- فکر می کنم اسلحه داشته باشید ؟
- بلی ، فکر می کردم که اینطور عاقلانه تراست . 
- مسلما ! تپانچه تان شب وروز دم دستتان باشد که نهایت احتیاط را به کار بیرید . دوستانمان یک کوپه ی درجه ی یک گرفته بودند و روی سکو منتظر ما بودند . 
دکتر مورتیمر گفت :
- نه ، هیچ خبری نداریم . اما یک چیز را می توانم به طور قطع بگویم و آن هم این است که در این دو روز کسی ما ررا تعقیب نکرده است . هر وقت بیرون آمده ایم نهایت دقت را کرده ایم و اگر کسی می خواست ما را تعقیب کند مشخص می شد . 
- فکر می کنم در این مدت همیشه با هم بوده اید .
- بلی ، یا استثنای بعد از ظهر دیروز ، من هر وقت به پایتخت می آیم معمولا یک روزم را صرف تفریح می کنم ؛ بنابراین به موزه ی دانشکده ی پزشکی رفتم . 
باسکرویل گفت :
- من هم در پارک انبوه مردم را تماشا می کردم . ولی هیچ اتفاقی برایمان نیفتاد . 
هولمز که خیلی جدی سر تکان می داد گفت :
- ولی مرتکب بی احتیاطی شدید و سر هنری ، خواهش می کنم تنها جایی نروید و اگر این کار را بکنید اتفاقهای بدی برایتان می افتد . آیا لنگه کفش دیگرتان را پیدا کردید ؟
- نه آقا ، این یکی برای همیشه از دست رفته . 
- واقعا ؟ جالب است . 
و چون قطار به حرکت در می آمد گفت :



- خوب ، آقایان خداحافظ ! سر هنری ، یکی از عبارات داستان عجیبی را که دکتر مورتیمر برایمان خواند به خاطر بیاورید : در ساعات تاریکی که نیروهای شر و بدی سر بر می آورند از خلنگ زار حذر کنید .
در حالی که قطار حرکت می کرد من هنوز سکوی ایستگاه را می نگریستم ؛ شبح بلند و خشک هلمز ، رو به ماه بی حرکت ایستاده بود . 
سفر کوتاه و دلپذیری بود . با دو همسفر آشنایی بیشتری پیدا کردم و برای سرگرمی با سگ دکتر مورتیمر بازی کردم . اندکی بعد ، خاک سرخ رنگ شد ، آجر جای خود را به سنگ خارا می داد ، در مزارع محصور که علف های بسیار سبز و رویش وافر از رطوبت بیشتر خبر می داد گاوها مشغول چریدن بودند . باسکرویل جوان حریصانه از پنجره ی قطار نگاه می کرد و وقتی صحنه ی آشنای دیوون را به جا آورد شادمانه فریادی سر داد و به من گفت :
- از وقتی که این دیار را ترک کرده ام خیلی جاها گشته ام ولی هرگز دیاری نیافته ام که با اینا قابل مقایسه باشد .
جواب دادم :
- از میان تمام ساکنان دیوونشایر یک نفر را هم نمی شناسم که زادگاه خود را بر هر نقطه ی دیگر ترجیح ندهد . 
دکتر مورتیمر اظهار داشت :
- این موضوع هم به نژاد مربوط می شود و هم به آب و خاک . به دوستمان نگاه کنید ، یک نظر اجمالی کله ی گرد متعلق به قوم سلت را شکار می کند که در آن دو ویژگی سلتها در جوش و خروش است ؛ شور و توان دلبستگی ! کله ی سر چارلز بیچاره از نوع بسیار نادری بود و دارای ویژگیهای نیمه گالی ، نیمه ایورنی . ولی شما آخرین باری که باسکرویل هال را دیدید خیلی کوچک بودید ، نه ؟
- وقتی پدرم مرد بیش از ده سال از عمرم نمی گذشت و هرگز هم هال را ندیده بودم ، زیرا پدرم در ویلایی در سواحل جنوبی زندگی می کرد . من از آنجا مستقیما عازم آمریکا شدم . همه چیز برایم همان قدر تازگی دارد که برای دکتر واتسون هم تازه است ، و با بی صبری منتظرم خلنگ زار را ببینم . 
دکتر مورتیمر گفت : 
- واقعا ؟ در این صورت میل شما سریعا برآورده می شود . چون اینها نخستین حدود خلنگ زار است .
در آن سوی چهارگوشه های سبز مزارع و خمیدگی پست جنگل ، در دور دست تپه ای خاکستری ، اندوهگین قد برمی افراشت که قله اش به نحو عجیبی پاره پاره بود . شکل آن از دور به خوبی آشکار نبود ، به صحنه ی تخیلی روییی شباهت داشت . باسکرویل ، ساکت و خاموش نشسته بود و نگاهش به این تپه دوخته شده بود و من از روی حالتش می توانستم پی ببرم که نخستین دیدار این محل وحشی که نژاد او مدتها بر آن حکم رانده بودو آثار عمیقی از خود باقی گذاشته بود برای او معرف چه چیز می تواند باشد . او با آن کت و شلوار پشتی و لهجه ی آمریکاییش در ته کوپه ی معمولی فطار نشسته بود ، ولی وقتی به صورت سبزه و حساس او می نگریستم کاملا احساس می کردم که او وارث تبار پرسابقه ی ارباب های زود خشم ، سرکش و دارای سلطه است . در زیر ابروان پرپشت او ، پره های بینی می لرزید ، چشم های درشت فندقی اش رنگی از غرور و شهامت نیرو داشت . اگر قرار بود خلنگ زار مورد بررسی های دشوار و خطرناک قرار گیرد سر هنری رفیقی بود که انسان به افتخار او می توانست خطر کند و اطمینان داشته باشد که او هم با نهایت بی باکی در این اقدام شرکت خواهد جست . 
قطار در ایستگاه کوچکی توقف کرد و ما پیاده شدیم . در بیرون ، در آن سوی نرده های سفید و کوتاه ، درشکه هارچرخه ای منتظرمان بود . رسیدن ما به آنجا شکل حادثه ی مهمی به خود گرفت ؛ رئیس ایستگه و باربرها بر سر حمل اثاث ما با هم جر و بحث داشتند . دشت آرام و مطبوع بود . ولی مشاهده ی دو نظامی در کنار در که به سلاح های خود تکیه داده بودند و موقع عبور ما به دقت براندازمان کردند موجب حیرت من شد . درشکه چی که مردی کوچک اندام ، کاملا پیچیده به هم و دارای قیافه ی خشنی بود به سر هنری باسکرویل سلام کرد ؛ وقتی اثاثمان بار زده شد درشکه به حرکت درآمد و ما در راهی پهن و سفید پیش رفتیم .


در هر طرف چراگاه های شیبدار گسترده بود ؛ خانه های کهنه کنگره دار در میان شاخ و برگهای به هم فشرده آشکار می شد ؛ ولی در پس این دشت پذیرا و روشن از خورشید ، انحنای طولانی خلنگ زار وحشی بود که فقط تپه های اندوهبار و دارای خط الرأس های تندآن را قطع می کرد . 
درشکه به داخل یک راه فرعی پیچید و ما از راه هایی که چرخ های بسیار بر آن شیار انداخته بود به سوی فلانی که دو طرفش را خزه ، سرخس و خار گرفته بود بالا رفتیم . در حالی که همچنان رو به بالا در حرکت بودیم از پل سنگی باریکی گذشتیم و در امتداد سیلاب کوچک و پر سر و صدایی که وقتی از روی صخره های خاکستری پائین می ریخت کف می کرد و می غرید ، پیش رفتیم . جاده و سیلاب در میان دره ای پوشیده از بلوط های پژمرده و کاجها به شکل ماری پیچیده کشیده شده بود . در هر پیچ و خم جاده ، باسکرویل بانگی حاکی از لذت بر می آورد ؛ با چشم ها منظره را می بلعید و مرتب از ما سوال می کرد . همه چیز به نظرش عالی بود . به عکس ، من در برابر ندوه صحنه که به خوبی یادآور دوران پایان سال بود نیروی مقاومتم را از دست می دادم . برگ های زردی که سر راه ما به کندی به حرکت در می آمدند راه ها را پوشانده بودند . از حرکت چرخ های درشکه بر رستنیهای در حال پوسیدگی ، که به نظر من هدایای غم انگیزی بودند که طبیعت به مناسبت ورود وارث باسکرویل ها به او تقدیم می کرد ، صداهای آرامی برمی خاست . 
دکتر مورتیمر گفت :
- خیر باشد ! این یعنی چه ؟
در مقابل ما در خلنگ زار یک برجستگی بود ، کاملا نوک برجستگی سربازی سوار بر اسب قرار داشت که تفنگش را روی ساعد گذاشته بود و خشک و آشکار مثل مجسمه ای ما را نگاه می کرد ؛ مراقب راهی بود که ما در پیش گرفته بودیم . 
دکتر مورتیمر تکرار کرد :
- پرکینز ؛ این چه معنایی دارد ؟
درشکه چی مقداری به طرف ما برگشت و گفت :
- آقا ، یک محکوم به اعمال شاقه گریخته است . فرارش به سه روز پیش بر می گردد ؛ نگهبانها مراقب تمام راه ها و تمام ایستگاه ها هستند ولی هنوزاو را نیافته ند . مزرعه داران اطراف ازاین وضع خوششان نمی اید و حق هم دارند .
- ولی من فکر می کردم که در ازای هر گونه اطلاعاتی پنج لیره پاداش داده می شود ؟
- بلی آقا ؛ ولی شانس به دست آوردن پنج لیره در قبال این که گلوی آدم را ببرند خیلی وجود ندارد . آخر این محکوم ، یک زندانی معمولی که نیست ، این مرد قادر است به هر کاری دست بزند . 
- او کیست ؟
- سلدن ؛ آدمکش ناتینگ هیل . 
ماجرا کاملا به یادم آمد ؛ به علت خشونت خاص و سبعیت باورنکردنی مرد جانی ، هولمز به ماجرا توجه پیدا کرده بود . کاهش مجازات او ( که ابتدا اعدام بود و بعد به حبس ابد با عمال شاقه تبدیل شده بود ) به ین دلیل صورت گرفته بود که به نظر می رسید او از سلامت عقلی کامل برخوردار نیست . درشکه ی ما به بالای تپه رسیده بود ؛ در برابرمان خلنگ زار که جا به جای آن قله های مخروطی و توده سنگ های دندانه دار دیده میشد گسترده بود . باد سردی که فلات را جارو می کرد ما را ی لرزاند . در جایی در دل این مکان اندوهبار ، محکوم فراری قوز کرده بود ، مانند جانوری وحشی در حفره ای پنهان شده بود و بدون شک نسبت به بشریتی که او را از جامعه طرد کرده بود به شدت احساس کینه می کرد . چشم انداز برهنه ، عظیم و سرد ، در زیر آسمانی که تیرگی می گرفت ، این تصویر را کامل می کرد . 
دشت های بارور را ترک کرده بودیم ؛ حال آنها پشت سر ما و در پائین قرار داشتند . آخرین نگاه را به انها انداختیم ؛ اشعهی مورب خورشید در حال افول ، بر خاک سرخ و بیشه های انبوه ، رشته های طلایی و ارغوانی پدید می آوردند . اکنون راه ما عمود بر شیب های بریده بریده ی سرخ و سبزی بود که صخره های غول آسا بر آنها سایه می افکندند . گاهگاهی از جلوی خانه ی کوچکی که دیوارها و سقف سنگی داشتند می گذشتیم ؛ هیچ گونه گیاه رونده ای از حالت رام نشدنی آنجا نمی کاست . حوضچه ی مدوری در برابرمان گسترده بود ؛ بلوطهای به هم پیچیده و کاجهایی که بر اثر خشم توفانها خمیده بودند به دامنه های حوضچه چنگ افکنده بودند . دو برج بلند باریک از میان درخت ها سر برآورده بود . درشکه چی با شلاقش اشاره ای کرد و از آنها نام برد :
- باسکرویل هال . 
مالک املاک بلند شد تا بهتر ببیند؛ چشمانش می درخشید ، گونه هایش رنگ گرفته بود . چند دقیقه بعد به در عمارت کلاه فرنگی رسیده بودیم ؛ میله های آهنی درهم رفته را از هر طرف پایه هایی نگه می داشتند که عوامل جوی بر آنها اثر گذاشته بود ، خزه به آنها نشسته بود ، و بالای هر کدام سرخسی که علامت خانوادی باسکرویلها بود دیده می شد . عمارت کلاه فرنگی که سراسر از سنگ خارای سیاه و تیرهای برهنه بود به ویرانه ای تبدیل می شد ؛اما در برابر آن عمارت تازه و نیمه تمامی قد برمی افراشت ؛ این نخستین حاصل پولی بود که سر چارلز با خودش از آفریقای جنوبی آورده بود .



وقتی از در گذشتیم وارد خیابان شدیم ؛ یک بار صدای چرخها در میان برگهای فروافتاده خفه شد ؛ شاخ و برگهای درختهای پ یر ، بالای سرمان نوعی طاق تیره درست می کردند . باسکرویل وقتی خیابان دراز و تیره را که در انتهای آن ملک چون شبحی بود مشاهده کرد به لرزه در آمد . به صدای آهسته پرسید :
- اینجا بود ؟
- نه ، خیابان کاجها طرف دیگر است . 
وارث جوان نگاه اندوهناکش را را در اطراف خود به گردش درآورد و نجواکنان گفت :
- اصلا باعث تعجب نمی شود که عمویم در چنین جایی احساس کرده باشد ناراحتی هایی متوجه او م ی شود . اعصاب هر کس خراب می شود . تا شش ماه دیگر در اینجا دو ردیف تیر چراغ برق نصب خواهد شد و جلوی در ملک یک لامپ هزار شمعی روشن خواهد شد . 
خیابان ه زمین چمن وسیعی ختم می شد که کاملا در نزدیکی خانه قرار داشت . در روشنایی غروب ، در وسط یک عمارت سنگین دیدم که طاق برجسته ای داشت . تمامی نما را پیچک پوشانده بود ، تنها فضاهای خالی به پنجره یا علامت خانوادگی تعلق داشت که اینجا و آنجا ؛ کفن تیره را می دریدند . از عمارت مرکزی برجهای توام سرکشیده بود . برج هایی قدیمی و کنگره دار بودند و روزنه هایی در آنها ایجاد کرده بودند . در سمت چپ و راست دو ضلع جدید از سنگ خارای سیاه دیده می شد . از پشت پنجره های سنگین ، روشنائی های مبهمی به بیرون راه پیدا می کرد . از دودکش هایی که از بام شیبدار و دارای زوایای تند بیرون زده بودند دود سیاهی خارج میشد . 
- خوش امدید ، سر هنری ! با باسکرویل هال خوش آمدید !
مرد بلند قامتی از تاریکی طاق بیرون آمده بود تا درِ درشکه را باز کند . در روشنایی زرد رنگ دم در ، شبح زنی آشکار شد . زن بیرون آمد تا در پیاده کردن اثاث به مرد کمک کند . 
دکتر مورتیمر گفت :
- سر هنری ، ایرادی ندارد که من مستقیما به خانه ی خودم بروم ؟ زنم منتظرم است. 
- نمی خواهید شام پیش ما بمانید ؟
- نه ، باید به گریمپن بروم . حتما بیمارانی هستند که به عیادت نیاز داشته باشند ، با کمال میل حاضر بودم که بمانم و تمام خانه را نشانتان بدهم ولی باریمور راهنمایی بهتر از من است . شب به خیر ، اگر هم دیدید خدمتی از من ساخته است بدون ابراز تردید کسی را به دنبالم بفرستید .
وقتی که من و سر هنری وارد خانه می شدیم سر و صدای چرخ ها در خیابان کاهش یافت ؛ پشت سر ما در به سنگینی بسته شد ؛ خانه ای وسیع ، با سقف بلند بود ، تیرهای سقف که از بلوط بود بر اثر گذشت زمانی سیاه شده بود . در بخاری بزرگ قدیمی ، در پس شبکه های بلند اهنی ، آتش بزرگ چوب سر می کشید و سر و صدا راه می انداخت . من و سر هنری دست هایمان را به سوی آن دراز کردیم که گرم کنیم ، زیرا راه پیمایی طولانی با درکشه آنها را کرخ کرده بود . سپس به اطرافمان نگرستیم ؛ پنجره های بلند و تاریک ، روکش های بلوط ، کله ی گوزنها ، علامت های روی دیوارها ، همه و همه در نور چراغ وسط اتاق که از صافی می گذشت ، به طور مبهم به نظر می رسید . سر هنری گفت :
- اینجا را دقیقا به همین شکل در نظرم مجسم می کردم . آیا درست به اقامتگاه خانوادگی مانده از دوران کهن شباهت ندارد ؟ وقتی فکرش را می کنم که اینها همان دیوارهایی هستند که اجدادم از پانصد سال پیش در میان آنها زندگی می کرده اند ... بر اثر احساس جلال و شکوه تقریبا سنگ می شوم ...
چهره اش براثر شوق و شوری کودکانه روشن شد . در جایی که ایستاده بود روشنایی کامل بود ، اما سایه های درازی از دیوارها بالا می رفت و نوعی سایبان بر فراز سرش ترسیم می کرد . باریمور اثاثمان را در اتاقهایمان گذاشته بود و پیش ما آمده بود ؛ تمام حرکات و رفتارش نشان می داد که خدمتکار خوبی است . آدم باوقاری بود ؛ بلند بالا و خوش هیکل بود ، صورتی بی رنگ متمایز داشت ؛ ریش سیاه و چهارگوشی داشت . 
- آقا میل دارید که شام صرف کنید ؟
- اماده است ؟


وقتی از در گذشتیم وارد خیابان شدیم ؛ یک بار صدای چرخها در میان برگهای فروافتاده خفه شد ؛ شاخ و برگهای درختهای پ یر ، بالای سرمان نوعی طاق تیره درست می کردند . باسکرویل وقتی خیابان دراز و تیره را که در انتهای آن ملک چون شبحی بود مشاهده کرد به لرزه در آمد . به صدای آهسته پرسید :
- اینجا بود ؟
- نه ، خیابان کاجها طرف دیگر است . 
وارث جوان نگاه اندوهناکش را را در اطراف خود به گردش درآورد و نجواکنان گفت :
- اصلا باعث تعجب نمی شود که عمویم در چنین جایی احساس کرده باشد ناراحتی هایی متوجه او م ی شود . اعصاب هر کس خراب می شود . تا شش ماه دیگر در اینجا دو ردیف تیر چراغ برق نصب خواهد شد و جلوی در ملک یک لامپ هزار شمعی روشن خواهد شد . 
خیابان ه زمین چمن وسیعی ختم می شد که کاملا در نزدیکی خانه قرار داشت . در روشنایی غروب ، در وسط یک عمارت سنگین دیدم که طاق برجسته ای داشت . تمامی نما را پیچک پوشانده بود ، تنها فضاهای خالی به پنجره یا علامت خانوادگی تعلق داشت که اینجا و آنجا ؛ کفن تیره را می دریدند . از عمارت مرکزی برجهای توام سرکشیده بود . برج هایی قدیمی و کنگره دار بودند و روزنه هایی در آنها ایجاد کرده بودند . در سمت چپ و راست دو ضلع جدید از سنگ خارای سیاه دیده می شد . از پشت پنجره های سنگین ، روشنائی های مبهمی به بیرون راه پیدا می کرد . از دودکش هایی که از بام شیبدار و دارای زوایای تند بیرون زده بودند دود سیاهی خارج میشد . 
- خوش امدید ، سر هنری ! با باسکرویل هال خوش آمدید !
مرد بلند قامتی از تاریکی طاق بیرون آمده بود تا درِ درشکه را باز کند . در روشنایی زرد رنگ دم در ، شبح زنی آشکار شد . زن بیرون آمد تا در پیاده کردن اثاث به مرد کمک کند . 
دکتر مورتیمر گفت :
- سر هنری ، ایرادی ندارد که من مستقیما به خانه ی خودم بروم ؟ زنم منتظرم است. 
- نمی خواهید شام پیش ما بمانید ؟
- نه ، باید به گریمپن بروم . حتما بیمارانی هستند که به عیادت نیاز داشته باشند ، با کمال میل حاضر بودم که بمانم و تمام خانه را نشانتان بدهم ولی باریمور راهنمایی بهتر از من است . شب به خیر ، اگر هم دیدید خدمتی از من ساخته است بدون ابراز تردید کسی را به دنبالم بفرستید .
وقتی که من و سر هنری وارد خانه می شدیم سر و صدای چرخ ها در خیابان کاهش یافت ؛ پشت سر ما در به سنگینی بسته شد ؛ خانه ای وسیع ، با سقف بلند بود ، تیرهای سقف که از بلوط بود بر اثر گذشت زمانی سیاه شده بود . در بخاری بزرگ قدیمی ، در پس شبکه های بلند اهنی ، آتش بزرگ چوب سر می کشید و سر و صدا راه می انداخت . من و سر هنری دست هایمان را به سوی آن دراز کردیم که گرم کنیم ، زیرا راه پیمایی طولانی با درکشه آنها را کرخ کرده بود . سپس به اطرافمان نگرستیم ؛ پنجره های بلند و تاریک ، روکش های بلوط ، کله ی گوزنها ، علامت های روی دیوارها ، همه و همه در نور چراغ وسط اتاق که از صافی می گذشت ، به طور مبهم به نظر می رسید . سر هنری گفت :
- اینجا را دقیقا به همین شکل در نظرم مجسم می کردم . آیا درست به اقامتگاه خانوادگی مانده از دوران کهن شباهت ندارد ؟ وقتی فکرش را می کنم که اینها همان دیوارهایی هستند که اجدادم از پانصد سال پیش در میان آنها زندگی می کرده اند ... بر اثر احساس جلال و شکوه تقریبا سنگ می شوم ...
چهره اش براثر شوق و شوری کودکانه روشن شد . در جایی که ایستاده بود روشنایی کامل بود ، اما سایه های درازی از دیوارها بالا می رفت و نوعی سایبان بر فراز سرش ترسیم می کرد . باریمور اثاثمان را در اتاقهایمان گذاشته بود و پیش ما آمده بود ؛ تمام حرکات و رفتارش نشان می داد که خدمتکار خوبی است . آدم باوقاری بود ؛ بلند بالا و خوش هیکل بود ، صورتی بی رنگ متمایز داشت ؛ ریش سیاه و چهارگوشی داشت . 
- آقا میل دارید که شام صرف کنید ؟
- اماده است ؟



. سقفی را که چندان از دود مصون نمانده بود تیرهای سیاه می آراست . با دهها مشعل روشن ، رنگ و شادی ضیافت های گذشته ،فضا می توانست تغییر کند ؛ ولی در وضع موجود ، بین دو آقای سیاهپوش و جای گرفته در حلقه ی روشن ناشی از چراغی دارای آباژور ، انسان حق داشت کسل باشد و میل نداشته باشد که حرف بزند . صفی از نیاکان با لباس های عجیب گوناگون ، از شوالیه ی دوران ملکه الیزابت گرفته تا فرد شیکپوش دوران نیابت سلطنت ، نگاه های خود را به ما دوخته بودند و با حضور خاموش خود بر ما تاثیر می گذاشتند . اندک کلماتی رد و بدل کردیم و وقتی که شام به پایان رسید از این که توانستیم به سالن بیلیارد که جدیدتر بود برویم تا سیگاری دود کنیم ناراضی نبودم . 
سر هنری گفت :
- من عقیده دارم اینجا جای خیلی شادی نیست . حدس می زنم بتوان به آن عادت کرد ، ولی در حال حاضر فکر می کم برایم فضایی اندکی ناباب است . دیگر تعجب نمی کنم که عمویم بر اثر تنها زیستن در چنین جایی کمی عصبی شده باشد ! ولی اگر دلتان بخواهد امشب را زودتر می خوابیم و شاید فردا صبح فضا به نظرمان شادتر برسد.
پیش از آن که به بستر بروم پرده ها را پس زدم و از پنجره نگاه کردم . پنجره مشرف به زمین چمنی بود که جلوی نمای خانه گسترده بود . در آن سوی چمن ، بیشه ی جوان در برابر بادی که شروع به وزیدن کرده بود می نالید و تکان می خورد . در میان ابرهای شتابان ، هلال ماه آشکار میشد . در روشنایی سرد ، در پس بیشه ی جوان ، حاشیه ای از صخره ها دیدم که حدود خلنگ زار اندوهناک را مشخص می کرد . پرده ها را دوباره بستم ؛ این احساس آخر فقط سبب شد که چشمها را ببندم و بخوابم . 
ولی این آخرین احساس روز نبود . خسته بودم ولی خوابم نمی برد . غلت زدم و غلت زدم ، به دنبال آرامشی بودم که خودم را از چنگم به در می برد . در دوردست ساعتی ، هر پانزده دقیقه یکبار زنگ می زد . صرنظر از این صدا ، سکوت مرگباری بر خانه حکمفرما بود . و بعد ، ناگهان ، از ژرفنای شب صدایی واضح و آشکار شنیدم که در مورد آن امکان هیچ اشتباهی وجود نداشت . صدای هق هق های گریه ی زنی بود ، فریادهای کوتاه و خفه ی زنی بود که دستخوش اضطراب غیرقابل کنترلی بود . نشستم و گوش دادم . این صدا جز از خانه از جایی نمی توانست برخیزد . نیم ساعتی گوش دادم ، تمام حواسم را جمع کرده بودم ، ولی دیگر جز صدای زنگ ساعت و لرزش پیچک بر دیوار چیزی نشنیدم .

منتظر فصل 7 باشید ...
resim
پاسخ
#9
فصل هفتم: استپلن ها
زیبایی با طراوت صبح روز بعد به ما کمک کرد که احساس غم انگیز و شوم نخستین تماس با باسکرویل هال را از خاطر ببرم . هنگامی که من و سر هنری در برابر صبحانه مان نشسته بودیم ، خورشید امواج نورانی خود را از پشت پنجره های بلند به درون می ریخت و جا به جا بر گنجه های دیواری لکه های رنگ می نهاد . در زیر اشعه ی طلایی آن ، چوب های بلوط درخشش مفرغی رنگ پیدا می کردند . به زحمت می توانستیم در ذهن خود پی ببریم که این همان اتاق است که شب گذشته آن قدر بر ما اثر ناگوار گذاشته است . جوان اصیلزاده گفت : 

- فکر می کنم آنچه در خور ملامت است این خانه نیست ، بلکه خود ما شایسته ی ملامتیم . ما بر اثر سفر خسته بودیم و بر اثر گردش با درشکه یخ کرده بودیم ؛ به همین جهت این خانه به نظرمان این قدر ملال آور رسیده بود . حال که استراحت کرده ایم برایمان جای کاملا شادی است . 
جواب دادم :
- ولی تنها قصور مطرح نیست ، مثلا آیا نشنیدید که کسی ، احتمالا زنی ، در دل شب زار زار گریه می کند ؟
- عجیب است ! وقتی که نیمه خواب بودم چیزی شنیدم که شبیه به این نوع گریه بود . لحظه ای مراقب ماندم ، بعد دیگر هیچ ، آن وقت نتیجه گرفتم که کابوسی بیش نبوده است . 
- ولی من آن را آشکارا شنیدم ؛ و اطمینان دارم که به راستی صدای هق هق گریه ی زنی بود . 
- خیلی خب ، الان می پرسم . 
زنگ زد و از باریمور سوال کرد . به نظرم رسید که صورت بی رنگ خدمتکار در قبال سوالی که اربابش از او می کرد بیشتر رنگ باخت . در جواب گفت :
- سر هنری ، در خانه فقط دو زن زندگی می کنند ! یکی زن ظرفشو است که در ضلع دیگری خانه می خوابد . دیگری زن من است و می توانم قسم بخورم که او گریه نکرده.

ولی دروغ می گفت . پس از صبحانه ، تصادف سبب شد که خانم باریمور را در راهرو ملاقات کنم ؛ آفتاب چهره اش را روشن می کرد . زن چاق بی حالتی با چهره ی زمخت و لبهای به هم فشرده بود . ولی چشم هایی سرخ داشت و از لای پلک های متورم به من می نگریست . بنابراین کسی که شب گذشته گریسته بود کسی جز او نمی توانست باشد . و اگر او گریسته بود شوهرش باید از ازن موضوع با خبر می بود . با این همه او این خطر را که شاهد افشای دروغین باشد پذیرفته بود و گریه زنش را انکار کرده بود . چرا ؟ و چرا زن بنحوی این چنین اندوهگین ، زار زار گریسته بود ؟ در اطراف این مرد رنگ باخته که دارای ریش سیاهی بود فضایی آکنده از راز و ظلمت موج می زد . او بود که پیکر بی جان یر چارلز را پیدا کرده بود ودر مورد شرایط زمان مرگ و پیش از مرگ پیرمرد غیر از گواهی او چیزی در اختیار نداشتیم . آیا امکان داشت که این باریمور همان جاسوسی باشد که در ریجنت استریت در کالسکه دیده بودیم ؟ ریش می توانست همان باشد . کالسکه ران ، مردی نسبتا کوتاهتر را وصف کرده بود ، ولی امکان داشت که اشتباه کرده باشد . این نکته را چطور میشد به طور قطع روشن کرد ؟ نخستین کار این بود که پیش رییس پست گریمپن بروم وتحقیق کنم که آیا تلگرام آزمایشی دقیقا به دست خود باریمور داده شده است یا نه . نتیجه هر چه بود ، حداقل موضوعی داشتم که به شرلوک هلمز گزارش دهم . 
چون سر هنری بعد از صرف صبحانه ناگزیر بود نامه های متعددی بخواند من مجال داشتم که به تحقیق بپردازم . گردش هفت کیلومتری مطبوعی در حاشیه ی خلنگ زار بود . در پایان آن به دهکده ای کوچک و دلگیر رسیدم ؛ دو خانه مهمتر از خانه های دیگر ، مهمانخانه و اقامتگاه دکتر مورتیمر بود . رئیس پست که خوار و بار فروشی هم داشت تلگرام را به خوبی به خاطر می آورد ، به من گفت :
- درست است آقا . همانطور که خواسته بودید تلگرام به آقای باریمور داده شده .



- چه کسی آن را داده ؟
- پسرم . جیمز ، هفته ی گذشته تلگرام را تو به آقای باریمور دادی ، نه ؟
- بلی پدر ، من به او دادم . 
پرسیدم :
- به دست خودش ؟
- راستش او در انبار بود ؛ به این جهت نتوانستم به دست خودش بدهم ، بلکه به خانم باریمور دادم و او قول داد که آن را فورا به او برساند . 
- آیا خودت آقای باریمور را دیدی ؟
- نه ، گفتم که او در انبار بود . 
- اگراو را ندیدی از کجا می دانی که او در انبار بود ؟
نامه رسان کوچولو گفت :
- خوب ، مطمئنا زنش می دانست که او کجاست . مگر تلگرام به دستش نرسیده ؟ اگر اشتباهی شده آقای باریمور می تواند شکایت کند . 
به نظرم رسید که دنبال کردن این تحقیق کار بیفایده ای است ولی روشن بود که با وجود لاش هولمز ما دلیلی در دست نداشتیم که آن روز باریمور در جایی غیر از لندن بوده باشد . به فرض که او در آنجا بود ... به فرض که او آخرین کسی بود که سر چارلز را زنده دیده بود و نخستین کسی بود که وارث جدید را ز همان ابتدای ورودش به انگلستان تعقیب کرده بود ... آخرش چه ؟ آیا او مأمور بود ؟ آیا نقشه ای کاملا شخصی داشت ؟ از آزار خاندان باسکرویل چه سودی می توانست ببرد ؟ به یاد اخطار عجیبی که از روزنامه ی تایمز بریده شده بود ؛ افتادم . آیا این اخطار کار او بود یا کار شخص دیگری که می خواست مانع از اقدامات او شود ؟ یگانه انگیزه ای که به فکر راه می یافت همان بود که سر هنری به زبان آورده بود : اگر باسکرویلها از ملک ذده و بیزار میشدند ، باریمورها از اقامتگاه راحتی استفاده می کردند . ولی چنین توجیهی نمی توانست تمامی شبکه ظریفی را که حلقه هایش را دراطراف اصیل زاده ی جوان می گسترد در بر بگیرد . خود هولمز هم اعلام داشته بود که در طول تحقیق های هیجان انگیزش هرگز نتوانسته بود با مورد پیچیده تری مواجه شود . هنگامی که به جاده ی خاکستری رنگ خلوت برگشتم آرزو کردم که دوستم زودتر از کارهایش در لندن فارغ شود و بتواند مرا از این گونه مسئولیتهای سنگین برهاند . 
صدای پاهایی که به دنبالم می دوید رشته ی افکارم را پاره کرد ؛ کسی مرا به نام صدا زد . فکر کردم که دکتر مورتیمر است و برگشتم ؛ ولی نه : شخص ناشناسی بود که شتابان می آمد . بین سی تا چهل سال داشت ؛ ریز نقش ، باریک ، بلوند و صورت کاملا تراشیده داشت ؛ دهانش به شکل دل بود و یک فکش به طرف پایین کشیده شده بود ؛ لباس خاکستری به تن و کلاه حصیری به سر داشت . یک قوطی فلزی که مخصوص نگه داری نمونه های گیاهان بود حمایل کرده بود و یک تور سبز مخصوص گرفتن پروانه به دست داشت . وقتی نفس نفس زنان به من رسید گفت :
- دکتر واتسون ، اطمینان دارم جسارت مرا می بخشید . اینجا ، در خلنگ زار ، ما آدم های خیلی ساده ای هستیم و منتظر نمی مانیم که رسما به هم معرفی شویم . شاید اسم مرا از دوستمان دکتر مورتیمر شنیده باشید . اسم من استاپلتون ، از مری پیت . 
جواب دادم :
- تور و جعبه تان می توانست ین را به من بگوید . درست است ، من می دانستم که آقای استاپلتون طبیعیدان است . ولی شما چطور مرا شناختید ؟
- پیش مورتیمر بودم و وقتی که عبور می کردید برای ارضاء حس کنجکاوی ام شما را از پنجره ی مطبش به من نشان داد . چ.ن راه هردومان یکی است فکر کردم بهتر است به شما برسم و خودم را معرفی کنم . امیدارم که سر هنری رنج سفر را خوب تجمل کرده باشد .
- خیلی خوب است ، متشکرم . 
- همه مان کمی بیم داشتیم که بعد از مرگ غم انگیز سر چارلز ؛ مالک جدید از زندگی در اینجا خودداری کند . توقع بیش از حدی است که از آدم ثروتمندی بخواهید خود را در چنین جایی مدفون کند ؛ ولی نیازی نیست به شما بگویم که این موضوع از لحاظ ناحیه چه اهمیتی دارد . امیدوارم سر هنری بابت قضیه دچار ترس های خرافی نشده باشد .


- فکر می کنم دچار چننین وضعی شده باشد .
- طبیعتا شما با افسانه ی سگ غول آسایی که در تعقیب خانواده است آشنا هستید ؟
- بله ، برایم تعریف کرده اند .
- زودباوری روستائیان این حدود خارق العاده است . بعضی از آنها به جان خودشان قسم می خورند که حیوانی به این شکل را در خلنگ زار دیده اند ....
ضمن این که سخن می گفت لبخند می زد ، ولی به نظرم رسید که نگاهش خاکی از این است که مسأاله را جدی تر از اینها می داند . 
- این داستان به شدت بر خیال سر چارلز اثر گذاشه بود و من یقین دارم که همین داستان مسئول پایان کار غم انگیز اوست . 
- چطور ؟ 
- اعصابش به قدری کش آمده بود که آشکار شدن هر سگی می توانست برای قلب بیمارش اثر ناگواری داشته باشد . فکر می کنم که آن شب براستی سگی را در خیابان کاجها دیده است . بابت چنین حادثه ای بیمناک بودم ، زیرا پیرمرد را خیلی دوست داشتم و می دانستم که قلب سالمی ندارد . 
- از کجا می دانستید ؟
- دوستم دکتر مورتیمر به من گفته بود . 
- در نتیجه فکر می کنید که سگی سر چارلز را تعقیب کرده است و او از ترس مرده ؟
- آیا خودتان توجیه بهتری دارید ؟
- هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده ام . 
- آقای شرلوک هولمز چطور ؟
برای یک لحظه نفسم بند آمد ؛

ولی چهره ی بی اعتنای و چشمان آرام همراهم مرا قانع کرد که در پس این سوال هیچ دامی نهفته نیست .
- ... دکتر واتسون ، اشتباه بزرگی است اگر بگوئیم که شما را نمی شناسیم ! کارهای درخشان کارآگاه شما در اینجا هم سر و صدا راه انداخته است و شما هم که از او جدانشدنی هستید . وقتی مورتیمر اسمتان را به من گفت بلافاصله این نزدیکی را در ذهنم زنده کردم . حال که شما اینجا هستید یعنی این که آقای شرلوک هولمز به قضیه علاقه دارد ؛ به این دلیل است که کنجکاوم ، بحق که کنجکاوم ، که بدانم او چه نظری دارد . 
- می ترسم که نتوانم به سوالتان جواب بدهم . 
- آیا می توانم بپرسم که آیا او به من افتخار می دهد که شخصا به اینجا بیاید ؟
- در حال حاضر نمی تواند لندن را ترک کند . کارهای دیگری او را در شهر گرفتار کرده است . 
- خیلی حیف شد ! می توانست قضیه ای را که این قدر تاریک به نظر می رسد اندکی روشن کند . اما در مورد آنچه به تحقیق های خودتان مربوط می شود می گویم که هر جا کمترین خدمتی از من ساخته باشد امیدوارم بدون تردید بگوئید اگر می دانستم که سوءظن شما متوجه چیست و یا می دانستم قصد چه تحقیق هایی دارید شاید می توانستم به شما کمک یا خیلی ساده توصیه هایی بکنم . 
- به شما اطمینان می دهم که فقط برای این که پیش دوستم سر هنری باشم آمده ام و به هیچ کمکی نیاز ندارم . 
استاپلتون گفت :
- عالی است ! حق دارید که محتاط و رازدار باشید . شرمنده ام که ایجاد مزاحمت مطلقا غیرقابل توجیهی کردم و قول می دهم که دیگر در این باره حرفی نزنم .
به جایی رسیده بودیم که راه باریک پوشیده از چمنی ، پس از آن که به طور مارپیچ از خلنگ زار می گذشت به جاده ی اصلی می رسید . تپه ای با شیب تند که جابه جا پوشیده از صخره بود سمت راست قد برافراشته بود : در روز گذشته برای استفاده معدن سنگ ، در آن حفریاتی صورت گرفته بود . آن طرف تپه که در برابر ما قرار داشت شیب قائم سیاهی پدید می آورد که در شکاف هایش سرخس و خار روئیده بود . به فاصله ی کمی از آن دودی خاکستری به هوا برمی خاست . استاپلتون توضیح داد :
- کمی که در طول جاده پیش بروید به مری پیت می رسید . آیا می توانید یک ساعت از وقتتان را به من بدهید تا فرصت معرفی شما به خواهرم نصیبم شود ؟
نخستین واکنش من این بود که باید در کنار سر هنری باشم . ولی توده کاغذها و صورت حساب هایی را که روی میزش جمع شده بود به خاطر آوردم ؛در ار رسیدگی به آنها هیچ کمکی از من برنمی آمد . و هولمز به صراحت به من سفارش کرده بود که در احوال همسایه ها به بررسی بپردازم . بنابراین دعوت استاپلتون را پذیرفتم و قدم در راه نهادیم . 
استاپلتون که نگاهش را روی پیچ و اب محیط به گردش در می آورد گفت :
- خلنگ زار ما جایی شگفت است ! انسان هرگز از خلنگ زار خسته نمی شود ، اصلا به فکر شما هم نمی رسد که چه رازهای شگفتی دارد . بسیار گسترده ، بسیار برهنه و بسیار مرموز است . 
- شما آن را خوب می شناسید .
- فقط دو سال است که به اینجا آمده ام . همین قدر می توانم بگویم که مردم اینجا مرا تازه وارد می خوانند .کمی بعد از سر چارلز به اینجا آمدم . ولی سلیقه هایم سبب شد که در سراسر ناحیه به اکتشاف بپردازم و فکر می کنم کمتر کسی اینجا را بهتر از من بشناسد . 
- یعنی شناختن آن اینقدر سخت است ؟

- بلی ، خیلی . مثلا این دشت بزرگ را که سمت شمال است و تپه های عجیبی در آن سرکشیده است ببینید . آیا چیز خاصی مشاهده نمی کنید ؟
- جایی رویایی برای اسب سواری است !
- البته ، این نخستین فکری است که به سراغ انسان می آید . فکری که به قیمت جان خیلی ها تمام شده . آن لکه های سبز درخشان را که پراکنده است می بینید ؟
- بلی ، خاک آنجا باروتر از بقیه ی جاها است . 
استاپلتون شروع به خنده کرد :
- باطلاق بزرگ گریمپن را به شما معرفی میکنم . کافی است یک قدم اشتباهی برداشته شود و آن وقت مرگ انسان یا حیوانی که این کار را کرده حتمی است . دیروز هم یکی ز اسب های کوچولوی خلنگ زار را دیدم که در آن حدود ول می گشت ؛ دیگر هرگز از آنجا بیرون نیامد . سرش را که مدت درازی از سوراخی در میان گل بیرون آمده بود دیدم ،اما بالاخره باطلاق حیوان را بلعید . حتی در فصل خشک هم عبور از باتلاق خطرناک است ؛ بعد از بارانهای پاییزی که دیگر جای خود دارد ! ولی من میتوانم در آنجا قدم بزنم و زنده برگردم . ببینید ، باز هم یکی دیگر از آن اسب های بینوا !
چیزی تیره با عدم تعادل در میان جنگلهای سبز دست و پا می زد . سپس گردن درازی که در عالم احتضار به خود می پیچید به هوا بلند شد و ضجه ی هولناکی در خلنگ زار طنین افکند . از فرط هراس لرزیدم ولی به نظرم رسید که اعصاب همراهم از اعصاب من قوی تر است . استاپلتون گفت : 
- تمام شد ! باطلاق حیوان را بلعید ! دو اسب در دو روز ، شاید هم خیلی بیشتر ، زیرا اسبها عادت کرده اند که در فصل خشک به آنجا بروند و موقعی که باطلاق آنها را می بلعد متوجه تفاوت وضع نمی شوند . باطلاق بزرگ گریمپن جای کثیفی است !
- و شما می گوئید که می توانید از آن عبور کنید ؟
- بلی . دو سه راه باریک وجود دارد که شخص بسیار باریک می تواند از آنها بگذرد . من این راهها را کشف کرده ام . 
- ولی چرا به جایی این چنین مهیب می روید ؟
- آن تپه ها را می بینید ؟ اینها جزایری واقعی هستند که این باطلاق غیرقابل عبور که طی قرون آنها را محاصره کرده ، از هر طرف راه آنها را بریده است . ولی در آنها گیاهان و پروانه های نادری دیده می شود ؛ اصل این است که انسان به اندازه ی کافی زرنگ باشد که بتواند به آنها برسد . 
- روزی بختم را می آزمایم . 
هاج و واج نگاهم کرد و با هیجان گفت :
- شما را به خدا این فکر را از سرتان بیرون کنید . خون شما به گردن من می افتد . برایتان تأکید می کنم که کمترین شانسی ندارید که زنده برگردید . خود من هم به کمک نشانه های پیچیده از آنجا بیرون می آیم . 
فریاد زدم :
- آه ! آه ! این چیست ؟ 
ناله ی ممتد و آهسته ای که به شدت اندوهگین بود از خلنگ زار بلند شد . فضا را پوشاند ولی برایم امکان نداشت که دقیقا بگویم صدا از کدام سو می آید . ابتدا زمزمه ای شوم بود که به صورت غریوی عمیق درآمد و بعد به شکوه ای اندوهناک و دارای ارتعاشهای شوم بدل شد . استاپلتون با حالت عجیبی نگاهم کرد و گفت :
- این خلنگ زار جای عجیبی است . 
- ولی این چه بود ؟ 
- روستائیان می گویند که تازی باسکرویل است که طعمه اش را طلب می کند .


قبلا هم یکی دوبار صدایش را شنیده بودم ، اما نه به این وضوح . 
در حالی که سرمای مرگ به دلم نشسته بود آن دشت عظیم را که بیشه های کوچک جگن همچون لکه هایی در آن به نظر می رسید ، تماشا کردم . هیچ چیز حرکت نداشت ، فقط دو کلاغ پشت سر ما روی صخره ای نشسته بودند و قار قار می کردند . گفتم :
- شما مرد تحصیلکرده ای هستید . چنین حرف های احمقانه ای را باور نمی کنید ! به نظر خودتان علت این صدای غیر عادی چه می تواند باشد ؟ 
- گاهی گوزنها صداهای عجیبی می کنندد ؛ ریزش یا توده شدن گل و لای ، یا آبی که ازآنها بیرون می زند ، یا چیزی دیگر ... 
- نه ، صدای زنده ای بود .
- شاید هم اینطور باشد . آیا تا کنون صدای فریاد مرغ بالابان را شنیده اید ؟
- نه !
- این پرنده اکنون در انگلستان خیلی کمیاب است ؛ عملا نسلش نابود شده . ولی در خلنگ زار هر امکانی وجود دارد . اگر باخبر شوم که صدای فریاد آخرین مرغ بالابان را شنیده ایم ابدا تعجب نمی کنم . 
- این عجیب ترین ، غریب ترین صدایی بود که در عمرم شنیدم . 
- در مجموع ناحیه ی نگران کننده ای است . آنجا ، دامنه ی این تپه را نگاه کنید . درباره ی این توده سنگ های کوچک چه فکر می کنید ؟
تمام سراشیب را سنگ های خاکستری رنگی که به صورت تقریبا بیست دایره ی منظم چیده شده بودند می پوشاندند . 
- حدس می زنم محوطه هایی مخصوص گوسفندان باشند . 
- نه ، اینها خانه های اجداد محترم ما هستند . انسان دوران ماقبل تاریخ به صورت مهاجرنشین در خلنگ زار زندگی می کرده است و ون بعد از آن کسی در آنجا زندگی نکرده ، این قرارگاههای کوچک را به همان صورتی که انسان اولیه باقی گذاشته است می یابیم . اینها کلبه های بدون سقف هستند . انسان اگر آن قدر کنجکاو باشد که به داخل آنها برود حتی اجاق و خوابگاهشان را هم می تواند ببیند . 
- پس شهری تمام عیار است . چه زمان در آن زندگی می کرده اند ؟
- در روزگار انسان عصر حجر . تاریخی ندارد . 
- ین انسان ها چه می کرده اند ؟
- گله های خود را در دامنه هایی که می بینید برای چریدن رها می کرده اند ، و موقعی که شمشیر مفرغی برتری خود را بر تبر سنگی آشکار کرده بوده ، برای یافتن فلز ، اقدام به کندن زمین می کردند . آن شکاف عظیم در دامنه ی تپه ی دیگر را نگاه کنید . این یکی از آثار آنها است . بلی دکتر واتسون ، در خلنگ زار به خیلی چیزهای هیجان انگیز برمی خورید . آه ! یک دقیقه مرا ببخشید ؛ مطمئنا یک سیکلوپیده است ...
یک مگس یا پروانه ی کوچک در جاده ای که درآن بودیم پر زنان گذشته بود و استاپلتون با نهایت سرعت و توانی که داشت به سوی آن هجوم بر . در قبال نارضایی شدید من ، حشره یکراست به سوی باطلاق عظیم می پرید ولی این امر از شدت حرارت آشنای جدید من نکاست ؛ بیشه به بیشه دنبال حشره می دوید و توری سبزرنگش را به شدت سر آن به آرامی تکان در می آورد . با لباس خاکستری و دویدن مارپیچ که کاملا با جست وخیز همراه بود به پروانه ی بزرگی شباهت داشت . ایستاده بودم و نحوه ی صید او را نظاره می کردم ؛ قطعا چابکی خارق العاده اش را می ستودم ولی می ترسیدم همان قدم اشتباهی را که خودش گفته بود بردارد و در این میان بود که صدای پایی شنیدم ؛ سر برگرداندم ؛ زنی در را آشکار شد . از مری پیت می آمد ولی شیب خلنگ زار او را از نظر پنهان داشته بود تا وقتی که تقریبا به نزدیکی من رسیده بود .



بدون شک مادموازل استاپلتون بود . درباره ی زیباییش با من صحبت شده بود و در خلنگ زار نباید زنان زیبای زیادی وجود می داشتند . ولی زنی که نزدیک میشد خیلی زیبا بود ! برادر و خواهر چندان شباهتی به هم نداشتند ؛ استاپلتون با موهای بلوند و چسمان خاکستری آدمی معمولی و بی اثر بود ؛ ولی در عوض درخشش چشم و ابروی سیاه خواهرش را تا آن زمان در کسی ندیده بودم . او بلندبالا و باریک اندام و ظریف بود . چهره اش از ظرافت بسیار و خطوطی چنان منظم برخوردار بود که هرگاه لب های بسیار محسوس و چشم های بسیار سیاه وجود نداشت این چهره تقربا بدون حالت به نظر می رسید . چهره ی کامل او ، بالای پیراهنی ظریف ، در آن جاده ی واقع در خلنگ زار ، ظهوری بسیار عجیب می نمود ! وقتی که سربرگرداندم او نگاهی به برادرش انداخت ، بعد با قدم های سریع به طرف من آمد . کلاهم را از سر برداشتم و می خواستم توضیحاتی به او بدهم که سخنان او عقیده ام را تغییر داد . او می گفت : 
- از اینجا بروید ! بلافاصله و مستقیما به لندن برگردید !
گیج و مبهوت نگاهش کردم . گویی شعله از چشم هایش جستن می کرد ، بی صبرانه پا به زمین کوبید . پرسیدم : 
- چرا باید برگردم ؟ 
- نمی توانم توضیح بدهم ... 
صدایش با وقار و پر شور بود و برخی حروف را اندک می جوید . 
- ... ولی شما را به خدا هر کاری که می گویم بکنید ! بروید و هرگز به خلنگ زار قدم نگذارید . 
- اما من تازه از راه رسیده ام . 
با هیجان گفت : 
- ببینید ، ببینید ! وقتی به صلاح خودتان به شما اخطار می کنند درک نمی کنید ؟ به لندن برگردید ! همین امشب بروید ! به هر قیمت شده این محل را ترک کنید ! ساکت ، برادرم دارد برمی گردد . از آنچه گفتم یک کلمه هم به او نگویید !میل دارید آن گل ارکیده را که در آنجا وسط علفها روییده است برایم بچینید؟ در خلنگ زار خیلی ارکیده می روید ؛ ولی طبیعی است که شما خیلی دیرتر از آن آمده اید که بتوانید تمام زیبایی های این ناحیه را ببینید . 
استاپلتون از گرفتن حشرا اش صرفنظر کرده بود و عرقریزان و نفس نفس زنان به طرف ما بر می گشت ، گفت :
- سلام ، بریل !
احساس کردم که لحنش خیلی صمیمانه نیست .
- خوب ، جک ، مثل اینکه بخت یارتان است !
- بلی ، به دنبال یک سیکلوپیده بودم . یک سیکلوپیده ی اندک شناخته شده که بندرت در اواخر پاییز دیده میشود . خیلی متأسم که از دستم در رفت !
با حواسپرتی حرف میزد ، اما چشم های کوچک روشنش را مرتبا به من یا به دختر جوان می دوخت . 
- بلی ، به سر هنری می گفتم که خیلی دیرتر از آن رسیده که بتواند زیباییهای واقعی خلنگ زار را ببیند . 
- ولی ... فکر می کنید طرف صحبت شما چه کسی بوده است ؟
- تصور می کنم که با سر هنری باسکرویل صحبت کرده ام .

جواب دادم :
- نه ، من بورژوای ناچیزی هستم . ولی دوست او به شمار می روم . من دکتر واتسون هستم . 
سرخی شرم بر چهره ی گویایش نشست ، گفت :
- در گفت و گوی ما ابهامی وجود داشت . 
برادرش که در چشمانش همچنان علامت استفهام خوانده میشد ، گفت : 
- گفت و گویی که زیاد هم طول نکشید . 
- من طوری حرف زدم که گویی دکتر واتسون در این ناحیه زندگی می کند و توریست رهگذری نیست . بدون شک برای او اهمیت ندارد که موقعی بیاید که ارکیده وجود دارد یا وجود ندارد . ولی به مری پیت می آئید ، نه ؟ 
اندکی بعد به آنجا رسیدیم ؛ خانه ای دلگیر در خلنگ زار بود و این خانه در گذشته ساختمان چراگاهی بود که از اعتبار افتاده بود و به صورت خانه مسکونی مدرنی درآمده بود . باغی آن ررا در میان می گرفت ، ولی آن چنان که در همه جای خلنگ زار دیده میشد ، درختها ضعیف و گره دار بودند ؛ منظره ی حزن انگیزی بود . خدمتکار پیر و چروکیده ای که شنل زنگاری به تن داشت و به نظر می رسید نگهبان خانه باشد به استقبال ما آمد . داخل خانه که عبارت از اتاقا های بزرگ بود با سلیقه ای که به نظرم رسید رگه هایی از میزبانم را در آن می یابم آراسته شده بود . ضمن آن که خلنگ زار بی انتها را از پنجره ی بزرگ نظاره می کردم خیلی طبیعی از خودم می پرسیدم چه عاملی سبب شده که این مرد با فرهنگ و این زن زیبا خود را در چنین جای غم انگیزی مدفون کنند . 
استاپلتون مثل این که به افکارم راه یافته باشد ، گفت : 
- کنج انزوای عجیبی انتخاب کرده ایم ، نه ؟ ولی ترتیبی داده ایم که تقریبا خوشبخت باشیم ؛ از بریل بپرسید . 
خواهر با لحنی که خیلی از اعتقاد حکایت نمی کرد جواب داد : 
- کاملا خوشبخت !
استاپلتون گفت : 
- در گذشته یک کالج داشتم ، در شمال . برای آدمی با خلق و خوی من ، این کاری مکانیکی به شمار می رفت و خیلی جالب نبود . در عوض ، امتیاز زندگی کردن با جوانها ، شکل دادن به ذهنیت آنها و این که اندکی از ویژگی و افکار خودم را به جوانها منتقل کنم برایم عزیز بود . سرنوشت با ما به مخالفت پرداخت . بیماری همه گیر خطرناکی کالج را نابود کرد ؛ سه شاگرد مردند . موسسه از این ضربه قد راست نکرد و من بخش عمده ی سرمایه ام را در این راه از دست دادم . ولی خودتان هم توجه دارید که اگر ارتباط شادی بخش من با با بچه ها قطع نشده بود می توانستم از حوادث بدی که دچار شده بودم استفاده کنم ، زیرا با توجه به این که به گیاه شناسی و جانورشناسی علاقه دارم دراینجا میدان عمل نامحدودی می یابم و خواهرم هم مثل من دوستدار طبیعت است . دکتر واتسون ، همه ی این چیزهای درهم و برهم را به این دلیل برایتان تعریف می کنم که حالت چهره تان را وقتی که از پنجره خانه مان خلنگ زار را نگاه می کردید دیدم . 
- قطعا فکر می کردم که این محل حتما برای شما کمتر دلگیر و حزن آور است ... تا برای خواهرتان . 
زن جوان قاطعانه گفت :
- نه ، هیچ چیز برای من حزن آور نیست !
- ما کتاب داریم ، کار اریم ، همسایه های جالبی داریم . دکتر مورتیمر در زمینه ی تخصص خود کاملا قابل ملاحظه است . سر چارلز بیچاره هم مصاحب بسیار دلپذیری بود . او را خیلی خوب می شناختیم ؛ بیش از آنچه بتوانم بگویم فقدان او را حس می کنم . فکر می کنید اگر امروز بعد از ظهر برای آشنایی با سر هنری به ملک او بیایم کار بدی می کنم ؟
- اطمینان دارم که او خرسند خواهد شد .

- در این صورت رضایت می دهید که او را از نیت من آگاه کنید ؟ تا وقتی که به محیط جدید خودش عادت نکرده باشد ما با امکانات ناچیز خودمان می توانیم کارها را برایش آسان کنیم . دکتر واتسون ، دوست دارید بالا بیائید و مجموعه ی پروانه های مرا ببینید ؟ فکر می کنم که این کامل ترین مجموعه پروانهدر جنوب غرب انگلستان باشد . تا شما ن را تماشا کنید ناهار هم حاضر می شود . 
ولی من عجله داشتم به محل نگهبانیم بروم . از طرفی ، اندوه خلنگ زار، مرگ اسب بینوا ، فریاد شومی که با افسانه ی شوم باسکرویلها در آمیخته بود ، همه دست به دست هم داده بود تا مرا اندوهگین کنند . بالاتر از همه ی اینها ، اخطار صریح و روشن مادموازل استاپلتون بود و این اخطار به قدری جدی صورت گرفته بود که نمی توانستم شک کنم که انگیزه ای شدید داشته است . از این رو در مقابل تمام خواهش ها مقاومت کردم و بلافاصله به سوی ملک بسکرویلها به راه افتادم و همان راه باریکی را که با استاپلتون طی کرده بودم دوباره در پیش گرفتم . 
ولی حتما راه میان بری وجود داشت ، زیرا پیش از آنکه به جاده اصلی برسم با حیرت مادموازل استاپلتون را دیدم که روی صخره ای در کنار راه نشسته است . بر اثر راه پیمایی صورتش سرخ شده بود و دستش را به پهلویش گرفته بود .
- دکتر واتسون ، برای این که به شما برسم تا اینجا دویدم . حتی وقت را تلف نکردم که کلاهی به سر بگذارم . نباید دیر کنم ، وگرنه برادرم به دنبالم می آید . فقط می خواستم بگویم بابت اشتباه احمقانه ای که کردم و شما را به جای سر هنری گرفتم خیلی متأسفم . خواهش می کنم کلماتی را که به هیچ وجه به شما مربوط نمی شود از یاد ببرید . 
- ولی ، مادموازل ، نمی توانم آنها را از یاد ببرم ! من دوست سر هنری هستم و سلامت و راحت او با راحتی من ارتباط شدید دارد . بگوئید که چرا با آن همه شور و حرارت می خواستید سر هنری به لندن برگردد . 
- هوس زنانه بود دکتر واتسون ! وفتی مرا بهتر بشناسید خواهید فهمید !که همیشه هم برای حرف ها و کارهایم نمی توانم دلیلی بیاورم !
- نه ، به خاطر می آورم که در صدایتان چه هیجانی بود . نگاه چشمانتان را به یاد دارم . مادموازل ، خواهش می کنم صداقت داشته باشید ! چون از وقتی که به اینجا رسیده ام احساس می کنم اطرافم را تاریکی گرفته است . زندگی مانند باطلاق بزرگ گریمپن شده که لکه های بزرگ سبز هر سوی آن را گرفته است و امکان دارد انسان در آنها غرق شود بدون آن که کسی بتواند اثری از او بیابد . بنابراین چیزی را که می خواستید به من بفهمانید ، بگوئید و قول می دهم که اخطار شما را به سر هنری ابلاغ کنم . 
برای یک لحظه حالت تردید بر چهره اش موج می زد ولی بعد شم هایش رنگی از سرسختی گرفت ، گفت :
- شما برای آن حرف خیلی اهمیت قائل می شوید .من و برادرم بر اثر مرگ سر چارلز خیلی منقلب شده ایم . با او آشنایی فراوان داشتیم ، زیرا گردش مورد علاقه اش سبب می شد که او ز طریق خلنگ زار تا خانه ی ما بیاید . نفرینی که بر خانواده اش سنگینی می کرد به شدت او را تحت تاثیر قرار داده بود ، و وقتی آن ماجرای غم انگیز صورت گرفت من نتیجه گرفتم که ترس او بی اساس نبوده است . بنابراین موجب حیرتم شده بود که ببینم یکی دیگر از اعضای خانواده بیاید و در اینجا رحل اقامت بیفکند و به نظرم رسید خوب است او را از خطری که متوجهش بود آگاه کنم . چیزی که قصد داشتم بگویم همین بود . 
- ولی کدام خطر ؟ 
- داستان سگ را نمی دانید ؟ 
- من به این حرفهای پوچ اعتقادی ندارم . 
- من عقیده دارم . اگر کمترین نفوذی بر سر هنری دارید او را از محلی که همیشه برای خانواده اش شوم بوده است دور کنید . دنیا بزرگ و پهناور است ، چرا درست در جای خطرناکی زندگی کند ؟ 
- دقیقا برای اینکه محل خطرناکی است . سر هنری چنین اخلاقی دارد . می ترسم که اگر اطلاعات دقیقتری در اختیارش قرار ندهید حاضر نشود که از اینجا فاصله بگیرد . 
- چیز دقیقی نمی توانم بگویم ، زیرا چیز دقیقی نمی دانم . 
- مادموازل ؛ دبم می خواست سوال دیگری از شما بکنم . در صورتی که در حرف های بار اولتان قصد و غرض خاصی نبود چرا نمی خواستید که برادرتان حرف هایتان را بشنود ؟ در آن حرف ها چیزی نبود که او یا هر کس دیگری بتواند از آنها ایراد بگیرد . 
- برادرم از صمیم قلب می خواهد که کسی در ملک زندگی کند ، زیرا فکر می کند که این امر به سود مردم فقیر خلنگ زار است ، بنابراین ، اگر می فهمید چیزهایی در حهت دلسرد کردن سر هننری گفته ام خیلی ناراضی می شد . ولی من وظیفه ام را انجام داده ام ؛ چیزی بیش از این نخواهم گفت ! باید برگردم وگرنه برادرم خواهد فهمید که شما را دیده ام ! خداحافظ !
ظرف چند ثانیه پشت صخره های پراکنده محو شده بود و من با دلی پر از بیمهای غیرقابل وصف راه ملک باسکرویلها را در پیش گرفتم .

منتظر فصل 8 باشید...
resim
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد