سلام مهمان عزیز، اگر این پیغام رو میبینی یعنی هنوز تو انجمن بیکر ثبت نام نکردی. برای ثبت نام اینجا کلیک کن و از تمام امکانات انجمن استفاده کن و لذت ببر.
اگر قبلا ثبت نام کردی، وارد شو.
جهت حمایت از انجمن
کلیک کنید
logo

اگر اين نخستين بازديد شماست نام نويسي کنيد ، چرا نام نويسي ؟

بحث و گفتگو در رابطه با موضوعات انجمن
شرکت در نظر سنجي کاربر برتر ماه با جوايز ويژه

نظرسنجی: تاپیک خوبه؟
بله
خیر
[نمایش نتایج]
 
 
داستانی که شما باید ادامه بدید!
#51
اینجا بود که به فلسفه «بگذارید بشود»ه سرمایه دارها رسیدم. بله این فلسفه واقعا جا افتاده شده بود و همه بر اساس آن زندگی می کردند. اما در همین زمان بود که اتفاقی که قریب الوقوع به نظر می آمد به وقوع پیوست. من خواندن و نوشتن بلد بودم  و روزنامه های آقای تامپسون را بر می داشتم و شب ها دور از چشم همه مطالعه می کردم. 
در روزنامه با تیتر درشتی نوشته بود: «جنوب از ایالات متحده جداشد». کنفدریت استیتس با یونایتد استیتس رو در رو می شود. آبراهام لینکلن با جنوب وارد جنگ می شود. بله یک جنگ در راه بود. ایالات جنوبی خود را جدا کرده بودند ولی این برای شمالی ها قابل تحمل نبود.
 مزرعه بزرگ آقای تامپسون درست در مرز ایالتی قرار داشت عجیب بود با گذشت یک سال شمالی ها هنوز به آنجا نرسیده بودند. یک سال از جنگ گذشته بود تا اینکه بالاخره فرمان آزادی بردگان در 1862 قرائت شد. اگر ما از آنجا به ایالات شمالی می رفتیم دیگر مردمان آزاد بودیم و می توانستیم مانند یک انسان آزاد برای خود زندگی کنیم. 

برای آینده بچه هم که می شد باید خود را به شمال می رساندم و از آنجا دور می شدم چرا که من و چند برده دیگر خبر دار شدیم ارتش شمال به سرعت دارد نزدیک می شود. پسر آقای تامپسون هم که با مرگ شوهرم با وجود مخالفت های فراوان و دور از چشم همه سعی می کرد به من نزدیک تر شود بالاخره شبی که با چند برده قرار فرار به سمت شمال گذاشته بودیم پیش من آمد و پیشنهاد ازدواج داد. اوضاع بسیار پیچیده شده بود باید در آن موقع چه می کردم؟ فرار می کردم؟می ماندم و یک زندگی که به نظر خوب می آمد را شروع می کردم؟ جیمز که پنج سال پیش برای تحصیل به دانشگاه نظامی وست پوینت رفته بود حالا یک افسر نظامی بود و هر لحظه ممکن در جنگ کشته شود حتی تا آن روز دو بار هم تیر خورده بود.
پیروزی شمال دیگر به نظر قطعی می آمد اما من باید چه می کردم؟ تا اینکه بعد از چند دقیقه خودش به همه چیز پی برد چرا که صدای فریاد دو مرد و پارس چند سگ او را از جا پراند سگ ها به جان دو نفر از برده هایی که می خواستند فرار کنند افتاده بودند. جیمز به سرعت به سمت آنها دوید و سگ ها را از آن دو مرد جدا کرد. بعد نگاهی غمگینانه به من انداخت و گفت: تو هم می خواستی همراه اینا بری درسته؟ برو سرزنشت نمی کنم. از اینجا تا مرز 5 مایل بیشتر نیست این 3 تا اسب رو بردارید و فرار کنید. امیدوارم موفق شید. دنیا دیگه جای برده داری نیست. من همانطور که بسیار خوشحال بودم نا خود آگاه به سمت اسب ها رفتم و در ححالی که به چشم هایش خیره شده بودم و از او تشکر می کردم سوار اسب شدم و به تاخت از آنجا دور شدم. 
ســــــــــه ســـــــــال بـــــــــعـــــــد
جنگ دیگر پایان یافته بود و برده داری همه جا ملغا شده بود شمال و جنوب و دیگر ما برده نبودیم. وقتی این خبر را شنیدم به سرعت با فرزندم به سمت مزرعه آقای تامپسون رفتم. اما آنجا بود که متوجه شدم جیمز تامپسون درست یک هفته بعد از فرار،ما در نبرد کشته شد. اینجا بود که دوباره احساس تنهایی کردم اما حس آزادی به من قدرت زندگی می داد
بزرگترین لذت در زندگی انجام کاری است که دیگران می گویند: تو نمی توانی!

پس بیایید لذت ببریم 4 4 4
پاسخ
 سپاس شده توسط Mahdy_nvs ، Nila ، Rey ، کارآگاه مرده
#52
شیخ ادامه میدی ؟
پاسخ
#53
دوستان عزيز
لطفا ادامه بديد
She is a vampire
Be careful and stand back
پاسخ
#54
وات شولد وی دو نو؟22
resim
پاسخ
#55
من بزارم؟
داستان نصفه زياد دارم
She is a vampire
Be careful and stand back
پاسخ
 سپاس شده توسط کارآگاه مرده
#56
بزار^^
resim
پاسخ
#57
[rtl]مي دويدم ،پيوسته و پشت سر هم،حتي اندكي صب نيز ميتوانست او را به من برساند.[/rtl]
[rtl]در دستم،محكم آن را مي فشردم،ختي نميدانشتم چيست ولي ميدانستم كه چيزي مهم است كه او براي به دست آوردنش اين همه راه را دنبالم دويده و همچنين ميدانستم که جاذبه زیادی دارد که مرا به خود کشانده .[/rtl]
[rtl]قیمتی بود نه به خاطر اینکه سنگین است و جواهر خاصی دارد،به خاطر آنکه خیلی قدیمی بود.نمیدانستم چرا کسی باید شیئی به این قدمت را به جای اینکه در موزه بگذارد،نزد خود نگه دارد.[/rtl]
[rtl]به چارراه رسیدم،به طرف ایستگاه تاکسیرانی دویدم و گفتم :"آقا زودتر راه بیفت،من تا جایی که برم کرایه ی 5 نفر رو میدم."[/rtl]
[rtl]خدا رو شکر قبل از اینکه برسد ،تاکسی راه افتاد.اما او هم سوار تاکسی پشت سرم شد و راه افتاد.[/rtl]
[rtl]-آقا ببخشید دورترین ایستگاه کجاست؟[/rtl]
[rtl]جواب نداد.فکر کردم نشنیده.سوالمو بلند تر تکرار کردم.[/rtl]
[rtl]+دختر خانم ینی میخای تا اونجا بری؟فکر کنم خیلی از خونت دور میشیا!تازه فکر نکنم پول کافی همراهت داشته باشی[/rtl]
[rtl]-آقا شما لطفا به این کارا کاری نداشته باشین،من فقط میخام ماشین پشت سری گمم کنه[/rtl]
[rtl]+باباته؟[/rtl]
[rtl]-فضولیش به شما نیومده،فقط زودتر برین به آخرین ایستگاه[/rtl]
[rtl]+آب میخوری؟[/rtl]
[rtl]-من سر همین کوچه پیاده میشم .کرایه رو هم میزارم اینجا.فقط شما به راهتون ادامه بدید منم کرایه رو زیادتر گذاشتم.[/rtl]
[rtl]و بعد تندی از ماشین پیاده شدم و به ته کوچه رفتم .[/rtl]
[rtl]اینجا خیلی از خونمون دور بود آخه شمال شرق کجا و جنوب غرب کجا؟[/rtl]
[rtl]با دوستم اومده بودیم جمهوری یک لباس و اینا بخریم.بعد من بی اختیار کشیده شده بودم اونجا و این گردنبند لعنتی و اه.از اینجا سر در آورده بودم.[/rtl]
[rtl]گوشیم رو در آوردم.دوستم 25 باری زنگ زده بود.بهش زنگ زدم[/rtl]
[rtl]+کجایی[/rtl]
[rtl]-نمی دونم چطوری ولی خیلی از جمهوری دور شدم.[/rtl]
[rtl]+چی؟مامانت میکشتمون.من باید تا قبل از 10 خونه باشم.[/rtl]
[rtl]-خوب تو برو[/rtl]
[rtl]+اون وقت شما زنگ میزنه به مامانم میگه دخترت اومده ؟ دختر من نیومده...[/rtl]
[rtl]- تو برو منم میرم خونمون[/rtl]
[rtl]+انگار برا عمم داشتم روضه میخوندم[/rtl]
[rtl]- بای[/rtl]
[rtl]+صبر کن قطع نکن ......بیب بیب بیب[/rtl]
[rtl]دستم رو باز کردم .خیلی ساده و زیبا و باشکوه بود.دلم میخواست امتحان کنم ببینم بهم میاد یا نه؟[/rtl]

[rtl]گرفتمش جلو مانتوم.یه کم وراندازش کردم.نگین صورتی اش به مانتوم میومد.اما به روسری بنفشم چی؟گرفتمش کنار روسریم،باورم نمیشد،رنگش بنفش بود.درست هم رنگ روسری ام .چند بار امتحان کرئم.نگینش رنگ عوض میکرد. زیبا ترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم.فوری به هر بدبختی ای که بود بستمش. به ساعتم نگاه کردم.وای نه ساعت 9 بد و نائیریکا باید تا یه ساعت دیگه خونه می بود.نگین زیبای گردنبند رو تو دستم گرفتم و چشمامو از خستگی بستم،کاشکی الان پیش نائیریکا بودم.چشمامو باز کردم تا کمی آب بخورم و اسنپ بگیرم و پیش نائیریکا برگردم که اون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم.پیش نائیریکا بودم......[/rtl]
She is a vampire
Be careful and stand back
پاسخ




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

انجمن بیکراستریت در یازدهم مرداد ماه سال 95 با هدف افزایش دسترسی مخاطبین و طرفداران شخصیت شرلوک هولمز و کارآگاهان دیگر افتتاح شد
و با قــــدرت به فعالیت خود ادامه میدهد