سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

[مهم] ترجمه رسمی انجمن بیکر از وبلاگ جان واتسون !
#11
سوم ژوئن
شادی بعد از آن  (happily ever after)
حاضرم قسم بخورم که عروسی در شرف وقوع من اخلاق شرلوکو ملایم تر کرده.تو این چند سال ما شوهرای زیادی رو بعنوان موکل داشتیم که میخواستند زنشون بازجویی بشه یا برعکس!خیلی وقتها بود که موکل ها توی اتاق نشیمن شرلوک نشستند و در طول چند دقیقه شرلوک میگفت که یکی از اونها(یا در بعضی پرونده ها هر دوشون)یک رابطه عاشقانه مخفی دارند!سابرینا جنینگز هم همینطور بود.حتی قبل از اینکه بیاد تو شرلوک گفته بود که پای مسائل عاطفی وسطه!
ولی من اصرار کردم که بپذیریمش و خیلی خوشحالم که پذیرفتیمش اول چونکه بعضی وقتا به پایان خوبش می ارزه و دوم چونکه شرلوک راست میگفت که اون یه رابطه عاطفی داره!و اینبار به خاطر دلایل منطقی اینو گفت!
سابرینا حدود پنج سال بود که با همسرش کریس ازدواج کرده بودولی واضح بود که ازدواج موفقی نداشت.بهمون گفت که همسرش با یکی دیگه رابطه داره و برای اثباتش به مدرک نیاز داره.سابرینا ازدواجشو یجوری توصیف کرد که انگار کمترین اهمیتی در طرح قضایا نداشت.شرلوک طبق معمول زیاد به پرونده علاقه نداشت.ولی بعدش یه اتفاقی افتاد.مری اومد تو. و یهو شرلوک نظرشو عوض کرد.و بعد هم تصمیم گرفت که مدارکی که سابرینا برای طلاق لازم داره پیدا کنه.طبیعتا من فکر کردم تغییر رفتار شرلوک بخاطر این بود که من و مری رو با هم دید و یهو خواست که یه نفر دیگه رو هم خوشحال کنه.
اونشب هر سه ما(مری هم اصرار کرد و باما اومد)مخفیانه رفتیم به دفتر کریس تا دنبال نشانه های خیانت بگردیم که پیدا هم کردیم.فقط مسئله این بود که چیزی که ما پیدا کردیم نشون میداد که کسی که رابطه مخفیانه داره در واقع سابرینا است.کریس هم یه کارآگاه استخدام کرده بود تا رد سابرینا رو بگیره.در واقع سابرینا با یه زن رابطه داشت!
شرلوک باورش نمیشد از این مسئله تعجب کردم!میگفت از لحظه ای که مری اومده توی اتاق کاملا واضح بوده.سابرینا نا خود آگاه به مری توجه نشون داده.و شرلوک خودش میگفت این نوع توجه رو توی خانوما دیده  وقتی نگاهش میکردند!فکرشم نمیتونه بکنه چقدر خود خواه و از خود راضیه!در واقع دلیل اینکه شرلوک پرونده رو پذیرفته بود هم این نبود که با دیدن من و مری احساساتی شده!بلکه میخواست ماجرای ازواج سابرینا رو بفهمه!
شرلوک مدارک رو به سابرینا نشون داد و اون هم شروع کرد به اشک ریختن!بهمون گفت که خانوادش خیلی پولدارند و ممکن نیست با همجنس باز بودنش کنار بیان.کریس که یکی از دوستان دانشگاهش بود این رو فهمیده بود و ازش اخاذی میکرد.بهش گفته بود اگه باهاش ازدواج کنه حقیقت رو به خانواده اش نمیگه و بعد ازدواج کریس با پول خانواده سابرینا زندگی میکرد.(کریس دنبال پول اون خونواده بود.م.)
تازگی سابرینا با یه دختر جدید آشنا شده بود و عاشق هم شده بودند.اونم ناگزیر میخواست بدون اینکه راستشو بگه ازدواجشو بهم بزنه.شرلوک یه پاکت نشون داد که حاوی عکس های سابرینا و عشق مونثش بودند.کریس دیگه نمیتونست سابرینا رو برا طلاق معطل کنه.مگر برای یه لحظه که اونم سابرینا خودش اجازه داد.کریس بهش گفت که همه چیزو به خانوادش بگه!مگه بدترین اتفاقی که ممکنه بیوفته چیه؟باهاش قطع رابطه کنن؟بعید به نظر میاد که با اون آدم نفرت انگیز بخاطر اینکه فکر میکنن سابرینا عاشقشه به عنوان داماد بسازن!و حتی اگه اینکارو بکنن آیا ارزشش رو نداره که سابرینا به زنی که دوسش داره برسه!
و مطمئنا اونم همینکارو کرد.و بعدشم یه طلاق اتفاق افتاد که گرون بود و پر سر و صدا.ولی خانواده اش کنارش موندن و سابرینا با زنی که دوستش داشت بهم زد.
شرلوک هلمز،دلال ازدواج
7 دیدگاه

و مردم میگن که اون قلب نداره
خانم هادسون
3ژوئن

فقط یه تمرین ذهنی بود ،همین.
شرلوک هلمز
3 ژوئن

چقد باحال
مولی هوپر
3 ژوئن

یه پرونده دیگه با موفقیت حل شد
فرد غیر محتمل
3 ژوئن

رفیق! چه پر آب و تاب [اینجا از لغت lush استفاده شده که معنی باشکوه،پرآب و مشروب خواریه.با توجه به کامنت بعدی ترجیح دادم آب و تاب ترجمه کنم. م.]
مایک استمفورد
3 ژوئن

بحث آب و تاب شد.هری چطوره؟مدتیه خبری ازش نیس!
مایک استمفورد
3 ژوئن

بهت ایمیل میدم مایک
جان واتسون
3 ژوئن



من زیاد تو کار ترجمه نیستم.ولی انسان فضولی هستم و باید تو هر تاپیکی اسم من باشه. 22 بندیکت جان عزیزم گمونم این ترجمه یکم ویرایش لازم داشته باشه که خوشحال میشم انجام بدی و بگوعی که با ویرایش خودت یا یکی دیگه از بچه هاست 4

جز غم که یکدم از دل من دست بر نداشت
دیگر کسی ز حال دل من خبر نداشت!

پارسای تویسرکانی





پاسخ
 سپاس شده توسط فازی - ری ، Baudelaires ، سید ، Milad ، safoura ، Bahare ، a.m. ، Mobina.N ، SH. ، Black Swan
#12
دهم ژوئن
فیل در اتاق
شرلوک در این چند سال اخیر یسری پرونده های احمقانه و دیوونه داشته و من نمیخوام بگم که همیشه کاملا از اونها استفاده کردم و کمک گرفتم ولی هیچ چیز،واقعا منظورم هیچ چیزه،نمیتونست منو برای اونچیزی که توی 29،رایدیر لی بروکلی دیدیم اماده کنه.


گرگ مارو خبر کرد.اون یه خونه ی معمولی توی حومه ی یه خیابان معمولی توی حومه شهر بود.ولی توی اون خونه ی معمولی حومه شهر دو تا جسد بود.و یک فیل.یک فیل واقعی.اونجا وسط اتاق ایستاده بود و نگاه میکرد،خب اگه راستشو بخواین یکمی کسل۱ بود.
و....متاستفم!اینهم یکی ازون چیزاییه که نمیتونم پست کنم،بخاطر قانون رسمی رازداری۲!من احتمالا خیلی اونو گفتم.هرچند من به بدیه شرلوک نیستم.بعضی وقتا باید متوقفش کنم تا چیزی دربارش به مردم نگه.قسم میخورم،دارم دنبالش تا عروسی میرم تا متوقفش کنم که به مردم چیزی نگه!

سه نظر
من باید اینو توی سخنرانی ساقدوش وارد کنم
شرلوک هلمز 10ژوین
تو همچین کاری انجام نمیدی!من نمیخوام ام ای فایو۳ عروسی رو خراب کنه!
جان واتسون 10ژوئن
اوه نه،یادم رفت تو یه ’روز زیبا-عاری از جرم۴‘میخوای.چه کاملا خسته کننده.
شرلوک هلمز 10ژوین

bored 14
۲ همون قانونی که تو قوطی کبریت مرموز بود 4
3 mi5
MI5سرویس امنیتی که اغلب به عنوان MI5(اطلاعات نظامی، بخش 5) شناخته می‌شود، اداره امنیتی و ضد اطلاعاتی بریتانیاست و همچنین بخشی از تشکیلات در کنار سرویس اطلاعاتی سری (SIS یا MI6) مرکز فرماندهی ارتباطات دولتی (GCHQ) و ستاد اطلاعاتی دفاعی (DIS) است.
4
nice quiet, crime-free day
4 4 امیدوارم خوب بوده باشه 4
فقط همینو میشه گفت:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
پاسخ
 سپاس شده توسط Mobina.N ، هلنا ، Milad ، Black Swan
#13
The Aluminium Crutch
"عصای آلومینیومی"
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.





درباره این پرونده توی روزنامه ها خوندید. قتل بازیگر، متیو مایکل در حال اجرا روی صحنه. من با کسی قرار داشتم و اونجا نبودم (خیلی خوب پیش رفت. ممنون که پرسیدید) اما شرلوک بود و روی پیغامگیرم هم چندتایی پیام گذاشت تا قضیه رو برام تعریف کنه. از اونجایی که بعضی ها از من خواسته بودند تا درباره خود واقعیش بنویسم، بنابراین میخوام اون پیامها رو اینجا نقل کنم.
«جان! من همین الان داشتم توی یکی از همین سالن های تنگ و تاریک خیابون استرند، تئاتر "قتل در نیمه شب" (Terror by Night) رو میدیدم. تئاتر چندان خوبی نبود اما عوضش یه قتل اتفاق افتاد! اونهم در حال اجرا روی صحنه! وقتش رو ندارم به پلیس اطلاع بدم بخاطر همین هر موقع که شامت یا حالا هر کاری که با...سارا(؟!) داری تموم شد ازت میخواهم که این پیام رو به ********  برسونی. کار راحتیه اصلا نگران نباش.
کارآگاه سیدنی پیجت از بقیه شخصیت ها خواسته بود به اتاق پذیرایی بیان تا بتونه هویت قاتل رو مشخص کنه. تا جاییکه من از صحنه اول متوجه شدم، لیدی مارگارت چیپلت  به دست پسرش، آلبرت ( که نقشش رو ویلیام هولز بازی میکرد) به قتل میرسید. بعد آلبرت بانهایت عصبانیت با عصای آلومینیومی به سیدنی (متیو) ضربه وارد میکنه. عصا قرار بود از جنس پلاستیک باشه تا به متیو آسیبی وارد نشه اما در طول فاصله بین دو پرده کسی جای عصای تقلبی رو با یدونه واقعی عوض میکنه و ویلیام با عصایی آلومینیومی به فرق سر متیو میکوبه و باعث کشته شدنش میشه.
تنها کسی میتونسته جای عصاها رو توی وقت استراحت عوض کنه که  به اتاق ویلیام دسترسی داشته. طبق گفته ویلیام اون اشخاص دبورا چالیز(کارگردان)، متیو مایکل (سیدنی پیجت)، سارا گروجین (سیسی هاستینگز)، جاناتان موریس (سدریک هاستینگز) و کارن  بلدوین (نقش خدمتکاری به اسم جِید رو بازی میکرد) بودند. بیاید کم کم جلو بریم. متن میگه ویلیام به حدی توی اجرا مست بوده که حتی میتونستی از نحوه ی بازی کردنش توی تئاتر هم اینو بفهمی. به طوری که توی یکی از صحنه های تئاتر(صحنه ی بازی در زمین تنیس)، ویلیام به جای اینکه سیسی(کاراکتر) رو خطاب قرار بده، در عوض از اسم سارا(بازیگر) برای صدا زدنش استفاده کرد. همینطور روی بازوی متیو، که آلبرت(ویلیام)قرار بوده با عصا به اون نقطه ضربه بزنه، کبودی هایی وجود داشت اما این کبودی ها جایی بودند که اولا داخل کتی که متیو به تن کرده بود، از بالشتک(ضربه گیر) استفاده کرده بودند تا آسیبی به متیو وارد نشه و دوما اینکه ویلیام اصلا به اون نقطه ضربه نزده بلکه اشتباها با عصا به سر متیو کوبیده. بنابراین قاتل یا باید دبورا چالیز (کارگردان) باشه یا یکی از اون چهار تا بازیگر و اگر که خود ویلیام رو هم حساب کنیم میشند پنج نفر. قاتل باید کسی بوده باشه که تونسته دزدکی و بدون توجه ویلیام عصای واقعی رو بیاره داخل و جایش رو با تقلبی عوض کنه. هرچند که مستی ویلیام هم توی این قضیه بی تاثیر نبوده.
دبورا چالیز تاپ و شلوار جین تنگ پوشیده بود و لباسش اوقدر چسبان بود که مطمئنا نمیتونسته چیزی بزرگتر از بادام رو اون تو قایم کنه هرچند که این توانایی رو داشت که با استفاده از ایجاد آلرژی کسی رو بکشه ولی خب اون این کار رو نکرده. بعد از اینکه چندتا سوال ازش پرسیدم بالاخره تسلیم شد و اقرار کرد که عاشق ویلیام بوده ولی ویلیام چندان علاقه ای بهش نشون نمی داده. ولی بالاخره معلوم شد که چه کسی اون رفیق مستمون (ویلیام) رو توی تئاتر راه داده.
معلوم بود که سارا گروجین (سیسی هاستینگز) با ویلیام رابطه داشته (منظورم توی زندگی واقعیه، نه تئاتر!). بنابراین آیا ویلیام رابطه اش رو با اون بهم زده بود؟ و اینکه آیا سارا ازش حامله بوده و ویلیام علاقه ای به دونستن این موضوع نداشته؟ و اگر که اینطور بوده باشه یعنی سارا خواسته تا با متهم کردن ویلیام به نوعی ازش انتقام بگیره؟ احتمالش کمه اما غیر ممکن نیست.
جاناتان هم اعتراف کرد که با ویلیام رابطه خوبی نداشته. اونا توی وقت استراحت بین دو پرده با هم دعواشون شده بود. معلوم شد که جاناتان عاشق سارا بوده و از طرز رفتار ویلیام با سارا اصلا دل خوشی نداشته. باز هم این سوال پیش میاد که آخه چرا باید جاناتان بیخودی به خودش زحمت بده تا کاری کنه که ویلیام دستگیر بشه؟ خب چرا یهو ویلیام رو نکشه و خلاص!
کارن هم معترف شد که با مقتول متیو مایکل (سیدنی پیجت) رابطه داشته. ولی کارن کسی نیست که بتونه زیر لباس خدمتکاریش عصا رو قایم کنه.
خب پس دوتا از مظنونین، دبورا و کارن نمیتونستند عصا رو پنهانی وارد کنند. دوتای دیگه، سارا و جاناتان گرچه قادر به انجام این کار بودند اما انگیزه کافی نداشتند. پس میمونه ویلیام و متیو. اگر که ویلیام میخواسته کسی رو بکشه، راه های ساده تری هم برای این کار بود. پس فقط باقی میمونه جناب متیو مایکل.
 توی تئاتر متیو یک پالتوی بلند پوشیده بود (که خیلی هم شبیه مال من بود) بنابراین اون میتونسته عصا رو آورده باشه اما برای خودکشی راههای راحت تری هم هست مخصوصا اگر بخوای خیلی دراماتیک باشه. مسئله اینه که آلومینیوم خیلی سبکه و احتمال اینکه با برخوردش کسی کشته بشه خیلی پایین. ولی یخورده بهش فکر کن جان! به کبودی هایی که روی بازوی متیو بود. به رفتار نامناسب ویلیام، به مست کردنش توی تئاتر و به روابطش. متیو قبلا پیش دبورا از رفتار ویلیام شکایت کرده بود اما چون کارگردان عاشق ویلیام بوده هیچ کاری در این رابطه نکرد. خودشه!
متیو میخواسته کاری کنه تا ویلیام اخراج بشه. اون با عصای واقعی که زیر پالتوش قایم کرده بود به اتاق ویلیام میره. ویلیام مست هم یا اونموقع داشته با سارا ول میچرخیده یا مشغول دعوا کردن با جاناتان بوده و متوجه نشده که متیو جای عصاها رو باهم عوض کرده. نقشه اش این بود که ویلیام با عصا به اون ضربه بزنه و ویلیام هم نمیدونسته که حالا جای عصای تقلبی با یه واقعی عوض شده. متیو احتمالا امیدوار بود که ضربه باعث شکستگی بازوش بشه یا اونقدر بهش آسیب وارد کنه که بتونه از تئاتر یا دبورا شکایت کنه و باعث اخراج ویلیام بشه. اما ویلیام شاید بخواطر دعوایی که با جاناتان داشت خیلی بیشتر از قبل بی حواس بوده و عصا رو بیش از حد بالا میگیره و به سر متیو میکوبه و تصادفا باعث کشته شدنش میشه.
محض اطمینان یه بار دیگه میگم. مقتول سیدنی پیجت (متیو مایکل) خودش قاتل خودش بوده چون جای عصای پلاستیکی رو با آلومینیومی عوض میکنه. با این قصد که ویلیام هولز (آلبرت چیپلت) رو از گروه اخراج کنه اما نقشه اش نتیجه عکس میده و باعث کشته شدن خودش میشه.»


 
Comments دیدگاه ها (4)




ایول!
مایک استمفورد، 3 سپتامبر

فک کنم مغزم منفجر شد
بیل موری، 3 سپتامبر

نابغه!!!!
جیکوب ساورسبای، 3 سپتامبر

روانی

سالی داناوان، 3 سپتامبر


پاسخ
 سپاس شده توسط Milad ، Molly Hooper ، Am.A ، safoura ، Mobina.N ، Baudelaires ، Black Swan
#14
The Geek Interpreter
"مفسر گیک"
(مفسر خوره کمیک) 
(اصطلاح گیک به کسانی گفته میشود که در  زمینه ای خاص –کتاب، ورزش و...-  اشتیاق زیادی نشان میدهند بگونه ای که به افراط نزدیک میشوند.)



سه پسر به خیابان بیکر اومده بودند با این ادعا که سری وقایعی مربوط به چند شماره اخیرِ یک کمیک بوک، توی دنیای واقعی دارند اتفاق می افتند. میدونم به چی فکر میکنید! این پرونده دیگه مثل اون قتل های عجیب و توطئه های درحد بین المللی نیست اما چیزی بود که شرلوک بهش علاقه نشون داد. 
کریس ملاس بهمون درباره وبسایتش توضیح داد که درباره سری کتابهای کمیکی بود بر اساس ماجراهای چندتا ابرقهرمان و سازمان ضد تروریستیشون بنام «کراتیدس.» 
این کراتیدس، گروهی رزمی کار بودند که لباس ابر قهرمان ها رو میپوشیدند و هدفشون حفظ ارزش های اخلاقی بود. طبق گفته کریس و دوستانش، گروه کراتیدس هرچند که بعضی از اعضاشون آزادی خواه چپ گرا بودند اما در کل گروهشون سعی در گسترش ارزش های جناح راست داشته و تمامی اینها هم نکته های مخفی داخل داستان بودند. خلاصه یک همچین چیزهایی. راستش رو بخواید درک این جور چیزها یخورده از عهده من خارج بود و یجورایی هم مزخرف بنظر می رسید. اما یک چیزی که خیلی سریع از حرفهای کریس دستگیرم شد این بود که اون کمیک بوک ها اصلا کمیک نیستند بلکه رمان های گرافیکی اند. خودش هم خیلی روی این قضیه تاکید داشت. 
پس اینطور شده بود که کریس اعضای کراتیدس رو توی دنیای واقعی می دیده مثلا دیده که سوفی، زن گرگ نما داشته توی ایستگاه نیوکراس چمدون هایی که همینطور به امان خدا رها شده بودند رو مرتب میکرده یا بلادجن پرنده که توی منطقه وندزورت کامن داشته به حساب یک دزد میرسیده، حتی از رهبر گروه کاراتیدس یعنی پروفسور دیون پورت، توی منطقه بکنهام عکس گرفته. اگر اون عکس نبود حتما میگفتم که کریس عقلش رو از دست داده اما واقعی بود. پروفسور دیون پورت با پوستی آبی رنگ که بیرون شعبه «گرِگز» ایستاده بود. 
عجیب تر اینکه تمامی این اتفاقات قبل از این توی کمیک ها (رمان گرافیکی یا حالا هرچی!) اتفاق افتادند. 
بنابر گفته شرلوک سه احتمال وجود داشت. اولین احتمال، که خیلی هم جدی گرفته بودش، این بود که گروه کراتیدس واقعا وجود دارند. دومین احتمال اینکه کریس دچار نوعی توهم روانی شده و آخرین احتمال هم اینکه تمامی این چیزها برای کریس یک نفعی دارند. 
اما چرا؟ اون که داشت جای سود، بیشتر متضرر میشد. چون بجز دوتا همکارهاش، بیشتر دوستان و خانواده اش ازش دوری میکردند و تنها کسی که ازش حمایت میکرد شخصی بود بنام کِمپ که از طریق وبسایتِ کریس باهاش در ارتباط بود. کریس نمیدونست اون چه شکلیه چون عکس پروفایلش رو فقط یه شکلک لبخند گذاشته بود. کمپ به کریس میگفت تا درباره گروه کراتیدس به همه بگه (اینکه اونها وجود دارند و حقیقی اند.) بجز شرلوک، کمپ تنها کسی بود که حرف های کریس رو باور میکرد. لازمه اضافه کنم که من باور نمیکردم. 
بالاخره با تشویق کمپ، کریس راضی شد تا همون حرفهای روی وبسایتش رو توی توییتر، فیسبوک و گوگل پلاس هم پخش کنه و ناگفته نمونه که کلی هم مسخره اش کردند. همونطور که روزها پشت سر هم میگذشتند ما شاهد این بودیم که امید کریس به واقعی بودن گروه کراتیدس کمتر و کمتر میشد. 
شرلوک من رو برای انجام یکسری تحقیقات فرستاد (باعث شد تا راهم به یک کمیک فروشی بخوره و...چه چیزهایی دیدم...) و معلوم شد که فروش کمیک های کراتیدس بطرز فوق العاده ای افزایش پیدا کرده بود. مردم با وجود اینکه کریس رو توی اینترنت مسخره میکردند اما بازم سریع مبرفتن کمیک (کراتیدس) رو میخردند پس میشد نتیجه گرفت که اون اتفاقات حقیقت داشتند. 
شرلوک با یکی از همون دوستان ولگردش تماس گرفت. کسی که قبلا سر و کارش با کامپیوتر و تکنیک های ردیابی بود و میتونست محل واقعی کمپ رو پیدا کنه. مشخص شد که کمپ برای ناشران کمیک کاراتیدس کار میکنه. در واقع اونها داشتند از کریس به عنوان نوعی بازار گرمی سوء استفاده میکردند. اگر بخاطر اثراتی که این قضیه روی ذهن کریس داشت، نبود، ماجرای خنده داری میشد. در واقع اونها بخاطر پول حاضر شدند این ریسک رو بکنند که اون بچه تا مرز جنون پیش بره و از جاییکه کار غیرقانونی نکرده بودند، ما هم کار زیادی نمیتونستیم انجام بدیم. به چندتا شماره اخیر کمیک های کاراتیدس که نگاهی انداختیم، متوجه شدیم که داستانی درباره یکی از ابرقهرمان ها بنام لاتیمر داره که توی خیابان شفتزبری با دوتا تروریست نقاب به صورت درگیر میشه و اونها رو شکست میده... 
و اینطور شد که قائله رو خاتمه دادیم. مثل نینجاها لباس پوشیدیم، توی محله سوهو با یه دیوانه کمیک بوکی درگیر شدیم و آخرش (در حالیکه مردم جمع شده بودند.م) من و شرلوک فرار کردیم و کریس اومد و نقاب اون ابرقهرمان رو برداشت و به همه  حضار درباره بلایی که کمپ و ناشران به سرش آورده بودند گفت. 
احتمالا باید خبرهایی مثل ورچیده شدن اون کمیک بوک رو توی توییتر، فیسبوک یا گوگل پلاس خونده باشید.


Comments دیدگاه ها (9)


پرونده ی لپتاپ ذوب شونده چی شد؟
فرد غیرمحتمل، 16 ژوئن

یه روز مینویسمش. فکر کردم این یکی سرگرم کننده تره.
جان واتسون، 16 ژوئن

خیلی خوشحالم که هدفمون اینجا سرگرم کردن مردمه. منو بگو که فکر میکردم داریم پرونده ی جنایی حل میکنیم.
شرلوک هلمز، 16 ژوئن

بنظر من تو یه نابغه ای، شرلوک!
جیکوب ساورسبای، 16 ژوئن

ممنونم، جیکوب. خوبه که بدونم یه نفر قدر کاری که انجام میدمو می‌دونه.
شرلوک هلمز، 16 ژوئن

خدای من! مرسی که جواب دادی!!!
جیکوب ساورسبای، 16 ژوئن

بازم ممنونم از کمک هاتون. با چندتا از رفقای توی کار کامیک بوک صحبت کردم که یه مجموعه رمان گرافیکی بر اساس پرونده های شما شروع کنیم.
ک. ملاس، 17 ژوئن

نمیدونم چی بگم. کلمات کافی وجود ندارن.
جان واتسون، 17 ژوئن

اولین باره که تو کلمه کم میاری.
هری واتسون، 17 ژوئن



دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 Who I am is where I stand. Where I stand is where I fall
پاسخ
 سپاس شده توسط EndLessCreations ، Black Swan ، Aida ، Milad
#15
 
بازی بزرگ
 
برای تاخیر در پست گذاشتن متاسفم. به چند روز نیاز داشتم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است.
شروع شد، همانطور که همه چیز شروع میشود، با یک انفجار بزرگ. ظاهرا در خانه ی آن طرف خیابان یک نشت گاز وجود داشت. البته، زندگی کردن با شرلوک در این مدت به این معنی است که چقدر لغت "ظاهرا" میتواند بی معنی باشد. پلیس بررسی و کشف کرد که خانه توسط مواد منفجره سیم کشی شده بود. تنها چیز دیگری که در خانه پیدا کردند یک جعبه بود. و درون جعبه یک پاکت نامه بود. و درون پاکت نامه همه چیز بود، یک موبایل به رنگ صورتی روشن. خوانندگان دائمی وبلاگ من ممکن است پرونده ای را که "پرونده ی صورتی" نام گذاری کرده بودم را به یاد داشته باشند. نیازی به گفتن نیست که کمی شگفتاور بود.
 همچنین به طور ناگهانی از عبارتی مانند "خوانندگان دائمی وبلاگ من" استفاده کرده ام. به نظر میرسد که از نوشتن درباره ی زندگی ام لذت میبرم. اگرچه وقتی فهمیدم نصف اسکاتلندیارد آن را میخوانند، خیلی کمک کرد. بعد در این باره توضیح بیشتری میدهم.
پس ما تلفن را روشن کردیم و در آن یک پیام بود.
بیب. بیب. بیب. بیب. بیب.
پنج تا بیب یا بذر پرتقال. شرلوک فورا فهمید که آن یک هشدار بود. سازمان های امنیتی بودند که عادت داشتند به عنوان تهدید پنج بذر پرتقال را برای افراد بفرستند. همچنین تصویری از قسمتی خالی از خانه وجود داشت که شرلوک آن را تشخیص داد. زیر زمین بود. 221c خیابان بیکر! به سرعت به آنجا شتافتیم و یک جفت کفش ورزشی پیدا کردیم.
و سپس موبایل صورتی زنگ زد. یک زن بود. در حال گریه کردن بود. مشخص شد که هر کسی که همه ی این ها را سازمان دهی کرده بود، ترتیبی داده بود که این زن دزدیده شود و توسط مواد منفجره بسته شود. اگر او دقیقا همان چیزی را که به او گفته شده بود نمیگفت... شرلوک، طبیعتا، فورا در ماجراجویی درگیر شده بود. حتی ثبت نکرد که یک فرد بیگناه در جایی داشت به جهنم میرفت. زن گریان به ما گفت که دوازده ساعت برای حل اولین مسئله وقت داریم.
ما به بارتز رفتیم که شرلوک بتواند کتانی ها را بررسی کند. من، طبق معمول سرنخی نداشتم که سوال چیست چه برسد به جواب. ما با مولی هوپر ملاقات کردیم که دوست پسرش جیم را به ما معرفی کرد. ظاهرا، او در IT کار میکرد. و دوباره میریسم به واژه ی "ظاهرا". اوه، و من تازه دیدم آنها چگونه ملاقات کردند.
به هر حال، جیم رفت و شرلوک به مولی گفت که طرف (جیم) همجنس گراست. طبق معمول، او اهمیتی نداد که این ممکن است، همانطور که میدانید، دقیقا چیزی نباشد که مولی میخواست بشنود!
خب، برگردیم سراغ کتانی ها. شرلوک باعث شد من با بررسی کردن آنها به تنهایی و همه چیز را به اشتباه متوجه شدن خودم را زیر سوال ببرم. او گفت که آنها بیست ساله بودند و گرده هایی که روی آنها بود نشان دهنده ی این بود که آنها از ساسکس آمده اند. و سپس او یک اسم را به یاد آورد. کارل پورز، پسری که وقتی که شرلوک بچه بود مرده بود. همه گمان کرده بودند که این یک حادثه ی ناراحت کننده هنگام شنا کردن بوده است ولی شرلوک همیشه درباره ی کتانی های گم شده ی پسر سردرگم بود. و حالا آنها بعد از بیست سال ظاهر شده بودند و به او نشان داده شده بودند. شرلوک رد هایی از کلوستریدیوم بوتولینیم روی کفش های کارل پیدا کرد و به این نتیجه رسید که او به قتل رسیده است- سمی که به عنوان داروی اگزمای کارل معرفی شده بود. شرلوک باید اجازه میداد قاتل بفهمد که او معما را حل کرده است در نتیجه  او یک پیام را در وبلاگش تایپ کرد. میدانم خیلی از شما ها با پست های عجیب و غریب دیروز گیج شدید.
سپس زن گریان مجددا تماس گرفت و اجازه داشت به ما بگوید که کجاست. پلیس او را پیدا کرد و حالش خوب بود. اگرچه شرلوک من را آزرده کرد. او کل این وضعیت را زیبا توصیف کرد. من از او منظورش را پرسیدم و او گفت که او تنها کسی نیست که حوصله اش سر میرود. به وضوح قاتل او را مستقیما نشانه رفته بود و او عاشق این بود.
بیب. بیب. بیب. بیب.
پیامی دیگر. تصویری دیگر. این بار یک ماشین اسپورت رها شده بود. گوشی زنگ زد. یک مرد بود، به وحشت زدگی زنی که قبلا تماس گرفته بود. او به ما گفت که هشت ساعت وقت داریم.
â–“â–“â–“â–“â–“â–“â–“â–“ از اسکاتلندیارد ماشین مکان یابی شده بود و شرلوک آن را بررسی کرد. از یک کمپانی به اسم ماشین های جَنِس توسط مردی به اسم â–“â–“â–“ â–“â–“â–“â–“â–“â–“â–“â–“ اجاره شده بود. مردی که ناپدید شده بود. این یکی خیلی برای شرلوک آسان بود. فقط یک مکالمه با زنِ مرد گم شده و یک ملاقات با کمپانی ماشین های جَنِس همه چیز را آماده در دست داشت. یک کلاهبرداری بیمه ی ساده بود. دوباره، او جواب را در وبلاگش پست کرد. مردی که توسط مواد منفجره بسته شده بود پیدا و آزاد شد. مشخص شد که در مرکز لندن بوده است. خدایا، اگر شرلوک اشتباه کرده بود... موضوع دیگر این است که، همانطور که گفتم، او داشت از این وضعیت لذت میبرد. او و قاتل مرموزش داشتند بازی میکردند. من، خانم هادسن، آدمهایی با بمب، همه ی افراد دیگر، ما فقط سرباز های شطرنج بودیم. به اسمی که قبلا چند بار شنیده بودم فکر کردم – موریارتی. آیا میتوانست او باشد؟ وقتی به این موضوع اشاره کردم، چشم های شرلوک برق زد.
بیب. بیب. بیب.
پیامی دیگر. عکس سوم. این بار کسی بود که من میشناختم ولی شرلوک هیچ سرنخی نداشت که او چه کسی میتوانست باشد. خوب است که بعضی اوقات فرد باهوش باشی. عکس مربوط به پرنس کانی تازه درگذشته بود. ظاهرا او بر اثر تزریق کزاز مرده بود ولی مشخصا قاتل ما پیشنهاد دیگری داشت. مجددا ما یک تماس تلفنی دریافت کردیم. این بار یک پیرزن بود- و او نابینا بود. منظورم این است که چه کسی ممکن است همچین کاری بکند؟ چه طور ممکن است کسی بتواند چنین کاری انجام دهد؟ من رفتم که با برادر کانی، کنی را ملاقات کنم. شرلوک سراغ تعدادی فروم اینترنتی رفت، و با مهارت و سیاست همیشگی اش، از آن راه نتیجه گرفت. در این میان، ما به این نتیجه رسیدیم که درحالی که مرگ کانی طوری طراحی شده بود که بر اثر تزریق کزاز به نظر بیاید، درواقع توسط سم اتفاق افتاده بود- خدمتکارشان،â–“â–“â–“â–“â–“، باعث شده بود با تزریق بوتاکس اوردوز کند! تقریبا خنده دار به نظر میرسید اگر به خاطر اتفاق بعدی نبود. شرلوک یک پیام در وبلاگش پست کرد و، مثل قبل، پیرزن با ما تماس گرفت. ولی این یکی یک اشتباه کرد. شروع کرد به صحبت کردن راجع به مردی که او را بسته بود و ... مرد او را منفجر کرد.
او در یک بلوک آپارتمان زندگی میکرد. در گلاسگو. بیست نفر مردند.
من هنوز هم کاملا نمیتوانم موضوع را درک کنم. این بازی بین شرلوک و ... دشمن خونی اش؟ این لغت درستی است؟ بیست آدم رندوم بیگناه به این خاطر مرده بودند. آن روز صبح خیلی از شرلوک عصبانی شدم. او اهمیت نمیداد. خودش هم این را پذیرفت. او فقط اهمیت نمیداد. و او به این موضوع اشاره کرد که اهمیت دادن زندگی ها را نجات نمیدهد. من از او پرسیدم که آیا به نظرش اهمیت ندادن آسان است و او گفت بله. به همین سادگی. شاید حق با سالی داناوان باشد. شاید شرلوک روانی است.
بیب. بیب.
یک عکس دیگر. این بار نوبت رودخانه ی تمز بود. شرلوک با اسکاتلندیارد تماس گرفت و آنها درباره ی جسدی که از رودخانه بیرون کشیده بودند با او صحبت کردند. او به آنجا رفت و در عرض چند دقیقه، شرلوک به این نتیجه رسیده بود که او(جسد) یک گارد امنیتی بوده است و اینکه او احتمالا به نقاشی گمشده ای که اخیرا کشف شده بود و در گالری هیک من قرار گرفته بود مربوط بود. اوه، و او فاش کرد که نقاشی تقلبی است. میتوانم توضیح دهم که او چگونه این کار را کرد ولی حس میکنم این یکی از آن لحظات "باید اونجا میبودی" است. او همچنین به این نتیجه رسید که چه چیزی نگهبان امنیتی را کشته است. میگویم "چه چیزی" درحالی که از لحاظ فنی یک "چه کسی" بود. ولی با دیدن مرد، "چه چیزی" احتمالا تعریف بهتری باشد. او یک قاتل شناخته شده به عنوان گالم بود. او مردم را با کشیدن هوا از بدنشان با دست خالی میکشت! اینکه چرا همچین کاری را با یک گارد امنیتی بدبخت کرده بود همچنان یک معما بود پس من به آپارتمان آن مرد رفتم و یک پیام صوتی از پروفسور  â–“â–“â–“â–“â–“â–“کشف کردم. او در پاسخ با او تماس گرفته بود و متوجه شده بود که یک چیزی یک جایی اشتباه است. تنها سرنخ دیگر این بود که او به ستاره شناسی علاقه مند بود. شرلوک به این نتیجه رسید که گالم گارد امنیتی را کشته بود چون میدانست که او فهمیده است که نقاشی تقلبی است. ما به این نتیجه رسیدیم که پروفسور â–“â–“â–“â–“â–“â–“ در افلاک نما کار میکند و به آنجا شتافیتم. ولی خیلی دیر رسیدیم گالم آنجا بود و او را کشته بود. سپس، به شرلوک حمله کرد. فکر نمیکنم تا حالا او را ترسیده دیده بودم. من، داشتم از ترس خودمو خیس میکردم! من ترس را در افغانستان دیده بودم ولی این مرد به سختی انسان بود. او واقعا یک هیولا بود! من سعی کردم شرلوک را نجات دهم( با شلیک کردن به گالم با تفنگم – من هیچوقت نگفتم که زیرک هستم) ولی آن موجود فرار کرد.
ما به گالری برگشتیم و شرلوک با مسئول موزه رو به رو شد. او همه چیز را انکار کرد – درحالی که اصرار داشت نقاشی واقعی است – و به نظر نمیرسید بتوانیم کار زیادی آنجا انجام دهیم. سپس تلفن یکبار دیگر زنگ زد.
یک بچه بود.
بچه شروع کرد به شمارس معکوس از ده. شرلوک داشت در تلفن فریاد میزد که نقاشی تقلبی است و قاتل به وضوح مدرک میخواست. و شرلوک همزمان با بچه که به شمارش معکوس تا مرگ خودش ادامه میداد به تابلو خیره شد. و سپس شرلوک، در دقیقه ی آخر آن را پیدا کرد. همانگونه بود که گارد امنیتی حدس زده بود که تابلو تقلبی است و با پروفسور در افلاک نما تماس گرفته بود. یک ابرنواختر در نقاشی بود که تا سال 1858 در آسمانمان ظاهر نشده بود. در نتیجه، نقاشی نمیتوانست توسط هنرمندی که در 1640 زندگی کرده است نقاشی شده باشد. بچه شمارش را متوقف کرد.
موزه دار پذیرفت که او ترتیب ساخت نقاشی را داده است. او تحت تاثیر افراد زیادی بود و همه ی آنها به نظر میرسید برای یک مرد کار میکنند. همانطور که حدس زدید. موریارتی.
به آپارتمان برگشتیم و ما منتظر یک تماس دیگر بودیم. به نظر نمیرسید هیچ اتفاقی قرار است رخ دهد. به همین دلیل من تصمیم گرفتم دوست دخترم سارا را ملاقات کنم. تازه آپارتمان را ترک کرده بودم که یک تاکسی پهلو به پهلوی من توقف کرد. راننده تاکسی از من پرسید که آیا میخواهم من را برساند یا نه اما من گفتم که میخواستم از مترو استفاده کنم. او گفت که در حال گفتن بوده است نه درخواست کردن. نگاهی به او انداختم و به تفنگی را دیدم که به من نشانه رفته بود و سپس سوار تاکسی شدم. آنها احتمالا من را بیهوش کرده بودند چون چیز بعدی که به خاطر دارم بیدار شدن با بوی کلرین است. در یک مرکز ورزشی، نزدیک یک استخر بودم.  و یک بمب به من وصل بود. آنها زیر ژاکتی که به تنم کرده بودند احساس میکردم. و سپس صدایی در گوشم پیچید و متوجه شدم یک گوشی در گوشم گذاشته شده بود. او گفت که تمرین تکلیف را میدانم و من باید کلمه به کلمه ی هرچیزی که میگفت را تکرار میکردم وگرنه هرگز نمیتوانم دوباره وبلاگم را بنویسم.
مجبور شده بودم به سمت استخر بروم جایی که، متوجه شدم، شرلوک منتظر بود. صدای در گوش من که به طرز مبهمی آن را تشخیص دادم، به من گفت که چیز هایی را بگویم – که، متوجه شدم این احساس را به وجود می آورد که من پشت همه ی این اتفاق ها بوده ام. که من ، جان واتسون، موریارتی بوده ام. میتوانم آن نگاه را در چشم های شرلوک ببینم – یک جرقه از، خشم نه، آسیب دیدن. برای یک لحظه او شبیه به یک بچه ی کوچکِ گم شده بود. باید وحشت زده میشدم که او حتی برای یک لحظه به من شک کرده بود، اما، راستش را بگویم، این بعد تازه ای از انسانیت او بود. در واقع او برای دوستیمان ارزش قائل شده بود. او اهمیت داده بود، برخلاف خودش، اهمیت داده بود. و سپس او مواد منفجره را روی من دید و فهمید که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
در آن لحظه، موریارتی به بیرون قدم گذاشت. او جیم بود. دوست پسر مولی هوپر از بخش  IT در بارتز! حتی آن ملاقات کوچک هم بخشی از بازی بود. دو مرد صحبت کردند، هر دو به وضوح راضی بودند که، حداقل، رو در رو صحبت کنند. دوباره، من احساس کردم حکم یک سرباز شطرنج را در بازی آنها دارم. خصوصا، وقتی که لیزر قفسه ی سینه ام را نشانه رفت. یک حرکت اشتباه و یک غریبه در تاریکی ممکن بود به مواد منفجره تیر اندازی کند. همانطور که آنها صحبت میکردن من تماشا کردم. جیم موریارتی کاملا نقطه ی مخالف شرلوک بود ولی آنها همچنین شبیه بودند. او یک جنایتکار مشاور بود. مردم به سراغش میرفتند و او ترتیب میداد چیزی که میخواستند اتفاق بیوفتد. و درحالی که آنها صحبت میکردند من همانجا پوشیده در مواد منفجره ای که کافی بود تا همه مان را منفجر کند ایستاده بودم. به نظر میرسید من تنها کسی بودم که از این موضوع آگاه بود.
ناگهان، من موریارتی را گرفتم. میدانستم دستیارش (جان واتسونش؟) او را نمیکشت. ولی نور لیزر به سادگی به سمت سر شرلوک حرکت کرد و مجبور بودم موریارتی را ولش کنم که برود. برای یک لحظه، به این فکر کردم که آیا شرلوک هم این کار را برای من میکرد ولی سپس همه ی چیزی که به طور قطعی میدانستم این بود که، در آن لحظه، من قرار بود بمیرم.
البته نمردم چون موریارتی نظرش را عوض کرد. او گفت که یک روز شرلوک را میکشد ولی، فعلا، میگذارد برویم. این واقعا برای او یک بازی بود. او رفت و شرلوک مواد منفجره را از من باز کرد. داشتیم نفسی تازه میکردیم که تعداد زیادی لیزر ظاهر شدند. موریارتی برگشت و گفت که دوباره نظرش تغییر کرده است!! به هرحال، ما قرار بود بمیریم. شرلوک به سادگی تفنگش را به سمت مواد منفجره ی رها شده نشانه رفت. اگر قرار بود ما بمیریم، موریارتی هم باید ما را همراهی میکرد.
من نفسم را برای لحظه ای که به نظر ماه ها میرسید حبس کردم. هیچ نظری نداشتم که هر یک از آن دو ممکن است چه کار کند. موریارتی مشخصا هیچگونه احساس انسانی قابل تشخیصی نداشت و شرلوک ادعا کرده بود که اهمیت نمیدهد. آیا ممکن بود اینگونه باشد؟ واقعا قرار بود بمیرم؟ در یک مرکز ورزشی؟
در همین لحظه موبایل موریارتی زنگ زد. تلفن را جواب داد و به تیراندازانش گفت که عقب بکشند. داشت به ما اجازه میداد زنده بمانیم. و، همانطور که من بالاخره نفسم را بیرون دادم، او رفت.
و به این ترتیب من و شرلوک زنده ماندیم تا یک روز دیگر را ببینیم.



comments 16 دیدگاه

هه هه! این دروغ آوریله. این پست رو بعد از ظهر گذاشتی!!
هری واتسون
01 آوریل 12:11
 

هری، اینا همه ش حقیقت داره!
جان واتسون
01 آوریل 12:22
 

پ.م.س.ل!!!
هری واتسون
01 آوریل 12:24
 

حتی نمیخوام بدونم این چه معنی میده.
جان واتسون
01 آوریل 12:30

 
رفیق این عالیه!
هری واتسون
01 آوریل 12:36

 
شرلوک هلمز یه نابغه ست!!
جیکوب ساورسبای
01 آوریل 12:37

 
سبک نوشتنت افتضاحه
فرد غیر محتمل
01 آوریل 12:38

 
*کامنت حذف شد*
هری واتسون
01 آوریل 12:39

 
چه بی ادب!
ماری ترنر
01 آوریل 13:12

 
منم، دوباره خانوم هادسن.
ماری ترنر 01 آوریل 13:13

 
چطوره برای کریسمس براتون یه کامپیوتر بخریم خانوم هادسن؟
جان واتسون
01 آوریل 13:14
 

من مطمئنا یه داستان خوب رو دوست دارم.
ناشناس
01 آوریل 13:25

پس هنوز زنده ای؟
شرلوک هلمز
01 آوریل 13:28
 

اوه، خیلی، به زودی میبینمت.
ناشناس
01 آوریل 13:33

 
من هنوز درباره ی کانی خیلی ناراحتم 2
جوی
01 آوریل 13:56

 
هروقت فرصت کردی با من تماس بگیر، جان.
سارا سایر
02 آوریل 01:03
 
.Try to stay strong in a world which forces u to be what it wants.
پاسخ
 سپاس شده توسط Milad ، sankofa




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد